codebazan

رمان آفرودیت و شیطان

رمان آفرودیت و شیطان پارت ۱۲

 

فصل سه : درمان
ارسلان نفس پر دردی کشید . دلش برای پسرک خون بود …
چقدر درد داشت …می دانست از دست دادن لارا برای نیوراد یعنی مرگ …پسرک زندگی نمی کرد زنده مانی می کرد …
ارسلان خوب می دانست از دست دادن یعنی چه ؟ خوب می دانست حسرت یعنی چه …این مرد سی و نه ساله خوب می دانست درد نبودن یعنی چه ؟ خوب فهمیده بود چهارچوب های ذهن یعنی چه …همه ی این ها را از بعد از دست دادن پریچهر فهمیده بود یعنی چه …
آن موقع ارسلان یک جوان خام بود . در یکی از روستا های گلپایگان به دنیا آمده بود و بزرگ شده بود .
بی بی اش یک زن سالخورده و مسن بود و پدرش ، آقا جون از دنیا رفته بود .
بی بی زود می خواست ارسلان زن بگیرد ، تشکیل خانواده دهد و برایش نوه های قد و نیم قد بیاورد .
بی آنکه نظر ارسلان را بخواهد روزی پریچهر را برای ارسلان خواستگاری می کند .
می دانست پسر قلچماقش ارسلان حتما ده را در سرش می گذارد و بلوا به پا می کند اما بی بی می خواست خانواده ی کوچکشان پر جمعیت شود دوست داشت نوه هایش را قبل از مرگش ببیند دوست داشت عروسی ته تغاری اش را با همین دو چشمان آب مروارید گرفته اش ببیند .
ارسلان چه قشقرقی به پا نکرد چه داد هایی که سر بی بی نکشید …چه در سر زنانی راه نینداخت …
ازدواجش با پریچهر یک ازدواج سنتی بود .
پریچهر را تا به حال یک بار هم در ده ندیده بود .
دلش از دست بی بی چرکین و دلخور بود . چطور توانسته بود این کار را بکند ؟
سرانجام ، روز عقدشان و عروسی فرا رسید …تا ان روز نه پریچهر را به چشم دیده بود و نه با او کلامی حرف زده بود . هنوز هم در گوشه و کنار دلش از بی بی دلخور بود .
عقد در حیاط خانه ی ارسلان اینا برگزار می شد . همه خوشحال بودند . همه ی اهالی ده چه کوچک و چه بزرگ کمک می کردند تا مراسم سور و سات عروسی آماده سود . کسی در یک جا بند نبود…
دو صندلی را به همراه میزی که در آن آینه و شمعدان نقره ی جهاز بی بی و عسل قرار داشت را در کنار حوض گذاشتند.
حتی ماهی های حوض هم ذوق داشتند …همه به جز ارسلان بیست ساله …
حتی در ذهن خود نیز قیافه ی پریچهر را تصور نکرده بود …
مرد های ده کت و شلوار دامادی را تنش کردند …خودشان موهایش را اصلاح کردند …خودشان او را به حمام دامادی بردند …
دامادی برای خود شده بود …
همه چیز آماده بود . قرار بود عقد و عروسی بدون شام برگزار شود تنها با لقمه ای نان و پنیر و گردو و سبزی و یک لیوان شیر از اهالی ده پذیرایی کنند .
ریسه های رنگارنگ تمام حیاط را چراغانی کرده بود …چه تماشایی ! حیاطشان خیلی بزرگ بود . آنقدر بزرگ که به یاد داشت حیاط برای ارسلان و برادرش آرمان ، حکم پیست دوچرخه سواری را داشت …
شب شده بود صدای فواره ی حوض گوش های ارسلان را نوازش می کرد . صدای دهل و تبل زدن نوازندگان ده پایانی نداشت . ارسلان منتظر عروسش روی صندلی کنار حوض نشسته بود . عاقد کلاه عمامه اش را روی سرش درست کرد و در حالی که لبخند بر لب داشت دست می زد .
همه مشتاق آمدن پریچهر و خانواده اش بودند .
صدای کل کشیدن اهالی ده و شروع شدن آواز پر انرژی دهل و تبل ، خبر از آمدن پریچهر می داد .
بی بی اسپند ها را که جلز ولز می کردند را دور سر پسرش و تازه عروسش چرخاند و هم زمان ، بی وقفه چهار قول و
وان یکاد می خواند …
همه دست می زدند …ناگهان ارسلان سرش را بلند کرد و پریچهر را دید . چادر گل دار سفیدی که بر سر کرده بود مانع دیدن چهره اش می شد . مثل فیل و فنجان بودند . پریچهر پانزده سال بیشتر نداشت و پنج سال از ارسلان کوچک تر بود …پریچهر ریز نقش در مقابل ارسلان درشت و قوی هیکل زیادی کوچک بود …به حدی که ارسلان حدس می زد که بتواند او را با کوچک ترین ضربه به دور دست ها پرتاب کند یا با یک حرکت او را آب لمبو کند…
خطبه ی عقد خوانده شد …
پریچهر با آن صدای نازکش با ناز با اجازه ی فامیل و اهالی ده بله گفت …
و دوباره صدای دهل آمد …دست زدن ها ، پایکوبی ها ، چراغانی حیاط ، حوض پر از ماهی و فواره اش …
همه و همه نه گفتن ارسلان را تکذیب می کرد .
اگر به سوال عاقد جواب نه می داد بی بی به حتم سکته می کرد …از اهالی ده و روستایشان طرد می شد … و نامش سر زبان ها می افتاد . به ناچار‌ بله داد و او حال عیال وار بود . صاحب یک خانواده و همسر بود …
همسری به نام پریچهر…
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
صدای گریه لنا برای هزارمین بار باعث شد به خودش بیاید .
پریچهر زود رفتی ….خیلی زود تنهام گذاشتی عیال !…
۱۹ سال می گذشت …از ان ارسلان خام و یک دنده ی بیست ساله فاصله گرفته بود …
حال چه شده بود ؟ یک مرد قوی هیکل که بهترین رفیقش یک پسر بیست و هفت ساله ی شیطان صفت است که
حال داغ دیده ی دختر خوانده ی چهار ساله اش است…
یک بادیگارد و مسئول محافظت از دختر تارا نام …و شاید هم پرستار این کوچولوی رو اعصاب !…
بی بی کاش بودی و پسرت را می دیدی ، پیر پسرت را که حال سی و نه ساله است و مشغول نگهداری بچه ی مردم !
صدای جیغ و پشت بندش شکستن چیزی آمد ! صدا از اتاق بنفش می آمد …این یعنی باز دختر تارا نام ، رم کرده است و باید دوز روانگردان بیشتری به او تزریق کند …چش شده بود ؟ باز این تارا چه مرگش بود ؟
عاصی شده با خود زمزمه کرد : مثل اینکه تو این خونه حتی توی فکرت هم نمی تونی آرامش داشته باشی !
همان لحظه یک بوی بدی را حس کرد . بویی شبیه به گوشت کپک زده یا …
همان لحظه فهمید که چه شده لنا باز کار خرابی کرده بود …ان هم شماره دو …
_ خدا تو رو کم داشتم .لامصب چی می خوری که انقدر زود ازت در می شه ؟ به خدا اگه پنج روز‌ پشت سر هم لوبیا بخورم انقدر مثل تو بو نمی دم !!! یادم باشه این رایحه ی پوشکتو به نیورادم نشون بدم تا فیض ببره !!!
لنا مادرش را زود از دست داده بود . کسی هم که در خانه زیاد به این که این بچه را باید از پوشک گرفت توجهی نمی کرد همین که ساکت باشد کافیست … دیگر مهم نبود می خواست تا آخر عمر با همین پوشک ها باشد یا نه … ارسلان فقط سرلاک و غذا به او می داد و جایش را تمیز می کرد دیگر حوصله ی جزییات را نداشت.
این چند سال هم نشینی با نیوراد خوب رویش تاثیر گذاشته بود …
نیوراد دیگر به جزئیات اهمیتی نمی داد . بعد از مرگ لارا حتی دیگر به بچه ها نیز زل نمی زد …دریغ از یک نیم نگاه کوچک …ارسلان گاهی با خود فکر می کرد که این لارا چه چیزی در وجودش داشت که این گونه پسرک بی حس ، نیوراد را اغوا کرده بود ؟
پسری که شب ها به جای خوش‌گذرانی در پارتی های شبانه ، مشغول ساکت کردن دختر خوانده اش بود …
زندگی ها چقدر متفاوت است…

ایران / تهران
محله ی گم و گور ها … جایی که تمام مردم گرسنه بودند . جایی که تمام مردم یک رنگ بودند ولی وحشی …
جایی که تمام مردم برای یک هزار تومانی سر جنگ داشتند …همه از دم خلاف بودند … کسی به کسی کار نداشت بی دلیل و منفعت صمیمی نمی شد …
وای بر آن موقع که وحشی شوند …وای بر آن روزی که خواهان جنگ شوند …وای بر ان روزی که بوی خون محله را بردارد …
اینجا همه جا نماز آب می کشیدند . ولی غیرت وجود داشت …ناموس مهم بود .
پول هم ، مهم بود .
اینجا محله ی گم و گور ها بود کسی از وجود اینجا خبر ندارد و رییس اینجا ، حاجی است ، محمد خان .
همه سرش قسم می خورند . کسی روی حرفش حرفی نمی زند . مورد اعتماد مردم محله …همه حاجی صدایش می زدند محمد خان در حالی که حتی یک بار هم به مکه نرفته بود حاجی بود .
عجیب بود نه ؟ همه چیز در محله ی گم و گور ها عجیب است .
محمد خان سه پسر و یک دختر دارد .
شهراد ، فرهاد ، فرامرز و سیمین …
زنش ؟ فلج است . نمی تواند از ویلچرش تکان بخورد …نمی تواند حرف بزند . کسی هم نمی تواند دردی را که می کشد از چشمان لعنتی اش تشخیص دهد .
بچگی‌ نکرد . بچگی اش سر زندگی با محمد خان از بین رفت . چهارده سال بیشتر نداشت که به عقد محمد خان در آمد چه سختی ها که نکشیده بود . دختر بچه ی چهارده ساله ی بازیگوش را چه به شوهر ؟
چه به زندگی مشترک ؟ چه به بچه داری ؟
شهراد بچه ی اولشان بود . پسر ارشد ، دست راست محمد خان و مورد اعتماد مردم …
شهراد پسر بزرگه بود . پسری که همیشه می خواست حرفش را به کرسی بنشاند . پسری که می خواست برترین پسر محمد خان باشد .
شهراد زیاده خواه بود ، جاه طلب بود …از دروغ بدش می آمد اما خودش یک راست دروغ می گفت .
گفته بودم اینجا جا نماز آب می کشیدند ؟
پسر دوم ، فرهاد بود .
فرهاد …از اسمش معلوم است که دیوانه است نه ؟
یک پسر مرموز ، کم حرف و ساکت …منطق حالی فرهاد نمی شد .
منطقش چه بود ؟ ناموس !
مثل شهراد نبود … نه اصلا …شهراد حرف می زد تا قانع کند ولی فرهاد نیم نگاه می انداخت تا قانع کند .
قانع نمی شد ؟ با منطق حالی می کرد .
شهراد سر زبان دار بود اما نه فرهاد نمی فهمید .
چرا باید با فدایت شوم حقیقت را گفت ؟ حقیقت تلخ است باید یاد بگیری به زبان حقیقت حرف بزنی تا حالی کنی ، تا تلخ شوی به مزاج بقیه .
فرهاد روانی بود .
گاهی شوخ بود …گاهی مهربون …گاهی تلخ … گاهی با منطق …گاهی هم …روانی
اگر روانی می شد ؟ می توانست قاتل شود !
فرهاد با شهراد برادر بودند اما فرق داشتند . فرهاد مثل زمین بود و شهراد مثل آسمان …
فرهاد ، حرف نمی زد عمل می کرد . اما شهراد حرف می زد .
همین بود محله ی گم و گور ها یعنی گم نام بودن یعنی کلاه برداری یعنی حتی وجود خارجی نداشته باشی .
اینجا پایین شهر بود . کسی دنبال تجملات نبود .
دختر ها به جای ست کردن رنگ لاک با مانتو ، سگ دو می زدند . همه از دم چادری بودند . ولی گرگ هایی در لباس میش همه از دم کلاه بردار .
محله ای که در آنجا چاقو داشتن عادی بود . کتک کاری عادت بود ، مشت زدن سبک زندگی بود …
پسر سوم فرامرز بود .
یک پسر شوخ و بی خیال . درست برعکس دو برادر بزرگ ترش . دنبال یللی تللی بود . از زیر کار اداره ی محله در می رفت و دنبال خوش گذرانی بود . از فرهاد می ترسید نه فقط او بلکه حتی محمد خان هم از فرهاد می ترسید .
پسرک برایش زیر گرفتن آدم ها با آن رفتار مرموزش عادت بود .
فرامرز پولدار بودن را دوست داشت و از محله ی گم و گور ها متنفر .
دوست داشت مثل بقیه پسر ها با ماشین های رنگارنگ دختربازی کند یا موهایش را مدل بدهد . سلمونی های محله ی گم و گور ها این فیس و افاده ها را درک نمی کردند مو ها را از ته می زدند . این سوسول بازی ها را چه به محله ی
گم و گور ها ؟!؟!
از نظر محمد خان فرامرز نخودی خانه بود نمی شد روی فرامرز حساب کرد به او اعتماد نداشت .
فرامرز زیادی بیخیال و بی مسئولیت بود . درست برعکس شهراد که مثل یک سگ دست آموز و تربیت شده از پدرش اطاعت می کرد اما فرهاد ؟ هه نه …او مثل یک سگ هار بود .یک سگ وحشی…اگر نزدیک بشوی گازت می گیرد
نمی شود او را اهلی خود کنی نه سخت است …
فرهاد دنبال شر بود …غد و لجباز …خودخواه نبود نه مغرور بود .غرور داشت ولی خود متکبر نبود .
و در آخر سیمین …
تک دختر خانواده
برادر هایش غیرتی بودند . به جز فرامرز …شهراد نگران حرف مردم بود و حتی نمی ذاشت سیمین برود و از نانوایی نان بخرد اما فرهاد جذبه داشت . سیمین می دانست اگر دست از پا خطا کند سرش را گوش تا گوش می برد و گلویش را
می درد …
پسر های ده دوازده ساله تو کوچه پس کوچه های محله با توپ های بنفش راه راه فوتبال بازی می کنند .
دو سه تا لباس فروشی‌ وجود داشت . کسی اینجا مانتو نمی پوشید … اینجا محله ی گم و گور هاست کسی اینجا
خود را به حراج نمی ذارد …دوست پسر و دوست دختر در منطق و فرهنگ آدم های محله نمی گنجد …
ساده ی ساده …
محمد خان یک تعمیرگاه در محله داشت که فرامرز و شهراد در آنجا کار می کردند …اما نه اینجا کسی شغل ثابت ندارد اینجا پایین شهر است شاید حتی پایین تر از پایین شهر …
چون اینجا همه چیز متغیر است …آدم ها ، منطق ها ، همه تغییر می کند نیاز ها …
شغل اصلی محمد خان را کسی نمی دانست …
حتی زهرا خانم ، زن محمد خان هم نمی دانست او دقیق چه کار می کند …
یک روز طلبه ی محله بود ، یک روز مکانیک بود ، یک روز نانوا بود ….
سیمین تک دختر خانواده ی محمد خان مستوفی ، مظلوم بود . دلش برای پسر محله اشان فرشاد که در سوپری سر کوچه کار می کرد می تپید …دل داده بود به فرشاد …اما امان از وقتی که یکی از برادر هایش بفهمد واویلا می شود .
انگشت نمای عام و خاص محله می شود .اگر فرهاد بفهمد چه ؟ حتی از فکر اینکه فرهاد بفهمد خواهرش به فرشاد سوپر‌ محل دل باخته ، او را با یک انگشت کوچکش‌ به آن دنیا متوصل می کرد .
نمی خواست به ان روز فکر کند تنها کسی که می دانست زهرا خانم بود . زهرا خانم مظلوم و زیبا که مثل دخترش همیشه ساکت به داد و هوار های پسرانش زل می زد .
آرام در حالی که روی ویلچر کز کرده بود با نگاه معصومانه اش اعصاب محمد خان را خط خطی می کرد .
نمی توانست چیزی بگوید اما درد می کشید . از کثافت کاری های شوهرش با خبر بود اما نمی توانست حرف بزند دریغ از یک صدا…یک حرف …
می دانست محمد خان دارد زیرزیرکی یک غلط هایی می کند اما مگر می شد حرف بزند ؟
حس می کرد زبانش با یک سوزن و نخ دوخته شده است …ساکتش کرده بودند ، ساکت شده بود …
حس کسی را داشت که در یک برزخ گیر کرده بود . برزخی ترسناک میان دروغ‌ و راست .
دیگر به حرف های شوهرش باور نداشت از نظر زهرا خانم همه اشان سراب بودند .
اصلا ، دروغ مثل سراب است .
وسوسه بر انگیز و قشنگ …
با دیدن آن سراب احساس می کنی که آرزویت به تحقق یافته است و در اوج خوشبختی هستی … شروع می کنی تا حرکت کنی به سمت سراب نزدیک و نزدیک تر می شوی …جلو و جلو تر …
اما همین که به سراب دروغ می رسی ناپدید می شود ، پوچ می شود و گویی دود میشود و می رود به هوا همان موقع است که حقیقت بر ملا می شود …
و آن موقع است که می فهمی همه ی اینها یک سراب بود .یک دروغ کثیف …
حسش نسبت به حرف های محمد خان هم مثل همین بود مثل همین سراب زیبا که پوچ است و توخالی …

شب بود . هوا گرگ و میش بود و باد سردی از لا به لای درختان می وزید .
خانواده ی محمد خان مستوفی در حال شام خوردن بودند .
نه میز مجللی وجود داشت که همه روی آن بشینند و نه خدمتکاری بود که سرویس دهی کند این ها همه فیلم بودند .
هر کسی در یک گوشه و کناری مشغول خوردن سوپ گوجه فرنگی بود که سیمین درست کرده بود .
شهراد و محمد خان کنار هم نشسته بودند و شهراد ، سخت مشغول خوردن گوشت و قلم در سوپ بود .
فرامرز در حال ظرف شستن و غر زدن بود و سیمین داشت به مادر مظلوم و زیادی ساکتش زهرا خانم غذا می داد . آرام آرام قاشق های سوپ را وارد دهان کوچک مادرش می کرد .
و فرهاد گوشه ای نشسته بود و بی میل قاشق های سوپ را در دهانش می گذاشت .
سیمین نگاهی به فرهاد کرد و گفت : خان داداش ، سوپ دوست نداری ؟ می خوای یه چیز دیگه درست کنم برات ؟
فرهاد زیر چشم هایش حاله ای قرمز رنگی داشت . پوستش رنگ پریده بود . چشم های قهوه ای خمارش را به سیمین دوخت _ نمی خواد .
و سیمین ان لحظه فکر کرد خان داداشش چقدر شبیه خون آشام ها شده بود ! از آن خود آشام های ترسناک …
چشم های خمار قهوه ای رنگش که قرمز بودند . حاله ای قرمز زیر چشم هایش موهای پریشان و در هم و بر همش…
اینجا محله ی گم و گور ها بود .
کسی وقت مدل دادن موهایش را نداشت .
کسی در خانه موقع غذا حرف نمی زد . این یک قانون بود که محمد خان وضع کرده بود .
کسی حق نداشت موقع شام خوردن دیر برسد …
کسی حق نداشت قبل از بقیه غذا بخورد همه با هم مثل گله ی گرگ ها با هم غذا می خوردند…
و قوانین خانه پر از این کسی حق نداشت ها بود ….پر از این قوانین کوچک و بزرگ محمد خان …
فرامرز در حالی که دستان خیسش را به شلوار زاپ دارش می کشید گفت : وای مردم چقدر ظرف بود .
شهراد چشم هایش را ریز کرد و به فرامرز زل زد _ شلوارت پاره شده ؟
فرامرز در حالی که رو به روی فرهاد می نشست خندید و با ذوق گفت : نه بابا مدلشه ، باحاله نه ؟
اما در یک حرکت فرهاد بدون نگاه کردن به فرامرز زاپ شلوار را کشید و سمت چپ شلوار در پای فرامرز جر خورد از زانو تا مچ پا شلوار پاره شد .
کسی شوکه نشد . فرهاد عجیب و غریب تر از این بود . دیگر جر دادن شلوار برادر کوچکش چیزی نبود که ! اما خب ؛ همیشه این غیر منتظره بودن کار هایش بود که عجیب و ترسناکش می کردند .
فرامرز شوکه به شلوار پاره شده اش نگاه کرد و سیمین هینی کشید و سریع به سمت آشپزخانه رفت .اما زهرا خانم نظاره گر روانی بازی های پسرش فرهاد بود .فرهاد خونسرد شستش را به لبش کشید ونیشخند زد .
فرامرز شوکه گفت : داداش ؟!؟!؟!
فرهاد پوزخندی زد : زهرمار !
فرامرز کم مانده بود از شوک گریه کند : چرا اینکارو کردی لامصب با تیغ خودم این کارو باهاش کرده بودم !
فرهاد بی حوصله گفت : دوست داری ؟
_ چیو ؟
_ شلوار پاره رو !
فرامرز دلخور گفت : آره خب هر کسی یه سلیقه ای داره .
فرهاد با یک نیشخند به تیکه ی پاره شده ی شلوار فرامرز چشم دوخت : می دونی تو سلیقه ی من چیه ؟
فرهاد بعد از مکث در حالی که با آن چشم های وحشی و خمار به فرامرز زل زد گفت : اینکه همین الان با این تیکه پارچه ی تو پاهات پرچم درست کنم واسه انقلاب دستم بگیرم !
همه شوکه نگاهش کردند. حتی محمد خان !
_ حالا برو درش بیار تا سلیقه امو روت عملی نکردم !
فرامرز با آن شلواری که سمت چپش از اوایل زانو تا مچ پایش پاره بود به سمت اتاق انباری پا تند کرد و سعی کرد تا
حد ممکن دور و بر فرهاد آفتابی نشود .
عصبانی بود خیلی…خودش با تیغ تمام آن زاپ ها را روی شلوار جین ساده اش ایجاد کردن یک شب تا صبح بی خوابی کشیده بود تا درست این کار را کند …
می دانست فرهاد روانی تر از این حرف هاست بعید از شلوارش به عنوان پرچم یاد کند !
شهراد شوکه به فرهاد خونسرد زل زد . به حمد خانی که مشغول خوردن اواخر سوپش بود زل زد و گفت : بابا چیزی نمی گی ؟
پدرش تا تمام نشدن سوپ حرفی نزد بعد از اینکه سوپش را تمام کرد حرفش را زد .
هیچ کس حق نداشت سر غذا حرف بزند…چقدر پایبند !
_ چی بگم ؟
شهراد که از حرفش پشیمان شده بود گفت : هیچی !
خودش هم می دانست فرهاد بود و اخلاقش …فرهاد بود و سرسخت بودنش …فرهاد بود و خونسرد بودنش …
💀💀💀💀💀💀💀💀💀💀💀💀
آمریکا/ سان فرانسیسکو
دیاتا کلافه بود . رسما زندانی شده بود .
هم کلافه بود و هم می ترسید … می ترسید از اینکه پسرک ، بلایی سر تارا و لنا بیاورد .
تازه فهمیده بود که همه در اینجا او را ایکس صدا می زدند.
هه ، چه جالب ! ایکس به معنای مجهول .
باید یک راهی پیدا می کر تا بفهمد تارا و لنا کجا هستن اما چطوری ؟
یک هفته از آن شب لعنتی که پایش به این خانه باز شده بود گذشته بود …
یک هفته ز آن شب سخت و یک هفته دوری از قرص های روانگردان…خیلی سخت بود .
به قرص ها اعتیاد داشت اما نه آنقدر که بخواهد خود را ببازد . زندگی به او یاد داده بود قوی باشد ، نترس باشد ، جسور باشد و یک قرص بند انگشتی محال بود او را از پا در بیاورد …
دیاتا یک هفته ی تمام را در این اتاق که گویا اتاق قرمز نام داشت به سختی گذرانده بود .
به سختی …
در این هفته فقط از بیرون صدای شکستن چیزی را می شنید ، داد و فریاد و نعره های پسرک ایکس نام …
و مشت کوبیدنش به دیوار …
نم داند مشت می زد به دیوار یا سرش را به دیوار می کوباند اما دیوار های اتاق قرمز از این کوبیدن ها می لرزید …

دستی به صورتش کشید .
موهای کوتاهش و آن هایلایت های ابی سایه روشن شده ی آنها ، دیگر حالش را در این وضع خوب نمی کرد .
ناخن های لاک زده ی آبی اش کم کم داشتند رنگشان را از دست می دادند .
ارسلان تنها سه دست لباس به او داده بود که کل هفته را با آنها سر کرده بود .
هرچند عپض کردن لباس هایش میان آن همه دوربین مرگ بود ولی چاره ای نداشت …
سعی می کرد گوشه ای از اتاق را پیدا کند کی دوربین ها دیدی به آن نداشتند اما زهی خیال باطل…
_ من نمی دونم چیه تو این رمانا موقعی که گروگان می گیرنشون یه کمد بزرگ پر از لباس های مجلسی و اسپرت براشون فراهمه ، بعد ارسلان بزغاله به من همین سه دست رو داده میگه با اینا سر کن ! همه شونم یا شلوار جین با تیشرتن یا لباس آستین بلند و بازم شلوار جین !
فکر کرد و فکر کرد .
طول اتاق کوچک را طی می کرد و با خود نقشه می کشید .
از بس اتاق را دور زده بود که دیگر حس می کرد در و دیوار اتاق نیز به وجود او لعنت می فرستند .
چطور از اتاق قرمز بیرون می آمد ؟
در هفته فقط یک بار حق پیاده روی در هوای آزاد را داشت هوم ، فرصت خوبی بود .
ذهنش برای لحظاتی پی آرس و مارگارت و دیگر بچه های صحنه رفت .
چقدر دلش برای آرس تنگ شده بود ، حتی دلش برای آن خودسری آرس نیز تنگ شده بود .
دلش برای پر حرفی مارگارت و اختلاف نظر هایش با سلنه طراح لباسش تنگ شده بود .
هیچ وقت فکر نمی کرد بخواهد حسرت آن روز ها را بخورد .
حسرت ان روز هایی که آرس به سخت می گرفت ، هم زمان مارگارت به دیاتا در حالی که ایستاده بود پودر می زد و سلنه با متر اندازه ی کمرش را می گرفت .
و یکی از بچه های دیگر هم هم زمان با آنها برایش لاک می زد …
چه دورانی بود …
الان به چه ژولیده ای تبدیل شده بود ؟
با خود خواند : موی کوتاه روی سیاه ناخن آبی واه واه واه
بعد لبخند کوچکی زد .اگر این دلخوشی ها را نداشت قطعا می مرد .
انسان به امید و دل خوشی زنده است و نداشتن این ها یعنی خودکشی …
قتل تدریجی …

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫9 نظرها

  1. وای کیمیا عالی بود کیف کردم خیلییی خوبببب بوددد

    راستی بچه ها شما فیلم نگاه کردین ؟

    1. سلاممممممم بر اجی های گلم اجی کیمیامثل همیشه عالی .
      اجی مارال من داشتم رمانم رو تایپ میکردم مهمون داشتیم ندیدم ایشالله چند شبه دیگه چهارتایی نگاه میکنیم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان

بستن