codebazan

رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۱۰

 

کیان ابروهاش بالا پرید و گفت
_نگاش نکنم؟واسه چی نگاش کنم؟
تند پریدم وسط بحث شون و گفتم
_کلاسا داره شروع میشه بهتر نیست که ما….
کیان با شک گفت
_بین شما چیزی فراتر از استاد و دانشجو هست؟
باز خودم به جای آرش گفتم
_نه بابا من استاد و فقط چند بار سر کلاسا دیدم مگه نه استاد؟
آرش با سرزنش نگاهم کرد….انگار داشت با نگاهش تهدیدم می‌کرد.
کیان سری تکون داد و گفت
_برو سرت کلاست،منم یه چیزی جا گذاشتم.
سر تکون دادم و با قدمای تند وارد دانشگاه شدم.

* * * * *
در کلاس و بستم و گفتم
_چرا داری کاری میکنی که همه چی و بفهمه؟
وسایلاش و با خونسردی جمع کرد و گفت
_نبند درو ممکنه عشق جدیدت ببینه.
عصبی گفتم
_عشق جدید؟تو میفهمی چی میگی؟انگار نمیدونی من واسه چی…
عصبی پرید وسط حرفم
_واسه ماموریت میذاری بهت دست بزنه؟واسه پیدا کردن خواهرت میذاری لختت کنه و خفه خون میگیری؟واسه لاله از دست من فرار میکنی میری خونه ی اون مرتیکه؟
سکوت کردم. روبه روم ایستاد و ادامه داد
_من تو رو واسه حجب و حیایی که داشتی خواستم. وقتی تو کلانتری به هیچکی رو نمیدادی خواستمت… بعد اون همه جنجال خواستمت اما الان…
دلخور گفتم
_دیگه نمیخوای فکر میکنی الان شدم یه هرزه؟تصورت اینه از من؟
روبه روم ایستاد و آروم گفت
_من خواهرت و پیدا میکنم!قول میدم ولی دیگه نمیخوام اون مرتیکه رو کنارت ببینم.
لب هام آویزون شد. دستش و کنار صورتم گذاشت و گفت
_من تو رو از دست نمیدم لیلی،به هیچ قیمتی…پس یا بهم اعتماد کن و بشین پای سفره ی عقد… از این ماموریت بکش کنار،یا به زور عقدت میکنم و بعد اون بی اجازه ی من حتی آبم نمیخوری…چه برسه اینکه کار کنی.
ناباور گفتم
_تو میخوای مجبورم کنی؟
با خشونت گفت
_ولت کنم که تا هر بی ناموسی بیاد زنم و دستمالی کنه اونم به اسم ماموریت هیچی نگه و…
با خشم دستم و بالا بردم که دستم و توی هوا گرفت و به سمت خودش کشوند و تمام حرصش رو با بوسیدن لبهام خالی کرد.
پسش زدم و گفتم
_حق نداری به کاری مجبورم کنی!
از لجم جلو اومد. دستش و دور کمرم انداخت و محکم توی بغلش حبسم کرد و گفت
_یادت رفته من چیکارتم؟موقتم باشه تو زن منی…مردونگی کردم تا الان دست بهت نزنم ولی اگه بخوام کی میتونه جلوم و بگیره؟بابات؟
انگار یه شخصیت دیگه از آرش و میدیدم.خواستم عقب برم که محکم تر حبسم کرد و گفت
_دیگه یه شبم حق نداری تو خونه ی اون یارو بمونی،پاتو توی این خراب شده نمیذاری دیگه میای خونه ی من بدون عروسی عقدت میکنم.

با دلخوری نگاهش کردم و عقب رفتم.
لب هام و روی هم فشار دادم و گفتم
_فکر کنم بهتره اون صیغه رو باطل کنیم.
چشماش گرد شد و نگاهم کرد.چونم لرزید. دستم و مشت کردم و گفتم
_من برای رسیدن به لاله حاضرم هر کاری بکنم.حاضرم دست به هر کاری بزنم… حتی جدا شدن از تو،حتی به قیمت…
سکوت کردم و توی دلم ادامه دادم
_حتی به قیمت فروختن خودم به امیر کیان و قبول کردن پیشنهاد رابطه ش.

وارد کوچه ی خونمون شدم. دلم برای مامان و بابا یک ذره شده بود. سرم و پایین انداخته بودم و به بدبختیام فکر میکردم که صدای ترمز شدید ماشینی و کنارم شنیدم.
برگشتم و با دیدن آرش ثابت موندم.
پیاده شد،لباس نظامی تنش بود روبه روم ایستاد که گفتم
_از کجا فهمیدی اینجام؟
دستبند فلزی پلیسی شو در آورد و دستم و گرفت. حیرت زده گفتم
_چی کار می کنی؟
دست بند و دور دست باندپیچی شدم قفل کرد،بازوم و کشید و غرید
_راه بیوفت!
منو به سمت ماشینش کشوند متعجب گفتم
_چی کار میکنی آرش معلوم هست؟
در ماشین و باز کرد و گفت
_کاری که از اول باید می کردم.
هلم داد داخل ماشین و خودشم سوار شد.
درای ماشین و قفل کرد. با اخم گفتم
_تو حق نداری این کار و بکنی… اینا رو باز کن از دور دستم،دستم درد میکنه!

نگاهی به دست داغونم انداخت و گفت
_آرش نیستم اگه تک تک استخوناش و خودم نشکنم.
با فکی قفل شده پاش و روی پدال گاز فشرد. کلافه نگاهی به ساعت انداختم و گفتم
_کجا میری؟
نگاهم کرد و گفت
_خونمون،عاقد منتظره!
دهنم باز موند،به دستبندم اشاره کردم و گفتم
_اینجوری میخوای ازم بله بگیری؟
مصمم گفت
_بهت گفته بودم عین آدم نشینی به زور میبرمت سر سفره گفتم یا نگفتم؟
متعجب حتی نمیتونستم حرف بزنم، مگه زوری هم می‌شد عقد کرد؟
از خونه ی بابام تا خونه مون فاصله ای نبود،دو تا بوق زد و ماشین و توی حیاط پارک کرد. پیاده شد و در سمت کمک راننده رو باز کرد و بازوم و کشید.
خیالم راحت بود آخه عقد کردن نیاز به شناسنامه داشت که جای اونو آرش بلد نبود.
وارد که شدم مات موندم دیوونه واقعا سفره ی عقد چیده بود.
چند نفری از دوستای ادارمون که اونجا بودن با دیدن ما چشماشون گرد شده بود اما آرش انگار زده بود به سرش چون دستم و کشوند و روی صندلی نشوند و اون یکی دستبند و به دسته ی صندلی وصل کرد تا فرار نکنم.

خودشم کنارم نشست و گفت
_بخون حاج آقا شناسنامه هارم که داری!
با چشمای گرد شده نگاهش کردم مردک بدون هیچ حرفی شروع به خوندن کرد.
سرش و زیر گوشم آورد و گفت
_نمیخواد بری گل و گلاب بچینی بار اول بله رو بگو وگرنه اذیتم کنی خداشاهده اذیتت میکنم لیلی… از دست تو زده به سرم.
نگاهش کردم من چه بلایی سرش آورده بودم؟
صدای عاقد تو گوشم پیچید
_عروس خانوم وکیلم؟
سکوت کردم…آرش و دوست داشتم و تا حالا یه بارم به عشقمون شک نکردم اما زود بود.من کلی آرزو داشتم نباید اینجوری میشد.
فشاری به دستم آورد و پچ زد
_خیالم و راحت کن که مال منی لیلی

نالیدم
_آرش من…
خیره به چشمام گفت
_دوستم داری؟ مثل سابق؟
سر تکون دادم که گفت
_پس بگو بله.بهم اعتماد کن.
لبم و گاز گرفتم،خدایا هر چه باداباد…
با صدای آرومی گفتم
_بله
و صدای دست زدن توی گوشم پیچید و دستم توی دست بزرگ و مردونه ی آرش حبس شد.

* * * * *
هیکلش بهترین هیکلی بود که توی عمرم دیدم.وقتی لباس فرمش و می پوشید تبدیل میشد به یه پلیس اخمو و با جذبه.
با لذت نگاهش کردم که داشت با تلفنش صحبت می‌کرد. لنزام و از چشمم در آوردم و توی آینه به چشمای آبی دریاییم نگاه کردم.
مامانم به خاطر لاله سکته کرد و تا مرز مرگ رفت و بابام انگار صد سال پیر شد. به هر راهی زدم تا پیداش کنم اما نشد،این آخرین راهی بود که برام مونده بود که اونم…
با دستایی که دور شکمم حلقه شد تکونی خوردم و برگشتم.
توی بغل ورزشکاریش تقریبا گم شدم. دستش و زیر چونم زد و سرم و بلند کرد.
به چشمای سیاه و خشنش نگاه کردم و خجالت زده سرم و انداختم پایین…
سرش و توی گردنم فرو برد و نفس عمیقی کشید و گفت
_اگه انقدر منو تشنه ی خودت نمی کردی شاید می تونستم امشب یه کم بهت رحم کنم.
تا بخوام معنی حرفش و بفهمم با قدرت هلم داد سمت تخت.
خندیدم و گفتم
_وحشی شدی!
خم شد روم و حریصانه لبم و به بازی گرفت.
هلش دادم عقب و گفتم
_آرش نمیخوای یه مهلت به جفتمون…
پیرهنم و تقریبا توی تنم پاره کرد و گفت
_تو بگو ی دقیقه…
کمربندش و باز کرد و تمام حرص این مدتش رو با خشونت رفتارش خالی کرد.

* * * *
همچنان زیر شکمم و ماساژ می‌داد که کلافه گفتم
_به خدا درد ندارم ول کن دیگه…
بدون این‌که چشم ازم برداره گفت
_پس چرا انقدر کج خلقی قندم؟
تند نگاهش کردم و گفتم
_خیلی بیشعوری نگاه کن گردنم و…تنم و… خوب یکی ببینه من چی بگم؟
بوسه ای روی جای کبودی گردنم زد و گفت
_یکی گه زیادی میخوره گردن و سینه ی خانوم منو ببینه.
باز چپ چپ نگاهش کردم و گفتم
_وحشی…
تن بزرگش و خم کرد روم و گفت
_وحشی بازی ندیدی.
با چشمای گرد شده گفتم
_نکنه دوباره…
با شیطنت گفت
_میدونی که من قدرت ده بارشم دارم تو هم که دردی نداری…
خواست سرش و جلو بیاره که صدای گوشیش توی اتاق پخش شد. اخم در هم کشید و گفت
_ کیه این وقت شب؟
از روم بلند شد و موبایلش و برداشت.با دیدن شماره گفت
_خیر باشه،آرمینه!
مثل برق سر جام نشستم که زیر دلم تیر کشید اما اعتنایی نکردم…آرمین چی کار می تونست داشته باشه اونم سه نصفه شب؟

مکالمه ی آرش که تموم شد موبایلش و به طرفی پرت کرد و کلافه و گفت
_آخر از دست این پسر میمیرم من…
نگران گفتم
_چی شده آرمین؟
در کمدش و باز کرد، پیراهنی در آورد و گفت
_احمق خودش و خفه کرده با مشروب!
بلند شدم و گفتم
_منم میام.
با جدیت گفت
_لازم نکرده بشین سر جات.
بی اعتنا دنبال شلوار جینم گشتم و گفتم
_میام آرش منم نگرانشم.
با سرزنش نگاهم کرد و گفت
_شد یه بار یه چیزی بگم و بگی باشه
دو دقیقه ای حاضر شدم و گفتم
_کی بود بله رو سر سفره ی عقد داد؟من آمادم بریم.
چپ چپ نگاهم کرد و دست سالمم و گرفت و دنبال خودش کشوند.
* * * * *
نگران نگاهش کردم.وضعیتش از اونی هم که فکر میکردم بدتر بود.
برای بار پنجم توی این ده دقیقه تمام محتویات معده شو توی سطل بالا آورد.
آرش با خشم گفت
_به اندازه ی ظرفیتت میخوردی احمق… حال و روزش و نگاه…پوکوندی خودتو…
آرمین در حالی که لباس زنونه ای رو توی دست داشت،کشدار و هذیون وار گفت
_تو چه میفهمی… دست زنت و گرفتی پیشته چه میفهمی من…
نتونست حرفش و ادامه بده،دلم سوخت… تا حالا آرمین و با این شکل ندیده بودم. سکسکه ای کرد و گفت
_مث سگ می‌خواستمش و بهش شک کردم.به گلم شک کردم من قاتلم،قاتل زنم،قاتل بچم…
چشمام گرد شد و گفتم
_مگه بچه داشتی؟
آرش نگاه تندی بهم انداخت که خفه خون گرفتم.
آرمین لباس و روی صورتش انداخت و چند تا نفس عمیق کشید و جنون وار داد رد
_لعنتی بوش رفته،رفت…بوی تنشم رفت…خودشم رفت…
آرش لباس و از صورتش کنار زد و گفت
_پاشو پسر تا تو یه دوش نگیری حالت جا نمیاد پاشو…
داشت آرمین و بلند می‌کرد که صدای بسته شدن در حیاط و پارک شدن ماشینی اومد.
سریع به سمت پنجره رفتم و از لای پرده نگاه کردم و با دیدن امیر کیان در حالی که سیگاری کنج لبش بود و با تلفن حرف می‌زد خشکم زد.
آرش با جدیت پرسید
_کیه؟
ترسیده پرده رو انداختم و گفتم
_بدبخت شدم!کیانه…
چنان اخم در هم کشید که یه لحظه شک کردم حرف بدی زده باشم.
با لحن تندی گفت
_بهت گفت اسمش و تو دهنت نچرخون… لازمم نیست بترسی،تو دیگه زن منی کور خوندی اگه فکر کردی بعد عقدم می‌ذارم دور اون یارو بپلکی.
ناباور گفتم
_چی میگی آرش؟ من باید قائم بشم اگه منو با تو ببینه همه چی خراب میشه.
خواستم برم که بازوم و گرفت و کنار گوشم خشن و محکم گفت
_اون حرومی که سهله، کل دنیا تو رو با من میبینن لیلی اینو تو کله ی پوکت فرو کن

ترسیده نگاهش کردم. زده بود به سرش؟ این همه تلاش کردیم که الان…نمیشد،خواهرم و فدای غیرت بیخودی آرش نمیکردم.
دستم و از دستش کشیدم و تند بیرون رفتم صدای عصبیش از پشت سرم اومد :
_روی سگم و بالا نیار بیا اینجا.
اعتنایی نکردم و خواستم از پله ها برم پایین که در خونه باز شد و کیان اومد داخل. همچنان داشت با تلفن حرف می‌زد. نگاهی به اطراف انداختم و سریع توی یکی از اتاقا پریدم.
صدای قدمای محکم کیان و شنیدم که از پله ها بالا اومد و بعد صدای خشک و محکم خودشو:
_من اون دختر و تا فردا صبح میخوام ماکان زیر سنگم رفته بود پیداش کن…من هیچ وقت طعمه مو از دست نمیدم.
قلبم تند می‌کوبید.منظورش من بودم؟
خندید و گفت
_پس دندون تیز کرده بودی براش پدرسگ…البته یه حسی بهم میگه جای دوری نیست،همین نزدیکیاست،خیلی نزدیک…
ترسیده یک قدم عقب رفتم که نمیدونم پام به چی گیر کرد و صدا داد.
چشمام و بستم.صدای خنده ی کیان اومد و گفت
_حواست به اوضاع باشه،من حالا حالاها اینجا سرگرمم.
نگاهی دور تا دور اتاق تاریک انداختم و دنبال جایی برای قائم شدن بودم که در اتاق باز شد و با نوری که از بیرون اومد چشم تو چشم امیر شدم.
خشکم زد.برعکس من اون خیلی خونسرد لبخند کجی زد و چراغ و روشن کرد.
اومد داخل و درو بست و با کلید روی در قفلش کرد و با خنده ی بدجنسی گفت
_اینجا بودی خانوم پلیسه همه جا رو دنبالت گشتم؟
نفسم بند اومد.. میدونست، می دونست… اون عوضی همه چیو میدونست.
یک قدم جلو اومد و با زیرکی گفت
_نگفته بودی چشمات آبی دریاییه.البته باید حدس میزدم به خواهرت رفته باشی.

مثل یه چوب خشک ایستاده بودم. روبه روم ایستاد و با همون لبخندش گفت
_وقتی تعجب میکنی خوشگل تر میشی عروسکم.
دقیقا روبه روم ایستاد هیکلش انقدر بزرگ بود که آدم در مقابلش احساس ضعف می‌کرد.
نفس عمیقی کشید و گفت
_از روز اول برام سؤال بود،یه دختر فقیر و بی کس چطور میتونه چنین عطر گرون قیمتی بزنه؟
ازش ترسیدم،از زیرکیش، از چشماش…
یک قدم عقب رفتم که جلو اومد و متفکر گفت
_گفتم شاید از کسی هدیه گرفتی ولی دیدم نه،هیکلتم یه جوری ساختی که از صد فرسخی داد میزنه کلی پول خرج این هیکل کردی.
زبون باز کردم و گفتم
_داری اشتباه میکنی.
یک تای ابروش بالا پرید و گفت
_من هیچ وقت اشتباه نمیکنم و تو اینو نمیدونستی و برام نقشه ریختی خانوم پلیس.
زبونم عین چوب خشک شده بود. با لذت نگاهم کرد و از توی جیبش جعبه ی گرون قیمت سیگارش رو در آورد.
سیگاری کنج لبش گذاشت و با فندک طلاش آتیشش زد.
پک عمیقی به سیگار زد.دودش و درست توی صورتم بیرون داد و گفت
_تو نفهمیدی که من شکارچیم،یه شکارچی بی گدار تیر پرت نمیکنه لیلا خانوم،اوه ببخشید لیلی.
و باز خندید و جلو اومد و گفت
_پلیس وظیفه شناسی بودی…
سرش و نزدیک آورد و کنار گوشم پچ زد
_اما حیف توی فالت یه استاد خلافکار افتاده که بد از بازی دزد و پلیس باهات لذت میبره.

🍁🍁🍁

پارت گذاری هر شب در کانال رمان من 
🆔@romanman_ir

🌍 رمان های دیگه رو از سایت های زیر بخونید 

سایت رمان من
http://roman-man.ir

سایت رمان وان
http://roman1.ir

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫14 نظرها

  1. بابا تو رو خدت زود زود پست بزارین چیه هی پنج روز یه بار میزارین!؟
    آدم یادش میره اصلا داستان چی بوده! لااقل دو سه روز یه بار بزارین دیگه!

  2. بابا ب خدا خوابم میاد نمی شه زود تر بزارین
    برا کسایی پر مشغله مس من سخته تا ساعت ۱۲شب بیدار بمونن اونم ک عاشق رمانتون هستن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان

بستن