رمان آفرودیت و شیطان

رمان آفرودیت و شیطان پارت ۳۵

 

نیوراد ماشین را ناشیانه کنار ماشین آرس پارک می‌کند. دیاتا از بعد آن لحظه با لبخندی کنج لب ، سرکشانه نگاهش می کرد آن قدر این نگاهش طولانی بود که نیوراد را عاصی و بی طاقت کرده بود. کاش می شد دست می‌کرد در حدقه ی چشمان دیاتا و آن دو گوی کهربایی رنگ را بیرون می کشید تا دیگر اینطور سرکش خیره نشوند. صد حیف که در این مدت کوتاه ، خود نیز فهمیده بود که حتی اگر هم بخواهد نمی تواند صدمه ای به دخترک وارد کند…این حس چه بود ؟ وابستگی ؟ مسئولیت ؟ یا شاید هم… عشق ؟
هه…چه خیال عبثی ! نیوراد عاشق شود ؟ آن هم عاشق یک دختر خیره‌سر که از قضا رپر هم هست ؟
این امید ، عبث و بی حاصل بود. نمی‌شد…نیوراد که خودش را گول نمی زند حتی اگر هم روزی دلش در بند اسارت عشق دیاتا گرفتار شد ، نمی توانست کله استقلالی را مال خودش کند…
دل نیوراد مرده بود. همان روزی که لارا مرد ، دل نیوراد هم مرد…
او تنها در کالبد یک زنده ، مردگی می‌کند…
خانه ویلایی مارگارت ، خانه‌ای بود که در منطقه ی خوش آب و هوای سان فرانسیسکو قرار داشت. میان درختان شاخه بلند و آسمان آبی و صاف. خانه‌ای گه بنای کلنگی و نسبتا مدرنی داشت و به نظر می‌رسید که دوبلکس است، چون پنجره های آن در دو طبقه از هم جدا شده بودند و بالکنی پر از گلدان های کاملیا و رز در طبقه ی بالای خانه وجود داشت.
_ پیاده شو.
نیوراد اما عجیب سعی می‌کرد چند لحظه‌ی قبل که دیاتا سفت کمرش را گرفته بود را ندید بگیرد. چشمانش هنوز هم سرد بود.
دیاتا لحظه‌ای سرش را پایین انداخت. از کار چند لحظه‌ی پیشش پشیمان بود ؟ نه!
_ نیوراد ؟
نیوراد به او زل زد تا حرفش را ادامه دهد.
_ بگو.
دیاتا تند کمربندش را باز کرد و درحالی که از ماشین به بیرون می پرید بلند گفت
_ سعی نکن منو نادیده بگیری پسره‌ی روانی !
بعد هم خنده کنان به طرف درب خانه دوید…نیوراد متعجب و با خنده‌ای کنترل شده ، نیشخند زد و بعد از پیاده شدن ماشین را قفل کرد و همراه با دیاتا زنگ را فشردند.
مارگارت از آنها ( مخصوصا نیوراد ) استقبال واقعا گرمی کرد اما بیشتر از خوش رویی ، کمی دیاتا را با حالتی مبهم نگاه می کرد. گویی حسی که در نگاهش لانه کرده بود حسادت به دیاتا بود! شاید حسادت…یا شاید هم یک کینه ی بی دلیل…نمی دانست اما مطمئن بود که رفتار مارگارت مانند همیشه نیست.
آرس روی صندلی چرمی زرشکی رنگ لم داده بود و جرعه‌جرعه مشروب می نوشید.
دوستانش هم با دخترهایی که همه جا پراکنده بودند گرم گرفته و مشغول صحبت بودند.
مارگارت لباس بلند قرمز رنگی پوشیده بود که عجیب به موهای حنایی رنگش می آمد. ناخن هایش لاک قرمز خورده بودند و لبانش را هم با رنگ جیگری رژلب ، مزین کرده بود.
مارگارت با لبخند دیاتا و نیوراد را به طرف کاناپه برد. کاناپه‌ای که درست رو به روی آرس و دوستش دیوید بود.
همهمه خانه را احاطه کرده بود و هرکس مشغول صحبت بود.
_ عرفان چه خبر از کار و بار ؟
این آرس بود که دوئل را شروع کرد. حال ، بعد از این جمله ی آرس نقشه شروع شده بود…
نیوراد با همان خونسردی همیشگی ، دستش را دور شانه‌ی دیاتا انداخت و او را به طرف خود کشید. دیاتا سعی کرد بدون نگاه متعجب تن به این شروع دهد که خب ، موفق هم بود.
_ خوبه؛ می‌گذرونم…تو چه خبر ؟
آرس به ظاهر آهی کشید

_ هوم ، اگه این ورپریده امون بده مال ما هم می‌گذره …تو نبودش راحت تر عشق و حال می‌کردم !
باز هم این لفظ ورپریده ، اشاره به دیاتا داشت.
دیاتا چشم غره ای به آرس رفت. این روزها ، برایش صمیمی رفتار کردن با آرس مانند گذشته سخت شده بود.
_ ببند دهنتو آرس ! پسره‌ی تنبل ! حقته یدونه چک افسری بخوابونم تو ملاجت !
آرس خنده ای کرد و نیوراد هم با لبخندی سرد او را فشرد.
سر دیاتا به سینه ی نیوراد برخورد کرد. بوی عطر نیوراد را داخل ریه هایش کرد و حالش به یکباره دگرگون شد. با خود عهد کرده بود که دیگر انقدر با نیوراد صمیمی نشود اما حال ، در بغلش مشغول بوییدن عطرش بود.
یک باره ، انتقام را فراموش کرد و ناخواسته آه کشید. سرنوشت آفرودیت و شیطان ، هیچ گاه به هم نمی رسید.
شیطان ، نمونه‌ای از پلیدی و شر بود و آفرودیت ، نمونه ی پاکی و صداقت…
اگر روزی انتقامشان را گرفتند و باید جدا می شدند چه ؟
دیاتا به نبود نیوراد فکر کرد…به جدایی از نیوراد و صد حیف که بدون او تا چه حد غمناک و مفلوک می شد…
_ عه عه! عرفان اسکل بودی دادا رفتی بی اف این دختره شدی ؟ بیا خودم هم داف دارم هم مکان ! از جونت سیر شدی رفتی پیش این ورپریده ؟
دیوید به این حرف آرس خندید و دیاتا یک ( مرض ) حواله‌ی خنده های آرس و دیوید کرد.
نیوراد نمی خواست کلیشه ای ، رمانتیک بازی در بیاورد. او نیوراد بود. پسری روانی و متفاوت…و آرس این را می فهمید.
به یک آن ، لب هایش را محکم روی لب های دیاتا گذاشت. جلوی ارس و دیوید و مارگارتی که با سینی حاوی شربت ، از آشپزخانه می آمد بیرون …او را بوسید.
این بوسه ، پر از احساس بود. مثل ان بوسه ی در جاده خاکی ، از روی درآوردن حرص دیاتا نبود…خشن بود و در عین حال ، پر از مهر و محبت و نیوراد وجودش مملو از این پارادوکس ها بود.
لب هایش را از روی لبان سرد دیاتا برمی دارد. با نیشخند لبانش را به داخل دهانش می برد.
چشمان دیاتا درشت شده و پر از شوک بود…
_ من نیاز به مکان و داف ندارم به وقتش تو هر جایی که بخوام ، دیاتا رو می بوسم…!
دیوید اوه کشداری می گوید. مارگارت چشمانش را با حرص می بندد و آرس ، دقیق به نیوراد زل می زند. دیگر اثری از آن شیطنت قبلی در چشمانش نبود.

مارگارت اما پیش دستی کرد. هنگامی که لیوان های شربت به همراه دو بشقاب پای سیب را جلوی دیاتا و نیوراد می گذاشت گفت

_ عرفان خیلی وقته که ندیدمت…چه قدر عوض شدی ! واقعا دل تنگت بودم. قبلنا…یکم افسرده بودی الان حالت بهتره ؟!؟!
آرس بعد از این حرف مارگارت سریع و شلاق وار سر بلند کرد تا عکس العمل نیوراد را بکاهد. افسردگی ؟ مارگارت داشت درمورد چه حرف می زد ؟ این ، سوالی بود که ذهن دیاتا را درگیر کرده بود.
نیوراد اما باز هم انتظار این سوال مسخره را از مارگارت داشت. در کل داشت به این نتیجه می رسید که هیچ چیز در این دنیا برایش غافل گیر کننده نبود …به غیر از مرگ لارا.
_ آدما توی گذر زمان عوض میشن منم یکی از همون آدما !
مارگارت باز روی سوالش پا فشاری کرد و دیاتا امروز ذات واقعی او را …فهمید.
_ یعنی حالت بهتر شده ؟
نیوراد نیشخندی زد. چنگی به حلقه حلقه های شکلاتی اش زد و خش دار گفت

_ بد نبودم که بخوام خوب بشم!

دیاتا دقیق به نیوراد زیرچشمی خیره شد. پوست صورتش داغ و دستانش به سردی یک تکه یخ بود.صورت نیوراد اما خالی از هرگونه حسی بود. گویی داشت با این صورت بی حس خاطرات تلخ را تلقی می کرد. چشمانش عمق غم و درد را در عین بی حسی صورتش فریاد می زدند…
مارگارت ابروان کمانی اش را بالا برد.
ــ خوشحالم که اینو می شنوم عرفان جان.
نیوراد تنها سری تکان داد. جو بین این چند نفر انقدری سرد بود که دیوید بحثی را اغاز کرد. کم کم بقیه ی دوستان ارس هم به جمع انها پیوستند و خانه دوباره میزبان همهمه ای پر هیاهو شد. تنهادیوید بود که متاهل بود و همسرش را هم با خود اورده بود. بقیه یا مجرد بودند و یا دوست…
مارگارت روی صندلی چوبی کنار همسر دیوید نشست. از روی خستگی به پشتی صندلی بیشتر تکیه داد.
خنده ای کرد که دندان های سفیدش را به رخ بکشد و بعد با صدایی که پر از ناز و غمزه هایی پنهان بود گفت
ــــ خب..خب مهمون های عزیزم تا نلی ناهار رو اماده می کنه چطوره بریم توی جنگل یه چرخ بزنیم و هوایی بخوریم هوم ؟
نلی خدمتکار و می شود گفت که کدبانوی خانه ویلایی مارگارت بود. زنی خوش رو و مهربان با چهره ای دلنشین و بور.
زود تر از همه زن دیوید با شوق و ذوقی که برای دیاتا غیرقابل درک بود موافقت خودش را اعلام کرد و بعد برای لوس کردن خودش از گردن شوهرش اویزان شد.
ــــ میگم…حالا نمی شه مهمونات رو به پی اس فور دعوت کنی ماری ؟ من خوشم میاد ببینم عرفان چطوری پابجی بازی می کنه …عرفان پایه ای یه دست شرطی بازی کنیم ؟
ارس این جمله را با چاشنی خنده و شوخی گفت. در عرض یک ثانیه تمام نگاه ها معطوف چشمان سرد نیوراد شدند.
نیوراد باید خود را ادمی بذله گو و شوخ نشان می داد به علاوه هر چه مرموز تر می بود ارس را کنجکاو تر می کرد و این اصلا خوب نبود.
انتظار این جمله را هم داشت…البته کمی انتظار داشت ارس خلاقانه تر او را دعوت به یک قمار کند!
دیاتا تند نگاهش کرد تا مثل بقیه عکس العملش را سبک و سنگین کند.
مثل همیشه خونسرد اما با یک لبخند گفت ــ باشه…شرط سر چی ؟
ارس موذیانه لبخندی زد ــــ هرکی ببازه باید یه عکس ضایع از بچگیش نشون بده!
ای ارس خیانتکار و رذل! بالاخره حرفش را در لفافه بیان کرد و به صراحت اعلام کرد که هن.ز اعتماد ندارد. می خواست لابد عکسی از بچگی نیوراد را به مهراب نشان دهد تا مهراب ببیند نیوراد را می شناسد یا نه…هه کلک خوبی بود!
نیوراد باز هم تظاهر می کرد. شیطان طوری خود را خونسرد نشان می داد که گویی از همه چیز با خبر است و این ارس را کلافه می کرد.
ـــ از الان منتظرم عکستو ببینم ارس! با یه پابجی پلیر طرفی…
ارس هوم کشداری گفت و دستان مردانه اش را بر هم کوبید.
ــــ تا باشه این پابجی پلیر نوب باشه یا پرو! ماری پی اس فور رو بیار که امروز بدجور رو فرمم…
مارگارت با یک لبخند پت و پهن به طرف میز تلویزیون رفت و مشغول وصل کردن کنسول به تلویزیون شد.
همگی کوری می خواندند و در این بین نیوراد با یک لبخندی سرد خونسرد جمع را نگاه می کرد و هنوز دستش دور شانه های دیاتا بود. دیاتا طوری که ارس و بقیه متوجه نشوند ارام در گوش نیوراد زمزمه کرد ــــ حالا باید چیکار کنیم؟
نیوراد مثل خودش ارام و گرفته نجوا کرد ــــ هیچی…بازی می کنم.
دیاتا از این حجم خونسردی و بیخیالی کلافه گفت ــــ می فهمی چی می گی؟ علقتو از دست دادی؟ اگه عکستو نشون بدی نقشه مون لو میره…
نیوراد ناگهان در کمال ناباوری با دو انگشت اشاره و وسط نوک بینی دیاتا را فشار داد و دیاتا یک لبخند را گوشه ی لبش شکار کرد ــــ وقتی ببازه اونه که عکس نشون میده نه من کله استقلالی!
مارگارت بساط پی اس فور را علم کرد و مشتاق و با صدایی بلند برای پایان دادن به همهمه گفت ـــ خیله خب…عادلانه بازی کنید هر کسی هم که باخت باید عکس ضایع اش رو توی پیج اینستاگرامش به مدت ۲۴ ساعت پست بکنه. ارس بیا اینجا بشین.
بعد هم به سمت یک کاناپه ی راحتی رو به روی تلویزیون اشاره کرد. ارس چشمکی موذی به نیوراد زد و نیوراد جوابش را با یک نیشخند داد.
پسره ی خونسرد و روانی!
نلی ما بین این شرط بندی با چند کاسه ی بزرگ چیپس و تخمه ی گل افتاب گردان امد. سکوت جمع را حکمران بود و تنها صدای خرچ خرچ خوردن چیپس و تخمه بود که شنیده می شد.
مارگارت به طرف نیوراد گفت ــــ عرفان توام بیا اینجا عزیزم!
بعد هم به کاناپه ی کناری ارس اشاره کرد. دیاتا با چشم غره و صدایی ارام ادای مارگارت را دراورد

_ عــــــــــزیزم!
نیوراد نگاهی به دیاتا انداخت و بعد هم یک ان دست دیاتا را کشید و با خود روی کاناپه نشاند.
مارگارت دسته ی پی اس فور را به نیوراد داد و موفق باشی کوتاهی را زمزمه کرد.
دیاتا سعی کرد خود را از دستان نیوراد نجات دهد ــ چیکار می کنی؟
نیوراد دسته را گرفت. همزمان با گرفتن دسته با دست چپش دست دیاتا را گرفت و همان دستش را روی دسته گذاشت.
-هیس شو!
دیاتا نتوانست لبخندش را نادیده بگیرد حتی اگر این محبت ها ظاهری بود باز هم عجیب به دلش نشته بودند.
نیوراد روی مبل مانند همیشه لم داده بود. با دست راستش موهای حلقه حلقه اش را به سمت عقب راند و بازی شروع شد!
ارس رو به نیوراد کرد و پرسید ـــ چه اسلحه ای انتخاب می کنی دادا؟
نیوراد نیشخند زد. با چشمان ریز خش دار گفت ــ اسنایپر.
ارس ابرویی بالا داد ـ بهت نمی خوره تک تیرانداز باشی عرفان!
دوستان ارس اووووه کشداری گفتند.
چشمان نیوراد ان حالت ابی یخی و خبیث را به خود گرفتند ــ تک تیرانداز شماره یکم!
ارس پوزخند زد ــــ جدا؟ ببینیم و تعریف کنیم.
نیوراد بدتر از او خونسرد لبخند تمسخر امیزی زد ــــ ولی ریز می بینمت!
دیوید سوتی کشید و دیاتا فکر کرد اگر او وسط نیوراد و ارس نمی پرید به حتم ارس از حرص از لبو هم قرمز تر می شد!

ارس هم یک کلت را انتخاب کرد و بازی شروع شد. هر دو طوری انگشانشان را روی دکمه های دسته تکان می دادند که گویی واقعا در جنگ بودند.
ارس اما در انتخاب اسلحه انتخاب اشتباهی کرده بود. نیوراد تنها خونسرد زوم می کرد نشانه می گرفت و بوم!
تقریبا نصفه ی اول گذشته بود. ارس اما چند بار پشت سر هم نیوراد را کشت و شروع کرد به کوری خواندن.
ـــ اوم..تک تیرانداز شماره یک …فکر نمی کنی باید بازنشسته بشی؟
دیاتا ترس وجودش را فرا گرفت. اگر نیوراد می باخت باید با انتقام خداحافظی می کردند…
اما در همین حین که ارس و دوستش ریکی می خندیدند نیوراد ارس را کشت و اجازه ی هیچ عکس العملی به ارس نداد چون از ان به بعد طوری ارس را هدف می گرفت که گویی داشت کینه ی انتقامش را سر ارس خالی می کرد.
دیوید با خنده کمی مشروبش را در لیوان چرخاند ــــ ارس یه دفعه ساکت شدی…جریان چیه؟
ارس پررو گفت ــ می خوام نیرو ذخیره کنم!
اما همان موقع باز نیوراد سرش را هدف گرفت وامتیاز یک هدشات « شلیک گلوله به سر= هدشات » را به دست اورد.
ــ ارس به نظرم بهتره نیروت رو برای مکان و در و دافا نگه داری تا پابجی!
نیوراد طوری به او تکه پراند که جمه در سکوت کامل فرو رفت. در واقع جمله اش دو پهلو بود هم به بازی ارس تکه پراند و هم به همجنسگرا بودنش…
دیاتا در ذهن خود گفت « پسره ی روانی اخرم سرمون رو با این تیکه پروندنات به باد می دی »

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫31 نظرها

  1. اجی کیمی من هم دوست دارم شمارم بهت بدم اما نمیدونم چجوری به دست برسونم
    فقط یه چیزی به ذهنم رسید اونم این که من شمارم بنویسم ادمین هم تایید نکن بده به الناز النازم شماره تو بد به من

  2. کیمیا جون مثله همیشه عالی عزیزم بهتریناروبرات ارزومندم عزیزم امیدوارم همیشه موفق باشی گل قشنگمممم

    1. تو هم همینطور زهرای نازم امیدوارم هرجا که هستی موفق باشی عزیزدلم
      ممنون از کامنتت و ممنون از وقتی که صرف رمان من کردی

  3. من همیشه شخصیت ارکا تو رمان تیمارستانی ها برام جالب هیجانی بود اما الان پیشم شخصیت نیوراد خیلی هیجانی تررر

    1. وااای وااای من نگاه من ذوق مررررسی مارال خوااااهری من
      اره ارکا خیلی باحال بود من آیوار رو هم دوست داشتم

        1. رمان زندگی سیگاری از خود نویسنده ی نیمارستانی ها هم هست خیلییییییییی قشنگه بخون حالشو ببر گل گلی من

          1. اها انقدر اسمش شنیدم اما تا حالا نخوادمش دختر عموم خانه مون بود گفت یه رمان خیلی خوشکل خواند اسمش زندگی سیگار ی نشستم باهاش اولش خواندم همون جای که تولد بود بعد میان خانه شون دیگه بقیشه نخواندم تا دوباره هی اسمش شنیدم چهارتا خط اخرش خواندم😅 بعد فهمیدم فصل دوم دار گفتم بیخیال حروقت ادامه امد میخوانمش الان هم فصل دومش انگار امد اسمش انتقام ابی دیگه دوتاشو باهم میخوانم

  4. وای جای آیلین خالی این پارتو ببینه ذوق میکرد !
    .
    .
    خیلی قشنگ بود عشق من ولی دیگه قول بده زود به زود پارت بزاری
    کیمی جان من یکی مثل این نیوارد پیدا کن برام .😂 احساساتش تو حلقم ایی بسوز مارگارت بسوز ولی اگه دردسر درست نکرد آخرسر من اسم مارال و عوض میکنم😂😅

    1. اره جاش خیلیییی خالیه
      مررسی عشقم من ذوق می کنم به خدا می بینم کامنتاتونو
      چشم اگه مچ درد و مدرسه بذاره من از خدامه زود زود پارت بدم بیرون
      خخخ نیوراد مال خودت عشقم قابل نداره هر کی خواستی بگو اسم بده نفر ببر ( اوه اوه جالب شد )
      هوووم باید دید نقش کارگران چیه یا می خواد چیکار کنه…
      خخخ اسم مارال چرا ؟ خواهر منو کار نداشته باش شوشو جوون
      مرررسی از کامنتت گلللی

        1. یه هفته چیه با اردنگی از خونه میندازمش بیرون بخواد شاخ بازی دربیاره هم شاخ می شکونم حالا ببین
          الـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــناز شوووهر نازم
          حواست باششششه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن