codebazan

رمان آفرودیت و شیطان

رمان آفرودیت و شیطان پارت ۵

همان موقع تارا وارد آشپزخانه شد . نگاه متعجبی به دیاتایی که در بغل ملاحات خانم بود کرد و بعد اپن را دور زد و از حواس پرتی ملاحات خانم استفاده کرد و ناخنکی به خورشت کرفس زد که قل قل می کرد .
بعد هم خم شد و با همان دست خورشتی اش ، از پهلوی ملاحات نیشگونی گرفت و گفت : ملاحات پهلو طلا !!!
از سوزش نیشگون ملاحات واکنش نشان داد و دیاتا از بغلش ول شد . پا تند کرد که تارا را بگیرد ولی تارا در حالی که از آشپزخانه بیرون می دوید با زبان درازی گفت : پهلو طلا پنج سال طول می کشه بهم برسی ، خورشتت هم کم نمکه !
ملاحات در حالی که از زبان درازی تارا حرصش گرفته بود با درماندگی گفت : اعجوبه آخرش هم تو منو لاغر می کنی با این تیکه هات !
دیاتا خنده اش گرفته بود . در ذهنش تارا و ملاحات مثل پت و مت بودند .
ملاحات در حالی که پهلویش را مالش می داد غر می زد : ای خدا … یه عقلی به این تارا بده یه گن لاغری هم به من
ایش دختره شبیه علی ورجه می مونه یه جا ثابت نیست !
دیاتا می خندید و ملاحات غر می زد که دوباره سر و کله ی تارا پیدا شد ! رقصان در حالی که سعی داشت ادای مایکل جکسون را در بیاورد ، به ملاحات نزدیک شد و این بار ، یک نیشگون از پشت ران ملاحات بیچاره گرفت و در حالی که مثل مایکل جکسون سر تکان می داد عقب عقب رفت ! ملاحات که داشت با ملاقه خورشت کرفس را که مثل بچه اش عزیز بود را هم می زد جیغی از دردناک بودن نیشگون کشید و همان موقع با ملاقه تارا را که در حال عقب عقب رفتن بود را دنبال کرد ! ملاحات : تارا خدا به دادت برسه کاری نکن با همین وزنم بشینم روتا !!!
تارا جیغی کشید : بشینی روم له می شم ، زیرت نابود می شم رحم کن ملاحات به من رحم نکن به باسنت رحم کن !!!
ملاحات کم آورده بود از اینکه تمام این مدت داشت دور آشپزخانه به دور تارا می چرخید و دنبالش می کرد !
دیاتا همانطور قهقهه می زد و می خندید که زنگ در را زدند .
ملاحات و تارا به یک آن دست از موش و گربه بازی برداشتند و ملاحات رفت تا در را باز کند .

وسوسه پیروز شد . قرص را بدون آب خورد . دستش را به اپن تکیه داد و فکر کرد . خواهرش در تیمارستان بود ؟
چرا ؟ فایل در مورد خواهرش بود . خواهرش که در یک اتاق سفید و شیشه ای یک بالش را بغل کرده بود و تظاهر می کرد که آن بالش بچه اش است . موهای تارا پریشان بود و لباس صورتی ساده آسایشگاه تنش بود. نگاهش …وای نگاهش که از همه بیشتر حال دیاتا را خراب می کرد. یک نگاه بی رنگ و عجیب. بالش را مثل یک نوزاد در آغوش گرفته بود و با زبانی نامعلوم با بالش حرف می زد ! بالش را تکان می داد و لالایی می خواند . کسی که داشت فیلم را می گرفت دوربین را به چهره ی تارا نزدیک تر کرد . تارا حضور مرد را حس کرد . نگاهش تردید را به خود راه داد و سعی کرد بالش را از دید آن شخص پنهان کند . نفس هایش تند شده بود و تند تند پلک می زد .ناگهان شروع کرد به جیغ زدن . تارا جیغ می زد و موهایش را وحشیانه می کشید .انگار نمی خواست دیدش را مختل کنند . خود زنی می کرد و مو می کشید . دیاتا دیگر جانی نداشت ، چشمی نداشت که خواهرش را در این وضع مفلوک ببیند .
همان موقع صدای خنده های چند مرد می آمد که انگار داشتند یک نمایش طنز نگاه می کردند نمایشی که ستاره ی آن تارا بود . دوربین آمد نزدیک و نزدیک تر حال رو به روی دیوار شیشه ای بود . تارا هنوز داشت خودزنی می کرد ، جیغ می کشید و کسی به دادش نمی رسید . فقط صدای خنده های مرد ها شنیده می شد.
آنقدر سرش را به دیوار کوبیده بود که خون از بینی اش سرازیر شده بود. بالاخره کسی وارد آن اتاق شیشه ای شد.روپوش سفید تنش بود.مردی که گویی دکتر بود . سرنگ آمپولی در دستش بود . آن را مستقیم به گردن تارا تزریق کرد. تارا بیهوش شد و فیلم به پایان رسید .
تصور کن که خواهرت را ، پاره ی تنت را در دیوانه خانه ببینی . چه حسی دارد ؟ خودش را به در و دیوار بکوباند ، چه حسی داری ؟
قرص اثر کرده بود . عطشش نسبت به این قرص ها باز گشته بود. همان حس معروفی که تو را وادار می کرد فکر کنی در این دنیا نیستی .
چشم هایش کم کم بسته شد . دیاتای خمار به خواب رفت … خمار چهره ی تارا شد و به خواب رفت …

ملاحات در را باز کرد .تارا و دیاتا مشتاقانه به در زل زده بودند.کی بود ؟
پسری وارد خانه شد . گویی ملاحات او را می شناخت چون بلافاصله گفت : سلام کوشا جان ، خوبی ؟ خوش اومدی . آقا مهراب و آرتمیس خانم طبقه ی بالا هستند … بفرمایید خوش آمدید .
دیاتا دید . برادر جدیدیش را با همان دو چشم کهربایی اش کنکاش کرد .
پسرک چشمان گیرای خاکستری اش را از پدرش به ارث برده بود و موهایش … موهای مشکی اش
مثل آسمان شب بود . سری برای ملاحات تکان داد و به گفتن ممنونم اکتفا کرد .
وارد خانه شد و قبل بسته شدن در توسط ملاحات دستی برای راننده تکان داد .
در همان نگاه اول چشمش به دیاتا خورد . دختر کوچولو ی مو مشکی که خیره خیره او را نگاه می کرد کمی معذبش کرد . تارا که از همان اول احساس راحتی با همه می کرد به سوی کوشا رفت .
چشمکی به او زد و گفت : هلو برادر ! مای نیم ایز تارا !
بعد هم قاه قاه به جمله اش خندید و به اتاقش برگشت ! به همین سادگی !!!
ملاحات نیز کمی کوشا را نگاه کرد و بعد از جا پرید و گفت : خورشتم !!!
او هم به سمت آشپزخانه رفت .
حال دیاتا و کوشا تنها مانده بودند . پسرک ده _ دوازده ساله ای که مدل موهای خامه ایش خوب به صورتش می آمد و در آن تی شرت مشکی اش زیادی جدی به نظر می رسید.
دیاتا باز هم نگاهش کرد و سرانجام کوشا ا یک ابرویش را به سمت بالا هدایت کرد و گفت :
نگاه داره ؟
_ آره !
_ چرا ؟
_ تو داداشمی ؟
_ مثلا ، آره !
دیاتا چشمانش را شیطان کرد : دوست داری من خواهرت باشم ؟
_ اوم ، آره !
با هم دست دادند .
_ من دیاتام.
_ منم کوشام.
دیاتا لبخندی زد : داداش !
_ خواهر !
حتی آدرین هم تا حالا خواهر صدایش نزده بود . ذوق زده شد و پرید و محکم کوشا را بغل کرد.

کوشا شوکه شده بود. .انتظار نداشت همچین استقبال گرمی ازش بشود. کم کم به خود آمد و او هم دیاتا را بغل گرفت.
همان موقع آدرین از اتاقش بیرون آمد و خواهرش را در بغل برادر ناتنی تازه واردش دید ! باز هم همان نگاه شکاک را نثار کوشا کرد اما کوشا بی تفاوت نیم نگاهی به آدرین کرد و دیاتا را محکم تر به خود فشرد.
آدرین به سمت آن دو آمد و سعی کرد دیاتا را از بغل کوشا بیرون بکشد . دیاتا دستش را پس زد و دوباره کوشا را بغل کرد اما آدرین سمج تر از این حرف ها بود . یقه ی دیاتا را کشید تا فاصله بگیرد اما کوشا مچ دست آدرین را گرفت و همانطور که مثل یک گرگ به آدرین نگاه می کرد گفت : مشکلیه ؟
_ ظاهرا آره !
_ مشکل داری ؟
_ آره . مشکل دارم .
کوشا پوزخندی زد : برو دکتر خوب می شی !
دیاتا خنده اش گرفت . خوب بود ، بالاخره کسی پیدا شده بود حریف آدرین شود !
_ نمکدون بسه انقدر خواهرمو به خودت نچسبون .
دیاتا از بغل کوشا بیرون آمد و رو به روی آدرین ایستاد : من خواهر تو نیستم . خواهر کوشام .
بعد دوباره محکم کوشا را بغل کرد آن هم با شدت بیشتر !
آدرین حرصش گرفته بود . پسرک نادان نیامده داشت تمام توجه ها را جلب خود می کرد !
این دفعه با فشار بیشتر یقه ی دیاتا را کشید و دیاتا از بغل کوشا بیرون پرت شد و زمین خورد . پشت سرش محکم با زمین برخورد کرد . بغضش گرفت و اشک ها یکی پس از دیگری از چشمانش فرو می ریخت .
کوشا نگاه وحشی خاکستری اش را به آدرین دوخت : همینو می خواستی ؟ تو برادری ؟ برادری اصلا حالیته ؟ با بچه اینطوری رفتار می کنن اسکل ؟!؟!
آدرین زانو زد تا به دیاتا کمک کند اما دیاتا با گریه دستش را پس زد و فین فین کنان گفت : برو ، برو باهات قهرم تو منو انداختی زمین !
آدرین که غرورش جریحه دار شده بود بلند شد و شانه ای بالا انداخت . تنه ای به کوشا زد و به اتاقش برگشت .
کوشا دوباره دیاتای گریان را بغل گرفت و سرش را نوازش کرد .
_ تو پرنسس ها رو دوست داری ؟
دیاتا گریه کنان فقط سرش را تکان داد .
_ خب به نظر من تو هم یه پرنسسی !
دیاتا فین فین کرد : واقعا ؟
_ خب ، معلومه ! ولی می دونی پرنسسا هیچ وقت گریه نمی کنن !
_ هیچ وقت ؟
_ آره ، هیچ وقت گریه نمی کنن . خیلی قوی و محکم ادامه می دن .تو یه پرنسس واقعی هستی نه ؟
_ آره ، آره من یه پرنسس واقعی هستم !
_ پس اشکاتو پاک کن و دیگه هیچ وقت گریه نکن .
_ تو هم یه شاهزاده ای آره ؟
کوشا تک خنده ای کرد و گفت : آره ، من شاهزاده ی توام پرنسس .
_ فقط من ؟
_ فقط تو !
همان موقع صدای جیر جیر و تق تق پله های چوبی آن دو را متوجه خود کرد . آرتمیس و مهراب دست در دست هم
از پله های مارپیچ پایین می آمدند . لباس هایشان را تعویض کرده بودند و آرتمیس حسابی به خود رسیده بود .
مهراب با دیدن کوشا و دیاتا که یکدیگر را بغل کرده بودند خنده ای کرد و گفت : کوشا ، پسرم .
اومدی ؟ میبینم که خوب با این خانوم کوچولو ی سرکش ٱخت شدین نه ؟
آرتمیس بلافاصله گفت : وای ، کوشا جان . خوبی عزیزم ؟ آره مهراب راست می گی چقدر هم صمیمانه همو بغل کردن آخی !
دیاتا از دیدن مهراب نفسی پر استرس کشید اما حرف ملاحات را به یاد آورد که می گفت : قضاوت نکن . شاید آدم خوبی باشه ، بهش فرصت بده .
دیاتا مانده بود در یک دو راهی . یک دو راهی گیج کننده . آیا باید یک شانس به مهراب می داد ؟
آیا مهراب می توانست جای پدرش میلاد را پر کند ؟ آیا می توانست نقش میلاد را برای دیاتا بازی کند ؟ باید دید ….دیاتا با خود فکر کرد : همه می تونن یه شانس داشته باشن !
🎲🎲🎲🎲🎲🎲🎲🎲🎲🎲 .سه سال بعد .
سه سال گذشته بود. سه سال از ازدواج مهراب با آرتمیس گذشته بود و سه سال هم از مرگ پدرش میلاد می گذشت .
امروز تولدش بود . تولد شش سالگی اش .
مادرش و ملاحات در آشپزخانه مشغول پختن کیک توت فرنگی بودند که هر سال فقط برای تولد دیاتا می پختند .
فقط و فقط در ۸ آبان برای تولد دیاتا و امروز هم آن روز بود .
هیچ وقت مزه ی خامه ی توت فرنگی و دانه های ریز توت فرنگی را که در زیر دندان هایش حس می شد را فراموش نمی کرد . دیاتا از همان روزی که به ملاحات قول داد به مهراب یک فرصت دهد ، سکوت کرده بود و اجازه داده بود مهراب جای پدرش را برای دیاتا پر کند .
و تا الان هم پدر خوبی برای دیاتا بود . هر چند اوایل ، خیلی برای دیاتا سخت بود که او را بابا صدا بزند اما حال به راحتی به او بابا می گفت و احساس راحتی می کرد حتی گاهی اوقات هم خودش را برای مهراب لوس می کرد بابا مهراب صدایش می زد . هر چقدر که او رابطه اش با مهراب خوب شده بود اما کوشا هنوز هم آن رسمیت را از بین نبرده بود و آرتمیس را آرتمیس خانم صدا می زد گاهی هم اگر سر کیف بود ، مامان که باعث می شد آرتمیس ذوق کند و با خوش رویی به او بگوید : جان مامان ، عزیزم !
کوشا مدرسه بود . کوشایی که حال پانزده ساله شده بود و در حال درس خواندن در مقطع نهم بود .
تارا هنوز هم حاضر جواب بود و با آدرین سخت دعوا می کرد . و اما آدرین پسرک شانزده ساله که در رشته ی تجربی
درس می خواند . هنوز هم حالت نگاه شکاکش را داشت و دیاتا هر چقدر که می گذشت ، نفرتش نسبت به این حالت نگاه بیشتر می شد .
پیش دبستانی می رفت و همیشه در درس هایش تنها کسی که دوست داشت کمکش کند ، کوشا بود . همیشه رنگ آمیزی هایش را با کوشا انجام می داد .هر چند کوشا اصلا حوصله و سلیقه ی هنری نداشت اما باز هم تنها کسی بود که دیاتا با جان و دل می خواست که به مداد رنگی هایش دست بزند . خسیس نبود . نه اصلا اما دست و دلباز هم نبود.
ساعت سه ظهر شده بود و حالا حالاها آدرینو تارا و کوشا از مدرسه باز می گشتند . دیاتا نمی توانست صبر کند که بفهمد کادوهایش چیست . رو به روی درب خانه ایستاده بود و منتظر خواهر و برادر هایش بود .
با دستانش از یک تا ده شروع به شمردن کرد : یک ، دو ، سه ، چهار….
صدای زنگ در آمد . دیاتا از خوشحالی جیغی کشید و سریع درب را باز کرد اما فقط آدرین و تارا را دید . پس کوشا کجا بود ؟ چرا نیامده بود ؟
آرتمیس از آشپز خانه بیرون آمد اما همین که آدرین و تارا را بدون کوشا دید ، نگران شد : وا پس کوشا کجاست ؟
آدرین شانه ای بالا انداخت : نمی دونم گفت منتظرم نباشید کلاس فوق العاده داره حدودای ساعت شیش عصر میاد.
باد بادکنک شوق و اشتیاق دیاتا خالی شد . آرتمیس ناراحت گفت : عه چه بد . آخه الان وقت کلاس فوق العاده بود ؟؟؟
بیچاره احتمالا خیلی خسته اس .
تارا کیف و جوراب هایش را پرتاب کرد و خودش را روی مبل سلطنتی ولو کرد : پهلو طلا ؟!؟! شربت ما چی شد ؟!؟!
آرتمیس نگاه خشمگینی به تارای بی تفاوت کرد . ملاحات که از این لقب تارا حرصی شده بود گفت : چشم حضرت والا دیگه چی میل دارید ؟
آدرین به تارا پیوست و با خنده گفت : منم بستنی می خوام !
آرتمیس با خنده سری از تاسف تکان داد و گفت : میرم به مهراب زنگ می زنم . ملاحات ، آیسینگ کیک رو هم زدی ؟
_ بله خانم هم زدم ولی مونده تا سفت شه .
_ اها باشه حواست بهش باشه .
بعد هم به طبقه ی بالا برای حرف زدن با شوهرش رفت .
تارا صدایش زد : هوی، فندق ! تولدت مبارک !!!
دیاتا چشم غره ای به آدرین رفت و بعد لبخندی به تارا زد : مرسی تاتار !
_ ای بی چشم و رو ! هر چی که اون کوشای بیشعور می گه که نباید تو مثل طوطی تکرار کنی ! خودم حسابش و می رسم !
آدرین خندید و لجبازانه گفت : تاتار جون لطفا برو پاهات رو بشور ، بوش مثل بمب شیمیایی عمل می کنه !
_ حساب تو رو هم می رسم ! نچ حالا که بهم گفتی تاتار نمی شورم !
_ باشه اصلا تو سس تارتار . بیا برو بشور اون لامصبا رو بوشون مثل باقالی می مونه !
دیاتا نزدیک تارا شد وخم شد و پاهای تارا را از نزدیک بو کشید !
آدرین که طبق معمول وسواسش عود کرده بود ، حالش بهم خورد : اه ، خاک تو سرتون ! کپک ! آخه آدم میره پا رو بو می کشه ؟ مگه سگی ؟
دیاتا بخاطر لج آدرین ، یک بار دیگر هم پاهای بد بوی تارا را بو کرد . حالش داشت بهم می خورد اما ارزشش را داشت !
دیاتا : به به ، به این میگن بو ! رایحه ی پای تاتار !
بعد هم قهقه ای سر داد … آدرین تا مرز بالا آوردن پیش رفته بود و در حالی که خود را باد می زد گفت : واقعا که .
دیوونه خونس ! خدایا منو پودر کن ! یه خواهر برادر سالم تو این خونه ندارم . اون از کوشا اینم از این دو تا شاسکول که نشستن پاهای همو بو می کشنو نظر می دن انگار مثلا تستر بو شناسی شدن !
بعد نگاه چندشی به تارا کرد که خود نیز داشت پاهای خود را بو می کشید : نگاه کن تو رو خدا ! بدبخت شوهرت !
ملاحات با شربت و بستنی سفارشی تارا و آدرین وارد پذیرایی شد که با این وضع اسفناک مواجه شد .
تارا و دیاتا داشتند پاهای تارا را بو می کشیدند و می خندیدند و آدرین هم یک به آنها نگاه می کرد و برای اینکه بالا نیاورد خود را باد می زد و اوق می زد .
ملاحات زیر لب با خود گفت : پناه بر خدا . گم شود شیطان رجیم ! اینا چشون شده ؟
دیاتا با شعر برای تارا می خواند و دست می زد :
تارای پا طلایی
ناز می کنی بلایی
بو می کشی پاهاتو
می پوشی جوراباتو
بس که پاهات بو می ده
آدرین شده آب لمبو !!!
بعد هم قاه قاه به شعرش خندید .

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫64 نظرها

  1. یه لحظه اومدم کامنتا رو خوندم انگار وارد هاگوارتز شده بودم.

    کیمیا جون مثل همیشه عالی بود کیف کردم.

    1. 😁😁آره لی لی جون به جمع پاترهدا خوش اومدی اینجا شعبه ی دو هاگوارتزه و بنده شخصا دعوت می کنم تو هم بیای البته اگه دوست داری
      مرسی که رمانم رو هم خوندی 😘

          1. من اگه واقعن ترسناک باشه میترسم 😂 اما اگه از اونا باشه که اصلا ترسناک نیستن که نه نمی ترسم
            تو اجییی شوجاعمی هروقت خواستم فیلم ترسناک ببینم میام پیشت 😂

            1. ای جان بیا پیشم .
              والا من راهبه رو داشتم می دیدم انگار داشتم فیلم طنز می دیدم اونم چرت و پرته اون ایت دلقکه هم نگاه کردم زیاد ترسناک نبود جن گیر هم چرت بود .
              کلا چرتن دیگه خواهری هر موقع خواستی فیلم ترسناک ببینی بیا تو اتاقم با هم ببینیم . مادر سایان هم آنتن رو تنظیم کنه😂😂

              1. ای جونم همی این ها رو دیدی نترسیدی 😉

                باشه خراهری کارت نباشه من خودممم از همین الان اماد کردم

        1. ولی اگه یه فیلم ترسناک سراغ داری خواهری که چرت و پرت نباشه و خیلیییی ترسناک باشه خوشم میاد نگاه کنم راستش آدم ترسویی نیستم

          1. نه ندارم پیدا کردی بگو باهم ببینیم باشه اجییی اما ترسیدم باید شب پیشت بخوابم گفت باشما 😂😉

              1. ار امشب باهم میبینیم حال میکنیم باهم تو خواهری 😉😉😉😄😄😄تو برو سر کوچه چیز میز بخر من هم ذورت اماد میکنم

  2. بچه ها جدا از شوخی
    از عملکرد رمان راضی هستید ؟ کم و کسری نداره ؟ من باید بفهمم تا رمانم رو بهتر کنم .
    اگر انتقادی دارید بگید . مرسییییی

    1. خیلی قشنگه همینطوری ادمه بده…
      ازیینکه سریع موضاعات مختلفو مطرح میکنی خوشم میاد
      مثلا الان سه پارت استاد خلافکار در مورد لیلی و امیر تو اتاقشونه!
      خیییییلی رو اعصاب منه…

    2. سلام کیمیا جون بنظر من رمانت سهل تر شده هضم کردنش!
      راحت تر داری در مورد شخصیتا فضا سازی میکنی!!این خوبه هر خواننده ای میتونه کنار بیاد ،فقط نوشته هات جوری گیرا باشن ک خواننده حتی نتونه از ی خطشم بگذره دگه عالی میشه:-)

      1. واقعا ممنون از شما مرجان جون نمی دونید چقدر با انتقاداتون بهم کمک کردید .چشم سعی می کنم نوشته ها گیرا تر بشن البته چون اول رمانه طبیعیه که کمی مجهول باشه

        1. سلام ب رو ماهت آیلین جون
          خداروشکر خوبم تو خوبی؟
          دل منم واست تنگ شده قربونت برم:-*
          همینجام:-)قادر باهام سر لج افتاده کامنتامو تایید نمیکنه:-!!!

            1. ن واقعن بگو قادر کدوم تبلیغ!!!بدونم!؟ تو یکی ازون کامنتا تبلیغ دیدی بی انصاف نباش دگه؟؟!! فقط راهنمایی بود تو چنتاش ک اصلن اسمیم ب میون نیومد!!من نمیدونم ولی تو یجوریت شده:-!؟؟!!!

            2. رنجبر چرا فک میکنی میخاستم تبلیغ کنم!!علی همشهری خودته!!! فکر نمیکنم ترکا هیچوقت پشت هموخالی کنن:-!!!
              بعدشم من این سر کشور مثلن انگیزم چی باشه ک بخوام مخاطبای تو رو بکشونم اونجا،چی گیر من میاد:-|
              اونام الان ن چن وقت دگه همنجور سایت اینجارو پیدا کردن بقیه رو هم پیدا میکنن!
              ولی از ی چیزت خوشم اومد:-)اینکه کامنتارو تایید نکردی!الان فهمیدم واقعن وجود خارجی داری از ادمینی در اومدی:-)))خیلی خوبی…

  3. باکمال میل ولی خداوکیلی فردادیگه باباازم نخوایین معذورم ازاین یکی😁
    ودوم مارال جان توعین این گیس بریده راجع به نحوه شیردادنم بهت نپرس

    1. عه عه عه مادر سایان هنوز بچه ی دومت رو به دنیا نیاوردی به من میگی گیس بریده ؟
      خب من باید راجع به تغذیه ام ملتفت بشم مادر سایان 😂😂😂

      1. مارال تو همزاد منی نه ؟😂😂😂 بیا خواهر من شو من مادرم اسمش سایانه
        مادر سایان برام خواهر میاری ؟😂😂😂
        زیادی تنهام 😂😂😂😂

        1. نمیدونم ولا منم دارم به همین نتیجه میرسم 😄

          باشه خواهریییی

          سایان بیا من به فرزندی قبول کن 😉

    1. منم کل بچگیم با همینا گذشت…
      الانم خیلی سختمه ازون دنیا بیام بیرون!…
      .
      ومپایرا رم خییلی دوست دارم
      مثل گرگ و میش
      خاطرات خوناشام
      آکادمی ومپایر
      و
      .
      .
      .

      1. راستش تا حالا ومپایر هارو ندیدم قشنگه ؟ ارزش دیدن داره ؟
        ( گفته بودم چند سال از بقیه عقب ترم 😂😂😂😂)

        1. سلیقه ایه دیگه کیمیا
          مثلا خیلیا از هری پاتر خوششون نمیاد..
          .
          ولی آره ومپایر خیییلی قشنگه تونستی ببین حتما…

  4. هری پاتر😘😘😘من چقدردوست داشتم هری وهرمیون باهم باشن یادش به خیر
    من بچه که بودم دماغم خیلی کوچیک بودداداشم بهم میگفت ولدمورت 😂😂😂

    1. وای منم همینطور چه باحال از یه طرف مامان من چون همش مثل هرمیون تو هر بحثی یه چیز علمی میاوردم وسط بهم می گفت هرمیون گرنجر! ولی الان خودم به داداشم میگم مالفوی ( از بس که شروره )😂😂😂

      1. منننننننننننننن عاااااااااااااااااااشق هری پاتر، نارنیا ، هابیت، ارباب حلقه ها و……… هستم…. به شدت، همه رم هم فیلمشونو دیدم هم رماناشونو خوندم…

  5. از نوشتنت فهمیدم خیلی خوشحالم کسی پیدا کردم که این جوری مینویسه

    کیمیا از اشنای با تو خوشحال میشم

    1. منم خیلییییییی از آشنایی باهات خوشحالم نارنیا یه بخشی از‌ وجودمه میگم تو از هری پاتر خوشت میاد ؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان

بستن