codebazan

رمان آفرودیت و شیطان

رمان آفرودیت و شیطان پارت ۳۱

 

ایران / تهران
پلک هایش بی رمق بودند و هر لحظه ممکن بود روی هم بیفتند اما با این حال ، باز هم از زیر و رو کردن کتلت ها ، غافل نشد. خانوم جون ، داشت ظرف ها و لیوان های چای و املت صبحانه را می شست و با هر آب کشیدن یک ظرف یا لیوان یک قری به گردنش می داد و تکه ای آهنگ های جواد یساری را با خودش زمزمه می کرد.
صدای جلز ولز کردن کتلت ها و صدای به هم خوردن ظرف و ظروف هنگام آب کشی با هم مخلوط شده بود و همهمه ای در آشپزخانه به وجود آورده بود.
سیمین ، مچ دستانش را به چپ و راست می چرخاند و کمرش را راست می کند عضلات بدنش کوفته شده بودند و این بخاطر کم خوابی اش بود.
هر گاه که یاد دیشب می افتاد دستانش یخ می زد و گونه هایش مانند مواد مذاب داغ و سوزان می شدند.حس گناه و لذت که مخلوط شود ، تو را گمراه می کند.سیمین هم به این درجه رسیده بود…گمراه شده بود و در برزخ گناه و لذت دست و پا می زد…
با صبر و حوصله کتلت های سرخ شده را روی تکه ای از دستمال کاغذی رولی قرار می دهد تا روغن اضافی اشان گرفته شود. در همان حین خطاب به خانوم جون بی مقدمه می گوید

_ تاحالا عاشق شدی خانوم جون ؟
خانوم جون چادر سورمه ای رنگ گل دارش را سفت تر می کند و نگاه عاقل اندر سفیه به سیمین می اندازد.
_ سر ظهری این چه سوالیه دختر ؟ تو همون کتلت ها رو به پا نسوزن عشق پیشکش !
پافشاری می کند و از قصد اسم ( خانوم جون ) را کشیده تر بیان می کند

_ خانوم جون ، طفره نرو دیگه …حواسم هست نمی سوزن تو سوال منو جواب بده.
خانوم جون اسکاچ را ماهرانه گویی که داشت با لیوان ها و ظرف ها تانگو می رقصید تکان تکان داد

_ عشق من فقط به سریال سیب ممنوعه بوده و بس کارتو بکن !
بعد با خود آهسته زیرلبی می گوید

_ الحق که آقا مهدی شبیه هالیت خودمونه فقط یه نمونه خوشتیپ تر و جنتلمن
تر !
بعد غش غش می خندد انگار نه انگار که کهولت سن دارد مانند دختر های نوجوان ، شیطنت می کرد.
سیمین با خنده سرش را تکان می دهد

_ ای ناقلا باز طفره رفتی که …
کتلت های سرخ شده را با سلیقه در دیس قرار می دهد. گویی بعد از دیدن فرشاد و دلگرمی هایش ، زیادی سرخوش شده بود.
دیس تزیین شده با ریحان و گشنیز را روی سفره می گذارد. آقا مهدی و حاجی ، در حیاط مشغول حرف زدن بودند.فرامرز بیرون بود و شهراد و صادق هم در پشت بام سیگار دود می کردند و حرف می زدند…فرهاد ؟ نمی دانست. شاید بیرون بود ، شاید هم در بهار خواب مشغول هواخوری بود …هیچ گاه به هیچکس نمی گفت که کجا می رود زیادی خود سر بود.
خانوم جون ، یک ظرف پر از سیب زمینی سرخ کرده را روی کانتر آشپزخانه گذاشت و به سیمین گفت که آن را روی سفره بگذارد و بدین ترتیب ، میز را با هم چیدند.
سیمین خواست به طرف حیاط برود که خانوم جون تند تند با آن هیکل ریزه میزه و گوشتی اش راهش را سد کرد.
_ کجا کجا ؟
سیمین متعجب گره ی روسری قرمز رنگش را سفت تر کرد و گفت

_ میرم بابا اینا رو صدا بزنم بیان ناهار اشکالی داره؟
خانوم جون چند ضربه ی مختصر به شانه ی سیمین زد و گره ی روسری سیمین را از قصد بر هم زد و گفت

_ مشکل که نه ولی حالا …تو برو شهراد اینا رو خبر کن من میرم حیاط …( بعد بلافاصله اضافه کرد ) پاهام درد می کنه نمی تونم اون همه پله ی پشت بوم رو بالا برم تو جوونی ، قبراقی خسته نمیشی برو مادر …!
سیمین ناخودآگاه خنده اش گرفت عجب مادربزرگ بلایی داشت ! می خواست به بهانه ی پا درد سیمین را دک کند و خودش با افتخار برود پیش آقا مهدی . عجب اعجوبه ای است اعظم خانم !
سیمین تک خنده ای کرد و گفت

_ خانوم جون چقدرم که تو پادرد داری …الهی بمیرم !
خانوم جون نچ نچی کرد

_ برو ببینم دختره ی خیره سر معلومه که پادرد دارم چی فکر کردی ؟ دیسک کمر دارم ، پادرد دارم ، سردرد دارم ، دل درد دارم ، کوفت دارم ، زهر مار دارم د برو دیگه وایساده بر و بر منو نگاه می کنه !

تنها صدای قاشق و چنگال هاست که سکوت خانه ی مستوفی را می شکند.

هیچ کس حرفی نمی زد و هر کس مشغول خوردن کتلت و برنجش بود. خانواده ی مستوفی و جمالی کنار سفره ی قلمکار نشسته بودند. بی هیچ حرف و سخنی.
خانوم جون قاشقی از برنج داخل بشقابش خورد و طبق معمول او بود که سکوت را شکست

_ خب آقا محمد امروز چیکاره ای ؟
سیمین حتم داشت خود خانوم جون هم می دانست که چقدر محمد خان از حرف زدن حین غذا خوردن بیزار است ولی خب با این حال ، علاقه ی عجیبی داشت که پسرش را حرص بدهد.
حاجی شانه ای بالا می اندازد و جرعه ای از دلسترش می نوشد

_ نمی دونم والا هر چی آقا مهدی بگن.
خانوم جون چشم های مشتاقش را به آقا مهدی می دوزد و آقا مهدی آرام و مطیعانه می گوید

_ اختیار دارین حاجی جان.
قرار بر این شد که چون فردا و پس فردا تعطیل بود ، این دو روز تعطیل را به شمال بروند و مهمان ویلای اقا مهدی باشند. هر چند که حاجی اصرار کرد که زحمت می شود و این چه کاری است ولی اقا مهدی برای این سفر مصمم بود و مشتاق. می گفت این سفر بهانه ای برای آشنایی بهتر سیمین و صادق هم می شود و وای که اگر آقا مهدی از دل سیمین خبر داشت…وای که اگر می فهمید سیمین ، تازه عروسش دارد همان اول کاری به پسرش خیانت می کند.
این تفکرات زهر آلود ، سیمین را از ریشه و بن تخریب می کرد ولی با این حال ، وقتی متوجه نگاه خیره ی صادق شد ، سعی کرد عادی و مثل همیشه رفتار کند.
قرار شد عصر بعد از صرف چای حرکت کنند و آقا مهدی و صادق بعد از ناهار به خانه ی خودشان رفتند تا بساط ساک و چمدان شان را علم کنند. فرهاد با صراحت کامل اعلام کرد که نمی آید و فرامرز هم بخاطر زهرا خانم ماند تا از مادرش مراقبت کند. شهراد و صادق هم گفتند که خودشان بعد از سروسامان دادن به تعمیرگاه و تره بار می آیند.
بدین ترتیب ، سیمین ، خانوم جون ، حاجی و آقا مهدی با سمند صادق راه می افتند.
مابین این آماده شدن ها ، فرشاد مدام به تلفن سیمین زنگ می زد. ممتد و بی وقفه …
به طوری که صادق با چشمانی ریز شده به سیمین گفت

_ چرا گوشیتو جواب نمیدی ؟
رنگ از رخسار سیمین پرید هول شده خنده ای کرد و تلفن را عاقبت ، زیر نگاه تیزبین و شکاک صادق جواب داد.
_ بله ؟
فرشاد رنجور پوفی کشید

_ سیمین چرا هر چی زنگ می زنم جواب نمی دی ؟ نگرانت شدم…
سیمین نخودی خندید و گفت

_ وای ثمین جان تویی ؟ ببخشید نشناختمت شماره ات از تو گوشیم فکر کنم پاک شده بود.خوبی تو ؟ کم پیدایی چقدر !
صادق که حیالش راحت شده بود سیمین دارد با دختری به نام ثمین حرف می زند نگاهش را به سمت قالی زیر پایش سوق داد.
فرشاد با لحنی دلخور گفت

_ نمی تونی حرف بزنی نه ؟
_ نه ثمین جان نمی تونم. خودم بعدا بهت زنگ می زنم . کاری نداری ؟ خداحافظ . مواظب خودت باش.
بعد هم سریع قطع کرد و رو به صادق گفت

_ من میرم چایی بریزم.
صادق بی تفاوت سری تکان داد و سیمین با حالی خراب به آشپزخانه پناه برد…

نیم ساعتی می شد که صادق و آقا مهدی رفته بودند. هر کس مشغول چیدن چمدانش بود و زهرا خانم وسط پذیرایی به تکاپوی خانواده اش خیره شده بود. بی هیچ حرفی روی ویلچر نشسته بود…فرهاد روی مبل لم داده بود و با نیشخند شهراد را نگاه می کرد که داشت دنبال لنگه ی جورابش می گشت.
فرهاد از اول هم همین بود. این نیشخند لعنتی همیشه گوشه ی لبش بود و چشمان وحشی اش خمار آدم را آنالیز می کرد.
سیمین زیپ چمدان زهوار در رفته اش را محکم تر بست و آن را کنار در گذاشت و خود رفت بیرون تا دست هایش را ر روشویی حیاط بشورد.
با بستن در و ورودش به حیاط بوی خوش گل های رز را وارد بینی اش کرد. نگاهی به باغچه ی کوچک سمت چپ حیاط کرد. بوته های خیار و هندوانه رشد کرده بودند. لبخندی زد و گویی دیدن باغچه حالش را کمی بهتر کرده بود.
داشت دستانش را آب می کشید که صدای مشاجره ی حاجی و شهراد از انباری به گوش رسید.
صدایشان زیاد واضح نبود چون انباری نزدیک روشویی و باغچه نبود. انباری آن ظرف حیاط بود و بخاطر عایق هایی که در ساختش استفده شده بود صدا ها زیاد واضح شنیده نمی شدند اما سیمین خوب می توانست لحن پر شماتت و تشر حاجی را تشخیص دهد. نکته ی عجیب قضیه اینجا بود که حاجی هیچ گاه با این لحن تشرگونه و عصبانی با شهراد حرف نزده بود. یعنی چه شده بود ؟ همین موضوع سیمین را کنجکاو کرد.
آرام شیر آب را بست و بدون اینکه سر و صدایی نکند به طرف در انباری رفت و به صدایشان گوش سپرد.
گوش چپش را به در چسباند تا بتواند صدا ها را واضح ترو بهتر بشنود.
صدای حاجی را شنید

_ شهراد به خداوندی خدا فرهاد بویی از این ماجرا ببره حجت رو در حقت تموم می کنم.
سیمین چشمانش متعجب می شود. چه‌ چیزی را نباید فرهاد می فهمید ؟!؟!
محکم تر گوشش را به در چسباند.
این بار ، صدای شهراد را شنید

_ وا حاجی ؟ انقدر نسبت به من بی اعتمادی ؟ راجبم چی فکر کردی ؟!؟! واقعا فکر کردی میرم جلوی فرهاد و بهش میگم حاجی بابای واقعیت نیست ؟ مامان بابای واقعیت ولت کردن به امان …
همان موقع حاجی وسط حرف شهراد می پرد

_ خفه شو شهراد …اگه کسی چیزی از این ماجرا بفهمه دیگه نه من نه تو حتی توی ذهنت هم به این قضیه فکر نکن …شیرفهم شدی ؟
_ حاجی جان ، نگران چی هستی ؟ من فرهادو از فرامرز که برادر واقعیمه بیشتر دوست دارم ! چرا باید همچین چیز مهمی را بهش بگم ؟ نگران هیچی نباش …خیالت راحت !
_ به نفع خودته که هیچی نگی . اگه بفهمم این موضوع به گوش فرهاد رسیده از چشم تو می بینم و از ارث محرومت می کنم.
دیگر نماند که به حرف ایشان گوش کند. دیگر نماند و دوان دوان به سمت خانه روانه شد.
می خواست بدود به طرف اتاق زهرا خانم که محکم به سینه ی فرهاد خورد.
صدای بم و گرفته اش را که شنید ، مو بر تنش راست شد

_ چرا گریه کردی ؟
به خودش که آمد ، دست روی گونه هایش کشید آری ؛ گریه کرده بود…گریه هم داشت وضعیتش …فهمیده بود که برادرش برار واقعی اش نیست…با اینکه فرهاد سرد و بی عاطفه بود اما از فرامرز و شهراد برادر تر بود ، با معرفت تر بود و قلبش پاک تر بود …فرهاد فقط تظاهر به بد بودن می کرد…
بینی اش را بالا کشید و خیره به چشمان قهوه ای فرهاد گفت

_ من گریه نکردم .
فرهاد چشمانش را به سیمین می دوزد. چشمانش وحشی بودند آن تیله های قهوه ای رنگ ، سرد و بی حس به آدم خیره می شدند…
فرهاد دست می برد و اشک های سیمین را از گونه هایش پاک می کند. نه نیشخند دارد و نه پوزخند آرام است ولی چشمان وحشی اش هیچ گاه رام نخواهند شد ؛ نه ؟
_ پس این اشکا واسه چیه ؟
سیمین هول شده شانه ای بالا می اندازد

_ همین جوری …دلم گرفته بود.
_ دلی که گرفته باشه هیچ وقت آزاد نمیشه !
حرفش دو پهلو بود. قلب سیمین از تپیدن ایستاد. یعنی فرهاد می دانست سیمین هنوز عشق فرشاد را به سینه می زند ؟ تند به فرهاد نگاه کرد. از نگاهش چیزی نمی شد فهمید …سرد بود و ای کاش که نگاهش زیر نویس داشت…
فرهاد پوزخندی به قیافه ی سیمین زد و رفت… به همین راحتی !
سیمین ماند و حقایقی که نباید می فهمید …

حال در صندلی عقب ماشین ، کنار خانوم جون و شهراد نشسته بود. قلبش تند تند می تپید و مدام یا به شهراد خیره می شد یا به حاجی…نیم نگاهی به خانوم جون انداخت یعنی او می دانست که فرهاد نوه ی واقعی اش نیست ؟
یا شاید هم نمی دانست …زهرا خانم چه ؟ او هم می دانست ؟
این ورطه ای که سوالات برایش ساخته بودند داشت کم کم غرقش می کرد.
اقا مهدی رو به روی یک پمپ بنزین نگه داشت. بوی بنزین مشامش را پر می کند و مسبب سردرد طاقت فرسایش می شود. شیشه را با اکراه بالا می کشد اما بوی بنزین همچنان در ماشین پابرجاست.
خانوم جون بین شهراد و سیمین نشسته بود و مدام تکان می خورد و چادر چارقد گل دار کله غازی رنگش را درست می کرد. آخر سر ، شهراد طاقت نیاورد و شکایت کرد

_ خانوم جون گرمه چرا انقدر وول می خوری شما آخه ؟
خانوم جون با آن چشمان میشی رنگش چشم غره ای به شهراد رفت و گفت

_خبه خبه چه دوری هم برداشته واسه من پسر جون تو هم اگه توی این گرمای جهنمی این وسط می شستی ، همین‌قدر وول می خوردی…
شهراد که گویی از این جا به جا شدن خانوم جون عاصی شده بود ، یقه ی پیراهن راه راه قهوه‌ای رنگش را صاف کرد و گفت

_ چشم ناراحت نشو …بیا جاهامون رو عوض کنیم خوبه ؟
محمد خان ، بی تفاوت روی صندلی شاگرد منتظ آمدن آقا مهدی نشسته بود. سیمین اما در ذهنش این سوال غوغا می کرد.( حاجی چطور می تونه نسبت به این موضوع انقدر بی تفاوت باشه ؟!؟!)
حاجی که متوجه سنگینی نگاه سیمین شده بود از آینه نگاهی به سیمین انداخت

_ چیزی شده ؟
سیمین باز خندید. این روزها برای فرار کردن از هر چیزی ، می خندید …
_ نه …نه هیچی نشده !
محمد خان انگار که باور نکرده باشد مشکوک نگاهش کرد اما در آخر ، بیخیال شد و نگاه از سیمین گرفت.
باز هم فکرش به سمت فرهاد روانه شد. باید چه کار می کرد ؟ خودش را به کر و لالی می زد و چیزی نمی گفت ؟
یا این موضوع را با کسی درمیان می گذاشت ؟
به چه کسی می گفت ؟
نمی دانست …حال عجیبی داشت. حالی میان شوکه بودن و ناراحتی… نمی توانست باور کند فرهاد برایش از هر برادری برادر تر بود. با اینکه محبتی نمی کرد اما سیمین از محبت های زیر پوستی اش بی نصیب نمی ماند…
ناخواسته فکرش رفت به سمت فرهاد …الان چه کار می کرد ؟
مادر و پدر واقعی اش که بودند ؟ شهراد می گفت مادر و پدر فرهاد او را رها کردند …اما چرا ؟
نمی دانست…
و خدا عاقبت این قصه ‌‌‌را بخیر کند…
_____________________________________
جاده ی شمال خصوصا در فصل بهار ، دیدنی تر بود.
درختان سر به فلک کشیده ، هوای پاک و تمیز که ابر ها آسمانش را احاطه کرده بودند ، حال و هوای بچگی هایش را برایش زنده می کرد. آن موقع ها ، که شاید سه چهار سال بیشتر نداشت. زهرا خانم ، فلج نبود و با هم شش تایی به همراه خانوم جون ، به شمال می رفتند. حاجی کباب درست می کرد ، خانوم جون بافتنی های قشنگ می بافت ، فرامرز و شهراد فوتبال بازی می کردند و فرهاد …او همیشه فرق داشت. تفریحاتش ، اخلاقش و هلاقش تماما با شهراد و فرامرز فرق داشت… از همان بچگی عاشق طراحی بود. گاه منظره می کشید ، گاه پرتره های گوناگونی از زهرا خانم…
از همه چیز…از همان بچگی اش کم حرف بود و ساکت و تنها با آن قهوه ای های وحشی به آدم خیره می شد…
سیمین خوب یادش است که چطور موقعی که بچه بود میان درختان و چمن های جنگل های شمال ، با پیراهن گل گلی صورتی اش پرسه می زد و همیشه شل ها هنگام خواب ، قصه های خیالی اش از پرسه زدن هایش را برای زهرا خانم تعریف می کرد و زهرا خانم با لبخند موهایش را ناز و نوازش می کرد…
ناخودآگاه دلش برای آن زمان ها تنگ شد…
سکوت سنگینی جو ماشین را فرا گرفته بود. حتی خانوم جون هم با آن همه پر حرفی و دبدبه و کبکبه ، ساکت به جاده زل زده بود.آقا مهدی که گویی از این سکوت چندان راضی نبود ، دست بر سمت ضبط می برد و آن را روشن می کند. روشن کردن ضبط ماشین همانا و پخش شدن آهنگ های خاطره انگیز هایده همانا …
خانوم جون بشکن زنان آقا مهدی را همراهی کرد و آقا مهدی خنده ای کرد که دندان های سفید و یک دستش جلایی به خنده اش بخشیدند و خانوم جون غرق در صدای خنده ی آقا مهدی شد.
حاجی نگاه چپ چپی به خانوم جون می اندازد اما خانوم جون شانه ای به شهراد می زند و می گوید

_ پسر انقدر یبس نباش یبوست می گیریا ! بشکن بزن ، برقص حال دنیارو ببر باز کن اون اخمارو کی به کیه ؟ شاید فردا زنده نباشیم…
آقا مهدی تند وسط حرفش می دود

_ خدا نکنه اعظم خانوم این حرفا چیه ؟
خانوم جون از این که توجه آقا مهدی را جلب کرده ، چشمانش چراغانی می شود و عمیق و سوزناک آه می کشد

_ هعی
آقا مهدی ما هم رفتنی هستیم دیگه …بالاخره مرگ شتریه که دم خونه هر کسی می خوابه کسی چه می دونه شاید مقصد بعدیش خونه ی من باشه !
حاجی معترض می گوید

_ مامان انشالله سایه ات تا صد و بیست سال دیگه هم بالا سرمون باشه این حرفا رو نزن …
آقا مهدی نگاهی از آینه ی جلوی ماشین به خانوم جون می کند و چشمکی می زند و به دنباله ی حرف حاجی می گوید

_ حالا که همه امون خداروشکر صحیح و سالمیم بیایم هایده رو دریابیم !
همه به جز سیمین به حرفش می خندند و با آهنگ زمزمه می کنند اما فکر سیمین آنجا نبود.
فکر سیمین پیش برادرش بود … برادری که دیگر برادر واقعی اش به حساب نمی آمد…
ناخودآگاه بغض به سراغش آمد و گلویش را تصاحب کرد.
فرهاد هر چه قدر هم که دور بود یا شاید هم واقعا برادر تنی اش نبود ، باز هم برادرش بود ، پاره ی تنش بود.
هر کاری که می شد می کرد تا فرهاد حقیقت را نفهمد. حتی اگر شده تا پای جان می رفت اما نمی گذاشت غرور فرهاد با فهمیدن این حقیقت بشکند… فرهاد سخت بود ، محکم بود اما سیمین شک داشت که از شنیدن این حقیقت نشکند… شک داشت از این که فرهاد این را بفهمد و دم نزند …شک داشت !
نمی گذاشت فرهاد این موضوع را بفهمد اما خودش باید سر در می آورد…باید دنبال مادر و پدر واقعی فرهاد می گشت… باید می فهمید که الان کجا هستند …باید می فهمید که مادر و پدر فرهاد که هستند…تسلیم نمی شد…
باید می فهمید حتی به قیمت جانش باید می فهمید …
اما نمی گذاشت کسی به خصوص فرهاد خبردار شود …
باید سر از کار حاجی و شهراد در می آورد . می دانست شهراد دل خوشی از فرهاد ندارد و غیرممکن هم نیست که یک دفعه بزند بر سرش و بخواهد حقیقت را جلوی فرهاد برملا کند…
سرش را تند تند تکان می دهد نه نمی گذاشت …شهراد اگر این کار را می کرد به قول حاجی حجت را تمام می کرد…
اما چه کسی خبر داشت از دل پر کینه ی شهراد ؟

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫22 نظرها

    1. دیگه اینارو باید سیمین کشف کنه منه ذلیل مرده فقط باید تایپ کنم 😂😂😂
      نه اشتباه حس می کنی اونجوری خیلی لوس و غیرواقعی میشه خوشم نمیاد همه ی رمانا همین طوری میشه میخوام تفاوت رو حس کنید . بعدم من بچگی فرهاد رو به تصویر کشیدن که با سیمین و کلا خانواده ی مستوفی بوده غیرممکنه اگه اینجوری بود آقا مهدی این وسط چی میگه ؟ اون از اول اومده دنبال برادرزاده ی گمشده اش که برادر کوشا بوده 😅
      .
      .
      .
      مرررررسی از کامنتات هم تو هم الناز کلی منو پر انرژی و شاد می کنید ازتون ممنونم عشقای من

        1. من عاشق این حدسام حدس آدم رو به رمان نزدیک تر می کنه علاوه بر اون یه جورایی مثه درک مطلب می مونه خیلی خوشحالم کردی بازم بزن از این حدسا 😍😘

        1. من هیچ وقت تورو فراموش نمی کنم فاطی ربطی به این چیزا هم نداره جانان من 😘🌼💮😘🌼💮😘🌼💮😘🌼💮😘🌼💮

    1. تو هم عشق خودمی الی
      من چمیدونم تو باید بپسندی نه من
      یکیشون چشم رنگیه یکیشون شرقیه دیگه انتخاب با خودت

            1. باشه الی با الوپیک پست می کنم فقط خودت هزینه پست رو بده من حال ندارم دو تا نره غول رو تو کارتن موزی بذارم بفرستم خودت زحمتشون رو بکش😂😅😀

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان

بستن