codebazan

رمان آفرودیت و شیطان

رمان آفرودیت و شیطان پارت ۱۶

 

دیاتا کلافه گفت _ همین دیگه ادامه نداره چرا باید از کسی که زندگیمو به گند کشید خبر داشته باشم ؟ اشتب زدی آقای ایکس من از اوناش نیستم که با ناپدریم در ارتباط باشم . مطمئنم خوب می دونی دو بار از خونه امون به خاطر همین سگ پدر فرار کردم پس به نظرت مسخره نیست که منو به خاطر همین ناپدریم گروگان گرفتی ؟
نیوراد از تخت بلند شد . چنگی آرام به موهایش با دست چپش زد _ چی باعث شده فکر کنی من به خاطر ناپدریت گروگان گرفتمت رپر کوچولو ؟
و دیاتا‌، ناخن انگشت وسطی پست چپ نیوراد را دید . به ناخنش لاک سیاه زده بود !
تنها همان ناخن انگشت وسطش را لاک مشکی زده بود …
پسرک روانی را چه به لاک ؟!؟!
ترنس است ؟
دیاتا شوکه به او زل زد _ خب پس واسه چی گروگان گرفتی منو ؟ باج بگیری ؟ هه گفتم که اشتب زدی من اونقدر تنهام که سایه ام هم ازم فرار کرده …
_ نیوراد با همان انگشت وسط لاک زده اش چند ضربه به بینی دیاتا زد . _ رپر کوچولو باید تنها باشه تا تو تله ی شیطان بیوفته اگه تنها نباشه ، شیطان گلوشو می دره !
بعد پوزخند زنان از اتاق قرمز بیرون رفت و سیستم لمسی در به حالت قرمز و قفل در آمد .
💀💀💀💀💀💀💀💀💀💀💀💀💀💀
ایران / تهران
صادق ناله می کرد و مهدی دور تا دور اتاق بیمارستان را راه می رفت مردک خنگ با آن همه دک و پز و بلدم بلدم چطور توانسته بود از فرهاد چاقو بخورد ؟
پرستار داشت زخم صادق را استریل می کرد _ آخ آخ نکن …ای فرهاد من مادرتو ….
اما با نگاه مهدی حرفش را خورد .
مهدی در حالی که با آن چشمان وحشی خشمگین به صادق نزدیک می شد گفت _ می دونی که احتمال اینکه فرهاد برادرزاده ام باشه زیاده و توهین به مادرش یعنی توهین به زن داداشم متوجهی که !
صادق ترسیده سرش را تکان داد _ اقا غلط کردم شکر خوردم یهو زبونم در رفت !
پرستار زخم را با بانداژ بست و رو به مهدی گفت : هر سه ساعت یک بار بانداژ رو عوض کنید .
مهدی سری تکان داد و پرستار رفت …حال تنها بودند .
مهدی نزدیک صادق شد . سیبیل صادق را در دستش چرخاند _ هوم ، این دفعه اگه از زبونت حرف نابجا در رفت خودم زبونتو قیچی می کنم حالیته ؟
_ حالیمه ، حالیمه !!!
_ خوبه ، بعد اینکه مرخص شدی ، میری دنبال شهراد ، یه جوری خودتو بهش نزدیک کن چه می دونم ، مظلوم نمایی کن یا هی نشون بده تو همه چی از همه بهتره …
صادق با دقت زل زد : خب ، بعدش چی ؟
_ بعدش با پای خودش میاد دنبال عموش !
_ از کجا می دونید شهراد برادرزاده اتونه ؟ شاید فرهاد باشه اون موقع چی ؟
_ فرهادو نمیشه رام کرد هاره ، دنباله شره اما شهرادو میشه …به وقتش که مطمئن شدم شهراد برادرزاده ام نیست نقشه ام با فرهاد شروع میشه تنها کاری که باید بکنی اینه که یه جوری خودتو بندازی به خونشون که هر روز اونجا باشی و ببینی این دو تا برادر چیکار می کنن …با کی میرن و با کی میان …
صادق مشتاق گفت _ خب چجوری ؟
مهدی با لبخندی بر لب گفت _ محمد خان یه دختر داشت نه ؟ میریم خواستگاری اون ! سعی کن دختره رو اغوا کنی تا راه بیاد …اون موقع میشی شوهر خواهر پسران مستوفی و همیشه اینجایی ! میشی مورد اعتماد حاجی بعد شهراد …
صادق هل شد _ نه ..نه ..نه تو گفتی مشکلی برام پیش نمیاد تو گفتی فقط می خوام ببینم برادرزاده ام کیه نه اینکه دستی دستی عیال وارم کنی داری بد تا می کنی باهام حاج دریانی !
_ من که بدیتو نمی خوام ! این وسط تو هم یه فیضی از دختر حاجی می بری و حال می کنی باهاش مگه بده ؟
حرف از وجدان برا من نزن صادق مگه خود تو نبودی که با وجود زنت دو تا صیغه ای داشتی هان ؟
اینم روش !
بعدش از المثنی یدونه شناسنامه جدید می گیری و نامه تمام و من می فرستمت خارج !
فقط تا اون موقع باید هر کاری می گم انجام بدی …گرفتی ؟
صادق بی میل آرام جواب داد : باشه …
اما نشان می داد که بی میل بود آوازه ی دختر حاج مستوفی در بین محله ی گم و گور ها معروف بود …
چه می شد مزه ی دختر حاجی را زیر دندانش مزه کند ؟
آدم ها واقعا پست هستند …یکی را زنده به گور می کنند تا خود زنده باشند …تا خود در این دنیا زندگی کنند اما به چه قیمتی ؟ به قیمت نارو زدن …
این است اشرف مخلوقات ؟
ما همه حیوان هستیم …حتی شاید از حیوان هم کمتر …
چرا که حیوان ها وفا دارند … به هم نوع خود احترام می گذارند و هوایش را دارند اما ما ؟
ما حتی سایه ی خودمان را نیز با تیر می زنیم

حقیقت همیشه تلخ است . ما انسان ها خود بزرگ بین و متکبر به زندگی نکبت باری که با خاکستر های دروغ و ادعا
ساخته ایم ، ادامه می دهیم و باز ادعا داریم …امان از این ادعا های پوچ …امان از این غرور لعنتی…
شاید بخاطر همین بود که فرهاد غرور را دوست نداشت .
غرور با عزت نفس فرق می کرد . عزت نفس یعنی احساس با ارزش بودن ، یعنی به شخصیت خودت احترام بگذاری اما غرور ، یعنی ادعا ، یعنی خودت را همچو یک تافته ی جدا بافته بدانی …
این دو با هم فرق داشتند .
فرهاد عزت نفس داشت اما غرور نداشت …برعکس شهراد …شهراد غرور داشت اما عزت نفس نداشت .
و باز هم یک فرق دیگر میان دو برادر که مهدی را مسمم تر می کرد تا برادرزاده اش را پیدا کند …
بعد از اینکه پیدایش کرد ؟
پر و بالش می داد . مهدی هیچ وقت ازدواج نکرده بود . هیچ وقت طعم پدر شدن را نچشیده بود …طعمی که برادرش به سادگی از آن گذشت …اما مهدی نمی گذشت . برادرزاده اش را پیدا می کرد و با هم از محله ی گم و گور ها و این مملکت می رفتند …
💀💀💀💀💀💀💀💀💀💀💀💀💀💀
فصل چهار : رقص کولی
فرهاد سیگار را کنج لبش قرار داد . علی عاصی شده گفت _ داداش از همون اول که اومدی داری این کوفتی رو دود می کنی چته ؟ من اینجا گاوم ؟ با من حرف بزن بابا !
فرهاد پک عمیقی به سیگار زد _ صادق جمالی رو می شناسی ؟
_ آره چطور ؟
فرهاد خونسرد نیشخند زد و به فضای شهر زل زد _ بهش چاقو زدم !
علی چشمانش از این همه خونسردی گرد شد و شوکه گفت : چی ؟ لعنتی به یکی چاقو زدی بعد در رفتی ؟
فرهاد شانه بالا اانداختبه ماشین علی تکیه داد _ هر چیزی تاوان داره ! اینم تاوانش بود به فرامرز چاقو زد منم بهش چاقو زدم کارما همینه دیگه !
علی کفری گفت _ لعنتی من الان باید بفهمم ؟ فرامرز چاقو خورده ؟ کی ؟ چرا به من نگفتی بیام دهنشو سرویس کنم داداش ؟
_ سرویس کرد ، سرویس شد !
علی خندید و مشتی به شانه ی فرهاد زد و به نمای شهر زل زد .
تهران از این بالا یک نمای دیگر داشت .
بالای سرخه حصار بودند . یک جنگل بزرگ و قشنگ که با درخت های کاج احاطه شده بود .
نمای تهران ، ان برج میلاد ، ماشین های جورواجور و چراغ های زرد رنگ که سرتاسر تهران بود …همه معلوم بودند …
امیر رفته بود تا از دکه سه تا لیوان یک بار مصرف چای بخرد اما گویی رفته بود گیاه چای پرورش دهد !
علی زنگی به امیر می زند و فرهاد دود ان سیگار را لحظه به لحظه از دهانش بیرون می دهد …
سیگار میان انگشت سبابه و وسطش می سوزد …
علی به شانه ی فرهاد می زند: داداش من میرم کمک این امیر ببینم کدوم گوری موند .
فرهاد سری تکان می دهد و علی سوت زنان از دیده ی فرهاد خارج می شود …
تماشای غروب خورشید دیدنی بود …
سرش را مالش می دهد …
سکوت زیبایی بود .
کاش می شد کمی از این سکوت در محله ی گم و گور ها جای داشت …
یک صدایی به گوشش رسید …صدا از طرف سمت راست بود .
یک آهنگ بود …یک آهنگ سنتی …صدای سنتور نوازی به گوشش می رسید .
چقدر آهنگش عجیب بود …
صدایش گوش های فرهاد را نوازش می کرد …صدایش انقدر بلند بود که متن آهنگ را واضح می شنید .
است کین آشفته دل گم کرده ره دنبال تو
در گلشن و در بوستان می جوید امثال تو
با چشم سر می جویدد با چشم دل می بویدد
کاری ز تو این دیدگان از سینه مالامال تو
خریت بود اگر به دنبال صدا می رفت نه ؟ آهنگش عجیب آشنا بود برایش …
سیگار را مچاله کرد و روی زمین انداخت …علی و امیر را بعدا پیدا می کرد …
این صدای چه بود ؟ ترغیب شد تا برود و دنبال صدا برود این چه آهنگی بود ؟
تکیه از ماشین می گیرد و کلاه هودی اش را روی سرش می گذارد .
به سمت راست جنگل می رود …صدای آهنگ و سنتور نوازی بلند تر و بلند تر به گوش می رسد .درخت های کاج پیچ در پیچ و چمن های سبز شاداب از فصل بهار چقدر زیبا بودند اما در ان لحظه مثل یک مانع میان فرهاد و این آهنگ عجیب بودند …
باز صدای آهنگ را شنید …
حالی من و این حال تو این وصف قیل و قال تو
این تیره روزی بخت من با صبح روشن فال تو
آشفته دل گم کرده ره دنبال تو
در گلشن و در بوستان می جوید او امثال تو
هم خوانی به گوش می رسید …مثل یک کنسرتی بود که تماشاچی اش درخت ها بودند و حال ، فرهاد .
نزدیک و نزدیک تر شد … ناگهان پیدا کرد .
یک گروه نوازنده بودند که گرد هم نشسته بودند و هم خوانی می کردند و سنتور می زدند وسط آنها یک دختر بود .
یک دختر سفید پوش …باد موهایش را پیچ و تاب می داد موهایش مشکی بود قیافه اش معلوم نبود اما رقصش سما بود . پیراهن سفید ساده اش می چرخید …
موهای تاب دار مشکی و فرش زیبا بود نمی توانست سنش را تشخیص دهد .
اما نمی داند چرا یک چیز در وجود فرهاد بی داد می کرد که بایستد و آخر ماجرا را ببیند .
سنتور زنی ها و هم خوانی زنان و مردان و رقص سمای ان دختر …مثل یک محفل سنتی بود که در میان درختان کاج برگزار می شد …
دخترک بود که فقط در میان آنها سفید پوشیده بود بقیه اشان مشکی پوش بودند .
سرش گیج نمی رفت ؟
فرهاد اخمی کرد … و به بقیه ی ماجرا زل زد .
آشفته دل ؟ اسم آهنگ بود نه ؟
یادش است … مادرش آن موقع ها که فلج نبود برایش این آهنگ را می خواند …
تحریر های آهنگ و اوج آهنگ را آن موقع حتی با اینکه بچه بود به یاد داشت …
مادرش نیز برایش این آهنگ را می خواند و رقص سما برایش می رقصید …
دخترک همانطور می چرخید و پیراهن سفیدش مثل یک سفیدی میان این همه سیاهی بود …
این وصف قیل و قال تو …
چقدر این بخش آهنگ را دوست داشت …
دخترک دستانش با ریتم باد و سنتور حرکت می کرد و سرش و موهایش مطیعانه با باد و خاک حرکت می کردند…
خاک نیز با حرکات پاهای دخترک می رقصید …
این دخترک که بود که این طور آزادانه در جنگل میان این همه مرد و زن سما می رقصید ؟
صدای فرهاد فرهاد کردن علی را شنید …
وقت رفتن فرا رسیده است.
چشم هایش را از دخترک سفید پوش گرفت و راه برگشت را پیش گرفت …

آمریکا / سان فرانسیسکو
دیاتا نفسش را با حرص بیرون داد .
چند هفته بود که ایکس او را اسیر کرده بود ؟
چند هفته بود که از آرس خبری نداشت ؟ نکند نگران شده باشد ؟
اینطوری نمی شد .
داد و فریاد رسمش بود .
باید با کولی بازی از دست ایکس فرار می کرد . سیاست در کار آفرودیت نبود .
کولی ها ؛ آن زنان و دخترانی که دستانشان پر از زیورآلات رنگین بود …دامن های بلند می پوشیدند و می رقصیدند …
دیاتا آن ها را دوست داشت…رقصشان را از نزدیک دیده بود . رقصشان سما بود …
در زیر زمین محله ای به نام گم و گور ها دسته ای و عشایری زندگی می کردند .
کولی ها آدم ساکنی نبودند …ماه های سال را هر کدام در جایی می گذراندند…
با آن پیراهن های ساده می رقصیدند …
هر چه باشد زمانی مثل آنان بود … آن موقع که از خانه برای بار دوم و برای همیشه فرار کرد پولی نداشت .
یادش است …چطور با کولی ها آشنا شد .
هفده سالش بود داشت از عابر پیاده رد می شد که صدای جیغ و ناله ای شنید . راهش را کج کرد و به سمت ان رفت .
یک دختر تقریبا هم سن و سالش را دید که لباس هایش واقعا عجیب بودند .
پیراهنی سفید و ساده به تن داشت و دستانش پر از دستبند های مهره ای رنگارنگ…
شالی به سر داشت که شاید زینتی بود چون موهایش سرکشانه از شال بیرون زده بودند …
مردی را دید که داشت دختر را کتک می زد و بد و بیراه می‌گفت …
پا تند کرد و جلوی مرد ایستاد مرد تا خواست پستش را برای سیلی بعدی بلند کند دیاتا دستش را خشمگینانه گرفت .
مرد با پوزخند چندشی سر تا پای دیاتای هفده ساله را از نظر گذراند _ چیه دنیز ؟ این دوستته ؟
همچین خوب مالیه می تونم به عنوان طلب ازت بخرمش ! نظرت چیه ؟
دیاتا جلوی دختر که گویا اسمش دنیز بود قرار گرفت _ دست کثیفتو بهش نزن حیوون . ننه ات بهت یاد نداده دست رو ضعیف تر بلند نکنی ؟
مرد مشتاق به دیاتا زل زد _ خوشم اومد دنیز ! دوستت باحاله ! باهاش حال می کنم .
دیاتا عاصی گفت _ برو با ننه ات حال کن حیوون !
مرد عصبی سیلی به دیاتا زد .
دنیز هینی کشید و از پشت دیاتا بیرون امد وبه مرد گفت _ باشه جواد طلبت و می دم حالا گمشو برو دیگه …برو …
و آن موقع بود که دیاتا با دنیز آشنا شد . دختر یکی از کولی ها …

آن موقع بود که با دنیز دوست شد و دنیز به دیاتا پناه داد …
دیاتا آن موقع بود که با کولی ها هم سفر شد …
لباس های بلند و آن پیراهن های ساده ، آن رقص های سما ، سنتور زنی های گروهی و زیورآلات رنگی همه در ذهنش تکرار می شد .
آهنگ معروف رقص سمای کولی ها ، آشفته دل بود .
خوب یادش است اولین رقصش را با این آهنگ …
حال که ایکس ان روی کولی دیاتا را ندیده بود چرا دیاتا با این آهنگ به او نشان ندهد ؟
آهنگ را با همان تحریر ها و صدای خش دارش خواند .
بلند بلند تا ایکس را دیوانه کند تا خودش با آن دستان لاک زده اش در را برای دیاتا باز کند …
حالی من و این حال تو این وصف قیل و قال تو
این تیره روزی بخت من با صبح روشن فال تو
با چشم سر می جویدد با چشم دل می بویدد
است کین آشفته دل گم کرده ره دنبال تو
در گلشن و در بوستان می جوید امثال تو
آن خاطرات که با خواندن این آهنگ به یادش می آمد دلش را آتیش می زد …اما با این حال باز خواند …
حالی من و این حال تو این وصف قیل و قال تو
این تیره روزی بخت من با صبح روشن فال تو
…. می خواند …بلند تر و بلند تر حنجره اش می سوخت اما مهم نبود دیگر خسته شده بود …
کولی بودن یعنی اعتراض به پیش داوری و قانون …( دوستان شعر رو بعضی جاهاش رو خودم نوشتم …)
می خوانمت در بوستان در تمام احوال تو
آشفته دل می خوانمت با این همه اشکال تو
حالی من و این حال تو این وصف قیل و قال تو
این تیره روی بخت من با صبح روشن فال تو …
من در همه ی احوال تو آشفته ام اغفال تو
در حسرت و اندوه تو حالی من و این حال تو
می‌خواند و می خواند حس می کرد حنجره اش قرار است پاره شود …
گلویش می‌سوخت اما باز می خواند …
کولی بودن یعنی با تمام رنج های زندگی‌ برقصی و دم نزنی …با سمفونی سنتور یکی شوی و دم نزنی ….
عشقت پی جان آمده صبرم به پایان آمده
آخر شوم شیدای تو
حالی من و این حال تو این وصف قیل و قال تو
این تیره روی بخت من با صبح روشن فال تو …
ناگهان در باز شد و ایکس را دید که عصبی و با آن چشمان قرمز ابی یخی مثل یک گرگ به او خیره است …

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫31 نظرها

  1. کیمیا، به عنوان مشق شب!
    باید با دختر، بوسه، انگشت!، خونه خالی!(ترجیحا ویلای شمال) و دوست جمله بسازیم؟
    .
    .
    دیدی چه خوب یاد گرفتم؟؟؟

  2. چشمان قرمز آبی یخی ….قشنگ بود…
    کیمیا راستش رو بگم من نه از فرهاد خوشم میاد و نه از نیوراد …ولی اگر مجبور به انتخاب باشم نیوراد رو انتخاب میکنم …
    کیمیا جون هرکی که دوست داری نیوراد و فرهاد رو نکش میفهمی نکش چون یکی از شخصیت های اصلی رو حذف کردی …
    .
    .
    .
    فکر کن کوشا و اون دوستش هنوز زنده باشن …

    1. خب طبیعیه که خوشت نیاد ! هنوز باهاشون کامل آشنا نشدی …
      تازه فقط شونزده پارت از رمان اومده اینا تازه همه مقدمه هستن اصل ماجرا مووووونده جیگر
      من دستی ندارم توی زنده بودنشون 😂😂😂😂
      نه جدی میگم گفته بودم این رمان قراره متفاوت باشه یعنی هیچ تقلیدی از رمانای آب دوغ خیاری نداره هیچی ( فکر کنم واضح بده باشه تا الان )
      توی زندگی واقعی مرگ واقعیه منم گفتم که این رمان قراره واقعی باشه پس کوشا و نیوان همون موقع به دیار باقی رفتن …😂😂😂😂 ( اصلا اصل ماجرا بعد مرگ اینا شروع میشه جیگر 😂😂😂😂😂😂😂😂)
      جدیدا تو جیگر گفتن کلید کردم شرمنده

      1. کیمیا این جیگرو حواست باشه به بقیه نگی ما بچه های خوبی هستیم وگرنه اگه به طرف بگی دیگه ولت نمیکنه

  3. خب ؛ خانوما و آقایون این شما و این درس اول
    الفبای اسپانیایی چیزی کاملا چرت و شبیه به انگلیسی هست ولی واسه اینکه نشون بدن ما بلدیم ما بلدیم یه خورده تلفظاشو تغییر دادن وگرنه همونه بچه ها کلمات همونطور که نوشته میشن خونده میشن
    خب درس اول الفبا _ Alfabeto español
    Aa تلفظ آ
    مثل amigo = دوست
    Bb تلفظ ب
    مثل beso = بوسه
    Cc تلفظ س یا ث یا ک ( مثل انگلیسی)
    مثل casa = خونه اینجا ک تلفظ کنید میشه کاسا
    CH ch تلفظ چ
    مثل chica = دختر تلفظش هم همونه دیگه چیکا
    Dd تلفظ د
    مثل dedo = انگشت
    Ee تلفظ إ
    مثل escoba = جارو تلفظش همون اسکوبا هست
    اینارو فعلا یاد بگیرید تا بعد سوال داشتید در خدمتم

  4. براوووووووووووووووو
    رمانت عالیه
    من خودم نویسندم اما وقتی که
    رمانت رو خوندم فهمیدم چقدر قلمه من ضعیفه
    از رمانت خیلی چیزا رو یاد گرفتم
    فهمیدم که چطور خواننده رو باید جذب کنم

  5. براوووووووووووووووو
    رمانت عالیه
    من خودم نویسندم اما وقتی که
    رمانت رو خوندم فهمیدم چقدر قلمه من ضعیفه
    از رمانت خیلی چیزا رو یاد گرفتم
    فهمیدم که چطور خواننده رو باید جذب کنم

    1. عه چه وجه اشتراكي منم سنتور كار مي كردم بزن قدش ✌🏻
      خيلي خيلي خوشحال ميشم ايراداي شعرام رو بهم بگيد استاد 🤣

      1. استاد نه و راد
        بعدم جالبه. منم یه مدت گذاشتم کنار ولی بعد این ویروس میرم ادامه بدم حتما اگه توش استعداد داریدادامه بدید من توش استعداد داشتم ولی به خاطر استادم ول کردم شما این کارو نکن توی رسیدن به اهدافت کمکت میکنه میشه یه نوع منبع درامد وپشتت و گرم میکنه

        1. مرسی ؛ ولی من موسیقی رو همون بچگیم ول‌ کردم …الان دیگه توی مود ساز زدن نیستم فعلا سرم رو با چیزهای دیگه گرم کردم تا بعد 😑 الانا فقط دوست دارم یه شنونده باشم

          1. من به طور حرفه ای دف میزنم
            قرار بود که واسه گیتارم کلاس برم که کرونا زد داغون کرد کاسه کوزه مون رو
            کیمیا سنتور که خیلی باحاله من دایی کوچیکم عاشق سازای سنتی و همش رو هم تقریبا داره ولی خودش میگه بیشتر سنتور دوست داره 😊

  6. خب بذارید یه نظرسنجی بذاریم و بعد بریم سراغ درس یک اسپانیایی
    خب خب
    شما فرهاد رو بیشتر دوست دارید یا نیوراد ؟!؟!

  7. کیمیا، اون دختری که تو پارک میرقصید دیاتا بود؟
    اون موقع ۱۷ سالش بوده؟
    یا ۲۲ سال؟
    الان فرهاد و دیاتا چند سال اختلاف سنی دارن؟

    1. دیاتای بدبخت که تو سان فرانسیسکو به دست نیوراد گروگان گرفته شده
      نه مگه قراره همه ی دخترایی که فرهاد می بینه دیاتا باشه ؟
      من سن فرهادو نمی دونم بذار از خودش بپرسم بهت می گم 😂😑
      شاید این پارت یکم مبهم باشه اما همه ی این ابهاما برای رمان لازمه اگه اینا نبودن باور کن بسی چرت می شد …

        1. مرسی عزیزم که رمانمو خوندی
          مبهم بودنش توی پارت هیجده از بین میره
          من خوشم میاد خواننده رو گیج کنم 😼

          1. که خوشت میاد خواننده رو گیج کنی ما هم اگه یه موقع مثل فرهاد عمل کردیم و انتقام گرفتیم ناراحت نشو 😎
            نه ولی شوخی میکنم اون گیج بودن یه جورایی جذابه خواننده رو مجبور به خوندن ادامه داستان میکنه و این یعنی برگ برنده واسه تو

            1. بله بله ؟!؟! انتقام با فرهاد ؟ بر علیه من ؟ زارت 😂😂😂😂
              آره درسته راستش دوست ندارم خواننده بتونه حدس بزنه آخرش آی میشه می خوام به مبهم بودن ادامه بدم 😑البته اگه هر چیزی برای اتفاقات رمان دوست دارین اتفاق بیفته رو بگین می نویسم 😂اینجوری میشه رمان سفارشی 😂😂😂😂😂😂😂😂

              1. خخخ
                میدونی هر چی غیر قابل پیش بینی به نظرم قشنگ تره
                بعدم همین جوری که مینویسی ادامه بده خودت درجه یکی رمان سفارشی هم نمیخوایم بی مزه میشه😂

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان

بستن