codebazan

رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۸۵

 

#هانا

هنوزم بعد چند هفته که ازاون اتفاقات شوم گذشته بود وقتی یاد اون شب که‌ می افتادم تمام جونم میلرزید.
نگران بودم که کسی بفهمه شاهرخ و من کشتم این نگرانی شده بود کابوس زندگیم.

همون شب با بدبختی آیلا رو پیدا کرده بودیم اما کابوسش هر شب هنوزم با من بود.

آیلا روی تاب نشسته بود و تاب بازی میکرد منم کمی با فاصله ازش کنار درخت ایستاده بودم و بهش نگاه میکردم تنها امید روزای سختم این دختر بود و وقتی به این فکر می کردم که برای نجات جون پدر دخترم مجبور شدم اینکارو بکنم کمی دلم آروم میگرفت.
این روزا خیلی توی خودم رفته بودم که همه نگران شده بودند
مهرداد بیچاره که خبر نداشت چی به چیه نمیدونست چیکار کنه…
شب و روز ترانه رو می فرستاد سراغم تا از من چیزی در بیاره که بتونه دلیل این همه بی تابی هامو بفهمه اما آرمین بهم گفته بود هیچ وقت حتی یک کلمه هم نباید از اتفاقات اون شب به کسی بگم برای همین ترانه هم نتوسته بود حرفی ازم بکشه.

اون شب برای دفاع اون کار و کردم می گفت هیچ سرنخی وجود نداره که کسی بفهمه من آدم حروم زاده رو کشتم.
می گفت کاری که من کردم کمک به همه بوده نهوفقط خودمون چون اوت آدم آشغال داشت زندگی دخترهای بی گناه زیادی ازشون میگرفت.

آیلا که انگار خسته شده بود از تاب پایین اومد به سمتم دوید و گفت:

_ مامان من گرسنمه میشه برام ساندویچ درست کنی؟

دستش و گرفتم و سلانه سلانه به سمت ساختمون رفتیم وقتی وارد خونه شدم به سمت آشپزخونه رفتم اما با صدای زنگ در بین راه متوقف شدم و رفتم جلوی ایفون…

اما کسی رو روی مانیتور ندیدم چندباری بله گفتم اما هیچ کس نبود دکمه ضبط مانیتور روشن کردم تا ببینم کی بوده که زنگ زده است اما هیچ کسی دیده نمی شد فقط یه دست بود که اومد زنگ و فشار داد و تمام…
کمی ترسیدم اما با خودم فکر کردم حتما اشتباه شده و فهمیدن زنگ اشتباه زدن ورفتن .

دوباره به آشپزخانه برگشتم مشغول درست کردن ساندویچ برای دخترکم شدم.
زیاد طول نکشید که در ورودی باز شده آرمین وارد خونه شده توی دستش یه پاکت سفیدرنگ بود که تمام حواسش به اون بود .

ساندویچ به دست آیلا دادم و به سمت آرمین رفتم

اسمش و که صدا زدم تازه از فکر بیرون اوند و سرشو بالا گرفت و بهم نگاه کرد ازش پرسیدم :

چی شده چرا حالت بده؟
نگاهش و به سمت پاکت داد و گفت:

_ چیزی نیست حالم خوبه یه کم کار دارم میرم اتاق کارم .

اینو گفت ازم فاصله گرفت و رفت و من نگران چشمام تا اتاق کارش دنبالش رفت‌

نمیشد بیخیال باشم پس دنبالش رفتم و از لای در بهش نگاه کردم پاکت و باز کرد چیزی از داخلش بیرون اورد و با دیدنش خشکش زد.

و من دیگه نتونستم صبر کنم و در رو باز کردم سریع وارد اتاق شدم و کنارش ایستادم با دیدن من سعی کرد کاغذای تو دستشو پشتش پنهان کنه…

_مگه نگفتم کار دارم اینجا چیکار داری؟

اما من بی اعتنا به حرفش کاغذارو از دستش بیرون کشیدم و با دیدن عکس دونفره خودمو آیلا خشکم زد…

با ترس عکس و برگردونم

وقتی نوشته پشتشو خوندم روی زمین آوار شدم…
چشمام روی نوشته ثابت مونده بود

_ خیانت به من یعنی اینکه حکم مرگ خودتو همه عزیزاتو امضا کردی جناب تهرانی منتظرم باش خیلی زود کاری می کنم که هر روز هزار بار بمیری….

دوباره به آشپزخانه برگشتم مشغول درست کردن ساندویچ برای دخترکم شدم.
زیاد طول نکشید که در ورودی باز شده آرمین وارد خونه شده توی دستش یه پاکت سفیدرنگ بود که تمام حواسش به اون بود .

ساندویچ به دست آیلا دادم و به سمت آرمین رفتم

اسمش و که صدا زدم تازه از فکر بیرون اوند و سرشو بالا گرفت و بهم نگاه کرد ازش پرسیدم :

چی شده چرا حالت بده؟
نگاهش و به سمت پاکت داد و گفت:

_ چیزی نیست حالم خوبه یه کم کار دارم میرم اتاق کارم .

اینو گفت ازم فاصله گرفت و رفت و من نگران چشمام تا اتاق کارش دنبالش رفت‌

نمیشد بیخیال باشم پس دنبالش رفتم و از لای در بهش نگاه کردم پاکت و باز کرد چیزی از داخلش بیرون اورد و با دیدنش خشکش زد.

و من دیگه نتونستم صبر کنم و در رو باز کردم سریع وارد اتاق شدم و کنارش ایستادم با دیدن من سعی کرد کاغذای تو دستشو پشتش پنهان کنه…

_مگه نگفتم کار دارم اینجا چیکار داری؟

اما من بی اعتنا به حرفش کاغذارو از دستش بیرون کشیدم و با دیدن عکس دونفره خودمو آیلا خشکم زد…

با ترس عکس و برگردونم

وقتی نوشته پشتشو خوندم روی زمین آوار شدم…
چشمام روی نوشته ثابت مونده بود

_ خیانت به من یعنی اینکه حکم مرگ خودتو همه عزیزاتو امضا کردی جناب تهرانی منتظرم باش خیلی زود کاری می کنم که هر روز هزار بار بمیری….

#هانا

آرمین عصبی عکس و از دستم کشید و کنار پام روی زمین نشست.

با دستش صورتم قاب گرفت

_من از پسش بر میام ؛میشناسمش که میگم نباید بترسیم فقط بایدمواظب باشیم میفهمی که چی میگم ؟

اروم زمزمه کردم
_من برای خودم نمی ترسم من فقط برای ایلا میترسم.
اگه باز بخوان …

انگشتش و روی دهنم گذاشت و مجبورم کرد سکوت کنم.
با اومدن ایلا توی اتاق خودمو جمع و جور کردم تا چیزی نفهمه نباید می‌ترسید.
با قدمای کوچیک به سمتم اومد کنارم نشست و دستم رو توی دستش گرفت و گفت:
_ حالت خوبه مامانی با دیدنش نشد خودم رو کنترل کنم و محکم بغلش کردم محکم به خودم فشارش می دادم که به حرف اومد و گفت :

_مامان داره چیکار می کنی به خفه شدم .
آرمین ایلا رو از من جدا کرد و بغلش زد و گفت:
_ هیچی دخترم مامان فقط دلش برات تنگ شده بود
دخترکم با تعجب به باباش گفت:

اما ما که صبح تا شب همیشه با همیم چرا تنگ شده باز؟

بود همونطور که توی بغلش بود دست منو گرفت و بلندم کرد و رو به آیلا گفت
_چون خیلی دوستت داره عروسک بابا.

از جام بلند شدم و آرمین گفت
_ نظرتون چیه بریم ناهار بخوریم؟

یعنی اینکه باید به خودم بیام و کاری نکنم دخترم نگران بشه.

سریع ازشون فاصله گرفته از اتاق بیرون اومدم خودمو به سرویس رسوندم .
نگاهی به صورتم انداختم و شیر آب سرد و باز کردم چند بار به صورتم زدم تا کمی حالم سرجاش بیاد با خودم تکرار میکردم
اون از پسش بر میاد آرمین نمیذاره برای دختدم اتفاقی بیفته…

کمی که از گرگرفتگی وجودم کم شد از دستشویی بیرون اومدم.

🍁🍁🍁🍁
🆔 @romanman_ir

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫240 نظرها

  1. سلام
    پری عزیزم زنداداش گلم
    ببین قهر کردن دیگه واسع شما خیلی بده شما هنوز زندگی مشترکتونو شروع نکردین
    درسته واسه اینکه سهند و ترنم شما رو واسع تولدتون سوپرایز کنن خیلی زیاده روی کردن ولی این درست نیست از دست ساشا ناراحت بشین
    میدونم من مثله یاسی واستون عزیز نیستم و شاید حرفمو قبول نکنین ولی خودتونو جای ساشا بزارین ببین واستون چقدر تلاش میکنه داره سعی میکنه از دستتون نده ولی دارین در حقش نامردی میکنین
    ببخشید ولی با این که ساشا برادر حقیقیم نیست ولی دوسش دارم
    و نمیخوام اذیت بشه
    پری دوست خوبم یخورده فک کن اینا همش واسه خوشحالی تو بود نه ناراحتیت

      1. باشه یاسی جون و آزاده جون باشه می بخشمش ولی باید یه چیزی بهم بگی آزاده اونم اینکه چرا اصرار داری ساشا بهت آیدی بده چرا اینو به من بگو چرا بااین حال که میدونی من دوست ندارم ولی تو باز داری اصرار میکنی

  2. یاسی این چت روم مگه کامنت های سریع تایید نمیشن پس چرا من کامنت گذاشتم گفته باید مدیر سایت تایید کنه
    یاسی خواستی چی بهم بگی که از ساشا اجازه گرفتی که باهام حرف بزنی بگو

    1. سلام پری خوبی عزیزم
      نمیدونم عشقم
      تو چت روم کامنت ها نیاز به تایید ندارن که
      .
      .
      پری برو بالا کامنتمو بخون عشقم ، لطفا نه نیار جون من ، ساشا بیگناهه ، مظلومه ، یه طفل بیچاره که گیر اون دوتا افتاده بود ، بخدا اون نمیخواست اینجوری شه
      پری ببین چقد ازت خواهش کردم بخاطر من اصلا بخاطر خود ساشا ابجی ، میدونم اونموقع خیلی بهم ریختی ولی کاریه که شده نمیشه تغییرش داد نزار لحظه هاتون با قهر و ناراحتی بگذره
      باشه پری 😘😘

  3. سلام روشا جان من اصولا پایان های رمانم رو به کسی نمی گم کار غیر حرفه ایه ولی نگران نباش سعی می کنم پایانی رو براش در نظر بگیرم که واقعا به واقعیت نزدیک باشه .راستی ! پارت دو رو هم نوشتم الان فقط باید ادمین بذاره تو سایت

  4. ادمین از قلم افتاد😄
    ادمین داداش مرسی هم بخاطره پارت گذاریت هم بخاطره اینکه رمان دکاروس خواهرمون رو قبول کردی که بزاری

    فعلا حرفی ندارم اگه یادم اومد میگم

    اها راستی ایلین و یاسی هم از قلم افتاد چطوری گوگولیام

    1. سلااام فاطی جون
      چطور مطوری ؟؟؟
      حالا دیگه منو و عشقم و یادت میره هاااا
      ما هم خوبیم
      دارم موهای ایلینو شونه میکنم تا کمتر غر بزنه ، دهنمو سرویس کرده 😑😑

      1. منم خوبم
        خداروشکر که خوبین
        هر که فیل خواهد جور هندوستان کشد البته بلانسبت ایلین عزیزم
        تو هم که باید عخشتو نگه داری باید جورشو هم بکشی دیگه یاسی ژووون

      2. سلااااااااااام فاطمه چه طوری عزیز؟؟؟؟؟؟؟
        چه خبرا؟؟ قربونت… شما خوبی؟؟؟؟؟
        یاسی من رو موهام حساسما نکشیشون!…

  5. سلااااام سلااام برو پجز خوبین خوشین سلامتین نبودم مث اینکه بهتون خوش گذشته
    کیمیا جون یا همون دکاروس بت تبریک میگم قلمت حرف نداره دختر این روند رو ادامه بدی یچیزی میشی
    پریماه جانم تولدت و نامزدیت رو بسی بسیار تبریک میگم
    دیگه نمیدونم چی بگم بسی خدانگهدار
    اهان یچیز دیگه پریساااااااااااا حونم بت امیدوار شدم با این متنی که گذاشتی بابا دختر تو که ترکوندی 😘😂

    1. 😂😂😂😂😂
      مرسی
      از نظر خودم بیخوده
      فقط ی روز خوابم نمیومد ۲ دقیقه ای نوشتم انداختم اونور دیگه گفتم که خوشم نیومد شماره ی یه نفر رو جوریدم که گفت خیلی کمکم میکنه ی نفر دیگه هم اوردم بغلم بنویسه
      دیگه ببینم خاص میشه یا نه.

  6. سلام بچها این رمان بخاطر نقص داربودنش و خشن بودنش وکلمات بدش و زیاد صحنه داره تو سایتهای دیگه حذف شده رفتم نبود زده حذف بخاطر این مواردا

          1. سلااام خدمت تموم عشقاییی خودم .اره بچه هامم بزرگ شدن ولی هی میگن من نامادری یاسیمو میخوام هوو جونم .والا جایی نبودم فقط این سایت رمان دونی واسم بالا نمیوم.ممنون از نفس خوشگله .
            پریسا خفنه
            ایلین باحاله
            و البته یاسی هووعه😁😁

        1. سلااام خدمت تموم عشقاییی خودم .اره بچه هامم بزرگ شدن ولی هی میگن من نامادری یاسیمو میخوام هوو جونم .والا جایی نبودم فقط این سایت رمان دونی واسم بالا نمیوم.ممنون از نفس خوشگله .
          پریسا خفنه
          ایلین باحاله
          و البته یاسی هووعه😁😁

      1. باشه مشکلی نیست اما من میتونم روزی چهار تا پارت بنویسم و روند پارت گذاری بشه هر روز آخه من که نویسنده ام یادم میره موضوع رمان چی بود چه برسه به خواننده اما باز هر جور خودتون صلاح می دونید.

  7. ممنون از شما ها آیلین ، سایان ، نرگس ، نفس ، یاسی ، توتیا ، s عزیزم که میدونم هم اسم منی ، فاطمه ، پریسا ، آوا و …. عزیز که نمی دونم اسمت چیه 😀😊 ،رستا جون ، مرجان ، A عزیز و دلارا جانم
    ممنون از همتون و اینکه وقتتون رو صرف رمان من کردید
    همچنین یه تشکر هم از ادمین عزیز بکنم که لطف کردن و رمان رو توی سایت قرار دادن .
    امیدوارم این تکه کاغذ های بی ارزش ارزش خوندن شما ها رو داشته باشه بوس

    1. وااا کیمیا خواهر
      ذوق زده شدی
      این کار ها رو نکن
      بزار چندتا فنون یاد بدم
      وظیفه ی ادمین بود😁الان میاد گیسامو میکشه…
      اصلا هم مهم نی خواننده بخونه یا نه اهمیت نده
      غلط کردم به دل نگیرید دارم به بچه یاد میدم

      1. ممنون خانوم معلم 😀😀😀😀
        ولی جز فطرت منه که به همه احترام بذارم و ازشون قدردانی کنم
        ایشا… تو مسائل دیگه ای شگرد شما باشیم چاکر شما😀😀😀😀

    2. دکاروس خواهش میکنیم!…
      رمانت عالیه، به پای این رمانای آبکی تکراری نمیرسه….
      با توجه به سنت، قلم خیلی خوبی داری…
      از ما به خاطر خوندن رمانت تشکر نکن، به قول پریسا وظیفست!…
      خودتو تحویل بگیر!…

      1. نه وظیفه نیست عزیزم
        من باید برای خوندن حتی یک کلمه از رمانم هم از بقیه تشکر کنم
        تا اونجا که می تونی خودتو دسته کم بگیر تا بتونی پیشرفت کنی
        این شعار منه 😀😀😀

  8. دلبرم رفت و دلم رفت به دنبال دلش
    او به دنبال رقیب و دل به دنبال دلش

    دل بکن ای دلکم عشق بیهوده مخواه
    یار بیگانه مشو دلبر بیگانه مخواه

    #مولانا

      1. ممنون نفس جان بابت کمک کردن به ساشا هم ممنون
        .
        .
        .

        آیلین جان ازتوهم ممنون بابت کمکی که به ساشا کردی

    1. پری اگه تو همون پریماهی که اول تولدت مبارک عزیزم 😍😘
      بعد هم تبریک میگم و ایشالا که با دادا ساشای ما خوشبخت شی 😉😍
      بعد هم بگو بینم تو نباید قبل نامزدی با زن داداشت مشورت میکردی هاااان بگو ؟؟؟

      1. سلام خوبی یاسی جونم ممنون بابت کمک هایی هم تو ونفس و آیلین و آزاده به ساشا کردین ممنون گلم
        والا فعلا که باساشا قهرم زنداداش دیشب نزدیک بود سکته ام بده زنداداش نبودی مگرنه الان خواهرشوهرتو کشته بودن

        1. من دیگه حرفی ندارم….🤐🤐🤐🤐🤐
          خودتی؟؟؟
          ساشا داری ایسگا میکنی؟؟؟
          زنته؟؟؟؟
          😱😱😱😱😱😱

        2. وای زن داداش پری ساشا رو ناراحت نکن تروخدا زن داداش
          من خواهره از مادر جدا از پدر سواشم خخخخ
          مراقبه داداشم باش
          تروخدا پری ناراحتش نکن اون خودش خیلی سختی کشیده

          1. سختی این ساشایی که من دیدم هیچ سختی ندیده آزاده جان من کاریش ندارم مگه دلم می یاد اذیتش کنم مراقبش هستم شما ناراحت نباش
            یعنی تو خواهر شوهر من حساب میشی خواهر شوهر گرامی نمی خواد این قدر سنگ داداستو به سینه بزنی اگه بدونی چه بلایی سرم آورده دیشب زهر ترکم کرد

            1. میدونم ولی بدون اینا واسه خوشحالیت بود
              وایسا یه گوش مالیش میدم ولی تو ببخشش تروخدا
              اونم گناه داره زنداداش جونم قربونت برم

        3. خواهش عزیز دل
          ما که کاری نکردیم فقط رویاهامون رو بازگو کردیم ساشا هم برا تو عملی🤣😂 😂
          پری بمیرم برات با این برادر شوهر و برادر زاده ، فهمیدم چیکار کردن خل و چل ها 😑😑😐
          ولی تو دیگه از ساشا ناراحت نباش برو باهاش اشتی کن مقصر ساشا نی اون سهند و ترنم خله اینجوری گفتن یعنی ساشا دلش نمیاد تو یه لحظه هم ناراحت شی عشقم
          برو ابجی برو باهاش اشتی کن که الان دل تو دلش نی بخدا 😊
          بخاطر ما ازش بگذر
          او را عفو بفرما

          1. میدونم همون که به سجاد گفت نمیدونم چی گفت
            که سجاد گفت نمیدونم چی پریسا خانم بعدش نمیدونم که گفت که پریسا نیست سجاد هم گفت فرقی نمیکنه
            ینی تو چطوری ساشا رو دیدی؟؟؟
            من باورم نمیشه
            اصلا چیشد؟؟؟؟؟؟؟

            1. پریماه میشه با ساشا آشتی کنی به خدا اون خیلی میخوادت و الانم خیلی ناراحته که باهاش قهری
              به جون خودم اون اصلا خبر نداشت که اونا میخوان چی به تو بگن عزیزم ، اینقد اون روز بخاطر تولدت خوشجال بود که نگو همش میخواست کاری کنه که سوپرایز شی و خوشحال و بهترین باشه برات
              نمیدونست تو رو چجوری بکشونه خونه ، قرار بود که ترنم و سهند به بهانه یه دورهمی تو رو ببرن اونجا ، نه اینکه بترسوننت و استرس بهت وارد کنن ، بخدا خودش هم ترسیده بود وقتی شنیده اونا اینو بهت گفتن ….
              پری میدونم تو هم طاقت دوری و قهر با ساشا رو نداری ، میخوای ناز کنی ، ناز کن عشقم این کار همه ی ما خانماست ، ساشا هم که خداروشکر همه جوره نازتو خریداره ، لطفا عزیزم اکه یه ذره برات مهمم بخاطر من با ساشا آشتی کن ، نزار بهترین روزاتون با قهر و ناراحتی بگذره …
              ساشا هر چند مقصر نبودش ولی به اندازه کافی تنبیه شده عزیزدلم ، باهاش اشتی کن لطفا ، به خاطر من ، به ریش سفیدم قسمت میدم باهاش آشتی کن 🙁🙁
              .
              .
              .
              .پریمااااه
              عزیزم
              آشتی میکنی دیگه
              لطفا
              برم بهترین خبر امروز رو به ساشا بدم که یه دسته گل بگیره بیاد واسه عفو شدن
              اره پری ؟؟؟؟

  9. سلام دکاروس عزیز تبریم میگم بهت که تو این سن انقدر خوب میتونی بنویسی فقط نمیدونم چرا وقتی اسم شخصیتا رو میخونم گیج میشم ولی شاید ادامه داستان حل شه موفق باشی گلم

  10. صلام بروبچ من تازع اومدم ت سایت از اشنایی با همتون خوشبختم من ارشامم ۱۷سالمه از گرگان خوشحال میشم خودتونو معرفی کنین

      1. کیمیاغوغاکردی گلم خیلی خوبههههههه ادامه بده هرچیم شدمن طرفدارپروپاقرصتم یه عالمه بوس وماچ وتف 😚😚😚😚😚😚😚😚😚😚😚😚😚

              1. منظوری نداشتم خب ابجی های اولشو که گفتم منظورم همتون بودین اگه ناراحت شدین معذرت نیخوان قصد ناراحت کردنتونو نداشتم🌹

      1. سلام
        آفرین دکاروس
        امیدوارم موفق باشی
        منم میخوام کتاب بنویسیم،نه دلنوشته نه رمان نه اجتماعی نه روانشناسی ی چیزی میخوام خاص باشه
        الان ۱ ساله فک میکنم ولی هنوز پیدا نکردم شما ها نمیدونید
        و من و دوستام هم داریم یه کتاب مینویسیم
        اوووف بیکاری خیلی فشار آورده از بس کیک و ژله درست کردم میخوام بفروشم🤣🤣🤣
        دکاروس ای کاش تل یا وات داشتی
        میخواستم ازت کمک بگیرم

            1. بستگی داره چه ژانری میخوای بعد باید تصمیم بگیری رمانا می خوای راجع به چی باشه تو میخوای تو این رمان چه چیزی رو به خواننده بگی و میخوای باهاش چیکار کنی تصور کن و بنویس از ته دلم خوشحال میشم کتابت رو بخونم ایشا… یه روز بیام و ازت امضا بگیرم واسه کتابت

            2. نه بابا
              ببین کیمیا جان میخوام مثل صادق هدایت شه راستی چند روز پیش سالگردش بود خدا بیامرزتش
              بعد میخوام خاص باشه بعدش مثل دلنوشته ها نباشه که هزارتا کاناله
              دیگه همین

              1. کیمیا این و بخون بقیه هم بخونن
                صدا هی بلند و بلند تر میشد،جیغ های مکرر زن پایانی ندارد،این صدای دلخراش همه را به بیرون کشانده است.
                مردان و زنان در تاریکی شب،زیر نور ماه نمایان هستند،صدای پچ پچ آنها زیر جیغ های مکرر زن گم میشود،پس از مدتی سخت و ناگوار صدای جیغ خموش،و در باز میشود؛در میان آن تاریکی سکوتی وحشتناک حکم فرما بود.مردی با صورتی خیس از عرق،چشمانی سرخ و وحشتناک،زنجیر به دست هویدا میشود.پشتش را میکند و به داخل خانه بر میگردد زن ها از ترس به مردان چسبیده اند،صدای وحشتناک چیزی،همه را جلب خانه میکند، مرد حالا در دستش موی زنی خونین و مالین با صورتی که پوستی دگر نداشت و با لباس های پاره و پایی عریان که استخوان هایش از لای گوشت هایش بیرون زده بود، در دست داشت؛ زن را مثل تکه زباله ای به بیرون پرت میکند زن قفسه سینه هاش بالا و پایین نمی شد،آری مرده بود. مرد با صدای زمخت و بلند، و ترسناک ای داد می زند: جای آشغال همیشه بیرون از خانه است.
                ساکن خیابان مرگ
                من میگم بچه گانه بود
                چطور بود؟؟؟؟؟؟
                همه بنظرید!

                1. فقط میدونی بجای واژه ی هی از لحظه به لحظه استفاده کنی چون نثرت ادبیه و هی یه واژه ی عامیانه که زیاد معنی خوبی هم تو ادبیات نداره ولی آفرین خوبه

                2. فقط میدونی بجای واژه ی هی از لحظه به لحظه استفاده کنی چون نثرت ادبیه و هی یه واژه ی عامیانه که زیاد معنی خوبی هم تو ادبیات نداره ولی آفرین خیلی خوبه پریسا

                1. خیر خوشم نیامد
                  مرسی که خوندید🌹
                  برادر آرشام الان دوست داری تو رو بیارم بگم آرشام عنکوبتی وارد میشود؟
                  به خدا از بس فیلم مرد عنکبوتی و بتمن و سوپرمن و اون دختره با اونپسره تند میره رو دیدم حالم داره بهم میخوره

                2. پریسا خانم منظورم طرز رمان نوشتنتون و طرز فکرتون بود
                  من خودم رمان های خشنو دوس دارم بعد من موندم نیومدع همتون بهم میپرین اگه حرف بدی زدم بگین اطلاع داشته باشم

  11. پارت چهارم رو هم میذارم
    شوک بدی بهش دست داد چرا مرد باید همیشه در خاطراتش می بود ؟ نگاهش را بالاخره از قاب عکس گرفت . جوری به آن قاب عکس زل زده که گویی می خواست از باطن زن در قاب عکس خبردار شود . دیگر بس بود هر چقدر که به قاب عکس خیره می شد و زل می زد بیشتر لاشه های خاطرات خودشان را نشان می دادند . بیشتر در خود فرو می رفت و عطش دیرینه اش نسبت به قرص های روانگردان و ماری جوانا بر می گشت . به چه آشغالی تبدیل شده بود ؟ آفرودیت دوباره به قاب عکس زل زد و طوری رفتار کرد که انگار داشت با خود مادرش آرتمیس حرف می زد .
    با زهرخند ضمیمه شده به آن چهره ی شیطان و مرموزش گفت : مامان نبودم برات چیزی که انتظار داشتی ولی تو هم مامانی نبودی که انتظار داشتم !
    فولد شدن مادرش را می توانست همین حال هم از نگاه کردن به آن قاب عکس تشخیص دهد . ولی او مثل مادرش نبود مگر نه ؟ آفرودیت سرکش هیچگاه مثل مادرش نبود . زندگی برای دیت مثل بازی پوکر بود و افرادی که با آنها زندگی اش را می گذراند ،حریف های قهاری بودند که رو به رویش قرار داشتند ، گرگ هایی در لباس میش …
    دیت از فولد شدن آنها لذت می برد !و او خیلی خوب می توانست حال که به عکس مادرش خیره شده شعله هایی از
    خشم و طمع را که زبانه می کشیدند را تشخیص دهد . شعله های داغ و سوزانی از خشم و طمع که در باطن آن
    مادر پنهان بود … پنهان پیدا !
    اشک ها سد دفاعی چشمانش را شکستند و جاری شدند … دیاتا نمی توانست جلوی آن طغیان اشک را بگیرد …
    صدای خنده های شبانه ی مرد و مادرش در سرش شبیه ناقوسی بود که از جنس مرگ ساخته شده بود دیوانه شده
    بود …حس سربازی را داشت که باید مطابق آن مرد احمق حرکت می کرد … نمی خواست حتی جلوی قاب عکس مادرش گریه کند با همان صدای خش دار و بم شده اش از روی گریه در حالی که پشت به قاب عکس کرده بود گفت :
    اینجوری بهم نگاه نکن ، خوب می دونی از ترحم توی اون چشمای لعنتیت متنفرم !
    برگشت و همان جمله ی قطعه ی آخر را با همان چشمان اشکین خواند این دفعه برای مادرش یا نه نه اصلاح می کرد :
    قاب عکس مادرش
    And I guess you never realize how permanently damaging that is
    ( و من حدس می زنم تو هیچ وقت نمی فهمی این چه آسیب همیشگیه)
    بچه ها اینم از پارت چهارم نظراتتونو بگید

    1. دکاروس ( کیمیا ) جون آفرین عزیزم ادامه بده امیدوارم موفق باشی و اینکه حتمن از مدیر محترم خواهش کن که مثل بقیه رمانها رمان تو رو هم بزاره تو سایت که خوندن و نظر گذاشتن اونجا درباره رمان راحتره و کلن خیییلی بهتره

  12. بچه ها ممنون ازتون نمیدونم چطور ازتون تشکر کنم مرسی از وقتی که برای این رمان گذاشتید من مشکلی ندارم
    تا آخرش هم اگه خوشتون اومد ادمه می دم ممنون از همگی شما بهم خیلییییییی لطف دارید

  13. ساشا داداش یه چیزی رو یادم رفت پارت قبل بگم
    مگه تو نمیخواستی به ما شیرینی نامزدی سهند رو بدی هااااااان
    اونو ندادی حالا خودتم نامزد کردی نکنه اینو هم نمیخوای شیرینی بدی ؟؟؟؟
    ما منتظر بمونیم بچه تون به دنیا اومد شیرینی بخوریم 😤😤
    اون موقع هم فکر کنم میگی بزارین بچم زن بگیره بعد 😐😐
    .
    .
    .
    داداش یه فکری کن که ما دلمون بد جور شیرینی نامزدی تو و پریماه رو میخواد 😊
    مگه نه بچه ها ؟؟؟

    1. اره حق با یاسیه…
      ساشااااااااااااااااااا
      شیرینیییییییییی
      بده
      بدههههه….
      برا من دوبل خامه ای لدفا !

      1. ایلین عشقم کی بریم شهر کرد ؟؟؟
        یه جوری بریم که ناهارو ساشا بده ، شامو پریماه …
        با سهند و ترنم و هم اشنا میشیم از اونا هم میان وعده میخواییم 😊
        چطوره ؟؟؟
        پریسا و نفس شما چی موافقین ؟؟؟

  14. سلاااام سلاام
    وقتتون بخیرررررر
    چقدر من خوشحالم
    خب یاسی گلم آیلین خلم نفس جونم و بقیه کجاییین دلم براتون خیلی خیلی تنگ شده
    واسه سایتم تنگ شده

      1. آزاده نبینم دیگه به عشق من بگی خل هاا
        دفه اخرت باشه ابجی من روش خیلی حساسم بدم میاد اینجور باهاش حرف میزنی 😐😐

            1. بیا بازززززززه.. بدوووو
              یاسی منکه قدر تورو میدونم!…
              خب منم دلم تولد خواست به ساشا حسودی کررردم!

      1. من که مشکل داشتم نفس میدونه و درگیر یه گرده گپ پسرونه بودم که همش میومدن پی ویم اسکلم کنن
        خلاصه عاشق شدم و بهم خیانت کرد بعد فهمیدم که خخخخخخ خیانت نکرد خخخخخخ

  15. سلام به همه گی اول ازهمه نظرموراجب پارت جدید رمان استاد خلافکاربگم : این رمان روخود نویسنده نوشته ؟پس چرا اینقدر کمه وتازه خیلی ریتمی که داستان رومیبره جلوکم شده.
    وحالا راجب رمان کیمیا جان ،عزیزم رمانت عالیه خیلی لذت بردم ولی نام هاییی که استفاده کردی توش(غیر نام خود شخصیت‌اصلی) یکم درک رمان روکاهش داد. وگرنه من که خوشم اومد ادامه بده فقط یه چیزی تلگرامو حتما نصب کن ورمانتو اونجاهم بزار
    ♥♥♥موفق باشی♥♥♥

  16. بچه ها اینم پارت سه
    آیلین جان من سیم کارت ندارم ، اینستاگرام هم ندارم نمیدونم چطور بهت پیام بدم من مشکلی ندارم اگر ادمین هم مشکلی نداشته باشن اینجا میذارم .
    پارت سه
    پاهایش می لرزیدند و کمی خم شده بود . خانه اش یک ویلای ساده ی نزدیک به استودیو بود نه آنقدر مجلل که
    جلب توجه کند ونه آنقدر فقیرانه که بخواهد حس ترحم کسی را تازه کند. ساده ی ساده … آفرودیت همین سادگی را دوست داشت . کلید را چرخاند و حتی صدای تق باز شدن در خانه هم نمی توانست حال پریشان آفرودیت را خوب کند …چراغ ها را روشن کرد و کیف دستی کوچکش را روی اپن پرتاب کرد . اون قطعه ی آخر خواب را از دست گرفته بود … باید می نوشت تا راحت شود سال ها بود که برای خلاص شدن از آن خاطرات لعنتی نسخه ای پیچیده بود که راحتش بگذارند ، هر چند درمان نمی شد و خاطرات از یادش نمی رفت اما …
    همیشه همین اما ها هستند که به زندگی نکبت بارش معنی می بخشند مثلا مادرش را دوست نداشت اما محبتش را چرا … از خانه ی کودکی هایش متنفر شده بود اما از خاطراتش نه …ریسک کردن را دوست داشت اما خطر کردن را نه
    همین اما های لعنتی که دیت را راحت نمی گذاشتند . مبلمان خانه طوسی رنگ و آبی بود راحت و اسپرت و او دلش
    لک می زد که یکباره خود را روی آن کاناپه ی راحتی پرتاب کند و درحالی که از چیپس خوردن لذت می برد به هیچی فکر نکند و … نه نمی خواست به ادامه ی رویا پردازی هایش بپردازد باید تا همین جا آن را رها می کرد . حال که زندگی اش مملو از شهرت بود نمی شد .
    شهرت در ذهنش پرسه می زد و هیچ گاه از این پرسه زدن هایش خسته نمی شد … حرف از شهرت شد !
    نگاهی به قاب عکس مادرش انداخت که با آن نگاه مغرورانه به دوربین خیره شده بود و گویی تو را نیز مجبور می کرد که فکر کنی که او بی نقص ترین زن دنیاست … با آن نگاه مغرورانه و آرام و آن لباس ارغوانی رنگش که پولک هایش او را مثل پری دریایی کرده بودند ، مادرش آرتمیس زیادی زیبا بود شاید بخاطر همین مادربزرگ و پدربزرگش اسمش را به الهی زیبایی نسبت دادند .
    نگاهی به خود در آینه انداخت … اسمش دیاتا بود … اما در خانه همیشه آفرودیت مامان بود و دیاتا کوچولوی آن مرد ….نمی خواست مادرش از یادش برود برای همین به دنیا خودش را آفرودیت معرفی کرد …
    چشم از آینه گرفت و بیشتر به قاب عکس آرتمیس زل زد باز هم یادش آمد… هیچ وقت فراموش نمی کند که وقتی کودک بود از مادرش با آن لحن دلبرانه ی کودکانه اش پرسید : مامان من دیاتام چرا آفرودیت صدام می زنی ؟ منم مثل سمانه دو اسم دارم ؟
    خنده ی مادرش به یکباره در ذهنش طنین انداز شد: نه آفرودیت مامان … بگو ببینم نیم وجبی دو اسمه از کجا دراومد ؟
    به یاد جواب صادقانه اش تک خنده ای پر از درد کرد : اوم ، خب سامی داداش سمانه موقعی که داشتیم تو حیاط با هم بازی می کردیم بهم گفت که سمانه هم دو تا اسم داره باباش بهش میگه سمانه مامانش هم بهش میگه بئاتریس
    سامی هم چون سمانه رو اذیت می خواست بکنه بهش می گفت دو اسمه .
    مادرش دوباره خنده ای کرد و گفت: نه عزیزم تو دو اسمه نیستی دیاتا از اسم آفرودیت میاد یعنی الهه ی عشق و زیبایی
    هنوز هم به یاد دارد که چقدر با ذوق این جمله را گفت : یعنی من آدما رو عاشق هم میکنم ؟
    که به یکباره صدای خمار و مست مرد بلند شد که کشدار می گفت : آرتمیس بیا… بیا بالا کارت دارم
    بچه ها اینم از پارت سه نظراتتون بهم بگید ممنون

          1. خب ادمین عزیز اینم از پارت چهارم
            اسم رمان : آفرودیت و شیطان
            نام نویسنده: کیمیا
            ژانر : هیجانی ، تراژدی ، اجتماعی
            این رمان عاشقانه نیست و شاید باشه اما بیشتر روی زندگی آدما تمرکز می کنه ،
            مرسی از شما

                1. واااا دکاروس
                  بگو خوشبحال ایلین که شوهر به خوبی من داره 😉
                  هیچی براش کم نمیزارم ولی قدر نمیدونه که
                  زن هم زن های قدیم هعییی
                  دو روزه ول نمیکنه میگه ببین ساشا واسه پری چیکار کرده تو واسه من تولد نگرفتی یکی نیست بهش بگه کی وسط محرم تولد میگیره 😑

  17. ببخشید بچه ها تبلتم دیوونه شده کلمه ها رو تغییر می ده
    مجبورم اینجا ویرایش کنم
    خشم لبریز شده اش را با طوفان های متعدد نشان می داد برگرد دیوانه نباش

    1. سلام دخترا و پسرای گلم
      خسته نباشی کیمیا جون ترغیب شدم رمان تو بخونم چون سنت کمه معلومه وقت زیادی براش گذاشتی از کلمه های مناسب و بجا استفاده کردی
      اما حیف تو دیدگاه بزاریش بنظر من درقالب پی دی اف کن با همین جیمیلت واسه ادمین بفرست حالا ک ادمین موافقت کرده خیلی خوبه دگه ایشون میتونن بصورت پارت در بیارنش(ادمین؛ میتونی ی قالب بزنی مستقیم ارتباط با ادمین)واسه خواننده گان بزارنش

    2. آفرین بهت واقعا کتابی و واقعا قابله چاپه ببر به ی ناشر نشون بدی هم اشکالات ریزتو برطرف میکنه و میتونی تو مرحله چاپ ببری👌🌹👏👏

      1. ممنون گلم چندسالته ، البته ببخشید بااین استعداد خوبی که داری دوس داشتم بدونم چندسالته.ماشاالله باذوق پرانرژی مینویسی.عالیه..پارت ها دیگه از رمانت خوندم، عالی بود گلم، فقط مکث که میکنی تو رمان خب علامت کما بزار..اینجوری خواننده درکش بیشتر میشه توجمله بند ی…درهرصورت خیلی خوب نوشتی.ادم و تو اوج هیجان و کنجکاوی میکشونه می‌کنم رمانت.👌

  18. خب بریم برای پارت دو
    بعد از کمی خنده و تشویق بچه ها ، آرس گفت : خب دیت به ویل بگم بیاد ؟
    ویل راننده اش بود . پسر جوان و خوش برخوردی که چهره ی نمکین دلنشینی داشت . گر چه ویل در طول راه حتی یک کلمه هم با دیت صحبت نمی کرد اما او خسته بود . خسته از تظاهر و نادیده گرفتن آن وجود سیاه زشت و مزاحم به نام بغض . خشم و ناراحتی اش را سر موهای کوتاهش که سرکشانه دید جلوی چشمانش را می پوشیدند خالی کرد و آنها را با حرکت سریع دستش به پشت گوشش هدایت کرد و مطمئن با لحن گیرایی به آرس گفت : نه نمیخواد خودم میرم .
    بعد از خداحافظی با بقیه ی بچه های صحنه ، مارگارت و سلنه طراح لباسش به سمت ماشینش هجوم برد .
    خیلی سعی کرده بود خاطرات را از ذهنش پاک کند ، خاطراتی که هنوز لاشه ی گذشته را با خود حمل می کردند و
    او را به یاد خودش می انداختند . چه سختی هایی که تحمل نکرده بود تا به اینجا برسد .مادرش چه فکر می کرد
    و چه شد ؟ مادری که برای این دختر ته تغاری اش هزاران رویا داشت … آفرودیت هیچ گاه از یاد نمی برد شور و شوق صدای مادرش را هنگامی که او را خانم دکتر صدا می زد . با خود فکر کرد : از خانم دکتر تا رپر ! چه فاصله ای !
    با این همه فکر حال به خانه رسید . یک خانه ی جمع و جور و ساده … ساده پسندی در او موج می زد از طرز انتخاب لباس هایش ، طرز مختلف گریم هایی که انجام می داد و انتخاب لوازم خانه برای زندگی اش .
    شاید قبل ها که دختری هفده ، هجده ساله بود با فکر اینکه روزی در یک خانه ی دوبلکس مجلل زندگی کند ، از فرط تپش قلب و هیجان خوابش نمی برد … اما حال موقعی‌که به آرس گفت فقط می خواهد خانه ای جمع و جور داشته
    باشد پوزخندی بر روی لبانش از روی تمسخر تغییر لحظه ای هدف هایش نقش بست .
    با رخوت ماشین را پارک کرد و سرش را برای لحظه ای روی فرمان قرار داد و فکر کرد … به روزی که می خواست خانه ی خاطرات کودکی اش را ترک کند ، به روزی که از زندان آزاد شد …
    روزی که خانه را ترک کرد ۱۶ سال بیشتر نداشت هنوز کلاس دهم را تمام نکرده بود اما آن خانه دیگر جای ماندن نبود . دیگر جای ساختن نبود باید می سوزاند و رد می شد … آن روز آسمان نیز از روی خشم و متقاعد کردن او برای برگشت به خانه غرش می کرد و خشم لبریز شده است را با طوفان های متعدد نشان می داد … برگردد نادان نباش ، دیوانه نباش … اما زندگی اگر همین دیوانگی و نادانی را نداشت زندگی نبود ، نه ؟
    اینم از پارت دو

    1. بچه ها راستش من واسه اینکه الان ذوق مرگم بازم پارت میذارم
      مرسی از همتون که وقت میذارین رمانو میخونید خیلی دوست داشتم و دارم که بتونه یه فولدر کامل توی همینجا داشته باشه ولی حیف نه تلگرام دارم و نه هیچی
      بریم سراغ پارت چهارم ؟

  19. ادمین اون پارت تکی که تو کانال گذاشتیو نگه داشتی برا روز مبادا؟؟… خب میچسبوندیش به همین دیگه….

  20. دکااااااااروس لعنت بهت عاااااااالیه….!!
    حیفه این رمانو این پایین بزاری….
    سعی کن یه جوری بزاریش تو همین سایت ،تلگرام نصب کن….
    اگه بخوای ادرس ایمیلمو میدم بفرست برای من اگه ادمین راضی بشه میفرستم براش….
    خیلی خوب بود، با اینکه این پارتی که گذاشتی خیلی کمه ولی منکه عاشق قلمت شدم…
    دمت گرم دختر، داری تلف میشی اینجا… !!

      1. چه مهربان و دوست داشتنی هستین شما جناب ادمین 😉😊
        .
        .
        ادمین فقط یه چیزی
        مثل هانا نشه که خودشو تلف کرد و جوابشو ندادی 😐😐

      2. ادمین من قبلا خیلی دوست داشتم….
        .
        .
        .
        الان خیلیییییییییییی بیشتر دوست دارم!…
        داداش گوگولی مگولی من!
        بچگیات ازین موطلایی تپلای لپ صورتی بودی نه؟!

        1. چششششمم روشن ایلین خانم
          افرین
          مرحبا
          به من نمیگی دوست دارم بعد میری به پسرای مردم میگی گوگولی 😑😑
          اگه من تورو سوپرایز کردم یاسی نیستم
          برو
          برو دیگه اسمم نیار

          1. یاسی جوونم…
            چت رومو که خوندی برات توضیح دادم!…
            ولی داداش قادر داداش واقعیمه، نگران نباش!
            برام تولد بگیر دیگهههههههههههههههههه….
            یاااسییییییی….

      1. قشنگ بود عزیزم ادامه بده مشخصاً برنامه خوبی براش داری منم گاهی مینویسم و میدونم برای اینکه آدم بخواد چند سطر بنویسه چقدر باید وقت بذاره…حتماً ادامه بده

        1. ممنون عزیزم آره واقعا من که این چند روز خنگ شدم واقعا
          اما به هر حال سعی کن این نوشتنت رو کنار نداری ایشا… موفق باشی دلارا جان

  21. سلام آماده این ؟ بریم برای پارت اول
    آفرودیت و شیطان
    به قلم : کیمیا
    میکروفون را به دهانش نزدیک تر کرد و جمله ی آخر را با سبک صدایش ، گرفته و خش دار زمزمه کرد :
    And I guess you never realize how permanently damaging that is
    ( و من حدس می زنم تو هیچ وقت نمی فهمی این چه آسیب همیشگیه )
    صدای هورا و جیغ و دست تماشاچیان بیشتر دخترک را وحشت زده کرد … دست هایی که ممتد بهم دیگر می خوردند
    در گوش دخترک سوت می کشید . با چهره ای که خستگی اش را زیر ماسک هیجان زده اش پنهان کرده بود به موج عظیم طرفدارانش زل زد . همیشه همینطور بود بعد خواندن این قطعه خاطرات ظالمانه از گوشه و کنار مغز پر مشغله اش بیرون می آمدند و بی رحمانه خودنمایی می کردند . گویی قصد داشتند با این کار. حس مزاحم عذاب وجدان دخترک
    بیچاره را تحریک کنند . آرام زمزمه کرد : ممنون ، شب خوبی داشته باشید …
    صدای آفرودیت گفتن های طرفدارانش بر عکس همیشه دیگر به آفرودیت ذوقی را القا نمی کرد … حس می کرد
    انرژی اش تحلیل رفته است . به پشت صحنه برگشت . بچه هایی که در پشت صحنه بودند شروع به دست زدن برای آفرودیتی کردند که دیگر قلبی نداشت که از این تشویق ها ذوقی کند .
    لبخند کم جانی ضمیمه ی چهره ی خسته اش کرد . چشم های کهربایی اش دیگر تحمل جنگ و جدل با اشک هایی که سرکشانه می خواستند به زمین فرود بیایند را نداشتند ، چشم هایش داشتند خود را تسلیم آن اشک های سمج می کردند . بس است …
    مدل برنامه اش ارس با لبخند تحسین آمیز نگاهی سراسر از غرور به آفرودیت انداخت و خطاب به او و بچه ها گفت : به این میگن اجرا عالی بود دیت اگه یکم دیگه تلاش کنی طرفدارات به حد امینم می رسه ! آفرین دختر …
    آفرودیت چشم های غرق در خون کهربایی اش را که فعلا در برابر اشک ها پیروز شده بودند را کوتاه باز و بسته کرد .
    مارگارت گریمورش به همراه چشمکی خندید و گفت: گریمت عالی بود دیت مگه نه ؟ سبک و راحت همونطور که دوست داری !
    بچه ها خنده ای کوتاه کردند و خود او هم با چشمکی ( که می ترسید اشکش فرو بریزد ) گفت : یه مارگارت بیشتر نداریم که !
    بچه ها چطوره ؟ اگه خوشتون اومد پارت دو رو بذارم نظراتتون رو هم برام بنویسید

    1. دکاروس عالللیی بود من که دوست داشتم ولی انگار تو هم میخوای مثل بقیه نویسنده ها ما رو حرص بدی نه ؟؟؟
      بابا خسیس بازی در نیار یکم بیشتر میزاشتی دیگه 🤐
      ی
      کیمیا جونم یه جوری به ادمین برسونش بزارش تو سایت
      فقط یه چیزی 🙁
      ما چطور این اسم ها رو تا اخر رمان یادمون بمونه ، شاهرخ یادمون میرفت چه برسه به ایت آفرودیت 😊

      1. خخخ نه بابا من زود زود پارت میدم ممنون از اینکه خوندیش تو ادامه رمان اسما برات قابل درک میشه همیشه اولای رمان رو با آخر رمان مقایسه می کنن باز هم ممنون ازت تو لطف داری

      2. کیمیاغوغاکردی گلم خیلی خوبههههههه ادامه بده هرچیم شدمن طرفدارپروپاقرصتم یه عالمه بوس وماچ وتف 😚😚😚😚😚😚😚😚😚😚😚😚😚

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان

بستن