codebazan

رمان آفرودیت و شیطان

رمان آفرودیت و شیطان پارت ۱۰

⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐
فصل دوم : مرگ کسب و کار من است
پسرک دستی به موهای پریشان شکلاتی اش کشید . نفسی عمیق کشید …
ولی او هیچ وقت همچین آدم شیطانی نبود …او در بطن این آدم های بکن درو ، باطنش را باخت …
قلبش را روی دیوار مغزش پخش کرد تا دنبال یک جواب بگردد .
یک جواب برای اینکه …چرا آرام نمی گرفت …ولی خوب بود . نقشه اش داشت پیش می رفت .درست همانطور که می خواست . خاموش و روشن شدن ممتد لامپ ها حس آرامشش را دو چندان میکند.
هیچ وقت فراموش نمی کند کاری را که مهراب با او کرد …یا آن آرتمیس…
حال که کارش با تارا و آدرین تمام شده بود ، نوبت دیاتا بود …به ترتیب از همه اشان انتقام می گرفت .
بعد هم مهراب … نه ؛ او را زنده زنده زجر کش می کرد … جسدش را کباب می کرد و لاشه اش را برای کرکس ها می گذاشت ..زنده به گورش می کرد …او شیطان قصه شده بود . هیولا …فرشته بود اما بال هایش را کندند و برایش شاخ گذاشتند . عصای سه شاخی به او دادند و او را مجبور کردند بر جهنم زندگی دیگران حکومت کند.
به رو به رویش خیره شده بود که صدای در زدنی آهنگین آمد : فولد !
این به معنای رپر کوچولو بود .
_ بیا تو .
ارسلان داخل شد . همان مردی که دیاتا را به اتاق قرمز برد و او را به اینجا آورد . به ارسلان اعتماد داشت . اما …تا به حال دیده ای که شیطان مثل چشمانش به یکی اعتماد داشته باشد ؟
_ نیوراد …؟
چشمان وحشی اش را به ارسلان دوخت . ارسلان با آن هیکل چهار شانه از این پسر ۲۷ ساله ی رو به رویش زیادی وحشت داشت .
_ چند بار گفتم منو به این اسم صدا نکن ؟ میخوای مثل تهمینه بفرستمت اون دنیا ؟
ارسلان خوب تهمینه ی بیچاره را می شناخت . همان خدمتکاری که نیوراد او را مجبور کرده بود مشکل الکتریکی در لامپ های اتاق ایجاد کند تا روشن و خاموش شوند. خوب لبهای کبود بعد مرگش را بخاطر داشت …
اما می دانست که نیوراد همچین کاری با او نمی کند . هر چه باشد ارسلان سی و نه ساله در حق او دوستی را تمام کرده بود . اما این راهم می دانست که او مرد عمل است . کیلو کیلو عمل می کند و گرم گرم حرف …
_ چرا با این اسمای مستعار خودتو خفه کردی نیوراد ؟ هروئین ، هیولا ، شیطان ؟!؟! تو اینی ؟ این شخصیت تو نیست نیوراد !
پسرک در حالی که به سیگارش پک های عمیقی می زد گفت : کسی یا چیزی منو خفه نمیکنه ، من همه رو خفه می کنم .
حواست به اون لنا باشه حوصله ی عر زدنشو ندارم .
اون داروی تارا رو هم بهش تزریق کنین . از دیدنش تو اون وضع خوشم میاد !حالا برو !ارسلان با بهت اتاق را ترک کرد و با خود زمزمه کرد : ظاهرش مثل فرشته هاس ولی باطنش مثله یه شیطان ….
لبخند مرموزی زد . حرف ارسلان برایش اهمیتی نداشت بعد از مرگ برادرش نیوان اینطور شده بود.
بعد از مرگ برادرش همه چیزش را باخت …یا نه اصلاح می کرد بعد از باز شدن پای آن مردک هوس باز به اسم مهراب
همه چیزش را از دست داد …مادرش را…پدرش را …برادرش را ….روحش را….
آن موقعی که برادرش بیست و هشت سال داشت ، او یک پسر ۲۰ ساله بود.
خوب یادش است درست آن روز را بخاطر دارد ۱۶ اردیبهشت بهار …برادرش می خواست به شمال برود ..
نیوان بود و کله شقی هایش …درست یک روز قبل از اینکه به سفر برود ، ماشینش را در مکانیکی نزدیک خانه گذاشت
تا برای طول سفر مشکلی از جانب ماشین پیش نیاید . به همه گفته بود تنها می رود چون می دانست اگر می خواست بگوید دوستش را هم با خود می برد ، پدرش نمی گذاشت . سیروان خان زیادی روی پسر بزرگش تعصب داشت زیرا همیشه می ترسید که مبادا پسرش حتی با همان بیست و هشت سال سن گیر دوستان ناباب بیفتد .
سیروان ، پدرش بود . عاشقانه با مادرش نیرا ازدواج می کند …آن زمان که با نیرا ازدواج کرد ، یک کارگر ساده بود اما با زرنگی بعد از چند سال بدبختی و گرسنگی ، یک شرکت ساختمان سازی تاسیس کرد . آن زمان نیرا پسرش نیوان را حامله بود و سیروان چون سر از پا نمی شناخت برای جبران زحمات همسرش اسم شرکتش را نیرا گذاشت . و همان موقع بود که نیوان به دنیا آمد… نیوان راد پسر سیروان راد …تک پسر خانواده…
زندگی سیروان و نیرا عالی بود . آنقدر عالی که حتی عسل نیز به مزاج عشقشان تلخ مزه می بود .از طرفی سیروان در کارش آنقدر پیشرفت کرد که توانست از یک آلونک چهل متری خانه اش را با یک عمارت درندشت عوض کند .
هشت سال از آن ماجرا گذشت و پسرک سیروان ، نیوان کوچولو هشت سالش بود …تا اینکه مادرش دوباره باردار
شد …سیروان خان از ذوق سر از پا نمی شناخت .
گذشت و گذشت …زمان آنقدر زود گذشت که نیرا اصلا متوجه نشد که امروز در سونوگرافی جنسیت بچه را خواهد فهمید…سیروان نمی توانست صبر کند پس نیرا را تا مطب همراهی کرد .
همان موقع دکتر تشخیص داد که بچه یک دختر است . یک دختر با لپ های گلگون و صورتی که با لبخندی بر لب با آن لباس گل گلی کوچکش برای پدرش شیرین زبانی می کرد چیزی بود که سیروان آن موقع در ذهن خود تصور می کرد .
چه روز ها که شرکت را به دست برادرش می سپارد و به نیرا برای خرید سیسمونی کمک می کرد …چه روز ها که با شکم نیرا حرف نمی زد ! …. دوست داشت اسم این دختر کوچولو را نوردخت بگذارد …دختر نور ، چشم و چراغ خانه …نور چشم بابا …
تا اینکه روز زایمان فرا رسید. نیرا در حالی که دست سیروان را گرفته بود ، به اتاق زایمان می رفت .
اما در کمال ناباوری هنگامی که بچه به دنیا آمد فهمیدند که بچه در اصل پسر بوده !
سونوگرافی اشتباه کرده بوده و دختری در کار نبوده !
همان موقع بود که سیروان و نیرا شوکه شدند …سیروان بجای اینکه از سالم به دنیا آمدن پسرش خوشحال شود ، داد و بیداد راه انداخته بود ….بیمارستان را روی سرش گذاشته بود و به زمین و زمان بد و بیراه می گفت .
آنقدر عصبانی بود که حتی نیرا نیز نمی توانست او را آرام کند .
_ سیروان مهم اینه که سالمه .ببینش چقدر نازه ناشکری نکن !
_ نیرا ، نوردخت بابا نیست …رفته ! این بچه از همون اولش هم شوم بود !
نیرا دلگیر می شود : عه سیروان ؟ خدا قهرش می گیره پسر به این نازی ! داری ناراحتم می کنی …نه ماه سختی نکشیدم که بخوای این چرندیات رو تحویلم بدی !
سیروان چیزی نگفت و در سکوت به پسرک نوزاد زل زد .
اسمش را نیوراد ( Nivrad ) گذاشتند . گویی مهره ی مار داشت چون از همان اول در دل همه جا باز کرد . حتی نیوان با همان هشت سالگی اش عاشق او بود . همه به جز سیروان …
سیروان فقط محبتش را خرج نیوان می کرد و نیوراد را …او را تا هفت سالگی بجای نیوراد ، نوردخت صدا می زد …
چقدر سخت بود…جنسیتت پسر باشد و تو را پدرت ، اولین تکیه گاهت به اسم دختر صدا بزند …
هر گاه که این خاطرات برایش زنده می شد ،بهم می ریخت ، عصبی می شد …پدرش از او بخاطر اینکه دختر نشده بود ناراحت بود هه چه مسخره !
( هیچ وقت صدای شکستن قلبم رو وقتی که نوردخت صدام می زدی نشنیدی …و من حدس می زنم تو هیچ وقت نمی فهمی که این چه آسیب همیشگیه!!!)
این جمله ی مورد علاقه اش بود . جمله ای که تمام زندگی اش را خلاصه روایت می کرد :
And I guess you never realize how permanently damaging that is
( و من حدس می زنم تو هیچ وقت نمی فهمی این چه آسیب همیشگیه)
گویی زندگی اش بر پایه ی همین جمله بنا شده بود …
راست است نه ؟ آهنگ ها می توانند حرف های مخاطب دارت را ناگفته بیان کنند …مثل یک حرف ناگفته یا یک نامه ی نانوشته …چقدر از این تفاوت و تبعیض در علاقه متنفر بود …
همیشه نیوان در مدرسه گل پسر بابا خطاب می شد در حالی که نیوراد جلوی دوستانش نوردخت !

چقدر برایش سخت بود . چقدر این تبعیض های ناعادلانه ای که پدرش بین او و نیوان قائل می شد ظالمانه بود .
پدرش پولدار بود اما به نظر نیوراد پول اصالت نمی آورد . کسی که پولدار است یقینا اصیل نیست.شاید اگر جامعه این را درک می کرد خیلی ها اینطور نبودند . کسی با مقدار پول در کیف پولش قیاس و قضاوت نمی شد و انسان ها خوشبختی و خوشحالی را در چیز دیگری مثل محبت می دیدند یا پول . مدرسه اش یک مدرسه ی غیر انتفاعی بود و مدیر مدرسه از همان دسته آدم هایی بود که اصالت آدم ها را با اسکناس های جیبشان ارزیابی می کرد ، بود .
شاید بخاطر همین بود که هر گاه سیروان به مدرسه می آمد ، شروع به چاپلوسی می کرد …
از بچگی گوشه گیر بود . پدرش با نوردخت صدا زدنش در اجتماع این شخصیت را در وجود نیوراد به وجود آورده بود .
گوشه گیر ، مرموز ، عجیب و غریب …
تنها سرگرمی اش بعد مدرسه رفتن به اتاقش بود . در اتاقش را می بست و روی یک صندلی می نشست و زل می زد …
در تاریکی زل زدن را دوست داشت …احساس کوری را حس می کرد .
کور بودن خیلی خوب است آدم ظلم و سطحی نگری آدم ها را دیگر با چشم نمی بیند .
از نیوان متنفر نبود . شاید بعضی اوقات حسودی اش می شد که چرا او از این محبت سیروان به اندازه ی نیوان برخوردار نیست اما …برادرش مشکل او نبود .پدرش بود که با افکار مریضش داشت کم کم نیوراد را بیمار می کرد . پدرش جلوی مادرش به ندرت نوردخت صدایش می زد سیروان می دانست که نیرا از این موضوع ناراحت می شود و با او هفته ها قهر می کن. نوراد با مادرش نیرا احساس بهتری داشت تا پدرش سیروان .حتی در ذهنش هم او را پدر صدا نمی زد. مردی لیاقت پدر شدن را دارد که واقعا پدر باشد نه کسی که برای انجام وظیفه ی پدری می کند .
اما می شود نظر انسان ها را تغییر داد نه ؟
نیوراد آدم تسلیم شدن نبود .پدرش باید توانایی های او را می دید . پدرش باید او را مثل نیوان دوست می داشت و نیوراد می خواست که ثابت کند او نیوراد است نه نوردخت …
هیچ وقت ان روز را یادش نمی رفت روزی که مقام اول در مسابقات منطقه ای تنیس را کسب کرد یک تقدیر نامه و مدال به او دادند .
دل در دلش نبود که سیروان نشانش دهد و به بفهماند : هی میبینی ؟اینی که جلوته ، اسمش نیوراده .
امیدوارم موقعی که تقدیر نامه رو می خونی به اسمش هم توجه کنی ، خوب تو ذهنت هجی کن ، زمزمه کن این نیوراده
نه نوردخت .
نیرا برای خریدن کرفس برای پختن خورشت کرفس به تره بار رفته بود . نیوان هنرستان بود و سیروان در خانه استراحت می کرد و روزنامه را گهگداری ورق می زد …
تنها او بود و پدرش …یک دوئل برای ثابت کردن خودش …
یک دوئل تن به تن برای نشان دادن اصالت خودش به پدرش …او اصیل زاده بود نمی شد شخصیتش را با
اسکناس های کاغذی خرید …
آب دهانش را قورت داد . تقدیر نامه و مدال را سفت نگه داشت .
رفت رو به روی پدرش که روی مبل سلطنتی کرم رنگ نشسته بود ایستاد . سینه اش را جلو داد و خیره خیره به پدرش زل زد . پدرش او را به کل نادیده گرفته بود .دریغ از یک سلام یا یک احوال پرسی …این نیوراد را برعکس مسمم تر می کرد تا بتواند ثابت کند خودش را …حالا میبینی …حالا میبینی ….
پدرش از نبود همسرش استفاده کرد _ چیزی می خوای نوردخت بابا ؟
باز تو را در نبود مادرش نوردخت صدا زد . آن نوردخت را جورری از حلقت در می آورم تا لال شوی …حیف که پدرش بود و احترامش واجب وگرنه این را رو در رو می گفت …
نیوراد : ببین ، توی مسابقه ی تنیس اول شدم بهم تقدیر نامه و مدال دادن .نیگا !
بعد هم تقدیر نامه و مدال را به پدرش نشان داد . آن موقع فقط هشت سالش بود .به خدا یک بچه ی هشت ساله
معصوم است …کوچک است…اصلا تنفر نمی داند یعنی چه ؟ چرا دنیا ی بی رحم حاضر نبود کمی منسجم تر باشد ؟
کمی رحم کن بی رحم این پسر هشت ساله ، محبت می خواهد …
پدرش انگار نه انگار تا الان پسرش داشت با او حرف می زد ، به خواندن ادامه داد . بدون هیچ توجهی .
_ بابا ؟
با بغض لب زد : بابا ؟!؟!
سیروان جواب نداد .
نیوراد چیزی را حس کرد یک موجود چنگال دار و سیاه و زشتی که در گلویش گیر کرده بود . اسم این موجود بغض است
یک موجود که باعث می شود ناخواسته اشک هایت از سد دفاعی چشمانت پایین بیایند . یک موجود که از قوانین
غرورت سرپیچی‌می‌کند و می خواهد اشک ها هر چه سریعتر پشت سر هم پایین بیایند .
اولین قطره ی اشک ریخت _ بابا ؟!؟!
سیروان کلافه این بار به نیوراد زل زد : چیزی می خوای نوردخت بابا ؟
دومین قطره ی اشکی ریخت …
پدرش با پوزخند به نیوراد زل زد: لال شدی نوردخت بابا ؟
سومین قطره جلوی نگاه تمسخر آمیز پدرش ریخت …
اما تسلیم شد نه نمی شد . سخت است ولی غیر ممکن نیست.
_ من نیورادم . نیوراد ؛ اسممه !
دوئل شروع شد وقت ثابت کردن بود . جنگ شروع شد . یک جنگ سرد با کلمات داغ و سنگین …
و پدرش گویی از این دوئل خوشش آمده بود چون روزنامه را کنار گذاشت و گفت : اوم ، به یاد نمیارم نوردخت بابا !
_ خودم یادت میارم !
بعد دوباره تقدیر نامه و مدال را نشان پدرش داد .
پدرش تقدیر نامه و مدال را از دستش گرفت …با لحنی که نمی شد تشخیص داد مرموز گفت : هوم ، جالبه ! آفرین نوردخت بابا !
اما ناگهان چشم هایش پر از شعله های خشم و نفرت شد . با نفرت تقدیر نامه را پاره کرد و خرده کاغذ ها را توی صورت نیوراد پرتاب کرد و گفت : اینجوری جالب تره مگه نه ؟
بعد جدی شد و گفت : حالا هم گمشو تو اتاقت صدات آزارم میده .شنیدی نوردخت بابا ؟
عدالت مرد ، صداقت مرد ، سخاوت مرد ، اصالت مرد ، درایت مرد ،قناعت مرد ، رفاقت مرد ، شرافت مرد …
همه اشان مردند و قاتل آنها پدرش بود …
باخت …به پدرش باخت تمام شد …
قضاوت برد ، حماقت برد ، حکایت برد ، جنایت برد ، وقاحت برد ، حسادت برد …
و نیوراد …مرد …پدرش احساسش را کشت در نبود نیرا و نیوان قاتل احساس بچگانه ی نیوراد شد …
انسان ها زود اصالتشان تسلیم می شود…
🔪🔪🔪🔪🔪🔪🔪🔪🔪🔪🔪🔪🔪🔪🔪🔪🔪🔪
از یادآوری این خاطرات متنفر بود . پدرش او را یک شیطان کرده بود …
یادش بخیر هه اصالت ! اصالت در این پسر همان روز مرد !
با پوزخند زمزمه کرد : اصالت منو خاطره گرفت که به ارث اعتقاداتم خاتمه بده !
اصالت ؟!؟! نجابت ؟!؟!
چه فکری با خودش می کرد ؟ حال که بیست و هفت ساله شده بیشتر به این پی می برد که باید هم رنگ جماعت
بشوی تا بتوانند درکت کنند …
ما انسان ها ، صد تا شخصیت داریم اما پاک نمی دانیم کدام آنها شخصیت حقیقی ماست …
اصالت یعنی یک رنگ بودن ، تک رنگ بودن ، وفادار بودن ، راستگو بودن …
_ من اصالت ندارم چون تو نخواستی تو و اون مهراب عوضی تقاص اصالت منو پس میدین …
این دفعه می برم این بازیو ، این قمارو همه رو می برم من دیگه مثل هشت سالگیم بازنده نمی شم !
آیا می برد ؟!؟! شیطان صفت پیروز می شد ؟!؟! اصالتش با همین شیطان صفتی اش بر می گشت ؟!؟!

دستی به لبش کشید . از صندلی چرخ دارش بلند شد و به سمت پنجره رفت . از بانداژ دستش متنفر بود …
دست راست باند پیچی شده اش را رو به روی پنجره ی فرانسوی گرفت تا نور ماه که حال بخاطر روشن شدن هوا کم سو
شده بود به دستش بتابد .
لکه های خون روی بانداژ به جای اینکه حس وحشت را در وجودش حس کند حس لذت را به او القا می کرد .
به نور ماه نگاهی انداخت . الان ساعت چند بود ؟ نگاهی به ساعت مچی دیجیتالش کرد . ساعت پنج و نیم بود .
از ساعت های دیجیتالی خوشش می آمد صدا نمی داد . از هر چیزی که باعث آلودگی صوتی می شد ، متنفر بود از صدای گریه ی بچه ها ، صدای تیک تاک ساعت ، صدای همهمه و حرف زدن مردم متنفر بود …
دو ساعت و نیم از آمدن رپر کوچولو و نابود کردنش می گذشت .
از کی تا حالا انقدر از زجر دادن آدم ها لذت می برد .
از کی تنها فکر و ذکرش فولد شدن و باختن آدم ها بود ؟!؟!
نقشه ی A رو به اتمام بود .از همان موقع که مهراب فرار کرد ، این نقشه را کشید . زمانی که بیست و دو سالش بود تا به حال داشت برای این نقشه های پی در پی زحمت می کشید .
نقشه ی A ، نقشه ی B ، نقشه ی C ، نقشه ی D و در آخر نقشه ی Z …
وقت انتقام بود . جنگ شروع شده بود . یک جنگ و این دفعه نیوراد مثل هشت سالگی اش بازنده نبود . این بار
برنده ی بازی بود …برنده ی این جنگ تن به تن … انتقام می گرفت هم از آن مهراب و هم از آن آرتمیس…
می دانست گروگان گرفتن یا به گند کشیدن بچه های آرتمیس پشیزی برای مهراب ارزش نداشت اما برای آرتمیس داشت …این جنگ چه مهراب بخواهد و چه نخواهد شروع می شد …
دیگر سربازی نبود که به طمع مهراب احمق حرکت کند او حال فرمانده ی ارتش جنگی اش بود .
دیگر درد را با گریه جواب نمی داد …درد را برعکس با خنده و لذت جواب می داد .
سفتی بانداژ کلافه اش کرده بود . می خواست زخم های پی در پی دستش را ببیند . خون ها ، زخم ها ، خراش ها ….
دوست داشت درد را حس کند خون ها و زخم دستش را با چشم ببیند و به عمق فاجعه ی دستش پی ببرد .
بانداژ را با خشونت باز کرد و روی زمین انداخت .
وای ! وحشتناک بود …دستش بخاطر شکستن آینه به این وضع دچار شده بود .
با سه مشت آینه را خرد و خاکشیر کرده بود .
همه می دانستند وقتی که او دیوانه بشود ، باید ازش فاصله گرفت …نیوراد یک روانی به تمام معنا بود …آن پسر بچه ی هشت ساله ی مظلوم که پدرش نوردخت صدایش می زد در وجودش مرد …حال او یک پسر بیست و هفت ساله ای بود که همه حتی از شنیدن اسمش لرز می کردند .
هیچ کدام از خدمه ها و نوچه هایش اسم واقعی اش را نمی دانستند به جز ارسلان که دوست بچگی اش بود .
همه او را ایکس صدا می زدند .
اسمش ایکس بود و رسمش مجهول…
پسرک خود را ایکس معرفی کرده بود که نشان دهد متغیر است …تغییر را دوست دارد و از آن نمی ترسد …
اسمش ایکس است چون مجهول قصه است …
نیوراد شیطان قصه ی رپر کوچولو بود …هیولای قصه …تبدیل به هیولایی شده بود که بچه ها با ترس آن به خواب می رفتند و ازش وحشت داشتند …
شیطان قصه هیچ وقت کنار آفرودیت کنار نمی گرفت . دیاتا ، رپر کوچولو که سم خود را آفرودیت گذاشته بود هیچ وقت به نیوراد ، شیطان قصه چیره نخواهد شد …
دستش سوزش داشت…درد می کرد …ارسلان هفده تکه شیشه خرده از دستش خارج کرده بود …
وحشتناک بود …اما نیوراد سوزشش را دوست داشت درد را می طلبید …
چشم هایش را کمی بست …چهره ی لارا جلوی پلک هایش جان گرفت . اعصابش خرد شد …خاطرات لعنتی از چارچوب مغزش بیرون آمدند .
چهره ی معصوم لارا موقعی که داشت با عروسک جدیدش بازی می کرد جلوی چشمانش جان گرفت …
اوکی میشم …اوکی میشیم …
لارای معصوم با آن موهای طلایی اش …چشمان دریایی اش …
جلوی چشمانش تصویرش ترسیم شد …چشمانش را کلافه باز کرد . موهایش را به سمت عقب چنگ زد .
نفس هایش کند شد .دوباره حالش بد شد …لارا از جلوی چشمانش کنار نمی رفت ….
لارا کوچولو…
دست مجروحش را به پیشانی اش کشید . اصلا حوصله نداشت نمی خواست دوباره درد بکشد .
لارا نه …الان نه …الان نباید بیای تو ذهنم لعنتی …نباید الان بیای …
بس بود …دیگر تحمل نداشت … کت چرمش را مرتب کرد و دوباره به سمت میزش می رفت …
اما نه مثل اینکه لارا خیال نداشت از ذهنش بیرون برود … تصویرش هنگامی که داشت زیر باران می رقصید در ذهنش جان گرفت …
با صدای بچگانه اش به نیوراد می گفت بابا …
می گفت بابا …
بابا نیوراد…
لارا کوچولو…نیوراد را پدر خود می دانست …
باز خاطرات احمقانه خود را نشان دادند … لارا زیر باران می چرخید ، می رقصید و آزادانه می خندید …
ناگهان لارا به نیوراد نگاه کرد : نمیای بابا نیوراد ؟ نمیای باهام بازی‌ کنی ؟ ببین بارون میاااااد یوهوووووو….
سرش را به دیوار کوبید . بس است . گم شید …
چهره ی لارا ، دختر کوچولویش روانی اش می کرد . دختر بچه ی کوچولو مگر چند سالش بود ؟!؟! چهار سالش بیشتر
نبود… میوراد خودش او را بزرگ کرده بود …به او عشق ورزیده بود …پدرش شده بود …
باز هم سرش را به دیوار کوبید… بسه دیگه…نمی خوام …گم شید …لارا از ذهنم گمشو …گمشو ….
باز هم سرش را به دیوار کوبید …ضربه های مداوم روانی اش کرده بود …خون از بینی اش جاری شده بود .
خودش لارا را از پرورشگاه هنگامی که یک ماهش بیشتر نبود به فرزندخواندگی قبول کرده بود . بیست و سه سالش
بود که فهمید پدر شدن یعنی چه … بیست و سه سالش بود که پدر لارا شد … خودش به لارا یاد داد عشق یعنی چه خودش به لارا یاد داد عشق پدری یعنی چه …خودش بذر محبت را در دل لارا کاشت …
می خواست خودش پدر باشد تا تجربه کند حسی را که سیروان داشت . می‌خواست محبتی را که سیروان از خودش دریغ کرده بود به لارا بورزد . می خواست روح آن نیوراد هشت ساله در عذاب و حسرت محبت نباشد .
می خواست پدر بودن را تجربه کند . شاید هم می خواست به پدرش ثابت کند که اصالت پدر شدن را دارد…
تنها بیست و سه سالش بود که اولین بار لارای نوزاد را بغل کرده بود . حس آرامشی که لارا و بوی گردنش که خبر از نوزاد بودنش به نیوراد می داد ، شیفته اش کرد ….
باز هم سرش را به دیوار کوبید…دیگر سرش از ضربه ها گیج می رفت …
چشم هایش قرمز شده بود ….انقدر قرمز که با کاسه ی خون بی شباهت نبود …
حس خوبی نداشت …شیطان حس خوبی ندارم نداشت … شیطان حالش بد بود …
بس است…
دیگر لارایی نبود …وجود نداشت … حس پدری اش فقط چهار سال بود …
باز هم بازنده شده بود …
لارا در چهار سالگی رفت …..
ضربه ای دیگر…
لارا ی مو طلایی به آسمان پر کشید … هنوز هم چشمان درشت معصومش در ذهنش بود . نمی رفت کنار …لارا می خواست پدر خوانده اش را با خاطراتش بکشد ؟ می خواست بابا نیوراد را روانی کند ؟!؟!
خون بینی اش خیلی شدید بود .
با پشت دست مجروحش خون را از بینی اش پاک کرد . نگاهی به خون کرد …
انتقام می گرفت … دنیای بی رحم تقاص پس می داد …مهراب زجر کش می شد …
آرتمیس گوشه ی قبرستان می افتاد ….
همه را نابود می کرد ….

هوا داشت کم کم روشن می شد . خون بینی اش بند نمی آمد . روی همان پارکت دراز کشیده بود . ساعدش روی چشمانش بود . هنوز از بینی اش خون می آمد ولی مهم نبود … چشم هایش را بست ….لارا دیگر در ذهنش نبود …
خاطرات اول شکنجه می دادند بعد رهایش می کردند …
صدا های رعد و برق روی اعصابش بود . چشمانش ، شقیقه اش همه اشان نبض می زدند …
تقه هایی به در خورد . جواب نداد …چیزی نگفت …روی پارکت های سرد دراز کشیده بود . سرش به شدت درد می کرد از این دنیای لعنتی متنفر بود …
شیطان از دنیا خسته شده بود …از وسوسه خسته شده بود …از تمام گمراه کردن های انسان ها خسته شده بود .
کسی که پشت در بود وقتی که دید کسی جواب نمی دهد خودسر در را باز کرد. آنقدر بی حال و خسته بود که حتی حوصله نداشت ان فرد را شماتت کند .
مغزش دیگر کشش نداشت .
حتی ساعدش را از چشمانش بلند نکرد که ببیند که در زده .
_ آقا ؟
از صدایش معلوم بود که ریو است .
معلوم بود که تعجب کرده چون تا به حال رییسش را درازکش روی زمین ندیده بود . آن هم با این وضع ک از بینی اش خون بیاید و نادیده بگیرد …
ترسیده در حالی که از چارچوب به داخل اتاق می آمد زمزمه کرد _ ایکس چه بلایی سر خودت آوردی ؟
نیوراد جواب نداد …بیهوش شده بود … خون همچنان از بینی اش سرازیر بود … ریو ترسیده رفت تا ارسلان را خبر کند .
پسرک …لارا را از دست داد …. به همین راحتی….
دیگر چه فرقی داشت ؟
ارسلان سراسیمه به اتاق آمد از وضع نیوراد حسابی شوکه شده بود …پسرک چش شده بود ؟
ارسلان حتی نمی توانست دردی را که نیوراد می کشد را ببیند …از خود بدش آمد پسرک حتی یک همدم نداشت …
چقدر درد داشت …
ریو ترسیده بغل ارسلان ایستاده بود .
رییس قوی اش ، آن شیطان ترسناک چه شنیده بود که اینطور به خود صدمه زده بود ؟!؟!

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫23 نظرها

    1. خواهریییی مرسی ولی اخرشم باهم فیلم ندیدیم امشب چطوره ؟ آیلین و نسترن می خواین با ما فیلم ترسناک ببینید ؟ 😎😎😎

    1. 💋💋💋💋💋
      آیلین پایه ای برا فیلم ترسناک منو مارال می خوابم یه فیلم ترسناک ببینیم اگه موافقی با نسترن بیایم توی یه زمان ببینیم چطوره ؟ مارال خواهری پایه آی با آیلین و نسترن ببینیم ؟😉😉

  1. مثل همیشه عالیییی. خیلی خوشم میاد که پر از چیزای مبهمه آدم اصلا نمی تونه حدس بزنه آخرش چی میشه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان

بستن