codebazan

رمان آفرودیت و شیطان

رمان آفرودیت و شیطان پارت ۲

 

آن روز خسته کننده هم باتمام خوبی ها و بدی هایش گذشت . پستی در اینستاگرامش مرتبط با کنسرت دیشبش گذاشت و دستی به گردنش کشید … حس رخوتی که هنوز از ورزش صبحگاهی در بدنش بود ، به راحتی مشهود بود .
روی کاناپه ولو شده بود و جواب طرفدارانش را می داد . یکی از خوبی هایی که شهرت برایش داشت این بود که
میلیون ها نفر چه کوچک و چه بزرگ و یا چه همسن خودش بودند که او را ستایش می کردند ، برایش فن پیج می ساختند و رفتار های او را جز به جز الگوی خود قرار می دادند . مثلا تیشرت هایی که رویشان عکس آفرودیت الهه ی یونانی بود را می پوشیدند و با آن از خودشان که در حال لب خوانی یکی از آهنگ های رپ او بودند استوری می گرفتند و در صفحات اجتماعی به اشتراک می گذاشتند ، این تنها جز کوچکی از شگرد های آرس بود .
آرس در واقع اسمش واقعا آرس نبود اسمش آراس بود اما برای کوتاه و مخفف کردن اسمش را گذاشته بود آرس .
آرس برای دیاتا مثل یک ناجی بود یک ناجی جوان که او را هنگامی که در حال دیس دادن به یک پسر رپر در کاباره بود
نجات داد ، به دیاتا بال و پر داد و برایش شهرت و مقام فراوانی را رقم زد و البته خود او هم از این شهرت بی نصیب نبود
آرس پنجاه درصد از سود معاملاتی ، کنسرت ها و مصاحبه هایش را به جیب می زد و ظاهرا راضی بود .
در همین فکر ها بود که تلفن خانه اش زنگ خورد … کمتر مواقعی پیش می آمد که تلفن خانه اش زنگ بخورد
آرس هم بیشتر مواقع به گوشی اش زنگ می زد تا تلفن خانه ! او به غیر از آرس ، مارگارت و سلنه طراح لباسش کسی را نداشت که به او زنگ بزند … پا تند کرد و تلفن را برداشت …شماره ای روی تلفن نیافتاده بود . آرس اهل تلفن عمومی نبود و در واقع موقعیتی وجود نداشت که گوشی آرس همراهش نباشد ؟ که بود ؟!؟
افرودیت : الو ؟ الو ؟
_…..
آفرودیت :کیه !؟!
_خوب پیشرفت کردی نه ؟ خوب تونستی خودتو از اون اشغال دونی نجات بدی مگه نه دیاتای رپر اوه نه نه آفرودیت!
نفسش برای چند ثانیه قطع شد آن پسر کی بود ؟ تا آمد به خودش بیاید و جواب پسر را بدهد ، صدای بوق های متعدد تلفن را که خبر از قطع کردن پسرک بود را شنید .
پریشان شد ، به جنون رسید او کی بود ؟ هیچکس حتی آرس هم اسم حقیقی او که دیاتا بود را نمی دانست … آن پسر کی بود ؟
دندان های تیزی را حس کرد که بی رحمانه گلوی او را می دریدند و خون از گلویش فوران می شد … هزاران بار تغییر چهره داده بود ، استتار کرده بود و ساده زیستی را به یک زندگی مجلل ترجیح داده بود که توی مخمصه نیوفتد این کار
برای چند سال خوب نتیجه می داد اما حال این پسر که از صدای بم و خشدارش معلوم بود سی سال سن را دارد تمام آن تلاش ها و بی خوابی های آفرودیت داستان را بی نتیجه کرد …
دست هایش می لرزید … گوشی از دستش بخاطر ارتعاش دستانش افتاد ، وای چه فاجعه ای به بار آمده بود !
در همان حین گوشی همراهش زنگ خورد . این بار بی شک آرس بود .
پاهایش گویی با یک چسب قوی به زمین چسبیده بود که مانع حرکت و جواب دادن تلفنش میشد … تلفنی که همانجا روی کاناپه مشغول انجام وظیفه اش که زنگ خوردن بود ، بود .
آنقدر جواب نداد تا که تلفن قطع شد و بعد از چند دقیقه دوباره زنگ خورد و اینبار بیشتر سماجت آرس را از زنگ زدن نشان می داد .
اینبار پا تند کرد و با صدایی لرزان که بی شباهت به صدای مطمئن و گیرای دیشبش بود جواب داد :
چیه آرس ؟
_ چرا جواب نمی دی ؟ می دونی که از منتظر شدن بدم میاد .
_ تو هم خوب می دونی که من کارام رو برای همه توضیح نمی دم .
_ ولی برای من باید بدی ، بگذریم برای پس فردا واست یه مصاحبه تو برنامه ی الن ترتیب دادم ساعت پنج عصر میام دنبالت حاضر باش !
با صدایی که هنوز تو شوک و لکنت بود گفت : تو .. که انقدر خودسر نبودی آرس !
آرس سرخوشانه خندید و با سر وصداهایی که دیاتا می شنید حدس می زد حال آرس در باشگاه مشغول دمبل زدن و حرف زدن با او بود : بس کن دیت آلبوم جدید مثه بمب ترکیده خیلی خوبه که پس فردای کنسرتت بخوای مصاحبه ترتیب بدی ! خدا رو چه دیدی شاید یه روز به جایی برسی که بخوای با امینم فیت بدی ! خیله خب یادت نره پنج عصر خدافظ .
و بدون اینکه اجازه ی حرف زدن به آفرودیت را بدهد قطع کرد …

به موهای کوتاه سیاهش نگاه کرد هایلایت های آبی موهایش را دوست داشت . ساعت چهار و نیم بود و آرس از قرار معلوم نیم ساعت دیگه برای رفتن به مصاحبه به دنبال او می آمد و او ، شک داشت که آماده باشد … شک داشت که می توانست دو ساعت فقط راجع به خودش ، زندگی نامه اش ، آلبوم جدیدش و کلا هر چیز دیگری مربوط به خودش حرف بزند . مثلا همین رنگ مو … همه آفرودیت را دختر رپری می شناختند که موهای کوتاهش هایلایت های آبی رنگ داشت و همیشه پوست سفیدش کمی رنگ پریده بود . همین ها ترند هایی بودند که بشوند هشتگ های مختلفی از او در اینستاگرام … در واقع همان شگرد های آرس …
با این حال رانندده ی آرس تک بوقی که زد سعی بر مطلع کردن دیاتا به پایین آمدن داشت .
کفش های کتانی مشکی رنگ و حس وزن همیشگی کت چرم مشکی رنگش را که روی دوشش انداخته بود باعث شد کمی از اظطراب و پریشانی اش که بعد از زنگ زدن آن پسر به سراغش آمده بود کم شود .
در خانه را قفل کرد و سوار لیموزینی که برنامه ی الن برایشان فرستاده بود شد .
آرس مثل همیشه کت تک جین آبی رنگش را به تن داشت که با شلوار جینش هارمونی‌جالبی ایجاد کرده بود .
تیشرت سفید و تیپش تو را طوری گول می زد که فکر کنی آرس دوست پسر دیاتاست اما نه …
پسرک مدیر برنامه ی دیت بود و این تفاوت تیپش باز هم یک شگرد دیگر برای جذب مخاطبین بیشتر بود.
در طول مسیر حرف زیادی زده نشد همان حرف های همیشگی : دیت اینکار را بکن ،
سعی کن کمتر به لنز دوربین زل بزنی ، دیت از این پودر به صورتت بیشتر بزن ….!
خسته بود ، از این روال همیشگی ، از این ساعات های تکراری که مکرر بودنشان هر بار تیری به ذهنش شلیک می کرد.
بدنش دیگر از اینکه ساعت ها بخواهد شق و رق و بدون قوز بنشیند کرخت شده بود … همین حال که در اوایل
سن ۲۳ سالگی بود احساس پیری می کرد .
ماشین در جایگاه پارک شد و آرس انعامی به راننده داد و راننده صبورانه در لیموزین را برای آفرودیت ، ستاره ی محبوب جوان و مدیر برنامه اش آرس باز کرد و در رهن خود به شمردن انعامی که گرفته بود فکر می کرد .
دیاتا که حال در نقش آفرودیت فرو رفته بود با همان پوشش خاص و همیشگی و نحوه ی راه رفتن خاصش
به سمت اتاق گریم رفت و آرس هم به سمت صحنه ی ویژه برای حرف زدن با فیلم بردار و صدا برادار
برای هماهنگی جایگاه میکروفون و سه پایه ی دوربین رفت … راهشان از هم جدا شد . چه ساده !

اتاق گریم پر بود از لوازم آرایشی های مختلف ، پالت های سایه ی جور وا جور ، رژ لب های رنگارنگ که دیاتا را یاد رنگین کمان هزار رنگ می انداخت ، ریمل های مختلف و خیلی چیزهای دیگری که دیاتای مقلب به آفرودیت حتی اسمشان را هم نمی دانست … خوب یادش است که اویل آشنایی با مارگارت چقدر با هم اختلاف سلیقه داشتند سر همین آرایش و چقدر هم با سلنه برای طراحی لباس های پر زرق و برق مخالفت کرده بود .او زیادی نسبت به ظاهر ساده اش حساس بود . کافی بود فقط یک بار کسی بیش از حد به او پودر می زد و یا چند بار بیشتر براش مخصوص رژ گونه را به گونه اش می زد ، قیامتی به پا می کرد که تمامی نداشت .
گریمور مخصوص برنامه که آنا نام داشت هم ظاهرا نمی خواست از آین قیامت برخوردار شود . بنابراین ساکت و آرام در حالی که یک لبخند بر لباتش داشت ، شروع به کار کرد .
دیاتا حوصله اش سر رفته بود … حس کسی را داشت که مثل یک عروسک خیمه شب بازی بود و انا هم مثل یک عروسک گردان ماهر داشت عروسک کوچولیش را برای اجرا آماده می کرد .
برای اینکه حوصله اش سر نرود یک استوری گذاشت و مردم دنیا را از حالش با خبر کرد .
آفرودیت مشهور درک نمی کرد که چرا باید گزارش لحظه ای می داد و یا چرا حال نباید تکان کمی به گردنش که مثل یک خمیر مجسمه سازی خشک شده بود بدهد ؟ واقعا عجیب بود … دنیا جای عجیبی است از همان بدو تولد فهمید ، از همان موقعی که مادرش با مهراب ازدواج کرد ، از همان موقعی که برادرش جلوی چشمانش مرد …
دلش برایش تنگ بود برادر بیچاره اش سنی نداشت ، هنوز هم فکر به کوشا حالش را بد می کرد و باعث می شد بیشتر
از این دنیا و آدم هایش خصوصا مهراب کینه به دل بگیرد … کوشا گر چه برادر ناتنی اش ، پسر مهراب بود اما
او را هزاران هزار بار بیشتر از آدرین برادر واقعی و تنی اش دوست داشت .
موقعی که کوشا رفت ، روح او هم رفت … دیاتا مرد ، خاک شد … دیگر برایش قلبی نماند ، روحی نماند ،
اشکی نماند که برای برادر پر پر شده اش بریزد …
ذهنش فریاد می کشید : کوشاااا … کوشااااا برگرد نرو از پیشم ، برگرد داداشی … بذار با هم رپر شیم ، بذار با هم
معروف شیم اگه بری من میمیرما …
اشک های جمع شده در چشمانش آنا را متعجب کرد . اما چیزی نگفت و به کارش ادامه داد .
خوب شد که نپرسید هر چند اگه می پرسید جوابش را چی می داد ؟ می گفت دلم برای برادر ناتنی مرده ام تنگ شده ؟
می گفت سال ها بود که با خود کوشا این برنامه ی مصاحبه با افراد معروف را دیده بودند و تصور می کردند که با هم رفتند مصاحبه یک بار کوشا مجری می شد و یک بار دیاتا ؟ می گفت حال بدون برادرش تنها آمده ؟ چه می خواست بگوید ؟ اصلا حرفی داشت که بزند ؟
گریمش تمام شده بود . با حالی خراب که به راحتی از چشمانش قابل تشخیص بود گفت : ممنون آنا خیلی خوبه .
گر چه اصلا نگاهی به قیافه اش ننداخت مگر فرقی داشت ؟ برادرش … همه چیزش جلوی چشمانش به آسمان پیش خدا رفت .
آنا متعجب و منگ سری تکان داد ، هنوز همان لبخند روی صورتش بود البته با این تفاوت که حال به طرز مسخره ای
ماسیده بود : خوا…خواهش میکنم.
بچه های صحنه راهنمایی اش کردند و از همان دور آرس و الن دجنرس را که مجری برنامه بود را دید که با هم مشغول گپ و گفتی صمیمانه بودند … نفسی عمیق کشید و با علامت یکی از بچه های پشت صحنه وارد سالن اصلی شد .
سالن اصلی که متشکل از یک دست مبلمان سفید رنگ بود و کف پارکت شده اش و گل و گیاه هایی که دور اطراف بودند حس آرامش نداشته ی آفرودیت را بیشتر می کردند .
آرس با دیدن آفرودیت دستی برای الن دجنرس تکان داد و رفت پیش فیلمبردار ایستاد . همه با آمدنش دست زدند و مسخ شده نگاهش می کردند با همان غرور همیشگی اش ( که سعی داشت همیشگی باشد ) سری تکان داد و با همه با لحنی که با آن حال خراب سعی‌می کرد گرم باشد سلام و احوال پرسی کرد و روی یکی از مبل ها نشست که رو به روی الن دجنرس بود . الن چشمکی به او زد و او نیز متقابلا با لبخند جوابش را داد . لبخندی که خیلی سعی می کرد
غمش را نشان دهد . شده بود یک آدم مکانیکی که ربات وارانه زندگی و رفتار می کرد . یک آدم مکانیکی با قلب سیاه و رگ های سنگی …
_ صدا ، نور ، دوربین ، حرکت !
مصاحبه شروع شد و او ، دیاتای قلب شکسته ی قصه سعی در جمع و جور کردن این مصاحبه داشت … با همان قلب شکسته و با همان درد نفرت انگیز سرش که بعد از غم از دست دادن برادرش آن را به دوش می کشید.

الن دجنرس زنی خوش سیما و خوش چهره بود اندام لاغرش ، چشمان آبی دریایی لش و آن موهای کوتاه شده ی پسرانه ی بلوندش خوب می توانست گویای این باشد که یک زن مستقل و موفق است سعی کرد خودش را جمع و جور کند نه بخاطر خودش بلکه بخاطر کوشا … برادر عزیز تر از جانش …و همینطور از خصوصیات بارز الن می توانست به شوخ طبعی اش ، خوش برخورد بودنش و علاقه ی شدیدش به غافلگیری بقیه اشاره کند .
دوربین اول روی الن متمرکز شد و وقتی علامت داده شد الن شروع به حرف زدن کرد :
سلااااااااام به همه امروز روز بغله ! روز بغل مبارک !
صدای دست های بچه های پشت صحنه و لحن الن باعث شد لبخندی بزند و از آن حالتش که با صد من عسل هم نمی شد خوردش بیرون بیاید. الن ادامه داد : بعد از ظهر بغلیه خوبی داشتید ؟
صدای خنده و اوووی بچه ها باز هم اعصابش را خط خطی می کرد در جواب سوال الن را با یک نیشخند نامحسوس در دل خود داد : اوووف آره چه جورم البته اگه بغل کردن مرگ رو هم حساب کنی !
الن لبانش را با زبانش تر کرد و ادامه داد : خیله خب حالا تعطیلات آخر هفته رو که دیگه جشن گرفتید نه ؟ من درباره ی تخم مرغ و فصح عید صحبت نمی کنم درباره ی دروغ آوریل صحبت می کنم . روز دروغ آوریل شنبه بود !
همه خندیدند و خود الن هم به شوخی اش خندید و گفت : نچ یکشنبه روز دروغ آوریل بود ! دیدید من اونجا چیکار کردم ؟ دیدید ؟ عاشق این روزم ! عاشق سرکار گذاشتن و عاشق اون آواز مسخره ام که همین الان داره براتون پخش میشه !
باز هم خندیدند و دیاتا با همان لبخند کج و معوج که باعث دقیق شدن آرس شده بود به الن خیره شده بود :
حالا با یه خوش آمد گویی گرم دعوت می کنیم از آقای پائول مک کارتنی!!!
صدای دست بلند شد اما یک دفعه قطع شد الن با لحن کشداری گفت : اوووه احمقهای ماه آوریل سوختید ! و بعد بقیه از خنده ریسه رفتند … الن دوباره مدیریت جمع را بر عهده گرفت و خونسردانه ادامه داد : دوست داشتم اول هیجان زده اتون کنم و بعد هم نا امیداتون کنم !
دیاتا حتی در آن استوری اش به درخواست خود الن کپشن نکرده بود که این سالن گریم مربوط به چه برنامه ای است
فقط نوشته بود : Soon ( به زودی ) بنابراین کسی از تماشاچیان دقیق نمی دانست اینبار الن با چه کسی مصاحبه خواهد کرد .
الن سرخوشانه و با چشمانی که حال به دیاتایی نگاه می کردند که در نقش آفرودیت خود فرو رفته بود ، گفت :
اما همچین هم نا امیداتون نکردم مهمون امروز برنامه یکم زیادی خاصه ! این شما و این هم آفرودیت !!!
با چشمکی که ضمیمه ی چشم راست آبی اش شده بود جمله اش را تمام کرد : اینبار دیگه دروغ نیست !
دوربین اینبار روی آفرودیت زوم کرد و دیاتا سعی کرد با آن لحن گیرا و صدای خاص خش دارش توجه بینندگان را به خودش جلب کند با خود گفت : کوشا ، بخاطر تو … سعیمو می کنم …
دیاتا که حال آفرودیت شده بود ، لحن صدایش نیز مثل گذشته به کمکش آمد و باعث شد کسی به آشوب و سیلاب خونی که در قلبش بر پا بود توجهی نکند و یا اصلا متوجه نشود : ممنون الن … ورود خوب و پر قدرتی رو برام فراهم کردی ! منم سلام میکنم به همه و امیدوارم تو این روز بغل همه رو محکم بغل کنن !
الن تک خنده ای کرد و گفت : آره البته من خودم به شخصه اگه پورشا آب لمبوم کنه به بهونه ی روز بغل اصلا دعواش نمی کنم ! همه گیج به الن خیره شدند که باز خندید و گفت : شما ها باز که سوختید ! گفتم که عاشق سرکار گذاشتنم !
آفرودیت جوان خنده ای کرد و چیزی نگفت… اما الن کنجکاو به او زل زد و گفت : خب یکم از خودت بگو آفرودیت
!!!

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫26 نظرها

  1. من لذت بردم به نظرم نویسنده خوبی هستی همیشه سعی کن با ذوق و علاقه اینکار رو بکنی و ان شاالله در اینده کتاب های رمانتو بخونیم

  2. سلام کیمیا دلبندم
    این پارتم قشنگ بود ذهن خواننده رو درگیر میکنه ادامه داستان چی میشه؟؟ان شاالله تا پایان همینجوره!¿(چیزی ک خیلی خوب بود اسم شخصیتاس که ورزش حافظه واسه خواننده اس بخاطر سقیل بودنش خواننده باید هی مرور کنه این کی بود اون کی بود حتی ورزش چشمم میشه)
    چن نکته رو بهت بگم:
    چون داری شخصیت ۲۳ساله ای رو ب تصویر میکشی نیاز نیس زیاد باز کنی مطلبو؛جملهء اول تیر خلاصو میزنه!!!!دگه نیاز ب جمله بعد واسه ساده کردنش نیس..ذهن نویسنده داره همزمان میلیونها کلمه و چنصد مطلبو پردازش میکنه احتمال تزلزل در حافظه کمی هس!!ای ی چیز عادیه تو نویسندگی.پس کنارت ی ویراستار میخوایی!!!! اگه عضو کانون هستی ی ویراستار معتمد پیدا کن برات انجام بده اگر نیس میتونی ب ی نفر ک رمان خون خوبی باشه(همسن خودتم نباشه حداقل ۱۸،۱۹سال ب بالا داشته باشه ک ب شخصیت نزدیک باشه بتونه همزاد پنداری کنه) بدونه کدوم قسمتارو یا کلمات تکراری رو حذف کنه لطمه ای ب کل داستان نزنه!! ی رمان عالی ازش در میاد.خدارو چه دیدی باهمین ی رمان ترکونده:):-*
    ببخش دگه؛ من پارت اول خوندم گفتم باید پارت دو رو بخونم ببینم چتوریه اینجا بهت گفتم:) حالا در ادامه مطلبی ب ذهنم رسید باعث بهتر شدن رمان شد بهت میگم.
    روزای خوب پر از موفقیت و آرامش از خدا برات میخوام:-*

    1. واقعا مرسی ازتون که بهم می گید ایرادم کجاست .
      ممنون مامان خودمم همیشه بهم میگه که نباید حاشیه برم
      اما خب راستش برای توصیف بیشتر و آشنا کردن بیشتر خواننده با شخصیت بعضی جاها ضرورت داره من با کسی در ارتباط نیستم که بخواد ویراستارم بشه مامان و بابا بزرگم رمانام رو ویرایش می کنن . راستش درسته منه ۱۴ ساله با یک فرد ۲۳ ساله اختلاف سنی زیادی دارم و یکم که چه عرض کنم واقعا سخته برام ولی خب چالشه دیگه . در هر حال ممنون از انتقادتون . راستش بعضی از رمانا مثل گزارش روزانه می مونن من از همچین رمانایی متنفرم و برای اینکه رمانم مثل اونا نباشه مجبور به توصیف و تجزیه تحلیل هستم ولی ممنون ازتون بازم اگه ایرادی دیدید بگید که رفع کنم

  3. بچه ها شرمنده تبلتم کلمات رو کاملا تغییر میده اضطراب رو تبدیل به اظطراب کرده شرمنده واقعا داره اعصابم رو بهم می ریزه

  4. ﺧﯿﻠﯽ ﻟﺤﻦ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﺍﺭﯼ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺭﻣﺎﻥ ﺧﻮﺏ ﻭ ﻣﺘﻔﺎﻭﺗﯿﻪ ﺧﻮﺷﻢ ﺍﻭﻣﺪ ﻣﺨﺼﻮﺻﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﮐﺎﻣﻼ ﺑﻪ ﺭﻭﺯﻩ
    ﺍﺩﻣﯿﻦ ﭼﻄﻮﺭﯼ ﺭﻣﺎﻧﺎﻣﻮﻧﻮ ﻭﺍﺳﺖ ﺑﻔﺮﺳﺘﯿﻢ ﺗﻮ ﮐﺎﻧﺎﻝ ﺗﻠﮕﺮﺍﻡ ﺍﯾﺪﯼ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺷﺖ

      1. دقیقا. رمانی به این سبک و به این زیبایی حیفه که خونده نشه لذت بردم خیلی زیبا بود امیدوارم به جای رمان هایی با موضوعات داغون رمان هایی از جنس رمان های شما بیشتر بشه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان

بستن