رمان آفرودیت و شیطان

رمان آفرودیت و شیطان پارت ۲۷

 

آمریکا / سان فرانسیسکو
نمی دانست چند ساعت است که دارند در آین ناکجاآباد خاکی راه می روند . جرات پرسیدن را هم نداشت که چرا با ماشین نمی روند … روی نگاه کردن به نیوراد را نداشت . هنوز هم یاد ان بوسه ی ناچندان عاشقانه که می افتد ، تمام بدنش گر می گیرد و حس سرخ و سفید شدن را برای اولین بار تجربه می کند.
سرش پایین بود و شانه به شانه ی نیوراد یا شاید کمی عقب تر از او در حال راه رفتن بود . نیوراد اما برعکس او خونسرد و بی اعتنا و باز هم دست به جیب قدم های نرم و آرامی بر می داشت . انگار نه انگار که چند دقیقه پیش یا شاید چند ساعت پیش چطور صدای دیاتا را خفه کرده بود …!
صدای گرفته اش هوش اژ سر دیاتا پراند _ لازم داری ؟
حتی روی جواب دادن را هم نداشت و دیاتا فکر کرد کاش زمین دهان باز می کرد و او را در دهان خود جای می داد …اما افسوس که زمین دهانی برای باز کردن نداشت و دیاتا هم آنقدر کوچک نبود که در دهان فرضی زمین جا شود !
بالاخره با صدایی که از ته چاه در می آمد زمزمه کرد _ چیو ؟
نیوراد نیشخندی زد _ بغل کردنو ! مثه لاکپشت راه میای نون نخوردی ؟
دیاتا خواست بگوید ( به من چه ، تو زیادی تند میری ! ) اما میل باطنی اش و خجالت بی سابقه ای که از نیوراد می کشید ، مانع جواب دادن و حرف زدنش می شد پس سکوت را ترجیح داد .
خسته شده بود و گرسنگی و تشنگی امانش را بریده بود . از صبح که غش کرده بود تا الان چیزی نخورده بود . پسرک شیطان صفت به راستی که قصد زجر کش‌کردن دیاتا را داشت .
همین هم باعث می شد راه رفتن برایش بیش از حد خسته کننده شود . دیگر نمی کشید …واقعا نیاز داشت استراحت کند و نفسی تازه کند .
هر قدمی که به جلو بیشتر و بیشتر خسته اش می کرد به طوری که پاهایش را به زمین می کشید .
نیوراد همان طور جلو جلو راه می رفت . دیگر نمی توانست ، خسته بود ، گرسنه و تشنه وسط ناکجاآباد با یک پسر شیطان صفت در ظلمات شب در حال راه رفتن بود . نیوراد لحظه ای مکث می کند و پشت سرش را نگاهی می کند .
نیشخندی آزار دهنده تر از هر موقع است . قدم هایی به سمت دیاتا بر می دارد …
_ چرا راه نمیای ؟
دوباره ان روی جیغ جیغو یش به جای روی خجالت زده اش ظاهر می شود و دوباره قیل و قال را از س می گیرد .
_ راه ؟ انتظار داری راه بیام ؟ چرا ؟!! اصلا معلوم هست کجاییم ؟؟!؟؟! وقتی ماشین هست چرا پیاده ؟!؟؟!؟! الان چند ساعته داری بی هدف تو این جاده خاکی راه میری منم با خودت مثه کش تنبون می کشی هااااان ؟
چشمانش برق عجیبی دارد و تیره تر شده است . سرش را خم می کند تا هم قد دیاتا شود .
_ فکر نمی کنم باید راجب کارام بهت توضیح بدم ! ماشین بنزین تموم کرده باید تا میدون پیاده بریم …راه بیفت این لوس بازیارو هم بذار کنار…
_ چرا نمی فهمی ؟ من گشنه امه ، تشنمه یه روزه هیچی نخوردم نا ندارم راه بیام درک که داری ؟؟؟؟
نیوراد بیخیال شانه بالا می اندازد _ چه جالب منم یه هفته ای میشه کسیو نکشتم فکر کنم تو گزینه ی خوبی باشی
نه ؟ چون اگه یه کلمه ی دیگر زر بزنی با این آسفالت یکیت می کنم !
از ترس در هم جمع شد چون هم چشمان شیطانی اش ترسناک بود هم لحنش شبیه آدم کش ها بود . لرز خفیفی می کند و نیوراد باز هم با آن چشمان سرد و بی روحش کمی نگاهش می کند و به راهش ادامه می دهد .
دیاتا در بک تصمیم آنی لج می کند و روی زمین می نشیند ! حال که نیوراد نمی خواست به حرف های گوش کند ، خودش حرفش را به کرسی می نشاند .
زمین ، سفت و سرد بود . سایه ی نیوراد هم هر لحظه دور تر می شد اما مصمم بود که روی این پسرک شیطان صفت را کم کند . چیزی به تن نداشت حداقل لباسی که گرمش کند . تنها با یک تیشرت و شلوار جین بود .
چهارزانو نشسته بود و سردی هوا و بی تحرک بودنش باعث می شد از سرما دندان هایش بلرزند .
نیوراد کلافه شده شقیقه اش را می مالد و باز نگاهی به پشت سرس می اندازد رپر کوچولو با حالت مسخره ای چهارزانو روی زمین جاده در حالی که از سرما می لرزید نشسته بود .
زیر لب زمزمه می کند _ من آخر اینو می کشم !
به سمتش می آید و حال جلوی دیاتایی بود که مصمم با دندان هایی که تق تق به هم می خوردند .
_ بلند شو .
لجباز ابرو بالا می اندازد _ نمی خوام !
_ دوست داری ؟
_ چیو ؟
_ رو اعصاب من رفتنو ! بلند شو .
دوباره ابرو بالا می اندازد _ نمی خوام !
نیوراد شانه بالا می اندازد _ خودت خواستی .
بعد دست می برد و به زور از روی زمین بلندش می کند و یک دستش را زیر زانو های دیاتا و آن دستش را زیر گردنش می اندازد و بغلش می کند . سر دیاتا ناخواسته به سینه اش می چسبد و گرمای وجود نیوراد با سردی بدنش تضاد داشت . دست های گرم نیوراد که دور بدنش حلقه می شود او را تا حد نقطه ی جوشش گرم می کند .سعی می کرد خود را میان سینه ی نیوراد از خجالت پنهان کند یا تقلا کند و جفتک بیندازد اما نای خستگی و رخوت و بغل گرم و نرم نیوراد ، مانع می شد و ترجیح داد چشمانش را ببندد . این روز ها چرا راه به راه در بغل پسرک بود ؟لحظه ی آخر ، صدای بم نیوراد را شنید که با لحن خاصی گفت _ کله استقلالی ؟ تاحالا کسی بهت گفته خیلی رو اعصابی ؟!؟!

ایران / تهران
مثل برق گرفته ها پشت سرش را نگاه می کند و فقط این جمله بود که در ذهنش پژواک می شد : ( بدبخت شدم …بدبخت شدم ….) در کمال ناباوری این صادق است که با فاصله ی کمی از او دست به کمر ایستاده و او را نامطمئن و طلبکار نگاه می کند . خدا را صد هزار مرتبه شکر می کند که خواب بقیه تا حدی سنگین هست که بلند نشوند و او این را از صدای خر و پف ها می فهمید…
_ نگفتی ، داشتی جایی می رفتی ؟
سیمین لبخندی تصنعی زد که مصنوعی بودنش از صد فرسخی معلوم بود. با صدایی که سعی بر کنترل کردن لرزشش داشت گفت _ من ؟ نه بابا دیدم طوفان شده ، باد میاد گفتم برم لباسای بند رخت رو جمع کنم ، همین .
صادق به صورت نمایشی پشت گردنش را خاراند و گفت _ جدا ؟ ولی لباسی رو بند رخت نیست که . لباسا نامرئی شدن احیانا ؟
نفسش به یک آن می رود …چه گندی زده بود ! حال چه جوری جمعش می کرد ؟!؟!
خنده ای آرام و نخودی کرد و کمی سعی کرد از صادق که مسکوک نگاهش می کرد فاصله بگیرد . پشتش با در برخورد کرد .
_ آقا صادق شوخ شدینا ! نه راستش داشتم گلاب به روتون می رفتم دستشویی اینه که اومدم اینجا شما برید بخوابید ای بابا شما رو هم زا به راه کردم شرمنده !
صادق ابروهایش را بالا برد _ دشمنت شرمنده ولی دستشویی که بالائه تو حیاط نیست که !
وای …گند دوم را هم به فجیع ترین شکل ممکن بالا آورد …خدا بخیر کند …
عرق کرده بود و حتم داشت قلبش داشت از سینه اش از فرط تند تند تپیدن خارج می شد .
با صدای ضعیف و نه چندان محکم گفت _ نه منظورم این بود می خواستم برم حیاط تا وضو بگیرم . آخه روشویی تو حیاطه واسه همون گفتم دستشویی !
صادق که قانع نشده بود پرسید _ این وقت شب ؟ وضو ؟
_ آره آره وضو ! والا من یکم تو زود بیدار شدن واسه نماز صبح مشکل دارم اینه که بخاطر این که وقتی تلف نشه همیشه از الان وضو می گیرم که موقعی که بیدار شدم سریع بخونم …تازه وضو از الان هم باعث آرامش میشه هم باعث می شه خدا رو ادم بهتر حس کنه …!
خدا خدا می کرد صادق زود تر قانع شود و برود بخوابد چون واقعا دیگر نمی دانست چه دروغی سر هم کند . از کی تا به حال آنقدر راحت دروغ می گفت ؟
عشق کاری با سیمین کرده بود که مثل نقل و نبات دروغ می گفت …بدون هیچ عذاب وجدانی که سوهان روحش باشد ردیف به ردیف ، کلمه به کلمه و جمله به جمله برای این و آن ، دروغ سر هم می کرد…
صادق خواب آلود سری تکان داد و خمیازه ای کشید _ باشه پس زود تر برو بخواب ، شب بخیر .
آرام زمزمه می کند _ شب بخیر …

بعد مطمئن شد که صادق دوباره به تشکش برگشته ، دستگیره ی فلزی در را با آرام ترین صدای ممکن که جیر جیر نکند
بالا و پایین کرد و در باز شد . قلبش الان بود که از سینه اش به بیرون پرتاب شود . واقعا حال بدی بود .گونه هایش سرخ سرخ بودد ولی دستانش سرد سرد … حتم داشت قلبش از فرط تند تپیدن الان است که از کار بیفتد…دستانش سرد بود و از کار افتاده .نمی توانست چادر را از زیر پایش جمع و جور کند که نیفتد . در را آرام می بندد . می دانست صادق شاید دارد نگاهش می کند تا مطمئن شود سیمین به طرف روشویی می رود و بعد از گرفتن وضو به اتاق برمی گردد و مجدد می خوابد . برای همین دمپایی های لا انگشتی را جا به جا به پا می کند و آرام آرام برای وقت کشی به طرف روشویی می رود . شاید کمی آب زدن به این گونه ها و پیشانی تب کرده خوب باشد .
شیر اب روشویی را باز می کند .طبق معمول ، شیر اب خراب بود و دیگر آپشن سرد و گرم را برای سیمین فراهم نمی ساخت و او مجبور بود با آب سرد ادای وضو گرفتن در بیاورد …
از کی انقدر رذل شده بود ؟
از کی انقدر دل و جرات پیدا کرده بود که انقدر راحت همان اول کاری به نامزدش دروغ بگوید ؟
و از کی انقدر نفرت انگیز شده بود که برای دیدن یک پسر داشت بال بال می زد ؟
نمی دانست …این ها سوالات بی جوابی بودند که در ذهنش مثل مگس پرواز می کردند و گاه و بیگاه خودی نشان می دادند . امان از این سوالات و خاطرات که داشتند مغزش را کم کم بخاطر سوزاندن فسفر دیوانه می کردند !
با برخورد اب سرد با پوست دستش لرز می کند و سعی بر نادیده گرفتن لرز ، به هر سختی که بود وضو می گیرد…
در بین وضو گرفتنش تند تند صلوات و هر ذکزی رل که بلد بود زیرلب تند تند ردیف می کند و هر بار با بیان کلمات عربی از خود شرمنده تر می شود …
تا به حال کدام آدمی را دیده ای که برای دروغش صلوات و ذکر بفرستد ؟!؟!
حس شرمندگی ، هیجان و لذت گناه با هم مخلوط شده بود و فکر کرد چه گناهی شیرین تر از دیدن فرشاد ؟
نگاهی عادی به اتاق انداخت در حالتی شیشه ای داشت و می شد دید که کی خواب است و کی بیدار…
آرام دست های خیسش را با چادرش خشک کرد و با دمپایی های لا انگشتی لخ لخ کنان به طرف در رفت .
صدای لخ لخ دمپایی ها آزار دهنده بود پس آن ها را در می آورد و بدون این که سر و صدایی ایجاد کند از پشت در به اتاق نگاه می کند . همه خواب بودند …
صادق هم خواب بود . حداقل اینطور از پشت شیشه معلوم بود . نفسش را راحت و آسوده به بیرون فوت می کند .
بدون آن دمپایی ها رو اعصاب ، به طرف در پشتی حیاط می رود تا مبادا کسی ببیندش .
از در پشتی که بیرون می آیی پشت خانه را می بینی و تنها چندین قدم باید بروی تا به ورودی در اصلی برسی .
محله ی گم و گور ها در سکوت عظما فرو رفته بود و تمام چراغ های خانه ها خاموش بودند . چادرش را به بغل می زند و آرام آرام طوری که دمپایی ها صدای زیادی ایجاد نکنند مسیر را تا سر کوچه طی کرد و فکر کرد …
اسم اصلی محله ی گم و گور ها ، کوهپایه بود . چون نزدیک رشته کوه البرز بود . اما چون هیچ کس در این محله یک روده ی راست در شکمش نداشت زیاد محله ی خوش نامی نبود .آنقدر هم بد نام نبود که آوازه اش به گوش همگان برسد گمنام بود مثل اسمش گم و گور بود …
برای همین هم بجای گفتن محله ی کوهپایه ، همه اینجا را به نام محله ی گم و گور ها می شناختند .
از دور یک ماشین پراید آلبالویی رنگی می بیند که چراغ هایش ممتد خاموش و روشن می شد . مثل یک علامت .
اب دهانش را با صدا قورت داد. فرشاد بود ؟!؟! آنقدر ساده به فرشاد رسید ؟!؟!
حس هیجان و ترس به یک باره برایش تلقی شده بود .
او با این حس عجین شده بود . کم کم داشت به پراید نزدیک تر می شد . کوچه ، خیابان‌های محله ی گم و گور ها ، زیادی ساکت بود . به قدم هایش سرعت بخشید و حال رو به روی پراید آلبالویی بود . هوا تاریک بود و قیافه ی سرنشین ماشین معلوم نبود آیا کار درستی کرده بود ؟ اگر فرشاد نباشد چه ؟ فرشاد ماشینش کجا بود آخر ؟فرشاد ماشین نداشت که … اگر یک قاتل جانی از ماشین بپرد بیرون و خفتش کند چه ؟ پشیمان شد اما افسوس که پشیمانی دیگر سودی نداشت ….شیشه ی راننده ی پراید پایین می آید و چشمانش قفل چشمان راننده ی ماشین می شود …
فرشاد بود ….! شوکه نگاهش می کند فرشاد هم دست کمی از سیمین نداشت …
با صدای کنترل شده و آرامی گفت _ سوار شو سیمین .

سیمین خودش را جمع و جور می کند و بالاخره همت می کند که چشم از نگاه قهوه ای فرشاد بگیرد . ماشین را دور می زند و باز هم این دمپایی ها هستند که سکوت وهم آور محله را می شکنند .
در ماشین را باز می کند و آرام می بندد تنها چیزی که فرشاد می گوید این بود روی نگاه کردنش را نداشت و درحالی که به پاهایش زل زده بود گفت .
_ سلام…
_ سرتو بیار بالا .
به حرفش اعتنایی نمی کند و سیمین فکر می کند این شرمندگی ها از کی انقدر با او عجین شده است .
_ نشنیدی چی گفتم ؟ سرتو بیار بالا .
باز هم بی اعتنایی جواب فرشاد است و بس که این بار فرشاد با دستش چانه اش را می گیرد و سر سیمین را مجبورا رو به خودش می گیرد .
سیمین باز با این که حال صورتش رو به فرشاد است چشمانش رو به پایین است . دوست داشت نگاهش کند .دوست داشت این میخ شدن نگاه های فرشاد را به چشمان طلبکارش ببخشد ولی نمی شد …دیگر نمی شد …
با صدایی که خودش هم به زور می شنید گفت _ بهم دست نزن ..نامحرمیم .
فرشاد عصبی می شود و پلکش می پرد . فشار بیشتری به چانه ی سیمین وارد می کند و او را با فشار و زور مجبور می کند که به او نگاه کند .
_ چطور اون حروم لقمه محرمه اون وقت منی که از هر محرمی بهت محرم ترم شدم نامحرم ؟ چطور انقدر بی صفت شدی سیمین هان ؟
سیمین بغض می کند و با صدای بغض آلود و چشمان نم دار می گوید _ مگه دست من بود فرشاد ؟ مگه دست من
بود ؟ اگه میومدم دنبالت فرهاد تا الان یه بلایی سرت آورده بود . چرا درکم نمی کنی ؟ من نگرانت بودم که خودمو تباه کردم … من زندگیمو پات قمار کردم …زندگیمو …
فرشاد یک آن با انزجار چانه اش را با ضرب رها می کند که سر سیمین به عقب کشیده می شود _ هه …تو زندگیتو قمار کردیو من جونمو قمار کردم …تو از ترس برادرت رفتی با اون حروم لقمه من تو روی ننه بابام وایسادم اون وقت درکت کنم ؟!؟! تو منو ترک کردی بعد من بیام درکت کنم ؟
اشک های سیمین روی قلب فرشاد مانند خنجر های تیز فرود می آمدند ولی بی اعتنا به اسم هایش بی رحمانه ادامه داد _ خوبه …خیلی خوبه ….تو منو ساختیو من خرابت کردم . تو عشق و احساس منو له کردی که بفهمم با من بودنات واسه تیغ زدنم بوده ! اونی که خراب شد تو این رابطه من نبودم در اصل تو بودی …
دیگر سیمین به مرز هق هق رسیده بود . اشک هایش را با چادرش پاک کرد و گفت _ منو اینجوری دیدی ؟ من اینجوری بودم ؟!؟! نمایشی دست می زند …
_ آفرین بهت . آفرین فرشاد…تو حرف از عشق و احساس می زنی ولی می دونی چیه ؟ آره من تو این رابطه خراب شدم.آوار عشق تو و فشار خانواده‌ام رو سر من خراب می شد ..ولی تو چی ؟ هان ؟ تو نجنگیدی …این تو بودی که واسه عشقمون نجنگیدی …منو نشناختی…اونی که پا پس کشید تو بودی نه من …من فقط یه قربانی بودم قربانی عشق تو و تعصبات کور کورانه ی داداشام و حاجی …ولی تو ؟ هه …حتی تلاشم نکردی …فقط پا پس کشیدی و رفتی . از من چه انتظاری داری ؟ تو الان از هر غریبه ای برای من غریبه تری … برو پی کارت من شوهر دارم … تو به من بگو خراب اما می دونی همین خراب یه روزی خاکستر های زندگیش چشم تو رو هم می گیره …
دستش روی دستگیره ی ماشین می نشیند که فرشاد هول شده دو دست سیمین را می گیرد و خود را به سمتش حائل می کند .
_ فکر می کنی تلاش نکردم ؟ شب قبل از خواستگاری اون حروم لقمه از تو من رفتم تعمیرگاه پیش بابات می دونی بهم چی گفت ؟ گفت توی سوپرمارکتی لیاقت دختر منو نداری . من جنازه ی دخترمو هم روی دوش تو نمیندازم …
یا همون شبی که اومدم در خانه اتون ازت خواستگاری کنم اون داداش شهرادت می دونی بهم چی گفت ؟ گفت من خواهرمو به دست کسی که باباش معتاد و عملیه نمی دم …
مگه تو میخوای با بابای من ازدواج کنی ؟ اون بابامه اینم منم …وقتی داداش شهرادت به من میگه تو هم توله ی همون
پیرسگی من چی بگم ها ؟ انتظار داری بشینم بگم چشم شما درست میگی من یه بقالم که بابام معتاده تو رو خدا ببخشید ؟!؟! منم غرور آرم سیمین به اندازه ی کافی هم جنگیدم هم تلاشمو کردم کتکامو هم خوردم نوبت تو بود. اگه تو منو دوست داشتی به بابات پشت می کردی !
سیمین از پشت به در می چسبد و سعی بر فاصله گرفتن از فرشاد دارد .
_ فکر می کنی برای من راحته ؟ نامزد بودن با کسی که دوستش ندارم راحته ؟ عشق ورزیدن به کسی که عاشقش نیستم راحته ؟ نه نیست به خدا که نیست …به خداوندی خدا که نیست …چه فکری راجع به من کردی ؟ بالفرض من به بابام و داداشام پشت کردم مامانم چی ؟ اون به جز من تو اون خراب شده کسیو نداره می فهمی ؟ همون قدر که تو مامانتو دوست داری منم مامانمو دوست دارم یه عمر منو تر و خشک کرد باید نوکریش رو بکنم . فرار کنیم که چی
بشه ؟ من خستم از تنش فرشاد به اندازه ی کافی توخونه امون تنش تحمل می کنم دیگه نمی خوام استرس سنگسار شدن یا سکته کردن بابام رو تحمل کنم …نمی خوام توی چشمای مامانم غم لونه کنه می فهمی ؟ چرا انقدر بی منطق شدی ؟
فرشاد آرام لب می زند _ عشق منطق نمی شناسه …منطق منم تویی !

‫47 نظرها

  1. بچه ها انتقادی پیشنهادی راجع به رمان دارین بگید خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خوشحالم می کنید .!😊
    نظرتون تا این پارت راجع به رمان چطوره ؟
    من خیلی خوشحال میشم بدونم اینارو 😁😁😁😁😀

      1. مررررسی از تو که رمانمو میخونی ایلین جان نظر لطفته هر انتقادی هست من واقعا خوشحال میشم بهم بگی 😘😘😘😘

      1. مررررسی خواهر گلم مارال جونم !
        والا دو تا آدم بالغ و گنده بک ان من چه فکری کنم راجبشون 🤪🤪🤪😅😂🤣🤣🤣

  2. اقای راد تو پارت ۲۶ پرسیدین من کدام
    بله من یه هم اسم دارم که اون اول اسمش با حروف بزرگ مینویس من کوچیک من همونیم که تو رمانتون نوشتم اقای راد دست قلم زیبایی دارید و شخصیت سهراب جالب

    1. اه یادم رفته بود سایانی چشم به زودی میدم. 😂😂
      سایان جهیزیه این کیمی تو پس ؟ من که چیزی نمیبینم نکنه جهیزیه نمیدید و فقط انتظار عروسی آنچنانی دارید 😒😒😂😂😂

    1. اوهو آفتاب از کدوم بهشت کده ای سر بلند کرده دلت واسه من تنگ شده مادر سایان ؟؟؟؟😂😂😂 پشم های ناحیه ی کله ام وز وزی شد 😂😂😂😂😣
      دستاتو باز کن که اومددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددم!

  3. اخییی بیچاره فرشاد 😞
    این سیمین باید همین الان با فرشاد برن و پشت سرشون رو نگاه نکنن وگرنه کلا باید بیخیال عشق و عاشقی بشه .
    میگم کیمی این نیوارد رو نمیتونی مخش رو بزنی تازگیا دوست دارم تو بغل کسی لش کنم 😂😂😂
    در کل عالی بود فقط فکر کنم من پر توقع شدم چون احساس کردم کم بوده😅😅عیب نداره نامزد جون من مشتاقانه منتظرم؟ پارت بعدی کی هست؟؟؟

    1. عاااااااشق این تحلیل کردناتم نامزد جونی 😂
      مرررررسی رمانمو خوندی الناز جانم .
      خخخ نمی دونم نیوراد مخش زده میشه یا نه چون اصلا نمیدونم مخ داره یا نه 😂😂😂😂😂
      والا فونتش ریزه کم دیده میشه 😂😂😂😂😂 نه جدا از شوخی قبول دارم چشم زیادی می کنم پارت که آماده دارم اگه ادمین بذارن امروز پارت ۲۸ رو .
      بازم مرسی عزیزم

      1. منم عاشق توام😂😍
        اههههه کیمیا دقت کردی از وقتی نامزد کردیم سر به راه شدی زود رود پارت میدی آخه چقدر تو منو دوست داری😂😂😂

      1. خدانکشتت ادمین😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂

    1. آیلین یه چیزو فهمیدی؟! جدیدا ادمین نسبت به قبل بیشتر حرف میزنه!! فکر کنم چشمش کرده بودن!
      پا قدم من بود که ادمین زبون وا کرد!
      خخخخخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن