codebazan

رمان آفرودیت و شیطان

رمان آفرودیت و شیطان پارت ۳۴

 

سان فرانسيسكو ، پارك هاى زيادى داشت. درخت هاى سر به فلك كشيده با شاخه هاى تنومند ، گل هاى وحشى و رنگارنگ و فضا هاى سبزى مخصوص پياده روى سگ ها و صاحبانشان.
دياتا زياد در اماكن عمومى ظاهر نمى شد. هر چه باشد او آفروديت بود ، رپر معروفى كه آوازه اش همه جا پيچيده بود. خيلى وقت ها بود كه باديگارد ها نمى گذاشتند به راحتى با مردم ارتباط برقرار كند حتى چند بارى آرس مانع شده بود كه با طرفدارانش خوش و بش كند.
اين ها به كنار ، لبخند از روى لبانش كنار نمى رفت. چشمان خوشحال و ذوق زده اش را به نيوراد مى دوزد. مثل هميشه و يا حتى شديد تر از قبل ، ساكت بود. نوعِ نگاهش جدى و آرام بود. چشمانش در آن تاريكى برق مى زد و رنگش حالت مغز پسته اى به خود گرفته بود.
حتى نوع محبتش هم خشن و بى ملايمت بود اما اين محبت هاى گاه و بى گاه نيوراد ، عجيب به دل دياتا نشسته بود. او خاص بود ، اگر هر پسر ديگرى بود ، موضوع دست درازى مهراب را به مسخره مى گرفت و سعى به سواستفاده كردن از شرايط مى كرد اما نيوراد ، براى خوب كردن حال دياتا ، او را به پارك برد.
بالاخره مسير طاقت فرسا تمام شد و نيوراد جلوى يك پارك پر از دار و درخت كه پرنده هم در آن پر نمى زد ، ماشين را نگه داشت.
ساعت از نيمه شب هم گذشته بود اما دياتا مى توانست نور دكه ى بستنى فروشى كوچكى كه در پارك بود را ببيند. البته تعجبى هم نداشت مردم سان فرانسيسكو به بستنى ، شكلات و در كل ، تنقلات اهميت بسيارى مى دهند.
_ پياده شو.
صدايش سرد و خشن بود و حتى لحن كلامش هم بى ملايمت و دستورى بود اما دياتا با لبخند پياده شد گويى لبخند هاى ريزى كه مى زد روى نيوراد اثر كرده بود چون دياتا زير چشمى ، ديد كه گوشه ى لبش كمى به سمت بالا مايل شده بود.
نيوراد دزدگير را زد و به محض پياده شدن از ماشين ، كلاه هودى مشكى رنگش را روى سرش كشيد. موهايش مجعد و حالت دار بود وقتى كه كلاه هودى را روى آن خرمنِ شكلاتى رنگ كشيد ، موهايش سركشانه از كلاه بيرون زدند و دياتا ، به زور خود را كنترل كرده بود كه دستش را در آن حلقه حلقه هاى شكلاتى فرو نكند.
_ انتظار ندارى كه بغلت كنم ؟ راه بيفت كله استقلالى !
باز آن روى پرروگرى اش گل كرد. نيوراد تند با قدم هايى سريع به سمت پارك حركت مى كرد دياتا كمى به سرعتش افزود تا به او بريد در همان حين گفت _ نه ؛ خيلى بد بغلم مى كنى بدنم درد مى گيره !
نيوراد ايستاد و دياتا به او رسيد. ابروى چپش بالا رفت و لبش ميزبان پوزخندى سرد شد

_ هوم ، اين دفعه مى خواى امتحان كنيم ببينى بدنت درد مى گيره يا نه ؟!؟!
دياتا تا بناگوش سرخ شد و نيوراد تك خنده اى كرد. يك تك خنده ى مردانه و كوتاه ! چقدر خنده اش هوس انگيز بود… با صداى خش دارش تو گلو تك خنده سر داد و دياتا را محو كرد…از اين كه باعث همين تك خنده ى كوتاه شده بود لبخندِ ريزى زد.
صداى جيرجيرك ها و بادى كه لا به لاى برگ درختان مى وزيد سكوت بينشان را شكسته بود.
كنار هم اما با فاصله راه مى رفتند. نيوراد مانند هميشه ، خونسرد به جلويش خيره بود و راه مى رفت. دستانش در جيب هودى اش بودند و اين هودى ، عجيب او را شبيه به پسر بچه هاى تخس و شيطان كرده بود.
دياتا نگاهش ميخِ كتانى هاى مشكى رنگش شده بود و زمين را نگاه مى كرد.
هيچ حرفى ميانشان رد و بدل نشده بود تا اينكه دياتا سكوت را شكست و سوالش را بالاخره مطرح كرد

_ چرا موقعى كه آرس خواست مهمونى بگيره مخالفت نكردى ؟
باز هم خونسرد بود و سرد. سنگ جلوى پايش را به سمت جلو شوت كرد و گفت

_ چرا بايد مخالفت مى كردم وقتى انتظارش رو داشتم ؟
_ ولى مارگارت كه تو رو نمى شناسه اگه آرس بره بهش بگه…خب… ما رسما لو ميريم.
اين دفعه نيوراد ايستاد. دياتا هم ايستاد. نيوراد رو كرد سمت دياتا و چشمانش زير نور چراغى كه در پارك بود ، رنگِ مغز پسته اى خود را حفظ كرده بود.
_ چرا بايد لو بريم وقتى مارگارت منو مى شناسه ؟
دياتا گيج و منگ بهش زل زد و از نظر نيوراد ، دوباره مثل پاتريك در باب اسفنجى شده بود.
_ يعنى … چى ؟
نيوراد نخواست دياتا بيش از اين فسفر بسوزاند و خودش موضوع را با خونسردى و بى اهميتى توضيح داد.
_ فكر كردى من اونقدر احمقم كه تحت تاثير حرف تو بگم اوكى منو عرفان صدا كن بريم پيشِ آرس ؟
همه چى برنامه ريزيه من بوده مارگارت چند ساله كه منو به اسم عرفان مى شناسه. اينو بدون ، من بى برنامه چيزى رو جلو نمى برم… فكر مى كنى اون موقع كه كِوين مريض بود و نتونست بيت آهنگت رو بزنه كى برات بيت مى زد ؟ اره ؛ درست فكر كردى كله استقلالى … من بودم !
ولى از مارگارت خواسته بودم به هيچ وجه ازم اسم نبره و فقط بگه دوستم اين كارو كرد… ديدى ؟ از اولم تو توى دامِ من بودى !
بعد هم دست به جيب جلو تر از دياتاى شوكه ، قدم برداشت…تنها اين جمله در ذهن دياتا تكرار مى شد ( از اولم تو توى دامِ من بودى ) …
از طرفى خيالش از بابت آرس و شكاك بازى اش راحت شده بود اما از طرفى در ته دلش دوست داشت كه اين اتفاق تصادفى باشد … بى فكر و بى برنامه باشد و نيوراد ، تحت تاثير حرف دياتا قرار بگيرد و … سرش را تند تند تكان داد. لعنت به اين كلمات كه ذهن را محدود و لآل مى كنند…
نيوراد به خيال اينكه دياتا دارد پشت سرش مى آيد جلو تر مى رفت اما وقتى اين سكوت را ديد زير چشمى به پشت سرش نگاه كرد و دياتا را ديد كه همان جا ، بى حركت ايستاده.
باز هم خبيث شد

_ كله استقلالى به نظر مى رسه بغل مى خواى نه ؟
دياتا به خودش امد و تند تند به طرف او دويد.
_ نه خيرم هيچ هم اينطورى نيست.
_ پس راه بيا تا فكر اينكه بغلت كنم به سرم نزنه.

دياتا مى دانست كه نيوراد ، از خباثت و عوضى بودنش اين حرف را بر زبان آورده بود براى همين تنها سعى كرد كه در ظاهر ، خود را بيخيال نشان دهد. راه رفتن با او بجاى اينكه حس امنيت را القا كند بيشتر ، حس ترس و دوگانگى را القا مى كرد. نيوراد ، شيطان بود. يك شيطان هيچ گاه حس امنيت را درجا به تو نمى دهد. شيطان تو را وسوسه مى كند ، تو را اغوا مى كند و آخر سر ، با بى رحمى در برزخ رهايت مى كند. درست مثل نيوراد كه دياتا را در برزخِ سبز آبىِ چشمانش اسير كرده بود.
سرى تكان داد. بوى مطبوع چمن هاى نم دار و با طراوت را با روى باز وارد بينى اش كرد و نفسى عميق كشيد. هر دو از اين هوا لذت مى بردند.
موهايش هنوز هم شلخته وار، گوجه اى بود.
_ بستنى دوست دارى ؟
باز هم او بود كه دياتا را با اين سوال هاى غير منتظره اش شوكه مى كرد.
_ چ.. چى ؟
نيوراد پوفى مى كشد

_ عادت ندارم حرفمو دو بار تكرار كنم. دوست دارى يا نه ؟
دياتا تنها گيج زمزمه كرد

_ آ…آره.
_ چه طعمى دوست دارى ؟
اين بار ديگر واقعا چشمانش از حدقه بيرون زد و دهانش از تعجب باز ماند

_ ه..هان ؟
نيوراد نگاهى عاقل اندر سفيه به دياتا انداخت. به موهاى شكلاتى رنگش چنگى زد و آنها را داخل كلاه هودى اش كرد

_ واقعا لقب پاتريك برازنده اته. گفتم چه طعمى دوست دارى ؟
دياتا با همان تُن صداى آرام زمزمه كرد

_ شكلاتى.
نيوراد به نيمكت كنار چمن ها اشاره كرد

_ بشين تا بيام.
بعد هم خونسرد به طرف دكه ى بستنى فروشى رفت !
دياتا با تعجب مسير رفتن او را نگاه كرد. ارام با همان ريتم قدم هاى هميشگى اش به سمت دكه رفت. مرد مسنى در دكه ايستاده بود. موهايش جو گندمى بود و مشغول دستمال كشيدن دخل بستنى فروشى بود. تا نيوراد را ديد لبخند پَت و پهنى زد.
دياتا با همان حال و روز ، روى نميكت نشست.
كى فكرش را مى كرد كه او با نيوراد حال در پارك بخواهند بستنى بخورند ؟ درست مثل عاشق و معشوق هايى كه با هم يواشكى قرار مى گذارند و آرام بستنى ليس مى زنند …
كى فكرش را مى كرد كه بخواهد با رفتار يك پسر آن هم نيوراد ، برادر نيوان انقدر شوكه و اغوا شود ؟
نيوراد با لبخندى كه از او بعيد بود با مرد خوش و بش مى كرد و اخر سر با دو بستنى قيفى وانيلى و شكلاتى از مرد خداحافظى كرد و به طرف دياتا امد. بعد هم با لحنى امرانه و حتى خشن بستنى قيفى شكلاتى را به طرف دياتا گرفت

_ بخور.
خودش با فاصله كنار دياتا روى نيمكت نشست.
دياتا ارام تشكر كرد ولى هنوز هم در فكر بود. اخر اين قصه چه مى شد ؟ آيا بايد افسار قلبش را شل مى كرد تا عاشقِ نيوراد شود ؟ بايد با خود صادق مى بود. او از رفتار پسرك خوشش مى آمد. آيا اين عشق ممنوعه بود ؟ يا…يك طرفه ؟
نمى دانست اما تنها چيزى كه ان لحظه به دهنش هجوم اورد اين بود : در لحظه خواستنِ نيوراد…
خواست او را در لحظه داشته باشد. عشقش را وارد وجودش كند و بفهمد كه عاشق شدن چه حسى دارد…
_ چرا نمى خورى ؟
باز هم نيوراد بود كه ارتعاش را به جانِ تپيدنِ قلب دياتا انداخت.
_ مى خورم…
بعد هم هر دو ارام به بستنى اشان گاز مى زدند.
سكوت به حدى مسخره بود كه جيرجيرك ها دست به كار شده بودند تا هياهويى ميان آن دو ايجاد كنند.
دياتا در حال حس كردن ِمزه ى شكلات بود كه ناگهان احساس كرد چيزى روى پايش است. سريع دست از خوردن كشيد و به سنجابى كه روى پايش نشسته بود نگاه كرد.
دياتا ديوانه ى سنجاب بود و اينجا ، در سان فرانسيسكو سنجاب در پارك ها و جنگل ها به مراتب پيدا مى شد.
تمام شوكه بودنش را درجا فراموش كرد و با هيجان بلند اما طورى كه سنجاب بيچاره سنگكوب نكند گفت

_ واااى سنجاب … عزيزم چقدر نازى تو !
پاك يادش رفته بود كه نيوراد دارد خيره و بستنى به دست نگاهش مى كند. گاز گنده اى به بستنى اش زد و دستانش را به منظور بغل كردن براى سنجاب باز كرد.
_ بدو بيا اينجا !
سنجاب خجالت را كنار گذاشت. خودش را فرز بالا كشيد و در بغل دياتا جاى گرفت.
دياتا با لبخند به نيوراد خيره شد. اصلا همه چيز را فراموش كرده بود و تنها چيزى كه به آن اهميت مى داد ، سنجاب و دو چشم درشتش بود

_نگاش كن چقد نازه…! به نظرت بستنى بدم بهش مى خوره ؟ ( بعد متفكر به سنجاب زل زد ) فكر كنم شكلات دوست داشته باشه !
نيوراد با تعجب به دياتا و حركات كودكانه اش خيره شده بود طرز نگاهش همان سردى را داست اما خب ، نمى شد منكر متعجب بودنش شد.
دياتا حقيقتا او را به ياد لارا مى انداخت. تظاهر مى كرد كه بزرگ و بالغ است اما در حقيقت دختر كوچولويى بيش نبود… درست مثل لارا…
_ واقعا مى خواى بهش بستنى بدى ؟
دياتا با هيجان و چشمانى درشت شده گفت

_ اره چرا ندم ؟ شايد اونم مثه من شكلات دوست داره…
نيوراد با خنده اى كنترل شده سرى تكان داد

_ اسكل اين سنجابه … مى خواى بهش بستنى بدى ؟ ولش كن بره.
دياتا باز هم گاز بزرگى به بستنى اش زد و مثل نيوراد تند تند سر تكان داد

_ نوچ من مى دونم دردت چيه !
نيوراد نيشخند زد

_ جدا ؟ چيه ؟
دياتا خبيث خنده اى سر داد

_ تو حسوديت شده سنجابه اومده تو بغل من !
زهرخند مى زند و گازى به بستنى وانيلى اش مى زند

_ نه ، بيشتر دلم براش مى سوزه.
دياتا چشم غره اى رفت و بدن نرم سنجاب را ناز و نوازش كرد

_ خيليم دلت بخواد !
نيوراد با شيطنت نيشخند زد

_ چى ؟ بغل ؟
تازه فهميد كه چه سوتى بدى داده است و زود ، كتمان كرد

_ نه خير … منظورم هم نشينى با خودم بود !
_ چه ربطى داشت ؟ داشتى از بغلت واسم مى گفتى !
او واقعا عوضى بود نه ؟ يك عوضىِ شيطان صفت.
همان موقع سنجاب از بغل دياتا پريد پايين و رفت لا به لاى درختان پنهان شد… دياتا مانند كسانى كه شكست عشقى خورده اند عميق و پر درد آه كشيد و بستنى ليس زد

_ هعى…هيشكى وفا نداره ! … نموند حتى بهش بستنى بدم…
بعد آويزان و ناراحت در سكوت به خوردن ادامه داد. نيوراد دستى به ته ريش مردانه اش كشيد.
_ الان دقيقا دارى واسه چى غصه مى خورى ؟

دياتا نيم نگاهى به نيوراد انداخت. در نگاهش چيزى جز صلابت و جديت نبود.
_ نگفتى.
نمى خواست خود را ناراحت نشان بدهد كه اعصاب نيوراد را هم به هم بريزد چون هم خودش اهل ناز كردن و لوس بازى نبود و هم مى دانست نيوراد اصلا آدم ناز كشيدن و برود احساساتش نيست. پس لبخندى زد و گفت

_ هيچى.
بعد هم سريع بحث را عوض كرد

_ تو چرا انقدر تند تند بستنى تو خوردى ؟
اخم نامحسوسى ميان ابروانش پديدار شد و رنگِ مغزپسته اى چشمانش طبق معمول از خباثت ، يخى رنگ شدند.
_ من نرمال خوردم تو مثه حلزون مى خورى.
دياتا نچ نچى مى كند و سرى تكان مى دهد. با هر سر تكان دادن موهاى كوتاهش به صورتش سيلى زدند و گوجه اىِ موهايش نامرتب تر و شلخته تر از قبل شد.
_ نه اشتباه نكن من از طعم لذت مى برم نه مثه تو تند تند بخورم تا سير بشم.
_ تستر ها طعمو تست مى كنن من وقتى واسه اين چرنديات هدر نمى دم.
دياتا باز نگاهش را به نيوراد مى دوزد. اصلا دست خودش نبود. ناخواسته نگاهش ميخِ پسرك مى شد و ناخواسته غرق در برزخ سبز آبىِ چشمانش مى شد و آرام آرام محو مى شد…ناخواسته اى بود كه دياتا با تمام وجود آن را مى خواست…
ارام زمزمه كرد

_ من اين ميخِ نگاهت را به چشمانم بدهكارم.
فكر كرد نيوراد نشنيده است اما او شنيد. شنيد اما طبق معمول واكنشى نشان نداد. شنيد اما خواست ناديده بگيرد دياتا را… نيوراد از اتفاقات غير منتظره متنفر بود و دياتا جزو همان اتفاقات غير منتظره بود چون طورى رفتار مى كرد كه خارج از برنامه ى نيوراد باشد.
دياتا به پشتى نيمكت بيشتر تكيه داد كمرش درد گرفته بود و تمام استخوان هايش خشك و خميده شده بودند. براى بار هزارم از خود پرسيد آخر اين قصه چه مى شود ؟ اگر پايانش تراژديك باشد چه ؟ اصلا دياتا و نيوراد … ممكن بود كه ….باز هم لعنت بر اين واژه ها!
__________________________
چند روزى از آن شبى كه دياتا و نيوراد با هم به پارك رفتند مى گذرد. در اين چند روز اتفاق زيادى نيفتاد جز همان اتفافاتى كه در ذهن نيوراد به ترتيب برنامه ريزى شده بودند. آرس بيشتر با نيوراد گرم گرفته بود و اين گرم گرفتن فقط بخاطر اين بود كه آرس بخواهد از نيوراد يا همان عرفان بيشتر بداند و به نوعى اطلاعات براى مهراب جمع كند. واكنش مارگارت بعد از شنيدن خبر دوستى نيوراد و دياتا ديدنى بود و او بى صبرانه چشم انتظار ملاقات دوباره با دوستش عرفان بود.
عرفانى كه نام واقعى اش نيوراد بود. امروز ، شبِ مهمانى بود. مهمانى كه تداركات آن را آرس ديده بود و در ويلاى مارگارت برگزار مى شد. از قرار معلوم هم تمام اكيپ دعوت بودند به همراه چندى از دوستان صميمى آرس و مارگارت. ادرس ويلا را نيوراد بلد بود.مگر مى شود چيزى به انتقامش مربوط باشد و او آن را از بَر نباشد ؟!؟!
با دستش پيشانى اش را فشار مى دهد. قرار بود ميكروفونى به جيب كت مشكى رنگش نصب كند كه از طريق آن ارسلان در جريان ماجراها باشد. دياتا در خانه اش مشغول حاضر شدن بود. قرار بود برود دنبالش و با هم به مهمانى بروند.
سرش درد مى كرد باز هم خواب لارا را ديده بود.
ارسلان و ريو هم فهميده بودند كه حال خوش و اعصاب درست و حسابى ندارد چون زياد به پر و پايش نپيچيدند. كت جين مشكى رنگش را صاف مى كند تيشرت ساده ى سفيد رنگى زير آن پوشيده بود و شلوار جين مشكى رنگش تماما از او يك فرد جدى ساخته بود.موهايش مواج و حلقه حلقه بود طبق معمول با اخم انها را صاف مى كند كه دوباره همان حالت مجعد خود را سركشانه حفظ مى كنند. گردنبند طرح صليبى به گردن انداخته بود و اين از قصد بود تا كت جين و گردنبند مانع معلوم بودن ردِ تيغ روى گلويش بشوند. زخم هاى گلويش وحشتناك بودند و غيرعادى اگر كسى انها را مى ديد بعيد نبود كه سكته كند…
بدون اينكه حرفى با ارسلان يا ريو بزند ساكت و خونسرد با همان سردرد و حال بدش به طرف درب مى رود…
______________________
گوشواره هاى طرح ماه مشكى رنگش را با دقت مى اندازد. موهايش را كه با وسواس سشوار كشيده بود پشت گوش مى راند.
در حالى كه پك هاى عميقى از سيگار مى گرفت، چين هاى لباس آبى رنگش را مرتب كرد و تو كدام دخترى را ديده اى كه حين حاضر شدن براى مهمانى سيگار مى كشد ؟ سيگار آرامش مى كرد اين روز ها كم مى كشيد اما هر موقع كه دود را داخل ريه هايش مى كرد حس مى كرد كه تمام درد هايش مانند همين دود هستند. در هوا چرخ مى خورند و در اخر محو مى شوند …
دياتا ارايش نمى كرد… شخصيتش بيشتر به پسر ها مى خورد تا به دختر ها از آرايش متنفر بود ، سيگار مى كشيد و خود را مشغول به نوشتن تكست هاى البوم جديدش مى كرد.
فيلتر سيگار را در جا سيگارى خاموش كرد و براى از بين بردن بوى سمجِ سيگار باز هم عطر زد. موهايش را با يك سنجاق سر ساده ى مشكى رنگ يكجا نگه داشته بود و كفش هاى بى پاشنه ى مشكى رنگش عجيب با انگشتر و گوشواره ى مشكى رنگش ست شده بود.
وقتى كه صداى تك بوقى را شنيد بدون اينكه درنگ كند ، عينك دودى را به چشمانش زد و كت چرمش را روى شانه اش انداخت.
درب خانه را قفل كرد و به طرف ماشين رفت. نيوراد سرش را روى فرمان گذاشته بود و چشمانش را بسته بود اما هنوز رد اخم كم رنگى بين ابروان پر پشتش پديدار بود. سردرد داشت.
با صداى ( سلام ) دياتا سر بلند كرد. كمى بى حوصله تيپ و قيافه ى دياتا را از نظر گذراند و سرى به نشانه ى سلام تكان داد.
دياتا فهميد … امروز او ناراحت بود. ناراحت كه نه … نيوراد اگر كسى ناراحتش مى كرد درجا پدر طرف را در مى اورد معلوم بود كه بد حال است.
نه از نظر جسمى و بلكه از نظر روحى.
در چشمانش ديگر خبرى از خباثت گذشته نبود. يك غمِ خاصى را چشمانش فرياد مى زدند كه نيوراد سعى مى كرد ظالمانه اين فرياد را در وجودش خفه كند.
كاش مى شد دردش را مى فهميد…
دردش را مى فهميد و شايد ….درمانش مى شد!

در طول مسیر ، نیوراد تنها به جلو چشم دوخته بود. اخم هایش عجیب در هم تنیده شده بودند و دیاتا هر گاه که نگاهش را به نیوراد می دوخت ، می دید که پلک راستش می پرد و نشان از عصبی بودنش می داد. حالش خوب نبود…دیاتا هم ناخواسته از این حالت نیوراد ناراحت شده بود. می خواست جبران کند. آری ؛ می خواست جبران کند روزی را که دیاتا را به پارک برد. دیاتا می خواست مرهم درد پسرک شود. می خواست دلیل درد کشیدن نیوراد را بفهمد…
از طرفی ، می دانست که نباید زیاد به او پیله کند و از طرف دیگر ، نمی توانست او را به حال خود رها کند تا درد بکشد.
پس به این سوال عادی اکتفا کرد.
_ خوبی ؟
نیوراد حتی زحمت نگاه کردن به دیاتا را به خود نداد. غرورش آنقدر او را خوددار کرده بود که بخواهد خودخواهانه نگاه یخی رنگش را از دیاتا دریغ کند.
_ خوبم.
دیاتا اما بیخیالش نشد باز سوالاتش را از سر گرفت.
_ سرت درد می‌کنه ؟
نیوراد بدون زدن راهنما بی دقت و ناشیانه ، به سمت جاده می پیچد و راه خود را کج می کند. دیاتا صدای جیغ خفیف لاستیک ها را شنید اما نخواست چیزی بگوید و نیوراد را بیشتر از این کلافه کند.
_ گفتم خوبم.
بعد دنده را عوض می کند و بر سرعتش می افزاید. جاده ، منظره ی خیلی قشنگی داشت و نکته ای که زیبایی های جاده را دلچسب تر می کرد ، نداشتن ترافیک بود. هوای خنک باعث شده بود که موهای دیاتا زیر آن سنجاق سر ، هم سرکشانه پیچ و تاب بخورند و جلوی چشمانش را بگیرند.
_ می‌خوای باهام حرف بزنی ؟
نیوراد اما این بار نگاهی خاص به دیاتا انداخت. نگاهش نه درد داشت و نه تمسخر…
شاید لبانش خواستند برای باز کردن پیش قدم شوند و دیاتا این را حس کرد اما طبق معمول ، غرورش با عصبانیت مانع لبانش شد.
_ نه…
دیاتا پوف کلافه ای کشید. لحظه‌ای از کرده‌ی خود پشیمان شد و رو برگرداند به سمت پنجره اما بعد ، با خود گفت ( هر چه قدر هم که بخوای منو از خودت برونی من بیشتر پا پیچ تو میشم پسره‌ی روانی ! )پس باز به سمت نیوراد مایل شد. لحنش پر از شیطنت و سرزندگی بود.
_ نیوراد یه چیزی رو می‌دونستی ؟
_ چی رو ؟
دیاتا سعی بر کنترل خنده اش کرد و بعد که بر خنده اش مسلط شد با ریتم خواند.
_ دل من قفل شده و معطل یه کلیده !
یکی اونو دزدیده بگو بینم اونو کی دیده !
نیوراد نگاه عاقل اندر سفیهی به چشمانش که در محاصره ی موهای آبی رنگش بودند انداخت.
_ خل شدی ؟
_ نه به اندازه ی تو … اصلا می دونی ، ( بعد صدایش را آنقدر بلند کرد که گوش خودش هم تیر کشید) خل چو خل ببیند خوشش آید!
نیوراد بی توجه به صدای بلندش خونسرد گفت
_ عجب…
دیاتا خنده‌ای شیطانی کرد. در ذهنش تنها یک چیز فریاد می‌زد ( من تا درد تو رو نفهمم آروم نمی‌شم ! )
اول نگاهی به جاده انداخت. جاده کاملا خلوت بود و تنها ماشین نیوراد در آن جاده ی درندشت با سرعت می‌راند. با دیدن جاده‌ی خلوت لبخند موذیانه‌ای به طرف لبانش دوید. شاید کاری که می خواست بکند دیوانگی محض بود اما …عاقل تر از آنیم که دیوانه نباشیم. همین جمله دلش را قرص کرد.
ناگهان به سمت نیوراد نیم خیز شد و کمر نیوراد را گرفت !
نیوراد که اصلا انتظار این کار را نداشت بدون فکر فرمان را کج کرد. لاستیک ها جیغ گوشخراشی سر دادند و ماشین در جهت چپ ناگهان از حرکت ایستاد و نیوراد پایش را محکم روی ترمز فشرده بود.
هر دو نفس نفس می زدند. دیاتا هنوز کمر نیوراد را محکم گرفته بود.
نیوراد عربده ای وحشتناک کشید و دستانش را روی دستان دیاتا که دور کمرش پیچیده شده بودند گذاشت.
_ این چه غلطی بود که الان کردی ؟
دیاتا شیطان محکم تر کمر نیوراد را گرفت. نیوراد سعی کرد که با دستانش دستان دیاتا را از دور کمرش باز کند اما با هر بار فشاری که وارد می کرد دیاتا نیز محکم تر بغلش می کرد.
_ بغلت کردم! همش که نمیشه تو منو بغل کنی … یه بارم من بغلت کردم!
این دفعه واقعا در نگاه نیوراد علاوه بر تعجب خنده هم دیده می شد. کله استقلالیه دیوانه!

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫22 نظرها

  1. کیمیا جوون من تو هر قسمتیش که میرسیدم شگفت زده میشدم هیجانی داشتم یه قسمتیش که نیوان زنده بود واقعا شگفت زده شدم باورم نمیشد خخخخخخخخخخخ. فقط دلم برای نیوراد خیلی میسوزه ای کاشکی دخترخوندش نمیمرد واقعا حیفففف

    1. واااای من غش من ذوق من نگاه
      نمی دونی چقدرررررر بهم حال میده وقتی کامنتات رو می خونممممم مرسی زهرای نااازم 😘😘😘😘😘😘
      خخ نیوان سگ جونه 🤣 لارا هم عمرش به دنیا نبود دیگه 🤣🤣🤣😅
      اگه نمی مرد مثه بقیه ی رمانا می شد خواستم یه تفاوتی به رمان بدم 😊
      مرررسی عزیزم از این همه انرژی که بهم دادی بوس به کله ات 😘😘😘😘😘😘😘

    1. زهرای نازم والا فعلا متاسفانه درگیرم ….انشاالله مشکلم حل شه میذارم پارت رو ممنون از کامنتت گل من

      1. از بین رمانا از رمان تو خیلی خوشم اومده دقیقا همونجوریه که میخواستم متاسفانه همش چرند و تجاوز خیلی مزخرفه . به جز رمان نبض سرنوشت من خیلی خوشم اومد با رمان تو عزیزم امیدوارم هرچی زودتر مشکلت حل بشه گل من. برات ارزوی موفقیت میکنم قشنگممم

        1. مرررسی عزیزدلم نمی دونی چقدر منو بردی تو آسمونا با این کامنتت خیلییییی خیلیییییی مرررسی از این همه لطف😘😍🥰
          اره بابا من خودمم زخم دیدم 😅 رمان الناز که ارههه خیلی عالی بود منم چشم به راه پارتای بودم خیلی محاوره ای نوشتن ( جوری که شبیه گزارش روزانه نشه ) مهارت می خواد
          خخخ مشکلی بزرگ تر از مدرسه نیست به خدا 😅
          منم همینطور مرررسی از کامنتت عشقی به خدا
          عاشقتم به مولا 😘😅😍🥰

  2. کیمیا جون من رمانتو تازه شروع کردم به خوندن خوشم اومده واقعا با یقیه رمان متفاوته. اما چند قسمت قبلش برام گنگو غیرقابل درکه. نوشته بودی ارس به مهراب علاقه داره دوستش داره عشق مخفیشه ازاین حرفا مگه یه پسر عاشق هم جنس بودن خودش میشه پس چطوری برای ارس مهراب عشق مخفیش به حساب میاد دوست داشت بااهاش زندگی گنه و مهراب احساسشو نادیده میگرفت. مگه میشه پسر عاشق مرد بشه . میشه یه توضیحی درموردش بدی. من واقعا درک نمیکنم

    1. وااای نمی‌دونی چقدر ذوق کردم وقتی کامنتت رو دیدم عزیزدلم.
      خب اره ارس همجسگراست و گرایشی نسبت به جنس مخالف نداره و به همجنس خودش جذب میشه توی رمان هم توضیح داده شده در پارت های قبل تر…ارس مهراب رو دوست داره و مهراب از این علاقه با خبره ولی می خواد از علاقه ی ارس سواستفاده کنه چون مهراب ارس رو دوست نداره به هیچ وجه و عاشق دیاتاست 😊
      ممنون از وقتی که برای رمانم گذاشتی 😙😗

  3. کیمیا جان عالی بود واقعا عالی بود
    هر پارت جدیدی که میذاری من بیشتر شگفت زده میشم
    مثل این چندروزه پارت هارو مرتب بذار نویسنده عزیز

    1. وااای من غش…. من ذوق….
      مررررسی مهدیه جانم خیلی ممنونم ازت
      روزمو ساختی با کامنتت 😍
      چشم اگه این مچ دردم بذاره هر روز می کنم روند پارت گذرای رو … بازم ممنونم ازت عزیزم 🥰

  4. مهم نیست..
    شیطانی یا فرشته …
    گناهکاری یا بی گناه …
    مهم این است،من بدون هیچ حد و مرزی میخواهند!
    شیطان باشی شیطان خواهم شد..
    گناهکار باشی بزرگترین گناهان را مرتکب میشوم..
    اما…
    بدون هیچ حد و مرضی میخوامت…!
    .
    .
    چطور بود ؟!خیلی هم بد نشد😅
    کیمیا جانم تقدیم به تو 😘😘 مثل همیشه عالی و زیبا و مطمئنم نوشته هات جز بهترین ها می شه فقط کافیه خودت باشی و روشون کار کنی .

    1. مررسی الی خیلی قشنگ و عالی بود جدا ذوق کردم ( ذوق گورخری )ممنونم ازت 🥰
      مرسی تو لطف داری. اره فقط باید روشون کار کنم و تجربه کسب کنم. بازم مرررسی ازت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن