codebazan

رمان آفرودیت و شیطان

رمان آفرودیت و شیطان پارت ۲۹

 

ایران / تهران
_ عشق منطق نمی شناسه …منطق منم تویی !
سیمین از جمله ی فرشاد گر می گیرد . سعی می کند چهره ی سرخ شده اش را زیر چادر پنهان کند .
_ لپ هاتو اونجوری قرمز نکن نمیگی زندگی من تو این لپ ها خلاصه میشه ؟ اگه قرمز شن ، منم خونی میشم !
با این جمله ی فرشاد اشک هایش تند تند از گونه اش پایین ریخت . گوله گوله …دانه به دانه …
زندگی از اول هم اشتباه بود . یک اشتباه …همه ی ما از اول هم این را می دانستیم …از همان نوزادی مان این را از بر بودیم که زندگی یک اشتباه است چون از همان روز اول ، برای به دنیا آمدنمان اشک ریختیم .
زندگی از موقعی اشتباه بودنش را نشان می دهد که شعر کودکی مان اینگونه غلط خوانده شود :
`صد دانه اشک
دسته به دسته
با نظم و ترتیب
روی گونه ریخته
هر دانه ای هست
پر بغض و پر درد
دانه ها را پیچیده با هم
در لایه ی چشم ، پروردگارم ! `
فرشاد شیشه ی ماشین را بالا می دهد . کامل برمی گردد سمت سیمین و به سر رو به پایین و چشمان گریانش زل می زند _ الان این اشکا واسه چیه ؟
_ چرا اینجوری شد فرشاد ؟
فرشاد نفسش را پر حسرت بیرون می دهد . گویی گریه داشت . آری ، گریه هم دارد وضعیتش…تنها دلیل گریه نکردنش نشکستن پیمان ( مرد که گریه نمی کند ) بود .
اصلا کدام آدمی همچین جمله ای را گفته ؟ مرد مگر آدم نیست ؟ مگر دل ندارد ؟ مگر قلبش از سنگ است که گریه نکند ؟
گریه جنسیت نمی شناسد …به خدا که کور شدن در تاریکی درد ها جنسیت نمی شناسد . دلش می خواست پیمان شکن شود و زار بزند برای وضعیتش …
صدایش از بغض دو رگه می شود _ نمی دونم …
سیمین هق می زند _ من دوسش ندارم .
_ منم زندگیمو دوست ندارم …زندگی که تو توی اون نباشی زندگی نیست …مرگه !
سیمین دوباره سیل اشک ها را با چادرش پاک می کند و فکر می کند اگر این چادر نبود سیل اشک ها را چگونه جمع و جور می کرد ؟!؟!
_ سخت تر نکن رفتنمو فرشاد .
فرشاد دستانش را با ضرب به فرمان می کوبد _ رفتنو بنداز سطل آشغال تو جایی نمیری گور بابای هر کی که مخالفه تو مال منی !
( تو مال منی ) چه جمله ی شیرینی است… از آن جمله ها که می خواهی با شنیدنشان در دلت کارخانه ی قند سازی راه بیندازی !
_ نمیشه فرشاد …من متاهلم !
فرشاد به یک باره جوش می آورد . رگ های گردنش مشهودانه بیرون می زند .
_ انقدر نگو متاهلم ،متاهلم سیمین می بینی یهو رد دادم زدم اون حروم لقمه رو کشتم تا مجردت کنما !
سیمین عقلش را از دست می دهد . تکیه اش را از صندلی ماشین می گیرد و با بغض و گونه های خیس داد می زند .
_ فرشاد چرا نمی فهمی رابطمون داره زهر آلود میشه من نمی خوام اول کاری خیانتکار خطاب شم می فهمی ؟
_ وقتی دلت پیشش گیر نباشه ، وقتی هر موقع نگاش می کنی صورت من بیاد تو ذهنت ، وقتی تو واقعیت داری باهاش زندگی می کنی و تو خیالت با منی این خودش خیانته سیمین ، خیانت .
روانی می شود …در بین بغض و گریه می خندد و روانی بودن اینطوری است نه ؟
_ میگی چیکار کنم ها ؟ میگی چیکار کنم ؟ خودم خواستم اینجوری شه ؟ نه نخواستم بخدا که نخواستم …من خواستم با صادق عروسی کنم ؟ من خواستم متاهل شم ؟ نه لعنتی بفهم من تو این زندگی کوفتی یه بازیچه ام …همه ی ما زنا یه بازیچه ایم برای شما مردا …همه ی ما زنا برای شما ها حکم ماشین جوجه کشی رو داریم یه وسیله که فقط باهاش وارث بیارین … می فهمی ؟ نه نمی فهمی چون این دنیا اگه عدالت داشت مرد هم درد می کشید …مرد هم می فهمید جرم بی گناهی یعنی چی …
_ درد تو نادیده گرفته شدنه..درد منم دیدن تو به عنوان نامزد اون لقمه حرومه !
سکوت جوابی است که سیمین به حرفش می دهد . فرشاد نامحسوس اما ناشیانه بحث را عوض می کند .
_ هنوز بستنی دوست داری ؟
سیمین پوزخندی می زند _ تلاش خوبی بود !
به عوض کردن بحث تیکه انداخت …فرشاد خوب فهمید منظورش چیست چون یک دفعه سگرمه هایش در هم رفتند ولی سعی کرد روحیه ی خودش را جلوی سیمین حفظ کند .
_ نگفتی !
باز هم جواب سیمین سکوت است با این تفاوت که با گونه هایی قرمز این بار. به نشانه ی مثبت سر تکان می دهد .
_ اگه می دونستی قلبم چطور با دیدن لپات می تپه این شکلی قرمزشون نمی کردی نون زیر کباب !
نون زیر کباب …لقبی بود که فرشاد به سیمین داده بود . دلش از به یاد آوردن آن روز ها گرفت .
بعضی اوقات جوری دلت هوای خاطرات را می کند که حاضری با به یاد آوردنشان حتی دنیای رنگی ات را هم سیاه کنی تا فقط به یاد آوری …

قبلا ها ، سیمین دور از چشم حاجی و فرهاد ، زیرزیرکی می رفت به سوپری فرشاد و بستنی می خرید . هر چند که فرشاد نمی گذاشت او پولی دهد و تمام خرید هایی که می کرد را مجانی برایش حساب می کرد اما سیمین دور از چشم فرشاد پول های خرید ها را توی دخل می ریخت. یک روز در حالی که سر فرشاد به پر کردن دبه های خیارشور و ترشی بیرون سوپر مارکت گرم بود او نیز داشت پول ها را زیرزیرکی از زیر چادر به داخل دخل می ریخت که فرشاد مچش را گرفت !
قیامت به پا کرد …تا به حال هیچ جور این شکلی سرش داد نزده بود که آن روز زد …
از آن روز به بعد ، هر روز با هم با مترو ، با هزاران بدبختی سر ایستگاه سرسبز نارمک پیاده می شدند و با هم ، دست در دست به هفت حوض می رفتند . قدم زنان مغازه های کوچک و بزرگ هفت حوض را تماشا می کردند ، جنب و جوش مردم ، شلوغی و ازدحام جمعیت همه و همه برای سیمین تازگی داشت . محله ی گم و گور ها اصلا شلوغ نبود ، مثل اینجا مردم با هم بستنی نمی خوردند ، مثل اینجا لباس های آنچنانی و گران نمی پوشیدند . همه ساده بودند و شلوغی با محله ی گم و گور ها در تضاد بود .
بعد از پیاده روی روی نیمکت های چوبی می نشستند و بستنی قیفی شکلاتی وانیلی می خوردند . اگر چه این ها سادگی داشت …اما همین سادگی ها ، همین بی الایش بودن برای سیمین قشنگ بود…
سیمین ، نفسش را آه مانند بیرون می دهد .
_ یادته اون روزا می رفتیم هفت حوض ؟
_ مگه میشه یادم بره ؟
_ چه خاطراتی بود …
فرشاد کمی صندلی ماشین را خم می کند تا کمرش بیشتر از این مچاله نشود .
_ میخوای بازم خاطره بسازیم ؟
_ نمیشه که …
_ چرا نمیشه ؟
_ فرشاد مثه اینکه تو نمی فهمی من …
وسط حرفش بی اعتنا می پرد .
_ می دونم ، می دونم نمی خواد اون کلمه ی مزخرفو هی بیاری جلو چشمم می دونم اینارو سیمین …تو فقط بگو می خوای یا نه بقیه اش با من !
سیمین مثل یک گوله ی آتش از عصبانیت ، داغ و سوزان می شود .
_ چرا چرتو پرت می گی فرشاد چی چیو بقیه اش با من ؟ مثلا الان بگم آره می خوام باهات تا آخر عمرم خاطره بسازم تو بقیشو چیکار می کنی هان ؟ بقیشو چیکار می کنی ؟!؟!
فرشاد کمی فکر می کند و برای تمرکز چشمانش را لحظهای می بندد .
_ ما کاری نمی کنیم … کارو صادق می کنه .
_ میشه واضح تر بگی ؟ فرشاد داری گیجم می کنی .
جدی به چشمان سیمین زل می زند .
_ تو خیانت نمی کنی … اونه که خیانت می کنه !
_یعنی چی ؟
فرشاد گویی که سختش باشد این جملات را ردیف کند نفسی عمیق برای آرام تر کردنش می کشد و ادامه می دهد .
_ تو با صادق عقد می کنی . من به دوستم امیر میگم برامون یه اکانت فیک بسازه تو اون اکانت فیک من خودمو دختر جلوه می دم بالاخره مرده دیگه مرده و نیازش رام میشه و خیانتو اون می کنه . تو اینو بالفرض می فهمی و باید نشون بدی به حاجی که آبت با صادق تو یه جوب نمیره . همون روز که تو به حاجی اینو گفتی اون باور نمی کنه و بهت میگه که ثابتش کن . چتامونو بهش نشون بده و بگو که تو این آدرس قرار گذاشتن . حاجی کنجکاو میشه پس با هم میریم سر اون آدرس ، منم همون روز با صادق قرار میذارم به یه دختر هم پول میدیم بیاد نقش بازی کنه که همون آدمیه که صادق باهاش چت می کرده. وقتی حاجی یا فرهاد اینو ببینه به حتم نمی ذاره دیگه دخترش با اون حروم لقمه زندگی کنه و تو از صادق طلاق می گیری . به محض طلاق گرفتند من میام خواستگاریت حاجی هم میبینه دخترش مطلقه شده و کسی هم مورد اعتماد تر از من نیست تو رو میده به منو تو مال من میشی !
سیمین شوکه نگاهش می کند . کی وقت کرد این همه نقشه بریزد ؟!؟!
_ خب من از کجا باید چت تو و صادق رو به حاجی نشون بدم ؟ اکانت دست توئه نه من .
_ من اسکرین شات چتارو با یه سیم کارت یه بار مصرف واست می فرستمو بعد سیم کارت رو می سوزونم اون چتارو قبل فرستادن به تو ادیت می کنم که حاجی یا فرهاد نتونن بفهمن من برات فرستادم . با این ادیت کردن طوری وضعیت جلوه داده میشه که مثلا تو خودت این اسکرین شاتارو از طرف اکانت صادق گرفتی نه اکانت من .
دل سیمین گواه بدی می داد . نامطمئن لب می زند _ اگه نقشه نگرفت چی ؟ اصلا از کجا می خوای دختر گیر بیاری ؟ کی حاضر میشه همچین کاری بکنه ؟ اصلا مطمئنی حاجی منو طلاق میده ؟ اگه طلاقم نداد چی ؟
برای آرامش سیمین هم که شده یک بار آرام پلک هایش را باز و بسته می کند .
_ میگیره خوبم می گیره بهم اعتماد کن …دخترم هست خوبش هم هست . به یکی از دوست دخترای امیر پول میدیم .تا اونجایی که من حاجی رو می شناسم از دروغ و دغل حالش بهم می خوره …مطمئن باش موقعی که این خیانتو از طرف دامادش ببینه دیگه نمی تونه تحمل کنه برای ابروی خودش هم که شده طلاق می گیره اگه هم راضی نشد فرهاد راضی بشو به زندگی تو با اون آدم نیست . نگران نباش تو چه بخوای چه نخوای مال منی …شک و شبهه ای هم توش نیست پس بیا مطمئن تا تهش بریم هستی ؟
دستش را به سمت سیمین دراز می کند و سوالش را یک بار دیگر اما بلند تر و محکم تر تکرار می کند .
_ هستی ؟
سیمین نفس عمیقی می کشد و قلبش الان است که از دیواره ی قفسه ی سینه اش به بیرون بپرد . دستش را از زیر چادر بیرون می آورد و روی دست فرشاد می گذارد . نمی دانست آخر این نقشه چیست اما سعی می کرد حداقل گواه بد ندهد یا بدبین نباشد …دل به دریا می زند و می گوید _ هستم !

آمریکا / سان فرانسیسکو
سرعتش هر گاه بیشتر و بیشتر می شد و این سمفونی باد بود که در ماشین پیچیده بود . نیوراد آن روز ها را خوب به خاطر داشت . وقتی دختر مرده اش را بغل کرده بود …وقتی که دستانش میان تن بی جان و سرد او پیچیده شده بود .با همین ماشین با همین قدر سرعت در خیابان ها با سرعت میراند تا به بیمارستان برسد . گریه می کرد شیطان آن روز برای اولین بار اشک می ریخت برای دختر مرده ای که هیچ گاه بچگی نکرد …نیوراد پسری از جنس شیطان آتشین بود اما آن اشک ها ، یک آن ابی روی آتش شد. او نیز فرشته بود . یک فرشته ی خوب با ان حلقه ی طلایی رنگ بالای سرش و بال های سفید رنگ اما بعد از مرگ لارا ان حلقه ی طلایی رنگ ، تبدیل به دو شاخ قرمز شد . بال هایش زنگ زدند و شد شیطان قصه …شیطانی که دردش به حاشا رسیده بود . شیطانی که ردش به فریاد رسیده بود .
` درد آنجاست که دردت به حاشا برسد …درد آنجا که عمیق است به حاشا برسد…`
زیر چشمی نگاهی به دیاتا می اندازد . بی پتو یا چیزی …با آن تیشرت و شلوار پاره روی صندلی مچاله شده چشمانش را بسته بود و خوابیده بود .
سری نکات می دهد _ هنوز بچه ای کله استقلالی !
شیشه ی پنجره را بالا می دهد و طی یک حرکت فرمان را ول می کند تا کت جینش را در بیاورد . چشمانش ؟ هنوز هم بی حس بود . ولی دیگر آن رنگ قبل را نداشت آبی اش به آرامی یک دریا بود …
کت جین را یک دستی روی آن حجم ظریف می اندازد . سعی می کند در حالی که فرمان را با دستش کنترل می کند ، با آن یکی دستش کت را روی رپر کوچولو تنظیم کند .
خودش از فرط خشم و نفرت داغ بود و بدنش مانند یک کوره … چنگ عصبی به موهایش می زند .نیوراد آرام بود از چشمانش هیچ وقت نمی فهمیدی حال عصبی است یا پر غم …او مثل آرامش قبل طوفان بود . آرام بود ولی اگر عصبی می شد …اگر خشم جلوی چشمانش جولان بدهد ، طوفان به پا می کند !
چشمانش آرام بود و تنها با یک حالت بی حوصله زل می زد اما امان از وقتی نفرت وجودش را پر کند … ترسناک می شد ، دیگر چشمانش آن حالت آرام را نداشتند . می کشت بی درنگ و بی وقفه …
آفرودیت هیچ گاه نمی تواند کنار شیطان باشد . افرودیت یک الهه و شیطان قصه ، آدمی از تبار آتش …
هیچ گاه آب کنار آتش قرار نمی گیرد . آب همیشه در مقابل آتش بوده و بس !
____________________________
سرش را روی فرمان می گذارد بالاخره بعد از دو ساعت بکوب رانندگی کردن تمام شد و حال جلوی در بودند. این موهای سرکش شکلاتی رنگ آخر سر کار دستش می دهند و آخر هم مجبور می شود از ته همه اشان را با تیغ بزند !
نگاهی به دیاتا می اندازد . خوب شد که خوابیده بود چون هنوز هم بعد این همه اتفاق نمی خواست بفهمد جای دقیق پناهگاه این روز های نیوراد کجاست … از صدای نفس های منظمش و چهره و پلک های خسته اش از صد فرسخی معلوم است که در خواب ناز فرو رفته .
لبی می کشد و آرام خش دار زمزمه می کند _ کله استقلالی ، بازم لش شدی رو یه جا که !
اول فکر کرد که کت را از رویش بردارد تا بتواند راحت بغلش کند اما با فکر اینکه الان سردش می شود و حوصله ی بچه داری و صدای تیز رپر کوچولو را نداشت ترجیح داد همان طوری که کت رویش است بغلش کند .
آنقدر این روز ها کله استقلالی بغلش را با تخت خواب متحرک اشتباه می گرفت که دیگر تمام چاله چوله های بدن دیاتا را از بر شده بود یا دیگر می دانست چطور بغلش کند که نه دستش درد بگیرد و بهش فشار بیاید و نه رپر کوچولو کمرش درد نگیرد …
این روز ها ، عجیب اند …
آنقدر عجیب که خودش هم نمی داند این افکار مزاحم چی هستند…
همین افکار مزاحمی که راجع به اوست …
اویی که معروف بود به آفرودیت…
یک آفرودیته کله شق !
______________________
ارسلان با تعجب یک نگاه به دیاتای خواب در بغل نیوراد می اندازد و یک نگاه به نیوراد که همانطور مثل گرگ به چشمانش زل زده بود .
تا خواست دهانش را باز کند و موج سوالات را بپرسد نیوراد وسط حرفش پرید .
_ برو بخواب فردا حرف می زنیم .
نیوراد می خواست به سمت اتاق مشکی برود که صدای ارسلان او را متوقف کرد .
_ نیوراد مواظب خودت باش !
بر می گردد و با چشمانی که حال از خستگی تیره شده بودند سوالی ارسلان را نگاه می کند .
_ من مواظبت لازم ندارم . تو حواست به خودت باشه که یه وقت موقعی که خوابی با تیغ نیام گلوت رو جر بدم !
ارسلان جلو تر می آید و حال کنار نیوراد ایستاده است . دستش را روی شانه ی نیوراد می گذارد . آرام طوری که کسی جز نیوراد نشنود می گوید _ می دونم پسره ی روانی …اینارو می دونم ولی تو هم مواظب باش عاشق این دختره نشی !
چشمان نیوراد رنگ خباثت به خودش می گیرد . آن تیله های آبی یخی معروف خودشان را نشان ارسلان می دهند . آرام تر از ارسلان ، صدای گرفته اش لرز خفیفی را در ارسلان به وجود می آورد .
_هه چه توهمی … شیطان هیچ وقت عاشق نمیشه !
بعد با دستی که زیر زانو های دیاتا بود با اثر انگشتش در اتاق مشکی را باز می کند و بعد از داخل شدن با آرنجش آن را می بندد .
ارسلان در تمام طول این کار ها ، نیوراد را با تعجب و حیرت نگاه می کرد . برایش عجیب بود دیدن دلدادگی شیطان…
شیطان مگر دل هم دارد ؟
شیطان هم دل دارد …اگر دل مدد کند ،
شیطان هم دلداده می شود !
ارسلان آرام با نیمچه لبخندی زمزمه می کند _ می ترسم باجناقم بشی جناب شیطان !
بعد به این حرف خودش تو گلو می خندد و سرخوش به سمت اتاق تارا می رود .

آلمان / برلین
مهراب چشمانش را به موهای بلوند زن می دوزد . آخ امان از چشمان زن …جادو می کردند مثل چشمان دخترش ! هر چه بود ، دخترش هم از تخم و ترکه ی همین مادر بود !
زن در حالی که با ناز سنگینی نگاه خیره ی مهراب را حس کرده بود ، طره ای از موهایش را دور انگشتش می پیچاند .
دلمه های برگ مو را آرام آرام با یک لبخند خجول کنج لبش ، توی پیرکس می گذارد .
صدای آرامش پر از ناز و عشوه است و زن هنوز هم با این سن خوب از ب بود چطور مهراب را اغوای صدایش کند .
_ مهراب ؟
_ بگو .
این دفعه صدای زن پر از گله و شکایت می شود _ تو که باز بهم گفتی بگو …
مهراب لبخند کجی می زند . آرام آرام به سمت زن می آید . دستش دور کمر زن حلقه می شود و آرام آرام با ریتم آهنگ ملویی که از گرامافون پخش می شود تکان می خورند . زن هنوز پشتش به مهراب است و دارد دلمه ها را توی پیرکس می گذارد اما گرمی دست مهراب روی کمرش و وادار کردن او به تکان دادن خود ، دل زن را به لرزه در می آورد .
_ پس انتظار داری چی بهت بگم ؟
زن دلمه ی آخر را در پیرکس می گذارد و پیرکس را روی میز شام .
صدایش کش دار می شود و خوب می داند دل مهراب با این کش صدا تا کجا ها می رود …
_ بهم بگو جانم …بگو بفرمایید عزیز دلم … یکم محبت خرجم کن !
مهراب آرام در گوش زن لب می زند .
_ آرتمیس…!
_ جانم ؟
_ هیچ میدونی این موقع چی می چسبه ؟
آرتمیس پر شیطنت می خندد .
_ یه پرس دلمه ی برگ مو ؟
مهراب با لبخند مرموزی از کمر زن می گیرد و او را به اتاق خواب هدایت می کند .
_ نه یه پرس آرتمیس !

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫20 نظرها

    1. مرررررسی فاطی جانم !😘😘😘😘😘😘
      از اینا که بگذریم ، این استعداد شعریت گل کرده ها بازم بذار این بداهه هارو من با دل و جون مشتاقانه منتظر خوندنشونم استعداد داری !😉😆😘

  1. کیمی هیچ میدونی الان چی میچسبه….
    .
    .
    .
    .
    یه پرس کیمی😁😁 عالی بود عزیزم مثل همیشه . به فرشاد بگو اگه کمک خواست من هستم😂

    1. خخخخ دیالوگ مهراب برای من ! مرررسی شوهر جانی 😘
      مرررسی که رمانمو می خونی و کامنت می داری الناز جانم کلی انرژی می گیرم از کامنت هاتون ! 😘🥰❤️❤️❤️
      خخخ باشه بهش میگم از خداشم باشه 🤣🤣🤣😂🤪

      1. کل دیالوگ های دنیا واس تو😘😘😅 (چقدر احساسی شدم 😐😐😂)
        اه کیمی پس من هر روز میام در خونتون انرژی حضوری میدم😂😂😂😜

        1. تو هم کل متنای من رو با نگاه قهوه ای که داری احاطه می کنی و من دلم برات میره 😘
          قدمت روی تخم چشمام شوهر جوننن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان

بستن