رمان آفرودیت و شیطان

رمان آفرودیت و شیطان پارت ۱۴

 

علی با لگد به شکم پسر وسطی می کوبد و پسر به زمین پرت می شود . پسر سمت راستی نیز با علی درگیر می شود .
علی حواسش به پسر وسطی بود . پسرک سمت راست از حواس پرتی علی استفاده می کند و مشتی محکم به گونه ی علی می زند .
فرهاد بی حوصله لپش را باد می کند . نیشخندی می زند و به سمت پسرک سمت راستی می رود .
یقه اش را می گیرد و با یک دست بلندش می کند .
با ان چشم های خمار بی حوصله اش زل می زند به چشمان پسرک زل می زند .
_ بهش‌ مشت زدی ؟
پسرک پررو در حالی‌ که داشت تقلا می کرد تا یقه اش را از دست فرهاد آزاد کند گفت : آره زدم که چی ؟
فرهاد خونسرد دادی می زند : خب ؛ گوه خوردی !
بعد با صورتش به صورت پسرک می کوبد .
پسر با شتاب روی زمین پرت شد .
لامپ های شهرک کم کم داشتند روشن می شدند . همه از پنجره ها به دعوا زل زده بودند ولی جالب اینجا بود که کسی نمی آمد که از هم حدایشان کند . مردم این روزها زیادی بیخیال شده بودند.
امیر مشت محکمی به بینی پسر سمت چپی زد .
و با کفشش لگد محکمی به شکم پسر زد .
هر سه پسر با آه و ناله روی زمین بودند .
فرهاد دوباره کلاه هودی اش را روی سرش انداخت .
امان از آن موهای شکلاتی تیره ی سرکش …
به ملت خیره شده از پشت پنجره زل زد و بلند گفت : تخمه بیارم ؟ چیپس هم هست .
جدی‌ شد و گفت : نمایش تمومه وقت خوابه !
ملت با پچ پچ و غر غر از پنجره فاصله گرفتند و به ثانیه ای همه ی چراغ ها خاموش شد …
علی و امیر مشت های آخر را زدند .
امیر به شانه ی فرهاد زد . فرهاد لبخند محوی زد . معدود مواقعی پیش می آمد لبخند بزند . لبخند هایش را برای هر کسی و هر موقعیتی خرج نمی کرد .
📆📆📆📆📆📆📆📆📆📆📆📆📆📆📆📆
صبح های محله ی گم و گور ها زیادی پر از سر و صدا بود .
پسر بچه ها خاک بازی می‌کردند و با آن توپ های بنفش راه راه در سر و کله ی هم می زدند .
کوچه ها و خیابان های تنگ و باریک …زن هایی که روی لبه ی پله ها پچ پچ می کردند و تخمه می شکستند .
دختر بچه ها روسری های گلدار می پوشیدند و عروسک بازی می کردند …
خانه ها زیادی قدیمی بود . برخی از انها با خشت یا مرمر ساخته شده بودند وبعضی از آنها با اجر یا تراورتن سفید…
کسانی که کمی وضعیت اقتصادی اشان بهتر بود نمای خانه اشان تراورتن سفید بود . مثل خانه ی محمد خان مستوفی.
نانوایی ها پر از صف و سر و صدای زن هایی بود که با چادر های گلدارشان پچ پچ می کردند و نان سنگک می گرفتند .
سیمین روی پشت بام خانه مشغول جمع کردن لباس های خشک شده ی بند رخت بود .
لحظه ای از پشت بام به سوپری فرشاد زل زد .
فرشاد یک پسر معمولی و لاغر اندام بود .
یک پسر بیست و چهار ساله که قدی بلند با سر تراشیده شده و چشم هایی مشکی رنگ داشت .
پدرش رفتگر بود و مادرش خانه دار …
خودش نیز در سوپری عمو مهرانش کار می کرد .
عشق ها که همیشه نباید با پول همراه باشند …سیمین از خود فرشاد خوشش آمده بود . از متانتش . از خوش برخوردی او . از درک فرشاد خوشش آمده بود . چیزی که تمام برادر هایش یا پدرش محمد خان از او دریغ کرده بودند را فرشاد با دلی باز تقدیمش می‌کرد ؛ درک …
فرهاد شب نیز به خانه نیامد .
این خوب بود . شهراد کله ی داغش از عصبانیت اینطوری سرد می شد .
همانطور که به سقف و نمای سوپری زل زده بود ناگهان فرشاد از مغازه بیرون آمد و به پشت بام خانه ی محمد خان نگاه کرد . سیمین را دید …
سیمین با دلی تنگ نگاهش کرد . کاش می شد قیافه ی فرشاد را در ذهنش مثل یک فیلم ضبط کند .
آن وقت هر موقع دل تنگ می شد فیلم را در ذهنش پخش می کرد …دوباره و دوباره…
آنقدر که حتی خود مغزش هم کلافه شود .
فرشاد برایش دست تکان داد . سیمین با لبخند جوابش را داد …
اخ فرشاد من فقط یک انسانم …یک انسان … اینطور دلم را در‌ حصار‌ عشقت اسیر نکن …
فرشاد نمیتوانست به خواستگاری سیمین بیاید .
تا موقعی که خانه ی طبقه بالای مادرش حاضر نشود نمی توانست وگرنه او را چه به دختر محمد خان مستوفی ؟
شرط محمد خان برای خواستگار های سیمین این بود که حداقل یک سقف بالا سر داشته باشند .
صدای سینا پسر دوازده ساله ی ملوک خانم همسایه اشان که سیمین ، سیمین می کرد . وحشت زده اش کرد …
سینا اینجا چه کار می کرد ؟!؟!؟
وای رسوا می شد . سریع لباس های خشک شده را به خود بیشتر چسباند و از پله های پشت بام به طرف خانه رفت …
شال افتاده روی شانه اش را دوباره به سختی با وجود آن همه لباس روی سرش انداخت …
سینا در حالی که با آن کفش های پاره و پوره و گلی اش روی قالی قرمز رنگ ایستاده بود ، صدایش را روی سرش انداخته بود و آن لحظه سیمین فکر مشقت شستن قالی به ذهنش خطور کرد …از دست تو سینا .
_ بله سینا ، اینجا چیکار می کنی ؟ چطوری اومدی تو ؟
سینا نفس نفس زنان گفت _ سیمین خانم اینارو ول کن، فرامرز چاقو خورده !

لبا

آمریکا / سان فرانسیسکو
نیوراد ، ساعدش را روی پیشانی اش گذاشته بود . چشم های سبز آبی اش مثل یک برزخ بود .
نه می شد در بهشت چشمانش به اقیانوس آبی چشمانش خیره شد و نه می شد در جهنم چشمانش که مثل یک تکه یخ در جهنم بود ، دست و پا زد . مثل یک برزخ بودند آدم را بلاتکلیف می کردند آن دو تیله ی رنگی !
بی حوصله بود ؛ باز هم تمام مدارک و شواهدی که راجع به لوکیشن مهراب داشت ، به درد نخور بودند .
دزدیدن رپر کوچولو دو دلیل داشت .
هم بخاطر انتقام از آرتمیس و هم بخاطر آرس !
از همان اول فقط با زل زدن در چشمان آرس فهمیده بود که یک روده ی راست در شکمش نیست .
کمی بعد شاید سه روز بعد فهمید برای مهراب کار می کند .
نیوراد حدس می زد مهراب آرس را برای این استخدام کرده تا بفهمد دیاتا کجاست و دارد چه کار می کند .
بعد شاید دیاتا را تهدید می کرد ، یا می خواست باج بگیرد …
هر چه بود خوب بود . با دزدیدن رپر کوچولو می توانست مغز آرس را مشغول کند . بعد هم خود آرس با پای خودش می افتاد در دام او …
شیطان بود نه ؟ یک شیطان باهوش که از هر مدرکی به نفع خود استفاده می کرد .
اما مشکل اینجا بود . نمی توانست رد مهراب را بزند . مردک پیر زیادی محتاط بود و حتی نیوراد نمی توانست با گوشی آرس هکش کند . آرس احمق نبود .یک گوشی مخفی داشت که نیوراد فهمیده بود با استفاده از آن با مهراب ارتباط برقرار می کرد . فهمیدن جای گوشی مخفی‌ کاری نداشت .تنها لازم بود ارسلان را به عنوان یک برق کار به خانه ی آرس بفرستد و ارسلان همان موقع دوربین ها را نصب کند . به همین سادگی !
نیوراد از قاتل دختر و پدرش نمی گذشت .
مهراب پدرش را کشت …مهراب شریک و دوست همیشگی اش را با دستان خودش کشت …مهراب سیروان را کشت …
مهراب خوب می دانست که سیروان ، پدر نیوراد و نیوان عاشق و دلباخته ی نیرا است .
نیرا برای سیروان مثل یک بت بود . یک الهه ی زیبایی و عشق… بهترین همسر دنیا…
اما درست یک سال بعد از مرگ نیوان و کوشا ؛ پدرش نیرا و مهراب را در اتاق خواب خودشان با هم می بیند .
وای …
پدرش همانطور شوکه به نیرا زل می زند ، بدون هیچ پلکی‌ …بدون هیچ حرفی عشق نیرا در قلبش مثل سرطان شد …
مهراب اما خونسرد در حالی که پیرهنش را دوباره جلوی سیروان شوک زده به تن می کرد گفت :
سیروان ، از دستم دلخور نشو رفیق ، زنت خیلی زود پا می ده مواظب باش سرت کلاه نره ! بعد سیروان شوکه را کنار زد و خانه خارج شد ! از جلوی چشمان مات و مبهوت نیوراد گذر کرد و پوزخند زد ! به همین راحتی زندگی نیوراد را نابود کرد نه فقط نیوراد ، بلکه ر اصل خانواده ی راد را سرنگون کرد …
نیرا شوکه ملحفه را به خود پیچیده بود و شرمگین به سیروان که مات و مبهوت داشت تخت و جای خالی مهراب را نگاه می کرد . مبهوت فقط از خودش پرسید : چی شد ؟
نیرا با آن اشک هایی که صورتش را خیس کرده بود زمزمه کرد : سی..سیروان ب..برات توضیح…
_ صدات در نیاد !
نیرا حال با صدای بلند گریه می کرد …
هق هق می کرد و سیروان درمانده گفت : مگه چی برات کم گذاشتم ؟
سیروان لحظه به لحظه صدایش بلند تر و بلند تر می شد : پول نداشتم ؟ دوست نداشتم ؟ مهربون نبودم ؟ دست بزن داشتم ؟ هان ؟ د بگو چرا لال شدی ؟ چرا دیگه حرف نمی زنی ؟ بگو شاید اینطوری بتونم خودمو قانع کنم که بخاطر این دوسم نداشتی . بگو من چیم از مهراب کم بود ؟
سیروان روانی شده بود بلند نعره می زد نیرا اشک می ریخت و نمی دانستند نیوراد داشت از پشت درماندگی پدر و مادرش را می دید …
_ بگو لعنتی بگوووو ، بگووووو ، بگو چی کم داشتم ؟ بگو چیم از اون پدر سگ کمتر بود نیرا بگوووو ….
داشت همانطور داد می زد . سیروان با بغض و نعره این جملات را می گفت .
چشمانش قرمز شده بود و به الهه ی زیبایی و عشق زندگی اش خیره شده بود …
بغض یک مرد درد دارد ، ببین چه مقدار دردی را دارد تحمل می کند که بغض کرده است …
و من حدس می زنم تو هیچ وقت نمی فهمی این چه آسیب همیشگیه…
همان موقع بود که دست سیروان روی قلبش رفت .
نفس هایش تند تر شد .
نیرا با همان ملحفه ی دور پیچش آمد سمتش _ سیروان ؟ سیروان ؟ قلبته ؟ آره قلبته ؟
اما سیروان حرفی نمی زد یک آن روی زمین افتاد و چشمانش برای همیشه بسته شد …سکته کرده بود …
می دانی درد ماجرا کجاست ؟ این که همان موقع مرگ پدرت و خیانت مادرت را به چشم ببینی و بدانی مصبب این حال بدشان کیست …مهراب !…
سرش را تند تند تکان داد از خاطرات بیرون آمد …
چشم هایش خشمگین شده بودند .
طوفانی شده بودند …این حال را دوست نداشت ، این خاطرات را دوست نداشت …این درد لعنتی را دوست نداشت …
سرش را محکم گرفت .
باید یک هوایی عوض می کرد تا حالش بهتر شود …
اگر بیشتر در این خانه ی لعنتی می مان حالش بدتر و بدتر می شد …

الان باید تمرکز می کرد . اگر رپر کوچولو تا الان نمی داند که آرس در اصل مدیر برنامه اش نیست و جاسوس مهراب است ،پس به حتم نمی داند مهراب کجاست و بازجویی کردنش اب در هاون کوبیدن است ولی یک چیزی را دقت نکرده بود .
دستی به چانه اش کشید . چرا مهراب باید آرس را جاسوس دیاتا کند ؟ چرا برای تارا به پا نگذاشت ؟
شاید دیاتا یک آتو از مهراب دارد یا شاید هم ….
نه ؛ حتی فکر کردن به این موضوع حالش را بهم می زد . کدام پدر خوانده ای از دختر ناتنی اش خوشش می آمد ؟
نه این غیر ممکن بود اما خب ممکن هم بود .
بعد از خیانت مادرش دیگر هیچ چیز غیر ممکنی برایش وجود نداشت…
اگر هم همین‌طوری برود در اتاق قرمز و به دیاتا بگوید چه راجع به مهراب می دانی … به حتم جوابش را نمی داد تنها راهش این است که احساسات رپر کوچولو را به بازی بگیرد .
یک بازی با روح و روان دیاتا …بیخود نبود که تارا و لنا را گروگان گرفته بود …
شاید باید قیافه ی پریشان تارا و دیوانگی اش را بر اثر قرص های روانگردان نشان رپر کوچولو می داد .
هوم ، جالب است .
چشمانش باز هم خبیث شدند …باز هم آن روحیه ی شیطان صفتش نقشه های خطرناکی را می کشید …
فکر همه جا را کرده بود . یک نقشه ی تمیز و حساب شده که مو لای درزش نمی رفت .
از اتاقش بیرون آمد و به سمت اتاق بنفش رفت جایی که تارا در آنجا بود .
و شیطان ،بوی خون را حس می کند …
آلمان / برلین
مهراب از پنجره به بیرون خیره شده بود .
صدای باز و بسته شدن در خبر از آمدن آرس می داد .
بدون اینکه برگردد گفت _ چرا انقدر دیر کردی ؟
_ پروازم طول کشید .
مهراب برگشت و چشمان براقش را به آرس دوخت _ خب ، منتظرم ! دیاتا کجاست ؟
_ نمی دونم همه جا رو گشتم انگار اب شده رفته تو زمین !
مهراب خنده ی پر حرصی کرد و به آرس نزدیک تر شد . دست هایش را بهم می کوبید و محکم برای آرس آرام آرام و از روی تمسخر دست می زد _ هههه وای آرس ، منو نخندون پسر …جدا نتونستی بفهمی یه الف بچه ی بیست و سه ساله کدوم گوریه ؟
آرس سرش را پایین انداخت .
مهراب جدی رو به رویش ایستاد _ آرس کاری نکن که رازت رو عالم و آدم بفهمن . تو پسر عاقلی هستی ، نمی خوای که کسی بفهمه به من ابراز علاقه کردی…می خوای ؟
آرس با بغض سرش را به چپ و راست تکان داد و با صدایی گرفته گفت : به پیشنهادم فکر کردی ؟
مهراب دستی به گونه ی آرس کشید و با لبخندی مرموز گفت _ اگه دیاتا رو پیدا کنی ، بهش فکر می کنم سعی کن
پیداش کنی آرس .
و آرس نمی دانست دلش برای مردی لرزیده است که عاشق دختر ناتنی اش است .
آرس با این حال ، با حس و حالی دگرگون از اینکه مهراب گونه اش را لمس کرده بود سر تکان داد و از اتاق مهراب بیرون رفت .
مهراب خنده ای شیطانی کرد _ هوم ، دیاتا کوچولو کم مونده بهم برسیم …

خیلی سخت بود نه ؟ اینکه عاشق کسی باشی که تو رو برای خودت نمی خواهد .آرس از همان موقع که مهراب را دید عاشقش شد . می دانست پسر است می دانست مهراب بیست سال از او بزرگ تر است …همه ی این ها را می دانست
می دانست که او شیطان صفت است ….اما دل است دیگر ، احمق و نفهم است . نمی توانی بهش حالی کنی این را دوست داشته باش و آن را نه .
نفسی پر حسرت کشید و به سمت هتل وستین گرند رفت .
ایران / تهران
فرامرز اه و ناله می کرد و سیمین پانسمانش را عوض می کرد : آی …آخ لامصب سفتش نکن درد داره آخ آخ آخ …
وای … عزراییل منو ببر دارم از فر ط خونریزی از دست میرم شت !
شهراد عاصی شده پس سری محکمی به فرامرز زد : ای یه دقیقه لال مونی بگیر انقدر زر زر نکن واسه من اعصابم خورده می فهمی ؟ زیپت رو ببند !
فرهاد همانطور خونسرد نگاهش می کرد با آن چشمان سرد و یخ زده ای که طوفانی بود خون های از دست رفته ی برادرش را نظاره می کرد .
_ گفتی کی این کارو کرد ؟
فرامرز با هول و ولا گفت : پسر مهدی جمالی اسمش چی بود ؟ آهان صادق . صادق بود خود پدر سگش این کارو باهام کرد .
فرهاد با آن دو تیله ی قهوه ای خمار نگاهش کرد . چشمانش عجیب گیرا بود …
_ که صادق جمالی این کارو باهات کرد آره ؟
فرامرز سرش را تند تند تکان داد .
شهراد دست فرهاد را محکم گرفت : فرهاد دیوونه نشو ، به حاجی می‌گیم خودش حساب اون ناکس رو می رسه کار احمقانه ای نکن ؛ باشه ؟
فرهاد با نیشخند نگاهش کرد _ کی می خوای یاد بگیری رو پاهای خودت تاتی تاتی کنی آقا کوچولو ؟
شهراد همانطور مات و مبهوت فرهاد را نظاره کرد . این پسر روانی بود .
فرامرز به سختی در حالی که دست سیمین را کنار می زد تا باند را سفت تر از این نکند گفت : حالا می خوای باهاش
چیکار کنی ؟
فرهاد چنگی به موهایش زد و غرید _ کی تا حالا دیدی من راجب کارام جواب پس بدم ؟ یه گوهی خورده تاوانش هم می ده . تا مشت نزنن مشت نمی زنم تا لگد نزنن لگد نمی زنم من اونقدر احمق نیستم که به هوا مشت و لگد بندازم .
متوجهی که ؛ من لی دلیل قاتل نمی شم !
چنگی دوباره به موهای شکلاتی تیره اش زد ؛ جالب بود . موهایش شکلاتی تیره بود مثل شکلات تلخ و اخلاقش نیز مثل شکلات تلخ ، تلخ بود .
این پسر عجیب بود .
رفتارش بود که او را جذاب می کرد . نه پول داشت و نه چیزی …
رفتارش بود که از او یک اسطوره می ساخت .
شاید تنها فرهاد بود که در این محله و این دنیا رنگ واقعی باطن خود را به همه نشان می داد …

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫46 نظرها

  1. بزن کف قشتگه ار ۳ فصل دیگه هم دار اخرین فصلشم اسمش مادر جادوگر بزنی تو گوگل میاد اما هنوز منتشر نشد

    باشه پس هرموقه که تو گفتی شروع کنیم بخونیم

    خیلی خوشحالم خوشحالت کردم اجی قشنگ نازنین هنرمندم

    1. جییییییییغ خدایی ؟ آیلین و مارال و همه
      بزنید دست قشنگرو 👏👏👏👏👏
      ماشا…ماشا…
      وای خدایا بهترین خبر عمرم بود مرسی خواهری
      بعد بیا با هم رمان خاطره رو بخونیم ، رمان دختر بد پسر بدتر هم قشنگه

      1. بزن کف قشتگه ار ۳ فصل دیگه هم دار اخرین فصلشم اسمش مادر جادوگر بزنی تو گوگل میاد اما هنوز منتشر نشد

        باشه پس هرموقه که تو گفتی شروع کنیم بخونیم

        خیلی خوشحالم خوشحالت کردم اجی قشنگ نازنین هنرمندم

    1. 💋💋💋💋
      عاشقتم …منو یاد اون روزای مدرسه انداختی که همه علم و آدم بهم می گفتن کیم کیم😂
      مرسی رمانمو خوندی فرنیا جونم

  2. خواهری خیلی خوب هرچی بگم کم عالی بینظیر اصلا
    خیلی خوب خیلی خیلی
    مشتاق ادامه رمانم
    عالییییی اجی عزیزممممممم

    1. تو خیلی لطف داری به من خواهرم 💋
      راست میگیدا مامان ما کو ؟
      😂😂😂😂
      همیشه مامانه باید دنبال بچه هاش باشه مال ما برعکسه ما باید دنبال مامانمون باشیم 😂😂😂😂مارال خواهری به خاک سیاه نشستیم مامانمون تبخیر شد 😂

          1. مارال جونی من رمان خاطره از سایت دیوان رمان رو می خونم عاااااااالیه تا پارت سی و یکم هست

  3. دلم میخواد بدونم توی طبقه سوم چیه ….فکر کن جسد دختر خوندش رو اونجا فریز کرده باشه…یا قرآن …خوبه من نویسنده نیستم …
    .
    .
    .
    .
    .
    .خانم نویسنده لطف کن لطف کن یه شخصیتی که بهش پروبال میدی و نقش خوب و خاطره داری هست رو نکشی

    1. خخخ ایول بزن قدش چقدر طرز تفکرت مثل منه راستش رو بخوای اول می خواستم جسد فریز شده اونجا باشه بعد دیدم نه دیگه خیلی گنگستری میشه 😂😂😂😂
      چشم والا من که کاره ای نیستم بسته به طول عمر خودشون داره 😂😂😂😂

  4. کیمیا جان اینقدر خودت رو دست کم نگیر شما واقعا یک نویسنده درجه یک هستی خودت رو باور داشته باش …

    1. ممنونم ازت گلم . شما لطف داری عزیزم مرسی از این که رمانمو خوندی💋

  5. کیمیا من واقعا رمانتو به عنوان یه اثر هنری میخونم، نه یه وسیله برای سرگرمی و وقت تلف کردن، از جمله هایی که به کار میبری مشخصه که پشتشون فکر و استعداد وجود داره…
    جمله اخرت در مورد فرهادم خیلی دوست داشتم،
    ولی بازم میگم اگه دیاتا و نیوراد با هم باشن خیلی جذاب میشه،
    در آخر نویسنده شمایی و متنت هم خیلی با ارزشه

    1. مرسیییییی عزیزم که رمانمو می خونی 💋💋💋💋
      چشم والا من کاری ای نیستم دیاتا و نیورادن که باید عاشق هم بشن والا من که از موضوعات عشقی سر در نمیارم 😂😂😂😂
      ولی جدی چشم هر چیزی که فکر می کنی برای نوشتن این رمان خوبه رو بگو یا اون چیزی که دوست داری اتفاق بیفته من حتما می نویسمش .
      بچه ها شما هم بگید خیلییییییی خوشحالم می‌کنید💋💋💋💋

  6. سلام ؛ مرسی که این رمان رو دنبال می کنید خواستم یه سری چیز ها رو در میون بذارم بله ؛ درسته من باید از جزییات رمان کم کنم . اما اگر دقت کنید من مجبورم یکم به قضیه ها پر و بال بیشتری بدم چون سوم شخص مفرد گفته می شه داستان و باز هم بایستی یاد آوری کنم این رمان محاوره نیست که من مثل گزارش روزانه ردش کنم بره من برای تک تک جملات این رمان که شاید تو دو دقیقه خونده میشه ، ساعت ها زحمت کشیدم ، شب و روزم رو پاش گذاشتم و فکر کردم به اینکه چطور منسجم باشه و هم به خواننده احترام گذاشته بشه .برای تشبیه هایی که استفاده می کنم باید سی دقیقه زمان صرف کنم و خیلی چیز های دیگه مثل دیالوگ ها و مهم تر از همه اینکه واقعی باشه .
    تا الان فهمیدید که من هیچ کدوم از شخصیت هام رو خدای پول توصیف نکردم و هیچ موقع هم این کار رو نخواهم کرد
    من دارم تمام تلاشم رو می کنم که بتونم لایق اسم نویسنده باشم که خب متاسفانه هنوز به اون درجه نرسیدم .
    در هر حال ، مرسی از انتقادات قشنگتون و کامنت هایی که برام می ذارید و این رمان رو می خونید .
    امیدوارم بهتر بشه ولی خب این اولین رمان من به عنوان یک آماتوره ( گفتم هنوز نمی تونم به خودم بگم نویسنده)
    در هر حال مرسی .
    ک.
    ( به جرات می تونم بگم پنجاه درصد افسردگی من با خوندن کامنت هاتون از بین می ره …)
    مرسی❤

    1. کیمیا جون چرا دخترای خوب میرن جهنم؟خخخخخخخخ
      رمانت مثل همیشه عالیه من حرفاتو درک میکنم بعضی وقتا که مینویسم ساعتو نگاه میکنم میبینم ۲ ساعت گذشته ولی فقط یه مقدار کم نوشته شده چون باید خوب نوشت آبکی نوشتن خیلی راحته به قول خودت تشبیهات جلو گیری از تکرار یه واژه فعل مناسب نشون دادن درست احساسات و….همه اینا زمان بره….
      من واقعا بهت افتخار میکنم :*
      به شدت منتظر ادامه اشم من از این فرهاد خیلی خوشم اومده…

      1. ای جاااان نمی دونی چقدر خوشحالم کردی
        راستش درسته خودم هم اعتراف می کنم این پارت کم بود ولی از این دفعه هر روز دارم پارت تایپ می کنم .
        خودم هم از شخصیتش خوشم اومده 😂😂😂😂
        راستش می خواستم توصیف کنم که پولدار بودن شخصیت کسی رو خوب جلوه نمی ده این رفتار و مرام اون شخصه که مهمه .
        مرسی که رمانمو خوندی

      1. کیمیا واقعا میگم رمانت عالیه
        موضوعش رو دوست دارم تکراری نیست همینجوری ادامه بده
        من منتظر رمان های بعدیت هستم چون واقعا قلم زیبایی داری😊

        1. نفس جونم روزم رو ساختی مرسی از اینکه رمانمو خوندی
          متشکرم از این لطفی که به من داری 💋

        1. دقیقا نیاز و فریاد باحال بود ولی قلم نویسنده باید روش بیشتر کار بشه من از رمانایی که مثل گزارش روزانه باشن خوشم نمیاد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن