codebazan

رمان آفرودیت و شیطان

رمان آفرودیت و شیطان پارت ۸

 

نیوان دوان دوان به سمت کوشا و دیاتایی که داشتند به سمت پله ها می رفتند نزدیک شد .
_ مردک آفرین بیست میلیون راحت به جیب زدی کوفتت شه !
_ نیوراد نیومده ؟
نیوان در حالی که همراه آنها از پله ها بلا می رفت آهی کشید : نه نیومده . خودت که می دونی اخلاقشو . به زور از خونه میاد بیرون . همش توی یه جای تاریک روی یه صندلی میشینه به در و دیوار زل می زنه .
_ افسردگی گرفته ؟
_ چمیدونم . موجی بود ، بدتر شد !
_ عجب ، باشه . می خوام برم کافه ی کازینو .میای ؟
_ اوووو بخاطر برد امشبت ؟
_ هم اون هم بخاطر تولد دیاتا . نظر تو چیه دیاتا ؟
دیاتا نگاهش شیطنت آمیز شد : اگه برام کیک بخری موافقم !
آن شب بهترین شب زندگی دیاتا بود . با کوشا و نیوان کیک خامه ای خورد ، کافه گلاسه ی نیوان را دزدکی سر کشید ،
سر به سر کوشا گذاشت … و با هم برد کوشا و تولد دیاتا را جشن گرفتند …
حال ، ساعت پنج و نیم صبح بود . دیاتا بغل کوشا بود . زیادی خسته شده بود و گویی از فرط خستگی بیهوش شده بود .
نیوان داشت تلفنی با دوست دختر جدیدش آن هم ساعت پنج و نیم کله سحر حرف می زد و دل و قلوه رد و بدل نی کرد .
کوشا با نیوان خداحافظی کرد. سوییچ را از پادوی کازینو تحویل گرفت و دیاتا را در صندلی عقب ماشین گذاشت و به سمت خانه اشان راند .
🃏🃏🃏🃏🃏🃏🃏🃏🃏🃏🃏🃏🃏🃏🃏🃏
از آن روز به بعد ، کوشا با دیاتا هر شب می رفتند کازینو و دیاتا پوکر بازی کردن کوشا را می دید و یاد می گرفت .
کوشا تمام فنون و رموز پوکر را به او یاد می داد و او نیز سعی می کرد تمام آنها را به خاطر بسپارد .
رابطه اش با نیوان هم صمیمی شده بود و هر شب که به کازینو می رفتند بعد از پوکر ، به کافه می رفتند و طبق روال کافه گلاسه و کیک سفارش می دادند .
زندگی دیاتا دیگر تغییر کرده بود . هدف هایش از بچه های همسن و سالش خیلی دور تر و متفاوت تر شده بود .
♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
گذشته را هر چقدر هم که مرور کنی بازنمی گردد …
کاش هیچ وقت دیاتای شش ساله بزرگ نمی شد . کاش هیچ وقت مهراب اینطور به آرتمیس نارو نمی زد …
کاش هیچ وقت مهراب در زندگی اشان نبود ….
کاش حرفش را باور می کردند ….
یک هفته از آن فیلم وحشتناک گذشته بود . در این یک هفته گویی خود را در خانه حبس کرده بود و به گذشته فکر می کرد . اینکه چطور از بچگی و چگونه معتاد پوکر شد . … اینکه چگونه مهراب وارد زندگی اشان شد …. اینکه چگونه کوشا
همه چیزش شد …
یک هفته ی تمام نه با آرس تماسی داشت و نه در صفحات مجازی فعالیتی کرد … این یک هفته را مثل یک مرده ی متحرک شده بود و برای آرامش قرص روانگردان مصرف می کرد .
چطور از آن دختر کوچولوی پاک و معصوم به یک رپر قمارباز و معتاد تبدیل شد ؟
راهش غلط بود ؟ کوشا برادر خلافی بود ؟ دوستانش ناباب بودند ؟
نمی دانست …
سیگاری را آتش زده بود و داشت به گذشته ی نکبت بارش فکر می کرد . خدا لعنتت کند مهراب …
( اگه تو نبودی الان شاد تر بودم ، نیوان و کوشا زنده بودن ، تارا تیمارستان نبود … آدرین نمی افتاد زندان … به خاک سیاه نشوندی مارو مهراب … لعنتی من بهت می گفتم بابا …بهت شانس دوباره دادم ….فرصت دادم … نه تو از همون لیاقت مارو نداشتی… لیاقت اون شانس رو نداشتی …. تو بودی که مامانمو کشتی …!ازت انتقام می گیرم …)
نه ؛ نمی شد دیگر طاقت نداشت خودخوری کند … باید یه کاری برای نجات خواهرش انجام می داد .
نمی شد همینطور تشخیص داد که او واقعا در تیمارستان است . از کجا معلوم ؟ شاید کسی برای اذیتش این کار را انجام می داد . با فکری که به سرش زد ، به جنون رسید … نکند ؟ …. نکند این کار مهراب باشد ؟
نکند دوباره می خواهد دیاتا را اسیر کند ؟ شاید هم این یک راهی بود که بخواهد دیاتا را به خود نزدیک کند … از راه خواهرش …
اگر مهراب باشد چه ؟ سعی کرد خود را آرام کند . همانطور که دایره وار ، محیط خانه را دور می زد ، مثل دیوانه ها سعی بر دلداری دادن خودش کرد : نه مهراب چرا ؟ اون که چند سال پیش فرار کرد و مفقودالاثر شد نه نمی شه مهراب باشه … آورم باش ، اروم باش … فوقش به پلیس خبر می دی بیخیال حاشیه و شایعه …
همان موقع که داشت به این نتیجه می رسید که باید به پلیس اطلاع دهد ، تلفن خانه زنگ خورد .
مثل همان موقع… درست مثل همان موقع که آن پسرک مزاحم زنگ زد … این بار سعی کرد با فدم هایی نه چندان محکم به سمت تلفن برود .
_ ال..الو ؟
_ حواست و جمع کن . اگه بخوای به هر دلیلی به پلیس خبر بدی ، آین دفعه فیلم جنازه ی خوارت رو نگاه می کنی …
کنترلش را از دست داد . صدایش تن لرزش و خشم گرفت …
حتی در آهنگ هایش هم اینگونه عربده نکشیده بود : مرتیکه روانی با خواهرم چیکار کردی ؟ تو کی هستی ؟!؟!
پس درست حدس زده بودم نه ؟ خواهرم تیمارستان نیست … گروگان شماست ..!
_ هوم ، خوبه مثل خواهرت ساده لوح نیستی …
عاجزانه زمزمه کرد : تو کی هستی ؟
پسرک لحن صحبتش رنگ نفرت گرفت : یه آشنا . به زودی باهام آشنا می شی رپر کوچولو !
دیگر احساس می کرد به ته خط رسیده بود _ بگو ازم چی می خوای ؟ هر کاری بخوای انجام می دم فقط بگو خواهرم کجاست ؟ توروخدا اذیتش نکنید هر کاری بخوای می کنم …
_ ساعت دوازده شب ، منتظر تماسم باش . ولی بدون اگه به هر طریقی بخوای با پلیس در ارتباط باشی خواهرت
سینه قبرستونه ! خوب می دونه برای من مرگ کار مقدسیه ! یادت نره ساعت دوازده .
بعد بلافاصله صدای بوق ممتدی را شنید …
این پسرک کی بود ؟ نوچه ی مهراب ؟ یک قاتل روانی ؟!؟!
کسی که قصد جان خانواده اش را کرده بود ؟ کی بود ؟!؟!

فقط یه چیزی میشه این قسمت چهار پارت هفت رو به پارت هفت اضافه کنید ؟ ممنون .
دوباره دستانش می لرزید … اما باید قوی می بود . بسه … هرچقدر ضعیف بود … بسه هر چقدر که سر مرگ کوشا
ضعیف بازی درآورد …. نمی گذاشت خواهرش را هم از دست بدهد . نه … غم در قلب دیاتا باقی نمی ماند …
نابود می کند کسی را که قصد اذیت خواهرش را کرده بود …
لحظه ها به سختی سپری می شد … ساعت ها آرام آرام مثل یک حلزون حرکت می کردند .
نباید تا بعد از ساعت دوازده قرص روانگردانی مصرف می کرد . باید هوشیار می بود … بخاطر خواهرش ، بخاطر انتقامش از مهراب …
می سوزانم و رد می شوم … خراب می کنم اما خراب نمی شوم …آفرودیت قصه منم … الهه ی فریب منم …
اما تمام این دلداری ها و قوت قلب ها هیچ کدام ماندگار نبودند …
ساعت ده دقیقه مانده به دوازده بود . باز بر طبق عادتش دایره وار راه می رفت و نفس های عمیق می کشید .
شاید می خواست با این دایره وار راه رفتن سر پاهایش را گرم کند که دیگر به سمت آشپزخانه برای مصرف قرص روان‌گردان نروند . یا شاید می خواست خود را بیهوده خسته کند تا استرس و نگرانی یادش برود .
بالاخره ساعت دوازده شد …تلفن زنگ خورد …زنگ تلفن ، صدای ناقوس مرگ دیاتا را سر می داد .
به سمت تلفن دوید و سعی کرد صدای درمانده اش را مخفی کند : چی می خوای ؟
_ خوبه ، رفتی سر اصل مطلب آفرین رپر کوچولو ولی می دونی ، بهتره انقدر مثل یه دایره دور خونه ات نچرخی ! سرم گیج رفت از بس چرخیدی بهتره بتمرگی سر جات !
خون در رگ هایش یخ بست این روانی که بود ؟ ترسیده نگاهی به دور و برش انداخت . دوربین نصب کرده بود ؟ اما چطوری ؟ چگونه ؟ هیچکس به جز آرس و مارگارت آدرس خانه اش را نمی دانست …
کسی هم نمی توانست تعقیبش کند چون بخاطر همین مسائل امنیتی ، ماشینش را هفته ای یک بار عوض می‌کرد …
_ رپر کوچولو انقدر احمق نباش . فقط می خواستم گوشه ای از نفوذم رو بهت نشون بدم . انقدر فکرای بیخود نکن
چون ، می تونم با یه ضربه ی انگشت خواهرتو بفرستم اون دنیا . دیگه زیر نظر گرفتن توی احمق برام کاری نداره !
لحن صدای خشک و گرفته ی پسرک سرد تر و خش دار تر شد . به طوریکه صدایش برای دیاتا می توانست سوهان روح باشد : پس خوب حواست رو جمع کن رپر کوچولو چون اگه بفهمم رفتی با پلیس همدست شدی ، این دفعه نه فقط خواهرت ، اون بچه ی برادرت آدرین رو هم می فرستم اون دنیا ! خیلی حیفه نه ؟ تو که نمی خوای لنا کوچولو
برادرزادت توی چهار سالگی بمیره ؟

یک لحظه قلبش دست از تپش منظم برداشت . ایست کرد … لنا ، دختر کوچولوی آدرین حال باید چهار سالش می بود.
می دانست آدرین بعد از اینکه دیاتا خانه را ترک کرد با مانا ازدواج کرد . مانا را دیده بود . خوشگل و ناز بود ولی هیچ گاه برادر زاده اش را ندیده بود . هر چند ، طبیعی بود . شش یا شاید هفت سال است که خانه را ترک کرده .
این پسر یک شیطان بود . چطور دلش می آمد که جان یک دختربچه را بگیرد ؟ اصلا شاید بلوف می زد تا ذهن دیاتا را پریشان کند . حال لنا باید همراه مادرش مانا به ملاقات آدرین به زندان اوین می رفت .
نمی توانست آمریکا باشد . اصلا ، از کجا معلوم این پسر آمریکا باشد ؟
_ داری بلوف می زنی .
پسر خنده ی ترسناکی کرد … اما خنده اش خیلی ضعیف و کوتاه بود . انگار وقتی می خندید از یک چیزی رنج می برد .
_ رپر کوچولو هنوز برات روشن نشده که من مرد عملم ؟
دیاتا چیزی نگفت . ذهنش آنقدر مشغول بود که نمی توانست فکر کند . اما به حتم برایش معلوم شده بود که او مرد بلوف نیست…. پسرک روانی ، زیادی خطرناک بود .
باید چیکار می کرد ؟
نفسی عمیق کشید : باشه ؛ خیله خب بگو چیکار کنم ؟
_ تا ساعت سه شب منتظر باش ؛ یه ماشین متالیک مشکی میاد دنبالت . جلوی در خونه ات نمیاد .سه تا خیابون
بالایی کنار ساختمون پلاک ۲۴ .
سعی کرد حس خشم و خود بزرگ بینی پسرک را تحریک کند و از او حرف بکشد .
_ چرا خودت نمیای ؟ می ترسی ؟!؟! هه لابد از اون بچه ننه هایی هستی که منتظرن مامانشون براشون لالایی بخونه
نه ؟
_ خب ؛ چون …به تو چه ؟ مامان من بجای اینکه شبا برام لالایی بخونه برای مردای توی تختش لالایی می خوند و دلبری می کرد .
مثل اینکه این حرف برای پسرک خیلی سنگین بود . چون بعدش نفس های عمیقی کشید و نفرت در صدایش بیشتر شد
_ یادت نره ساعت سه ی نصفه شب . پلاک ماشین far987 هست . سعی کن آن تایم باشی چون اگه حتی یه ثانیه دیر کنی با یه گلوله خواهرت و برادرزاده ات اون دنیان .
قطع کرد … و دیاتا را در برزخ ترس و وحشت رها کرد .
🎤🎤🎤🎤🎤🎤🎤🎤🎤🎤🎤🎤🎤🎤🎤🎤🎤🎤🎤🎤🎤🎤
هنوز هم گذشته را یادش است .
آن شب ، باران می بارید . هوا سرد بود . حتی ابر ها نیز برای مرگ کوشا و نیوان اشک می ریختند .
دیاتا شبیه به یک مرده ی متحرک شده بود . سکوت کرده بود . در شوک مرگ برادرش و نیوان بود … هیچ نشانه ی حیاتی در جسد احساساتش معلوم نبود . ساکت به جایی زل می زد . آن شب مراسم ختم برادرش و نیوان بود که در یک تالار باشکوه
برگزار می شد در کمال تعجب نرفته بود . خود را در خانه حبس کرده بود .
دیوانه شده بود … شوکه بود… برادر بیست و پنج ساله اش ناکام از دنیا رفت و او را تنها گذاشت . نیوان بیست و هشت ساله که تازه فقط پنج روز از مراسم عقدش با سحر می‌گذشت پیش خدا رفت .
هر دویشان در یک روز فوت کردند . در اثر یک تصادف . ماشینی که کوشا و نیوان با آن تصادف کرده بودند در راه جاده ی شمال ، چپ کرده بود و افتاده بود در دره . وقتی که پلیس پیگیری کرده بود ، متوجه شده بودند موقعی که سرعت ماشین نیوان زیاد بود ، ترمز می برد . کنترل ماشین از دست نیوان خارج می شود و هنگامی که یک کامیون در جلوی آنها قرار می گیرد فرمان را کج می کند و از آسفالت جاده خارج می شوند و در دره چپ می کنند …
ماشین منفجر می شود و جسد کوشا و نیوان نیز با ماشین از بین می رود… به همین سادگی آنها را از دست داد .
شاید چند روز بود که فقط با گریه می خوابید …غم بادی که در گلویش بود قلبش را می فشرد.
قلبش مثل یک سیاه چاله فشرده شده بود و سیاه … چشمان کهربایی رنگش دیگر شوق نداشت …
آنقدر از درک محیط اطراف خود عاجز بود که حتی به مراسم ختم نیز نرفته بود .
روی تخت کوشا خوابیده بود و سعی می کرد عطر تنش را بخاطر بیاورد ، دست هایش که موهایش را نوازشش می کرد
و یا آن بغل گرمی که به دیاتا خوشحالی می بخشید .
بی هدف به سقف زل زده بود که یکدفعه دستگیره ی در اتاق کوشا می‌چرخد. در باز می شود و در کمال ناباوری مهراب در چارچوب در ظاهر می شود. مهراب سیاه پوشی که حال هیچ اثری از غم و غصه در چشمان براق و طمع کارش معلوم نبود .
دیاتا با تعجب به او زل زده بود . بالاخره زبانش برای حرف زدن به کار می افتد : تو اینجا چیکار می کنی ؟
_چه عجب بالاخره حرف زدی .
مهراب آرام و با قدم های حساب شده ای نزدیک دیاتایی آمد که روی تخت برادرش دراز کشیده بود .
حال رو به روی دیاتا بود.
_ جوابمو ندادی مهراب .
_ اوم ، اومده بودم ببینمت .
چشمک ترسناک و پر هوسی زد : شایدم اومده بودم حالتو جا بیارم .
دیاتا لرزی به خود کرد مهراب آیا حالش خوب بود ؟
_ منظورتو نمی فهمم .
روی دیاتا خم شد . سرش را نزدیک لبان دیاتا کرد و زمزمه کرد : با این کارم خوب می فهمی …
دیاتا به خود آمد و از حواس پرتی مهراب استفاده کرد و سیلی محکمی به او زد . مهراب می خواست چیکار کند ؟
بدون اینکه چیزی بگوید از منگی مهراب بخاطر سیلی استفاده کرد و سعی کرد بدود و فرار کند …

پوشش مناسب نبود که بتواند از خانه خارج شود باید می رفت و یک جا قایم می شد .
صدای مهراب که مملو از حرص و هوس بود را شنید : دیاتا کوچولو ، بیا کاریت ندارم فقط می خوام یکم خوش بگذرونیم
می تونی فرار کنی ولی نمی تونی قایم بشی … بدو بیا پیش بابا مهراب .
دستانش یخ زده بود اما از پیشانی اش قطره های عرق دانه به دانه می ریخت … پارادوکس عجیبی بود .
مغزش کار نمی کرد . صدای کفش مهراب از نزدیک شنیده می شد . به خود لرزید …
چطور می توانست به کسی که یک عمر بابا صدایش می زد ، تجاوز کند ؟
چطور می توانست از اعتماد ارتمیس سواستفاده کند ؟ چطور می توانست در روز ختم پسرش به دختر ناتنی اش تجاوز کند ؟
کجا می رفت ؟ کجا قایم می شد ؟!؟! فکری به سرش زد . سریع از پله های انباری بی سر و صدا پایین رفت .
در انباری قفل نبود اما همیشه گیر داشت . باز شو … تو رو خدا باز شو …
اما شانس با دیاتا یار نبود . دستانش عرق کرده بود و دستگیره از دستش مدام لیز می خورد . سایه ی مهراب را در نزدیکی اش می توانست ببیند . نمی توانست تا ابد در انباری مخفی شود اما باید تلاشش را می کرد .
چند بار دستگیره را بالا و پایین کرد اما نشد . در انباری باز نمی شد . از طرفی مهراب نزدیک و نزدیک تر می شد .
_ دیاتا کوچولو ، دختره ی لوس و احمق ؟ به نظرت بهتر نیست خودتو نشون بدی ؟ بابا باهات کاری نداره . من خوبیتو
می خوام دخترم . بیا پیش من با هم حرف می زنیم . اصلا این دفعه بهت سخت نمی گیرم ولی باید باباتو راضی نگه داری .
مردک پست فطرت … چطور اسم مقدس پدر را اینگونه به لجن کشیده بود ؟
در انباری همچنان گیر داشت . تمام زورش را به کار گرفت باید باز می شد . نشد در کارش نبود .
در انباری را که بالایش شیشه ای بود را به سمت جلو هل داد . در فلزی ، صدا داد . مهراب سرخوشانه از اینکه
دیاتای سرکش را پیدا کرده بود خندید و به سمت پله های انباری پا تند کرد . قدم هایش آرام و مقتدر بود. می دانست دیاتا آنقدر زور ندارد که بتواند در انباری را باز کند پس آرام حالت جذاب خود را حفظ کرد : پیدات کردم!
مغزش دیگر فرمان نمی داد . بدنش از ترس غریزی اش پیروی می کرد . لگد محکمی به در انباری زد . آنقدر محکم که هم پایش درد گرفت و هم در انباری باز شد .
سریع خود را به داخل انباری پرت کرد . در را از تو قفل کرد و نفسی راحت کشید .
می دانست نمی توانست همیشه اینجا خود را مخفی کند . باید راه فراری را پیدا می کرد .
سریع کارتن های کاغذی و موزی را کنار زد و خود نیز داخل یکی از آن کارتن های بزرگ که پشت دیگر کارتن ها بود ، پنهان شد .

(لطفا یه کاری کنید تا سایت قابل دسترسی باشه . من فقط با گوشی آیفون می تونم وارد بشم با اندروید کار نمی کنه) .
می دانست نمی تواند در این کارتن موزی به راحتی از دست مهراب استتار کند . در چشمانش حلقه هایی از اشک ظاهر شد . سایه های ترس و مرگ دنبالش می کردند . ترس عجیبی در قلب و روحش رخنه کرده بود.
اگر مهراب به خواسته اش می رسید ، تهش چی بود ؟ یک تیغ ؟ …یک رگ ؟ … یک جرات ؟… کارش خیلی راحت بود
دیگر کسی در زندگی نبود که بخاطرش دست به خودکشی نزند . اگر مهراب جسمش را تصاحب می کرد ، دیگر مرده به حساب می آمد . سعی کرد خودش را با همین افکار آرام سازد . نترس … اروم باش …نمی تونه هیچ کاری کنه …
مهراب چند لگد به در انباری زد . دستگیره ی انباری ممتد ،بالا و پایین می شد .
_ دیاتا کوچولو ، دختره ی خنگ من ؟ فکر کردی می تونی از دستم فرار کنی ؟ بالاخره که مال من میشی !
حاضرم مرگ را به جان بخرم اما مال تو نشوم . کاش می شد این را در گوش های مهراب فریاد می زد .
از سوراخ کوچک کارتن سایه ی قامت مهراب را که روی شیشه بود ، دید .
باید فکر می‌ کرد . یک دریچه بالای دیوار انبار بود که به اتاق لباسشویی راه داشت . می توانست از طریق دریچه وارد اتاق لباسشویی بشود و بعد هم موقعی که شب شد به سمت اتاقک ملاحات برود و گوشی ملاحات را برای خبر کردن کوروش کش برود .
کوروش یا همان فاتحی ، همان پسری که با کوشا در پوکر سر بیست میلیون شرط بندی کرده بود ، بود . اما بعد از آن بازی با کوشا و نیوان و دیاتا صمیمی شده بود و گاهی دیاتا او را کوری صدا می زد .
اگر کوروش را خبر می کرد ، می توانست شبانه از خانه فرار کند و برای مدتی تا آب ها از آسیاب بیفتد در کازینو کار کند.
اما امادرش را چیکار می کرد ؟ تارا و آدرین چه می شدند ؟
نه فعلا فقط نجات جسمش مهم بود . باید فرار می کرد . نمی شد خود را تسلیم خواسته های پر هوس مهراب کند.
🗿🗿🗿🗿🗿🗿🗿🗿🗿🗿🗿🗿🗿🗿🗿
ساعت دو و نیم نصفه شب بود . هنوز هم که به یاد گذشته اش می افتاد ، لرز می کرد و حالش بد می شد .
انگار در خاطرات خاک شده اش روح یک دختر کوچولویی را می دید که در حال صدا زدن جسد برادر مرده اش بود …
بعد همه چیز تیره و تار می شد و دختر کوچولو از دید چشمانش ناپدید می شد …
دختر کوچولو پا به پایش در تمام خاطراتش حضور داشت … با آن چشمان معصومش تنها نظاره گر ظلم آدم بزرگ های قصه می بود …
رپ به روی آینه ی دستشویی به خود زل زده بود . آیا کارش درست بود ؟ اعتماد کردن به پسرک شیطان صفت درست بود ؟
مجبور بود برای نجات تارا و لنا از جانش بگذرد .
مشتی آب سرد به صورتش پاشید . باید احتمال هر نوع خطری را می داد .
به موهایش که هایلایت های آبی رنگش به دیاتا چشمک می زد نگاه کرد . آنها را با یک کش آبی گوجه ای بست .
لباس هایش یک دست سیاه بودند و تقریبا آماده ی رفتن بود . غریزه اش فرمان داد که چاقوی ضامن دارش را نیز مخفی کند و همراه خود ببرد .
علاوه بر آن پنجه بوکسی را نیز در جیب مخفی پیرهن مردانه ی مشکی اش پنهان کرد .
هوا کمی سرد بود یا شاید بخاطر استرس و هیجان بدنش بجای اینکه گر بگیرد یخ بود . یعنی بالاخره می فهمید این پسرک مرموز که از مادرش و دیاتا این همه کینه به دل دارد که بود ؟ آیا می توانست خواهرش و لنا را نجات دهد ؟
آیا می توانست برگ جدیدی از درخت زندگی اش را تجربه کند ؟

 

( سلام ؛ ممنون از اینکه این رمان رو دنبال می کنید . همونطور که اشاره کرده بودم این رمان با بقیه ی رمان ها کمی فرق داره . نظراتتون همیشه به من انگیزه و انرژی می ده بعضی هاتون گفته بودید که برای ما مبهم هست ماجرا و هنوز جا نیوفتاده . لازم دونستم که اینجا بگم . دوستان ، به دلیل اینکه داستان هم به نثر ادبی و هم از زبان سوم شخص روایت می شه ، شاید کمی سخت باشه خوندن اما در پارت های بعد موقعی که داستان واقعی زندگی دیاتا روایت شد ، بهتر قابل درک می شه . ازتون می خوام به این رمان زمان بدید ، نصفه ولش نکنید . قول می دم که سهل تر هضم کردنش می شه . ممنون از شما و ادمین . ک )

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫4 نظرها

  1. مثل همیشه عالی بودی عزیزم به نظر من کمی راز آلود و مبهم بودن یه ویژگی خوب برای رمانته که میتونه باعث ایجاد کشش برای مخاطب بشه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان

بستن