رمان بامداد خمار

رمان بامداد خمار پارت ۲

کم کم روز خواستگاری نزدیک می شد. پنجدری را آماده کرده بودند. همه جا گل و لاله و شیرینی. بیرونی و اندرونی جارو و آب پاشی شد. مادرم هفت قلم خود را آراسته بود با سر و وضع مرتب. کفش قندره. سرا پا غرق طلا و جواهر. عطر زده و آماده. چه برو و بیایی بود. همه به من می رسیدند می خندیدند. قربان صدقه ام می رفتند. خانوم کوچیک، خانم کوچیک می گفتند. وقتی پدرم بعد از ناهار کنار مادرم نشست و چای می خواست به من گفت:
– محبوب جان، یکی از آن باقلواهات را می دهی من بخورم؟
و لبخند زد. همیشه پدرم مرا محبوبه یا محبوب صدا می کرد. کمتر جان به کار می برد. ظرف باقلوا کمی دورتر روی زمین بود. باقلوایت یعنی باقلوای عروسیت. این نشانۀ آن بود که پدرم از این داماد راضی و خرسند است. دودستی ظرف را پیش رویش گرفتم. بافلوا را برداشت و آهسته چند بار به شانه ام کوبید. پدرم مرد ملایم و خوش خلقی بود.
یک ساعت به غروب در زدند و آمدند. با کالسکۀ داماد که می خواستند به رخ بکشند. درشکۀ روسی با دو چراغ کریستال آیینه دارِ شمع سوزِ بادگیر. رنگ درشکه مشکی برّاق بود. چرخ هایش قرمز. تشک شبرو با فنرهای نرم. دو اسب یک قد و یک رنگ و یک اندازه. هر دو جوان. سورچی با سبیل تاب داده که با وجود آن که بهار بود و هوا رو به گرما می رفت، باز کلاه پوستی بر سر نهاده بود و به همان اندازۀ درشکه تر و تمیز و برّاق می نمود. صاف در صندلی خود نشسته بود و به روبرو نگاه می کرد. انگار می خواست ابهت منظره را بیشتر نمایان کند.
من و خواهرم توی اتاق گوشواره پنهان شده بودیم. خجسته نخودی می خندید و من فحشش می دادم. مرتب می گفتم خفه شود. آبروریزی نکند. ولی مگر حریفش بودم؟ آنها در اتاق کناری چادر از سر برداشته و وارد پنجدری شدند. من از سوراخ کنار شیشه رنگی که کمی شکسته بود می دیدم. مادر داماد چاق، مسن، متکبّر، سرا پا غرق در جواهر بود ولی از آن شاهزاده خانم های آداب دان و خوش برخورد بود. به دنبالش دخترش – خواهر داماد – و عروسش که زن برادر بزرگر داماد بود مثل جوجه اردک دنبال مادر راه می رفتند. بعد هم دایۀ سیاهپوست داماد می آمد. با قد بلند و رشید. از آن سیاه های خوشگل و خوش بر و رو. متکبّرتر از مادر داماد. انگار که داماد واقعاً پسر او بود. مرتّب پسرم پسرم می کرد. او هم دست بند طلا داشت و چارقدش را در زیر گلو با سنجاق طلا محکم کرده بود. با مادرم خوش و بش کردند و نشستند.تعارف های مرسوم رد و بدل شد. خیلی خوش آمدید؛ قربان قدمتان؛ صفا آوردید؛ افتخار می کنیم اجازه دادید خدمت برسیم؛ منت گذاشتید؛ غلام شماست؛ کنیز شماست؛ کوچک شماست. بعد مادر داماد پرسید:
– خوب، عروس خانم کجا تشریف دارند؟ اجازه می دهید زیارتشان کنیم؟
مادرم گفت:
– اختیار دارید خانم، اجازۀ ما هم دست شماست. الان خدمت می رسد.
مادرم از اتاق بیرون آمد و به صدای نسبتاً لند و تشریفاتی به طوری که آن ها که توی اتاق بودند نیز بشنوند گفت:
– محبوب جان، بیا خدمت شازده خانم عرض ادب کن.
بعد دوان دوان ولی بی سر و صدا وارد اتاقی شد که ما در آن بودیم و آهسته گفت:
– شانس آوردی محبوبه، بدو چای را بردار و بیاور. توی سینی نریزی ها! داغ باشد ها!
مادرم وارد اتاق شد و من دو دقیقه پس از او سینی نقرۀ چای را که دایه چانم آماده کرده بود با دستی لرزان گرفتم و پای به درون نهادم. به محض آن که وارد اتاق پنجدری با آن شکوه و جلال شدم، فوراً فهمیدم که خیال مرد نجّار که در سرم بود چه خیال خام و عبثی است. انگار فاصلۀ بین خودم و او را با چشم می دیدم. من؟ منی که به این زندگی و این تشریفات و این شوهرها تعلق داشتم! من کجا و او کجا؟ انگار موجی بزرگ مرا از روٌیا جدا کرد و به دنیای واقعیت کشاند. گفتم:
– سلام.
شاهزاده خانم گفت:
– به به، سلام به روی ماهت. چه دختر مقبولی دارید خانم. ماشاالله، هزار ماشاالله.
مادرم جواب داد:
– دست شما را می بوسد.
که من اصلاً دلم نمی حواست ببوسم. چای را با نهایت دقّت جلوی مهمان ها گرفتم. به ترتیب اهمیت. اوّل جلوی مادر داماد که غبغب انداخته و بالای اتاق نشسته بود. بعد جلوی خواهر داماد که یا از عروسشان بزرگتر بود یا زشتی بیش از حدّش این طور نشانش می داد. بعد جلوی عروس بزرگ که بسیار زیبا، متین و با شخصت بود و آخر سر جلوی دایه سیاه که بلافاصله احساس کردم دوستش دارم. او هم در حالی که با لبخند چای بر می داشت گفت:
– ماشاالله، پیر بشوی دخترم. چای دختر پز است؟
باید به این شوخی لبخند می زدم تا ببیند دندان هایم ردیف و مرتّب است.
– به به، چه دندان هایی، مثل مروارید هستند.
دایۀ خودم دم در اتاق دست به سینه ایستاده بود. برگشتم تا با سینی چای بیرون بروم. مادر داماد به صدای بلند گفت:
– کجا محبوبه خانم؟ تشریف داشته باشید چند دقیقه خدمتتان باشیم.
سینی را به دایه جانم دادم که از اتاق بیرون برد. مطیعانه برگشتم. دایۀ سیاهپوست آغوش گشود:
– بیا دختر جان ببوسمت. من ارزوی همچو روزی را برای پسرم داشتم.
زیر بغل مرا گرفت و هر دو گونه ام را محکم بوسید و رطوبت دهان خود را بر آن باقی گذاشت. می دانستم می خواهد ببیند زیر بغلم عرق نکرده؟ دهانم بو نمی دهد؟ آزمایش ها همه نتیجۀ خوب و مثبت داشتند. آخر مادرم آن قدر به من عطر زده بود که آن بیچاره هم مطمئناً تا شب مثل من سر درد داشت. نشستم. دستم را روی دامنم گذاشتم و سرم را پایین انداختم و با صدای نرم و ملایم، با بله و نخیر، به سوٌالات پاسخ دادم. چه دختر سر به زیری؟! مادرم گفت:
– باقلوا میل بفرمایید. محبوب جان خودش پخته.
تمام هنر من در باقلوا پختن بردن دایه به انبار، باز کردن قفل در حلب قند و شکر و تحول پسته و بادام به او در آخر هم بریدن باقلوا در سینی و ریختن شیرۀ شکر روی آن بود.
چشم های خواهر شوهر سرا پای مرا در نوردید:
– به به، چه باقلوایی! توی دهان بگذاری آب می شود.
جاری آینده برای این که مبادا بگویند حسود است گفت:
– معلوم است که از هر پنجۀ محبوبه خانم هنر می بارد. هم خوشگل هستند و هم هنرمند.
سرم را بلند کردم و او را نگاه کردم. الحق که زیبا بود. چشمان مخمور سیاه، ابروهای پهن پیوسته، بینی قلمی، لب های گوشتالود و پوستی بسیار لطیف و سفید. نزهت که کنار مادرم نشسته بود با نکته سنجی گفت:
– خوب معلوم است. خانم بزرگ خوش سلیقه هستند. عروس ها را دست چین می کنند.
و عروس خوشگل با ناز لبخندی شیرین زد و سرخ شد. زیر چشمی به خواستگارهایم نگاه می کردم. به خودم می گفتم آیا این خانم ای محترم متشخص، با همه دنگ و فنشان به خیالشان هم می رسد که من آرزو دارم همسر شاگرد نجّار محلّه باشم. که دلم می خواهد به همۀ این زندگی با تمام خدم و حشم و قر و فر آن پشت پا بزنم؟ دلم می خواهد این خانم های آراستۀ محترم را که غرق عطر و جواهر هستند کنار بزنم و دوان دوان به آستانۀ ان نجّاری کوچک و تاریک و محقّر که از دودۀ چراغ سیاه است بروم و مثل سگ پاسبان کنار پاشنۀ در آن بخوابم؟ فقط بخوابم و او را تماشا کنم که چوب ها را ارّه می کند و موهای خوش حالتش آزاد و رها روی پیشانی افتاده و تاب می خورد. که فقط عطر چوب را به مشام بکشم؟ خدا می داند که آن دکّان کوچک برای من چه قصری بود. وی چوب چه عطری بود و تمام مغازه چه غرفه ای بهشتی.
خانم بزرگ – شازده خانم – از پسر خود شروع به تعریف کرد. مادرم گفت:
– محبوب جان، باز هم چای بیاور.
یعنی دیگر بس است. از اتاق بیرون برو تا نگویند دختر سبک بود، شوهری بود، سرتق نشسته بود و از اوّل تا آخر گوش می داد و قند توی دلش آب می شد.
داشتم از کنار صندلی مادر داماد رد می شدم که دستم را گرفت:
– نه جانم. کجا؟ بنشین همین جا پهلوی خودم. حیف این دست های لطیف نیست که کار بکند؟ آهان، روی همین صندلی بنشین. بازک الله. دایه خانمت زحمت چای آوردن را می کشد.
نخیر، بدجوری مرا پسندیده بودند. مادرم در حالی که از خوشحالی روی پا بند نبود گفت:
– وای خانم جان، چای آوردن هم کار شد؟ دست که با چای آوردن خراب نمی شود! این حرف ها را جلوی رویش نزنید، لوس می شود و بعد از این باید گذاشتش طاقچه بالا.
و خندید. مادرم اطوار و رفتار جذّاب و تو دل برویی داشت. نمی دانم چه طور بود که با هر که حرف می زد دلش را می برد. تظاهر نمی کرد. این طرز رفتار در خمیره اش بود. خودش همیشه می گفت:
– والله من دل همه را توانستم نرم کنم اِلا دل کشور خانم را.
عمه ام را می گفت. شاهزاده خانم گفت:
– باید هم بگذاریدش طاقچه بالا. جای همه عروس های من آن بالا بالاهاست.
نزهت خندید و رو به زن جوان و زیبا کرد و گفت:
– پس خوش به حال شما.
عروس خانم قری به سر و گردن داد و لبخند تلخی زد. نه هان گفت و نه نه. یعنی «تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.» یعنی شاهزاده خانم از آن مادر شوهرها هستند!
شاهزاده خانم مثل کسی که بخواهد اتمام حجّت کند گفت:
– بله خانم، اون خدا بیامرز هم پیش چشم من خیلی عزیز بود. الان هم به خدا دخترش سوگلی منست. یار و مونس من شده، همین یک الف بچه. مبادا محبوبه جان ناراحت شود ها! رعنا جان را من خودم بزرگ می کنم. پهلوی خودم. روی تخم چشمم.
می دانستیم که داماد زن داشته و بچه دارد. ناف دختر عمویش را از بچگی به نام او بریده بودند. یکی دو سال پیش هنگام زایمان مادر سر زا رفته بود و بچه زنده مانده بود. البتّه در آن زمان این حرف ها چندان مهّم نبود. مخصوصاً وقتی خواستگار آدم جوانی با این همه آلاف و اولوف بود که فقط انگشتر انگشت کوچک مادرش به قدر یک تخم کفتر بود. دامادی که شاهزاده بود. فرنگ رفته بود. همه چیز تمام بود.
مادر داماد گفت:
– وای خانم، این بچه آن قدر شیرین است که نگو. من که حتی طاقت دیدن اخمش را هم ندارم. چه رسد به این که اشک به چشمش بنشیند.
داشت گوش مرا پر می کرد. دده خانم قلیان آورد. شیرینی و شربت گرداند و خانم بزرگ از خودش گفت و از پسرش تعریف کرد که چه قدر متجدد است. ه قدر خوش صحبت است – که اگر به مادرش رفته بود جای تعجّب هم نداشت- از قد و بالا و شکل و شمایل او گفت – که امیدوار بودم به خواهرش نرفته باشد! – و با این همه تازه به قول خودش نمی خواست تعریف او را کرده باشد. موقع رفتن فرا رسید و من نفسی به راحت کشیدم. همه با نهایت ادب تا دم در آن ها را مشایعت کردیم. خودش، دخترش و عروسش مرتب می گفتند:
– خودمان راه را بلد هستیم. قربان قدمتان، زحمت نکشید. تشریف نیاورید. روی من سیاه.
در آخرین لحظه خانم بزرگ برگشت و روی مرا بوسید و باز خطاب به مادرم گفت:
– دخترتان خیلی مقبول است ها! چشمانش سگ دارد. شما راستی راستی گوهر شکم هستید.
مادرم خندید:
– چشمتان قشنگ است خانم. سایه تان کم نشود. صفا آوردید. مرحمت عالی زیاد.
نزهت از پشت لباسم را کشید. یعنی من باید به داخل ساختمان بر می گشتم. در اتاق گوشواره جشنی به پا بود. مادرم ذوق زده بود. دایه جانم بشکن می زد. نزهت مرتب می گفت:
– انگشترهایش را دیدید خانم جان؟ دیدی عروسش چه سینه ریزی انداخته بود؟
دایه جانم می گفت:
– جانم، آخر این ها اصل و نسب دارند، خانواده دار هستند. دایۀ داماد خودش یک پا خانم بود.
مادرم برای اینکه دل او را به دست آورده باشد و در شادی خود بیشتر سهیمش کرده باشد گفت:
– دایۀ عروس هم همچین دست کمی از او نداشت.
نیش دایه باز شد:
– وای خانوم جون، شما با این زبانت مار را از سوراخ می کشی بیرون! تازه درشکه شان را ندیدید! قدرتی خدا یک ذرّه گرد بهش نبود … اوا محبوب جان! ننه، پس چرا تو این جور بق کردی نشستی؟
– برای اینکه من نمی خوام زن درشکۀ شازده خانم بشوم.
مادرم گفت:
– خوب، غصه نداره مادر جون. حالا که زن درشکه اش نمی شوی، زن پسرش بشو.
مادرم، نزهت و دایه هر سه از خنده ریسه رفتند. با غیظ از جا بلند شدم. پشت پنجره رفتم و دست را به سینه زدم و به حیاط شسته رفتۀ بهاری خیره شدم. مادرم خنده اش را قطع کرد و پرسید:
– وا؟ چرا همچین می کنی دختر؟ مگر چه شده؟ حرف بدی زده اند؟
با خشم گفتم:
– نخیر، حرف بدی نزدند. فقط خانم بزرگ مرتب از عروس مرحومش و نوۀ گیس گلابتونشان داد سخن می دادند.
دست راستم را در هوا چرخاندم و قری به سر و گردنم دادم:
– نوه ام این طور، عروسم آن طور. ناسلامتی آمده بودند خواستگاری. ولی فقط ذکر خیر عروس مرحوم بود.
نزهت گفت:
– بابا، چرا این قدر بی انصافی می کنی! مگر این همه قربان صدقۀ تو نرفت؟
مادرم که کمی سست شده بود گفت:
– خوب، از جقّ نگذریم، محبوبه این را درست می گوید. من هم زیاد خوشم نیامد. انگار می خواست از اوّل گربه را دم **** بکشد و جای بچه را محکم کند. درست است که دختره پیش مادربزرگش زندگی می کند ولی بلاخره بچۀ آن باباست.
با حرص پرسیدم:
– حالا شما ذوق کرده اید که پسر کور و کچل شازده خانم آمده مرا بگیرد؟ آن هم با یک دسته هاونگ که …
دایه خانم میان کلامم پرید:
– به، به، محبوبه خانم … حالا دیگر به پسر عطاالدوله می گوید کور و کچل! … اگر دیده بودیش این حرف را نمی زدی. حالا این جا این حرف را زدی ولی جای دیگر نگو که به ریشت می خندند …
رویم که نمی شد به مادرم عتاب و خطاب کنم، پس رو به خواهر بزرکترم کردم و گفتم:
– آبجی، بی خود برای من از این تکّه ها نگیرید ها! من زن این بابا بشو نیستم.
چنان محکم این حرف را زدم که خودم هم یکّه خوردم. خواهرم لب هایش را جمع کرد و گفت:
– وا! … اصلاً به من چه؟ زن ااو بشوی یا نشوی چه تاجی به سر من می زنند؟
دایه رولندکنان از اتاق بیرون رفت تا به کمک دده خانم اتاق تالار را مرتب کند. مادرم به ملایمت پرسید:
– چرا محبوبه جان؟ نکند داری ناز می کنی؟
– نه خانم جان، چه نازی دارم بکنم؟ ولی آخر من که او را ندیده ام. اصلاً نمی دانم چه شکل و شمایلی دارد. همین طور ندیده و نشناخته زنش بشوم؟ آن هم با یک بچه؟
– شناختنش که به تو مربوط نیست. آقا جانت باید بشناسد که می شناسد. بچه هم دارد داشته باشد. به تو کاری ندارد. در خانۀ مادر بزرگش بزرگ می شود. خود شازده خانم هم که بیچاره مرتب می گفت. الحمدالله ندار هم نیستند که سر بار تو باشد، یا بخواهند چیزی از تو کم و کسر بگذارند. می ماند دیدن او.
مادرم کمی فکر کرد و گفت:
– خوب، دیدن ندارد. مرد است دیگر. همۀ مردها یک جور هستند.
نزهت غش غش خندید:
– وای! خانم جان شما هم عجب حرف ها می زنید ها! همۀ مردها یک جور هستند؟ پس مثلاً محبوبه اگر حاج علی را ببیند یعنی پسر شازده را دیده؟
این دفعه من هم به خنده افتادم. حاج علی پیر و نیمه کر ما، با پشت تا شده و چشمانی که از فرط فوت کردن هیزم های زیر دیگ همیشه سرخ بود، با آن ته ریش سفید و سیاه و لبهای کت و کلفت و گوش های بزرگ و موهای کم پشت زبری که انگار مانند میخ در سرش راست ایستاده بود، الحق نمونۀ خوبی برای یک مرد کامل می توانست باشد.
نزهت پرسید:
– که سرکار خانم می خواهند یک نظر او را ببینند؟
– بله، پس چی؟ نباید ببینم دارم زن کی می شوم؟
نزهت پرسید:
– اگر او را دیدی، قال تمام است؟
مادرم چنگ به گونه اش زد:
– وای نزهت، خدا مرگم بدهد، داری چه می گویی؟
نزهت بی توجّه به مادر ادامه داد:
– گفتم اگر او را دیدی قال تمام است؟ دیگر مرافعه داریم؟
– نخیر، اگر پسندیدم قال تمام است. لابد اگر نپسندم تازه اوّل قال و مقال و مرافعه با شما و آقا جان است.
نزهت با قهر گفت:
– نخواستی که نخواه. چه قال و مقالی؟ پایت که به چوب نیست. تو باید زندگی کنی. حالا من فکری می کنم و بعد خبر می دهم.
******
دو روز بعد لِنگِ ظهر از خواب بیدار شدم. ناشتایی خوردم. اصلاً نجّار سرِ گُذر در فکرم نبود. انگار از صرافتش افتاده بودم. مادرم صدایم کرد:
– بیا محبوب جان میز بچینم.
آن شب پدرم مهمان داشت. میز چیدن، گل آرایی و تزیینات اتاق پذیرایی از کارهای معدودی بود که من باید انجام می دادم و این کار را به خوبی از مادرم فرا گرفته بودم. مادرم خود زیر نظر یک معلّم فرنگی این کارها را فرا گرفته بود. خانۀ ما از معدود خانه هایی بود که این اصول در آن نهایت دقّت و ظرافت رعایت می شد. مادرم که به خوش سلیقگی و خانه داری شهرت داشت، در حالی که داشت بشقاب های چینی خوش نقش و نگار را روی میز می چید – کارد و قاشق و چنگالهای نقره در دست من بود – بی مقدمه گفت:
– پنجشنبه شب باید بروی منزل نزهت.
– برای چه؟
– – به، ساعت خواب! برای چه؟ برای این که نصیر خان بیچاره یک مهمانی مردانه ترتیب داده و پسر آقای عطاالدوله را هم دعوت کرده تا جنابعالی داماد را ببینید!
نصیر خان شوهر خواهرم نزهت بود. به مادرم زل زدم و گفتم:
– اوّل ببینید مادر و خواهر او مرا پسندیده اند، بعد قول و قرار بگذارید. خانۀ عروس بزن بکوب است خانۀ داماد هیچ خبری نیست.
– پسندیدنش که پسندیده اند. پیغام فرستاده اند و جواب خواسته اند. پدرت هم گفته اجازه بفرمایید کمی فکر کنیم. باید با خود دختر صحبت بشود. آن بیچاره ها هم قبول کرده اند. خیلی هم از روشنفکری پدرت خوششان آمده.
وحشتزده پرسیدم:
– من هم پنجشنبه باید توی اتاف بروم؟
– نه جانم، مگر بچه هستی؟ تو و نزهت از پشت در تماشا می کنید. دیگر تو رفتن که ندارد. مهمانی زنانه که نیست.
بدون هیچ کلامی مشغول چیدن میز شدم. چند دقیقه ای گذشت. مادرم گفت:
– محبوب جان، نمی خوای یک سری به خانۀ آبجی نزهت بزنی؟
– برای چی؟ باز هم کاری با من دارد؟
– نه جانم، کاری با تو ندارد. ولی به نظر من از تو رنجیده. برو از دلش بیرون بیاور.
– از من؟ چرا؟
– آن روز خواستگاری بدجوری با او تندی کردی. وقتی می رفت گفت محبوبه اصلاً بزرگ و کوچک سرش نمی شود.
شرمنده خندیدم و گفتم:
– وای، چه دل نازک! خوب خانم جان، همان پجشنبه که به خانه شان می روم، از دلش در می آورم.
– نه، باید همین امروز بروی. اگر پنجشنبه بروی می گوید برای خواستگارش آمده نه برای من.
با بی حوصلگی گفتم:
– خیلی خوب. امروز می روم. بعد ناهار.
یکی دو ساعت از ظهر گذشته بود. چادر و چاقچور کردم. پیچه زدم در اتاق مادرم رفتم و گفتم:
– خانم جان من بروم؟
– این وقت روز؟ حالا که همه خواب هستند. یک چرت بخواب بعد برو.
– نه خانوم جان. زود می روم که شب برگردم. وگرنه نگهم می دارند. هزار کار دارم.
– ولی آخر آقا جانت رفته بیرون. با درشکه رفته. تا یکی دو ساعت دیگر بر نمی گردد.
– درشکه می خواهم چه کنم؟ هوای به این خوبی! راهی که نیست، پیاده می روم.
– پس تنها نرو. دایه را با خودت ببر.
– وای وای … خانم جان، دایه خانم خیلی فس فس می کند. تا غروب طول می کشد تا برسیم. الان که کسی توی کوچه نیست. تنها می روم.
مادرم خسته از حاملگی، گیج خواب و بی خیال گفت:
– برگشتن چه می کنی؟ یک وقت به تاریکی می خوری.
– خوب با کالسۀ آبجی بر می گردم. اگر هم نبود با یکی از آدم هایش می آیم.
مادرم بی حال گفت:
– نمی دانم والله. هر کار دلت می خواهد بکن. فقط خدا کند اقا جانت نفهمد.
دراز کشید و خوابش برد. از خانه بیرون امدم. آفتاب بهار گرم و مطبوع بود. کوچه خلوت بود. پرنده پر نمی زد. می دانستم زیر بازرچه همۀ دکانها کار را تعطیل کرده اند. تا یکی دو ساعت دیگر هم بسته خواهند بود. ده قدم به دکان نجباری مانده بود. کافی بود بپیچم و دکان را ببینم. در اوّل بازارچه. ولی صدای رنده نمی آمد. ناگهان تمام شوقی که برای دیدن خواهرم داشتم از بین رفت. دلم می خواست او را می دیدم که روی چوب ها خم شده و به کار مشغول است. ولی همه جا ساکت بود. از پیچ کوچه پیچیدم. دو قدم جلوتر که رفتم، یکّه خوردم.
– سلام کوچولو.
از روی مشتی الوار که در عقب مغازه چیده بودند پایین پرید. با همان شلوار دبیت مشکی و پیراهن سفید بلند که تا زانویش می رسید. آستینها را تا آرنج بالا زده و تکمۀ یقه اش باز بود. بلافاصله یاد این شعر افتادم: کس پیرهن ندوخت که آخر قبا نکرد.
سه قدم بلند برداشت و به وسط مغازه رسید. آن جا، به میز چوبی که وسایل کارش روی آن بود تکیه کرد و ایستاد. همان جا که تخته ها را رنده می کرد، الوارها را ارّه می کرد. همان جا که کارهایی را انجام می داد که من نمی دانستم چیست. فقط می دانستم اسمش نجّاری است.
موهایش که از جلو حلقه حلقه روی پیشانی غلتیده بود، از پشت تا زیر گوشش می رسید. انگار از دراویش بود. تا آرنج دستش نمایان بود. رگهای برجستۀ آبی از زیر پوست تیره بر امتداد عضلات سخت و کشیده اش می دوید. دوباره گفت:
– سلام عرض کردیم ها!
بی اخیار به دو طرف خود نگاه کردم. هیچ کس نبود.
– علیک سلام. شما ظهرها تعطیل نمی کنید؟
– وقتی منتر باشم نه.
– مگر منتظر بودید؟
– بله.
– منتظر کی؟
– منتظر شما.
باز قلبم فرو ریخت. باز دل در سینه ام به تقلّا افتاد. خدا را شکر که پیچه داشتم و او صورت مرا که شلّۀ گلی شده بود نمی دید. به خودم می گفتم همین را می خواستی؟ از اوّل جواب سوٌالت را می دانستی و باز پرسیدی؟ نمی فهمی چه قدر از حدّ خودش ***** کرده؟ پس کی می خواهی تو دهانش بزنی؟ با این همه باز با صدای آهسته پرسیدم:
– کاری با من داشتید؟
– مگر شما نبودید که قاب می خواستید؟ خوب، برایتان ساخته ام دیگر.
از روی میز یک قاب کوچک برداشت و به طرف من دراز کرد. خوب، الحمدالله. پس نیّت بدی نداشته. بی مقصود سلام کرده. به دنبال کار و کاسبی بود. قلبم آرام تر شد. با این همه از فردا باید چادرم را عوض کنم. انگار چادرم را نشان کرده.مرا از روی چادرم می شناسد. از روی چادر تافتۀ مشکی حاشیه دوزی شده ام. گفتم:
– ولی من که اندازه نداده بودم.
– خوب، شما یک چیزی خواستید، ما هم یک چیزی ساختیم دیگر. اگر باب طبع نیست، بیندازید زیر پایتان خردش کنید. یکی دیگر می سازم. بیشتر از یک هفته است که ظهرها این جا منتظر می نشینم.
دو قدم دیگر برداشت و قاب را به سویم دراز کرد. گرفتم. نمی خواستم دستم به دستش بخورد ولی خورد. شست و انگشت اشاره اش هنگام سپردن قاب به دست من به پشت دستم کشیده شد. زبر و خشن و به نظر من مردانه بود. از حرکت او بوی چوب در اطراف پراکنده می شد و من تا آن زمان نمی دانستم چوب چه بوی خوشی دارد. تراشه های چوب زیر پایش صدا می کرد. مانند برگهای درختان پاییز. وای، مگر می شد. بوی چوب این همه مستی آفرین باشد؟! کسی در کوچه نبود. تازه اگر هم بود چه باک؟ داشتم قاب می خریدم برای خواهرم. برای آشتی کنان با خواهرم. قاب را زیر چادر نبردم. بگذار رهگذران آن را ببینند. بزرگتر از ده سانت در بیست سانت نبود. اختیار زبانم از دستم در رفته بود. گفتم:
– شما که ظهرها خانه نمی روید زنتان ناراحت نمی شود؟
– من زن ندارم.
– کسی را هم نشان کرده ندارید؟
– چرا.
باز دلم فرو ریخت. حالا راضی شدی دختر؟ این مرد دارد زن می گیرد و آن وقت تو، دختر بصیر الملک، این طور خودت را سکّه یک پول کرده ای. باز زبان بی اختیارم گفت:
– خوب به سلامتی، کی هست؟
توی دلم به خودم گفتم آخر به تو چه دختر. دختر فلان الدوله، به تو چه مربوط که نامزد شاگرد نجّار محله کی هست؟ گفت:
– نوۀ خالۀ مادرم.
ناگهان دلم برایش سوخت. این جمله را با لحنی مظلوم و افتاده بیان کرده بود. انگار تسلیم به حدّ خود بود. به آنچه مقدّر شده بود. گفتم:
– مبارک است انشاالله. پس همین روزها شیرینی هم می خوریم.
سرش را پایین انداخت. موهای وحشی اش باز روی پیشانی لغزید. دوباره سر بلند کرد:
– برای مادرم مبارک است، من که نمی خواهم. الهی حلوایم را بخورید.
خندیدم:
– خدا نکند.
ساکت شد. بس است دیگر. چه قدر این پا و آن پا کنم. پرسیدم:
– چه قدر تقدیم کنم؟
– بابت چه؟
– بابت قاب.
با غروری زخم خورده به طوری که جای بحثی باقی نمی گذاشت گفت:
– ما آن قدر هم نالوطی نیستیم.
– آخه …
– آخه ندارد. ناسلامتی ما کاسب محل هستیم.
دو قطعۀ کوچک چوب از روی میز برداشت و گفت:
– دو تا تکّه چوب این قدری هم قابلی دارد که شما حرف پولش را می زنید؟ یادگار ما باشد. قبولش کنید.
گفتم:
– اختیار دارید. صاحبش قابل است. دست شما درد نکند.
بی اراده دستم بالا رفت و پیچه را بالا زدم و به چشمهایش خیره شدم. ساکت و مبهوت، مثل مجسمه ایستاد تا بنا گوش سرخ شده و زیر لب گفت:
– بنازم قلم نقاش طبیعت را!
نه این که بخواهد آهسته صحبت کند، نه. بیش از این صدا از گلویش بیرون نمی آمد. برگشتم. بی خداحافظی، و ین بار ندویدم. بلکه آرام آرام، با قدمهای متین و آهسته دور شدم. هوای بهار بیداد می کرد. می دانستم نگاهم می کند. تیر نگاهش را احساس می کردم و می رفتم. آهسته می رفتم. می رفتم و در دل به خودم ناسزا می گفتم. هذیان می گفتم. خدا مرگت بدهد الهی دختر. ای خاک بر آن سر نادان و احمقت … وای که چه قدر بوی چوب رنده شده خوب بود و نمی دانستم … الهی داغت به دل همه بماند دختر. ببین چه طوری آبروریزی می کنی!!… آخر چه چیز این شاگرد نجّار این همه خواستنی از آب در امده؟ قد و بالای تنومندش؟ یا آن ساعد زمخت که از استین چلوار بیرون آمده بود؟ ای کاش بمیری. کاش که می مردم و راحت می شدم. کاش می مرد و راحت می شدم … کی بمیرد؟ کی باید بمیرد تا من راحت بشوم؟ تا خلاص بشوم؟ اگر تا دیشب نمی دانستم، حالا دیگر خوب می دانم. الهی پسر عطاالدوله بمیرد تا من خلاص شوم.
• «بله، این قدر خام بودم. این قدر بچه بودم. و این قدر شوریده بودم که نگو. این که می بینی همان قاب است.»
• عمه جان قاب را از میان خرت و پرت های درون جعبه برداشت و به دست سودابه داد. کهنه و تیره بود. از بوسه های عمه جان، از اشکهای عمه جان، از گذر زمان. ولی انگار طلسم عشقی که در آن بود هنوز هم می توانست انگشتان سودابه را بسوزاند، یا با خیره شدن به گوشه ها و زوایای آن، چهره جوان و عاشق نجّار را با موهای آشفتۀ و لولی وش در آن ببیند.
پنجشنبه در خانۀ نزهت برو بیا بود. غروب آن روز نصیر خان چند نفری از دوستان خود را دعوت کرده بود. مهمانی مردانه بود و نزهت می خواست سنگ تمام بگذارد. انگار که می خواست شکوه و جلال داماد فعلی را به رخ داماد آتی بکشد. باید پشت در پنهان می شدیم و از درز در او را می دیدیم. شمشیرم را از رو بسته بودم تا ایرادی از او بگیرم و پیراهن عثمان کنم.
خیلی وقت ها پیش می آمد که خواستگار دختری پیر از آب در بیاید. از بد شانسی من این یکی پر نبد. می دانستم خیلی سن داشته باشد، بیست و هشت یا بیست و نه سال است. پس حتماً چاق است، یا کچل. الهی کچل باشد. یا لوس و ننر. عزیز کردۀ بی جهت که احتمال این آخری از همه بیشتر بود. شاید بد ادا و بی ادب باشد. شاید به خاطر پسر عطاالدوله بدون به خاطر مادر شاهزاده داشتن نه درسی خوانده و نه هنری داشته باشد. الهی از هر ده تا حرفی که می زند نه حرفش چرت و پرت باشد. می دانستم هر یک از این ها را که بهانه کنم آقا جنم ی برو برگرد قبل می کند. به خصوص که بیوه مرد هم هست و یک بچه دارد. آخر آقا جانم مرد فهمیده ای بود. دختر برایش جنس پنجل نبود که بخواهد آبش کند.
بدنم مثل بید می لرزید. نزهت خنده کنان گفت:
– چه مرگت است دختر؟ و که نمی خواهی توی اتاق بروی. اگر این طور بلرزی یک دفعه می وری به در و وسط اتاق ولو می شوی ها!
– وای، تو را به خدا آبجی مرا نترسان.
آرام و قرار نداشتم. فکر نمی کردم تا به حال هیچ عروسی در دنیا پیدا شده باشد که به اندازۀ من آرزو داشته باشد داماد ناجور و عوضی از آب در بیابد. شاید خود خدا هم تعجّب می کرد که می دید این بندۀ پانزده سالۀ ناز پروردۀ ثروتمند و ناشکرش دقیقه به دقیقه، تا دور و برش خلوت می شود، به درگاهش التماس می کند. «ای خدا، الهی لوچ باشد»، «خدایا، الهی کچل باشد»، «خدا جون، کاری کن که لکنت داشته باشد.»، «ده تا شمع نذر می کنم که یک پایش لنگ باشد.»
ولی وقتی که دم غروب مهمان ها از راه رسیدند و به اتاق پذیرایی رفتند، تمام نذر و نیازهای من به هدر رفت. نه تنها آه از نهاد من که لرزان پشت در اتاق قوز کرده بودم به دقّت درون آن را زیر نظر داشتم بر آمد، بلکه نزهت نیز ناچار به تحسین شد. از بخت بد من خواستگارم جوانی آراسته، تربیت شده و خوش لباس بود و در آن لباس های شیک و خوش دوخت فرنگی بسیار آقا و خوش قیافه به نظر می رسید. دویدم توی حیاط خلوت و رو به آسمان گله کردم. «خدا جون، دستت درد نکند!»
هر دختر دیگری به جای من بود، یا اگر من همان دختر یک ماه پیش بودم، اگر کمی عقل در سرم داشتم، معطل نمی کردم. فوراً بله را می گفتم و خدا خدا می کردم که او پشیمان نشود. ولی چه کنم که او یک ماه دیر آمده بود. می فهمیدم که دارم سقوط می کنم. دارم از دست می روم. از دست رفته بودم ولی چاره ای نبود. دیگر قادر نبودم جلوی خودم را بگیرم.
نزهت آهسته صدایم زد:
– کجا رفتی؟ پس بیا تماشا کن دیگر!
نصیر خان با اصرار، برای این که ما بتوانیم او را بهتر ببینیم، یک صندلی بالای اتاق مقابل در ورودی که ما پشت آن ایستاده بودیم گذاشت و داماد بیچاره را وادار کرد روی آن بنشیند.
مرتب می گفت:
– اینجا بفرمایید، نه، این جا راحت تر است. بالا و پایین که ندارد …
نزهت آهسته پنجه به صورت کشید و گفت:
– خاک بر سرم، پایه آن صندلی لق است. الان داماد می افتد.
و هیکل سنگینش از فرط خنده فرو خورده ای که عارض شده بود می لرزید. من هم آهسته می خندیدم. تو را به خدا نخند نزهت، متوجه می شوند. نزهت بریده بریده از میان حمله خنده آهسته می گفت:
– تو تماشا کن … به من چه کار داری؟
از نوک کفشهای فرنگی نو و براق و گتردار او شروع کردم تا سر زانوهایش رسیدم. یک بری روی صندلی لم داده بود. آرنج دست چپ را روی دسته صندلی تکیه داده و مچ پای چپ را بر زانوی راست انداخته بود. دست راستش روی مچ پای چپ قرار داشت. بدون شک از علت مهمانی امشب بو برده بود. ولی اصلا خجالت زده و شرمگین به نظر نمی رسید. آیا او هم عاشق بود؟ او را هم به زور به این جا کشیده بودند؟ نگاهم تا روی سینه اش، جلیقه اش و پیراهن سفید و زنجیر طلای ساعتش بالا آمد و ناتوان از صعود بیشتر روی دست های او فرو افتاد. دلم می خواست آن ها را ببینم. دست هایش چه طور بودند؟ مثل دست های رحیم نجار سر گذرمان بود یا نه؟ البته که نبودند. این دستها تمیز و نرم بودند. کار نکرده بودند. البته چندان سفیدتر از دست های او نبودند. روی مفاصل و انتها و پشت دست ها موهای تیره اندکی روییده بود. دست های زیبایی بودند ولی به درد مجسمه سازها می خوردند. به نظر من اصلا مردانه نبودند. دست های جوان نازپرورده مطمئن به خود بود. دست های آدمهایی که عادت دارند همیشه برنده باشند. دست هایی که به من می گفتند:
– مرا ببین، صاحبم را ببین، آقا جان، مرا ببین. خواهر و مادرم را هم که دیده ای. با آن کالسکه، دایه و خدم و حشم. آرزو نمی کنی تو را بپسندم؟ نمی ترسی از دستت بروم؟
ولی من هم دست کمی از او نداشتم. زیر بار زور نمی رفتم. من آنچه را می خواستم پیدا کرده بودم. پس چرا بترسم؟ چرا به صورتش نگاه نکنم؟ چشم ها را بالا بردم و تا حدی که شکاف در اجازه می داد، به چهره اش خیره شدم. راستی زیبا بود. چشم و ابرویش که حرف نداشت. بی برو برگرد به طایفه مادریش رفته بود. لب ها کوچک و برجسته و سرخ. بینی عقابی. سیبیل نازک. حرف زدن محکم و آمرانه … ولی، ولی. به خودم می گفتم پس بگو دیگر چه مرگت است؟ بهتر از این چه می خواهی؟ نه. آخر بوی ادکلن می دهد. دلم را اصلا نگرفت. هیچ نمک ندارد. همان به درد دختر عمو جانش می خورد …
بدن نزهت به در خورد و در اندکی لرزید. فورا آن چشمان سیاه متوجه در شدند. کمی مکث کرد. انگار صاف توی چشم من نگاه می کرد. بعد لبخند زد و به شوهر خواهرم گفت:
– بیرون باد می آید؟
– نخیر، چه طور مگر؟
– هیچ، دیدم در تکان خورد …
شوهر خواهرم رو به در کرد و چنان چشم غره ای رفت که من و نزهت بی اراده یک قدم عقب نشستیم و در همان حال گفت:
– نخیر، شاید گربه است.
پسر شاهزاده خانم با شوخ طبعی گفت:
– مثل این که گربه بازیگوشی هم هست.
نزهت گفت:
– وای، چه با نمک است!
هر چه بیشتر محاسن او نمایان می شد، من عصبی تر می شدم. به خودم گفتم دارد بلبل زبانی می کند. فکر می کند از پشت در او را پسندیده ام و یک دل نه صد دل عاشقش شده ام. در دلم به ریشش می خندیدم. از در کنار آمدم. نزهت هم آمد. دوباره گفت:
– خیلی با نمک است نه؟ از آن تو دل بروهاست.
با غیظ گفتم:
– خیلی بد چشم است. آن قدر پروست که از پشت در هم خوش ادایی می کند. خیلی هم از خود راضی تشریف دارند!
نزهت گفت:
– والله، مثل این که تو دنبال بهانه می گردی. مگر چه عیبی دارد؟ آدم حظ می کند به سر و ریختش نگاه کند.
بهتر بود فعلا کوتاه بیایم.
آن ها رفتند و تازه قصه شروع شد. توی خانه مادرم دایه جانم را به سراغم فرستاد:
– خوب محبوب جان، ننه دیدی آقا جانت برای تو لقمه نامناسب نمی گیرد؟ حالا چه بگویم؟ بگویم پسندیده ای؟
– نه.
آخر به دایه جان چه می توتنستم بگویم؟ دایه ام خنده کنان گفت:
– خوب دیگر، این هم حساب ناز کردن. حالا دیگر لوس نشو. بگو به خانم جانت چه بگویم؟
– وا دایه جان، مگر یک حرف را چند دفعه می زنند؟ گفتم بگو نه.
دایه با دست به سر خود زد:
– اوا، خاک بر سرم کنند دختر، چی چی را بگویم نه! مگر تو دیوانه شده ای؟ خانم جانت پس می افتد.
– مگر خانم جان می خواهد شوهر کند؟
دایه یکّه خورد. برّو برّ به من نگاه کرد و گفت:
– عجب چشم سفید شده ای دختر! من که جرئت نمی کنم. خودت برو بگو. آخر مگر این جوان چه عیبی دارد؟
– هیچی. هیچ عیبی ندارد. خدا به مادرش ببخشد.
باز دایه گفت:
– جوان نیست که هست … مقبول نیست که هست. ماشاالله پنجۀ آفتاب … مالدار نیست که هست …
– چیه، چه خبره دایه خانم، نظق می کنی؟ ببینم، موضوع چیه محبوبه؟
مادرم بی خیال و سر خوش وارد شد.
– هیچی.
مادرم رو به دایه جانم کرد:
– خوب، چه می گوید، چه جوابی بدهیم؟
به جای دایه من با لحنی جدی گفتم:
– بگویید محبوبه گفت نه.
چشمهای مادرم همچنان که متوجّه دایه بود، گرد و گشاد شدند و بعد آرام آرام رو به من کرد و پرسید:
– چی؟ … بگوییم … تو چی گفتی …؟
– بگویید من گفتم نه.
– دیوانه شده ای دختر؟
– نه، دیوانه نشده ام. ولی این مرد را نمی خواهم.
مادرم با لحنی مادرانه و پند دهنده گفت:
– لگد به بخت خودت نزن محبوبه. چرا ادا در می آوری؟
انگار یک نفر دیگر این جمله را به جای من ادا کرد.خودم هم از شنیدن آن از دهان خودم به تعجّب افتادم. در آن دوران بود و نبود یک بچۀ کوچک، به قول خود شاهزاده خانم یک الف بچه در خانۀ مادر بزرگی چون شاهزاده خانم و پدر بزرگی چون عطاالدوله مشکلی نبود که بتواند مانع ازدواج دختری با چنین خواستگار نازنینی بشد. ولی من گفتم نه و نه و نه و دو پایم را در یک کفش کردم. هر چه هیاهو و قیل و قال بیشتر می شد، هرچه پند و اندرز بیشتری داده می شد، عزم من برای رد کردن او راسخ تر می گردید. آخر کار پدرم با متانت همیشگی خود پا در میانی کرد:
– به محبوب بگویید حیف است. خوب فکرهایش را بکند. ولی اگر هم نمی خواهد، این همه اصرار نکنید. با همۀ بچگی حق دارد. زندگی با بچۀ هوو آسان نیست. حالا چه توی یک خانه باشد چه نباشد. خودش می داند. بگذارید خودش تصمیم بگیرد. بعداً نگوید شما کردید.
آب ها از آسیاب افتاد. آسوده شدم. نفسی به راحت کشیدم.
بهار بود. نسیم بهاری بود. بوی شب بوها در گلدان بود. گل های شوخ چشم و زرد بنفشه بود. صدای ساییده شدن برگ درخت های چنار در اثر باد بهاری بود و آواز قمر بود. آواز قمر. هر شب که آقا جان سرحال بود، صفحۀ قمر را روی گرامافون می گذاشت و خدا را شکر که در این بهار به یمن حاملگی مادرم، به یمن آن که شاید نوزاد جدید پسر باشد، در خانۀ ما تقریباً هر شب صفحۀ قمر روی گرامافون بود. کتاب حافظ از دستم نمی افتاد. هر وقت پدرم شاد بود، مرا می خواست:
– «محبوب برایم حافظ بخوان»، «محبوب برایم لیلی و مجنون بخوان.»
و هر وقت دل تنگ و افسرده به خانه می آمد، هر وقت عصبانی و خشمگین بود، مادرم می گفت:
– محبوب جان، بدو برو برای آقا جانت حافظ بخوان. اوقاتش تلخ است. سنگ تمام بگذاری ها! خیلی عصبانی است.
زمانی که پدرم هنوز از خوردن زهر ماری توبه نکرده بود، فقط مادرم باید برای او سینی می گرفت. با دست های خودش. سینی باید نقره باشد. جام باید کریستال باشد. حتماً کریستال تراش. ماست و خیار و نان خشکه، نمک و فلفل در ظرف های مرغی. همه به قاعده و مرتب. ما باید از اتاق بیرون می رفتیم. فقط مادرم بود که باید در کنار پدرم می نشست.
– نروی ها نازنین جان. هیچ جا نرو. همین جا کنار من بنشین. آخر در سال یک شب هم برای من باش.
مادرم می خندید:
– بفرما آقا، نشستم. من که سیصد و پنجاه روز سال را برای شما هستم.
بعد، وقتی پدرم سر حال تر می شد، وقتی مادرم ظرفها را جمع می کرد و بیرون می برد، ما اجاه داشتیم وارد اتاق بشویم. آن وقت پدرم یا روزنامه می خواند یا از من می خواست که رایش اشعار نظامی یا حافظط را بخوانم.
– محبوب جان، برایم شعر می خوانی؟
تا یک ماه قبل اصلاً نمی فهمیدم کدام صفحه را باز می کنم و چه می خوانم. ولی حالا می فهمیدم چه می خانم. لای صفحه ای که می خواستم، یک تکّه کاغذ گذاشته بودم. باز می کردم و می خواندم. پدرم می گفت:
– به به، به به، می شنوی نازنین؟ به به.
چشمان مادرم می خندید.
ای دل مباش یک دم، خالی ز شور و مستی
وانگه برو که رستی از نیستی و هستی
گر جان به تن ببینی مشغول کار او شو
هر قبله ای که بینی بهتر ز خودپرستی
بعد می گفت:
– حالا شاهدش را بخوان. اصل کار شاهدشاست.
با مدعی مگویید، اسرار عشق و مستی
تا بی خبر بمیرد، در درد خودپرستی
عاشق شو ار نه روزی، کار جهان سرآید
نا خوانده نقش مقصود، از کارگاه هستی
دوش آن صنم چه خوش گفت،درمجلس مغانم
با کافران چه کارت ، گر بت نمی پرستی
چه تهیّه ای برای نوزاد دیده بودند. چه لباس هایی! همه منتظر بودند. پدرم می گفت:
– نازنین جان زیاد از پلّه بالا و پایین نرو.
خاله ام می گفت – همان که خجسته را برای پسرش می خواست:
– نازنین جان، مبادا چیز سنگین بلند کنی ها!
دایه جانم می گفت:
– خانم جان، این قدر دولا راست نشو.
نزهت که به دلیل اولاد ارشد بودن پیش پدر و مادرم هر دو خیلی احترام داشت، می گفت:
– خانم جان، تا دردتان گرفت خبرم می کنید؟
– آمدیم و نصف شب بود.
– خوب باشد. هر وقت که بود باید خبرم کنید.
مادرم می گفت:
– وای خدا مرگم بدهد، جلوی نصیر خان از خجالت آب می شوم. سر پیری …
وقتی خواهرم پافشاری می کرد مادرم می گفت:
– باشد، باشد، خبر می کنم.
و نزهت می دانست که مادرم خبرش نمی کند. از دامادش خجالت می کشید. یکی دو ساعت از ظهر گذشته بود که مادرم دردش گرفت. بلافاصله درشکه را به دنبال قابله فرستادند. من و خواهرم خجسته در حالی که از ناله های مادرم دستپاچه و نگران بودیم، به حیاط دویدیم تا قابله را ببینم. زن خوش قیافه، ریزه میزه و تر و تمیزی بود. رفت توی اتاق مادرم. خجسته هر پنج دقیقه یک بار از پشت در داد می زد:
– خانم جانم زاییدند؟
بعد از مدّتی قابله سرش را از لای در بیرون کرد:
– بیخود این جا ایستاده اید. حالا حالا خبری نیست.
آب جوش می آوردند. پارچۀ لطیف می آوردند. کالسکه رفت خاله جان را بیاورد. حاج علی لنگان لنگان رفت تا عمه جان را خبر کند. این یکی را مادرم اصلاً نمی خواست. نمی خواست اگر بچۀ چهارم هم دختر بود او حضور داشته باشد ولی آقا جان دستور داده بود. آقا جان که بی تاب قدم می زد. توی اتاق گوشواره می نشست. از آن جا بلند می شد به اتاق پنجدری می رفت. قدم می زد. قلیان می خواست و وقتی می آوردند نمی کشید. هیاهوی غریبی بود که با ناله های مادرم رهبری می شد.
هیچ کس به فکر من نبود. به فکر خجسته نبود. کسی به کسی نبود. به حال خود رها بودیم. نگران درد مادر بودم و پریشان دل خود. بین دو عشق بی تاب بودم. چه کنم. گناهکارم. مادرم درد می کشد و من به دنبال بهانه ای هستم تا از خانه بیرون بروم. تا او را ببینم … یک لحظه، یک آن، یک سلام.
آهسته آهسته به ته باغ نزدیک مطبخ رفتم. در آن جا محبوبۀ شب غرق در گل بود. یک شاخل پر گل چیدم. برگشتم به اتاق چادرم را برداشتم و صدا زدم:
– دایه جان، دایه جان.
دایه نبود. دنبالش دویدم:
– دایه جان، دایه جان.
از صندوقخانه بیرون می آمد:
– نترس ننه. هنوز زود است.
تازه متوجّه شد که چادر به سر دارم.
– کجا می روی مادر جان، تک و تنها؟
ملتهب تر از آن بود که پاپی من بشود یا مظنون شود.
– زود بر می گردم، می روم برای خانم جانم شمع روشن کنم.
– آره مادر، زود برگرد. دم غروب خوب نیست دختر تنها توی کوچه بماند.
– الان می آیم.
صبر کردم ا خجسته باز پشت در اتاق مادرم برود. اگر مرا می دید می خواست دنبالم ریسه شود. از صندوخانه اهسته بیرون آمدم. به اتاق دویدم. گل را برداشتم و زیر چادرم پنهان کردم. دل توی دلم نبود که مبادا بوی گل مشت مرا باز کند. خوشبختانه همه گرفتارتر و دلمشغول تر از آن بودند که به من توجّه کنند. دوان دوان وارد کوچه شدم. آن جا قدم آهسته کردم هر چه آهسته تر می رفتم، قلبم سریع تر می زد. تا به پیچ کوچه برسم، دیگر هوا برای تنفّس نبود. یا بود ولی آن قدر سنگین بود که از گلوی من پایین نمی رفت. انگار همۀ تهران بوی گل را از زیر چادر من حس می کردند. انگار همۀ بازاچه مراقب من بودند. یک کوچه، دو کوچه، سر کوچۀ سوم پیچیدم. خش خش صدای ارّه. این بار الواری را از میان ارّه می کرد. اصلاً متوجه حضور من نبود.
کنار در دکان ایستادم. پای چپم را از پشت اندکی بلند کردم و خم شدم. یعنی مثلاً دارم کفشم را درست می کنم. گل را با دست راست گرفته بودم و دست خود را به چهار چوب در دکان تکیه داده بودم. یعنی چهار چوب را گرفته ام که نیفتم. گل از بیرون دیده نمی شد. فقط او می توانست گل را درون چهار چوب دکانش ببیند، عاقبت سر بلند کرده بود تا ببیند این کیست که دهانۀ در دکان را مسدود کرده، یا شاید هم خوب می دانست. گفت:
– سلام.
همان طور که با پاشنه کفشم کلنجار می رفتم رو به سوی او کردم و گفتم:
– سلام.
نمی دانشتم نفسم چطور بالا می آید. گل را در دستم دید. صبر کردم تا مرد رهگذری که می گذشت دور شود و در پیچ کوچه ناپدید شود. گل را رها کردم و به راه افتادم. و دقیقه سکوت و دوباره صدی ارّه. به سقاخانه رسیدم. پیچه را بالا زدم. شمعها را با عجله روشن کردم.
– خدا کند به حقّ پنج تن خانم جان راحت فارغ شود.
انگار از خدا خجالت می کشیدم. باز آهسته گفتم:
– من هم از این عذاب فارغ شوم.
خواستم برگردم. چند نفر در زیر بازارچه بودند. صبر کردم. این دست و آن دست کردم. پا به پا شدم تا همه بروند. ولی یکی می رفت و یکی می آمد. بلاخره به در دکان رسیدم. می خواستم رد شوم. بازارچه شلوغ بود.
– خانم کوچولو.
بر جا میخکوب شدم. شاخۀ گل روی میز نجّار بود. چشمانم از فرط وحشت گشاد شدند. وای اگر آقا جانم این را این جا ببیند! راستی که هنوز بچه بودم. انگار در تمام دنیا فقط در یک خانه گل محبوبۀ شب وجود داشت. انگار نم دانستم آقا جان و همۀ اهل خانه گرفتار درد زایمان مادرم هستند. تازه اگر هم آقا جان فارغ بود اصلاً به خود زحمت نمی داد که به این دکان زپرتی نگاه بیندازد. چه رسد به این که این شاخۀ گل را در آن تشخیص بدهد و آن را به دختر وجیه و تربیت شدۀ خودش ربط بدهد. او گل را برداشت:
– این مال شماست؟
– نه، مال شماست.
– از چه بابت؟
– اجرت قاب عکس.
خندید و من خوشحال شدم. دندان هایش ردیف و سفید و محکم بود. مثل این که مشکل فقط دندان های او بود که کمتر از دندان های پسر عطاالدوله نبودند. قربان قدرت خدا بروم. این شاگرد نجّار در این دکان کوچک چه قدر زیباتر از پسر محترم و زیبای شازده خانم می نمود. یا شاید به چشم من این طور بود. الحق که جای او این جا نبود. جای او در کاخ پادشاهی بود. سکوت برقرار شد. گفتم:
– جلوی چشم نگذاریدش.
– به چشم.
خم شد و گل را پشت الوارها گذاشت. آن چنان که دیگر از بیرون دیده نمی شد. اگر چه به نظر من عطر آن تا ته بازارچه پرده دری می کرد.
– اسم شما چیه دختر خانم؟
دو طرف بازاچه را نگاه کردم. چه موقع خلوت شده بود؟ نمی دانم.
– محبوبه.
صدا از گلویم در نمی آمد. اگر او شنید این خود معجزه بود. بدون حرف دوباره گل را برداشت و بو کرد. با نکته سنجی گفت:
– محبوبه شب! از آسمان افتاد توی دامن من.
عجب حرامزاده ای بود. حرف های دو پهلو می زد. دوباره با ملایمت و دقّت گل را در جای خودش گذاشت. با دو دست به میز وسط دکان تکتیه داد. باز هم آستین ها را تا آرنج بالا زده بود و باز با هم چشمان من به آن عضلات خیره بودند. باز آن نیشخند شیطنت بار بر لبانش ظاهر شد. موهایش بر پیشانی پریشان بودند. وحشی، رها، بی نظم. پرسید:
– شما نشان کردۀ کسی نیستید؟
در دل می گفتم فرار کن. فرار کن. نگذار بیش از این جسور شود. این پسرک یک لاقبا. این شاگرد دکان نجّار را چه به این غلط ها. نگذار پا از گلیم خودش بیرون بگذارد. چرا خشمگین نمی شوم. چرا ساکت ایستاده ام؟ باید توی صورتش تف بیندازم. باید فیروز خان و حاج علی را به سراغش بفرستم تا سیاه و کبودش کنند. دهان باز کردم ا بگویم این فضولی ها به تو نیامده ولی صدای خودم را شنیدم که می گفتم:
– می خواستند. من نخواستم.
دوباره خندید. باز آن دندان ها را دیدم. پرسید:
– چرا؟ مگر بخیل هستید؟ نمی خواهید ما یک شیرینی مفصل بخوریم؟
– نه، الهی حلوایم را بخورید.
– چرا؟
به چشمانش خیره شدم. مانند خرگوشی اسیر مار. کدام یک مار بودیم؟ نمی دانم هر دو اسیر بازی طبیعت. سرش را پایین انداخت و آهسته آهسته دستۀ ارّه را در مشت فشرد. آنچه نباید بفهمد فهمیده بود. برگشتم و آهسته و آرام به سوی خانه به راه افتادم.
عاقبت من و خواهرم، بدون زیر انداز و پتو، در صنوقخانه به خواب رفتیم که با یک در از اتاقی که مادرم در آن جا وضع حمل می کرد جدا می شد. ناگهان یک نفر ما را به شدّت تکان داد. چه کسی این وقت شب این طور قهقهه می زند؟
– بلند شوید، ننه، بلند شوید.
– چی شده دایه جان؟
خواهرم هنوز روی زمین چشم هایش را می مالید که من در جایم نشستم.
– مادرتان زاییده. پسر!
نیش دایه تا بنا گوش باز بود.
– ببین آقا جانت چی به من مشتلق دادند.
از جا پریدم و با خواهرم وارد اتاق مادرم شدیم. در دو طرف در مظلوم ایستادیم. مادرم بی حال در رختخواب تر و تمیز دراز کشیده بود. ملافۀ سفید گل دوزی شده، روبالشی سفید گلدوزی شده، لحاف اطلس. یک لحاف روی مادرم بود با این همه لبخند زنان می گفت:
– دایه خانم، سردم شده، یک لحاف بیاور.
دایه به صندوقخانه دوید و با یک لحاف ساتن برگشت.
– آه … نه … این که صورتی است … ساتن آبی بیار.
دایه جان خندان دوید و لحاف ساتن آبی آورد. با اجازۀ قابله جلو رفتیم تا دست مادرمان را ببوسیم. مادرم گفت:
– نه، مادرجان، دستم را نه. این جا را.
و به گونه اش اشاره کرد.
– می دانید پسر است؟ یک پشت و پناه دیگر هم پیدا کردید.
چه قدر زن های قدیم روانشناس بودند. چه قدر مادرم فهمیده بود. با این یک جمله به اندازۀ یک کتاب حرف زد. حسادتی که می رفت در قلب ما لونه کند، با همین یک جمله جای خود را به آرامش و احساس امنیت نسبت به فردا داد. پدرم فریاد زد:
– محبوب جان، برای من حافظ نمی خوانی؟
– این وقت شب آقا جان؟
– همین وقت شب خوبست، چه وقتی بهتر از حالا!
– آمدم. الان می آیم آقا جان.
مادرم از سر خوشبختی و بی حالی و ناز و ادا لبخندی زد و گفت:
– این پدر شما هم چه بیکار است ها!
و به خواب رفت.
مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید
که از انفاس خوشش بوی کَسی می آید
برای خودم نیّت می کردم و می خواندم، پدرم به حساب خودش می گذاشت. آخر او که حاجتش برآورده شده بود. خدا می داند در خانۀ ما چه خبر بود. چه قدر سکۀ طلا. چه قدر عیادت کننده. چه قدر طلا و جواهر چشم روشنی. چه قدر اسپند. انگار بهار هم جشن گرفته بود. مادرم در اتاق پنجدری در رختخواب مجلل خود دراز کشیده بود و خانم ها دسته دسته به دیدنش می آمدند. برادرم پیچیده در قنداق در گهواره چوبی پر از نفش و نگار در کنارش قرار داشت. پدرم را نمی شد از کنار مادرم دور ساخت. آن قدر برایش حافظ خواندم که خسته شدم.
– آقا جان، حاجتتان که برآورده شد، دیگر تفاٌل زدن بس است.
– از سخنان حافظ لذّت می برم.
– پس خودتان بخوانید.
– تو که می خوانی بیشتر لذّت می برم.
پدرم اهل فضل و ادب بود. یکی از کتاب های مورد علاقۀ او لیلی و مجنون نظامی بود. یکی دو شب در هفته نظامی می خواند. در آن دوران رسم نبود که پدرها چندان شادی و محبّت خود را به نمایش در آوردند. ولی پدر من از این کار روی گردان نبود.
رزی چند بار اسپند دود می کردند. در آبدارخانۀ کنار پنجدری قلیان پشت قلیان چاق می شد. چای و قهوه و شیرینی و آجیل می بردند و می آوردند. شربت برای همه و شربت به لیمو و برشتوک و غذاهای قوّت دار برای مادرم.
در آشپزخانه ته حیاط خورشت قیمه می پختند. پدرم نذر داشت سالی یک بار خورشت قیمه و پلوی زعفرانی می پختند و برای پدر و مادرش خیرات می کرد. آن سال به شادی تولّد پسرش دوباره اطعام می کرد. تا دو روز در پشت در کوچکی که از ته باغ به کوچه باز می شد، جمعیّت دو پشته جمع شده بود. کاسه هایشان را می آوردند به حاج علی می دادند و او آن ها را به دست دده خانم می داد که پر برنج می کرد و یک ملاقه خورشت قیمه پر ادویه و روغن روی آن می ریخت و با یک نصفه نان سنگک به حاج علی می داد تا به صاحبش بدهد. پشت در شلوغ بود. دعوا می کردند. زرنگی می کردند و می خواستند دوباره غذا بگیرند. قیامتی بود که نگو و نپرس. خواهرم خجسته به تماشا ایستاده بود.
– محبوب، بیا برویم تماشا.
– من نمی آیم، تو برو.
– چرا، خیلی تماشا دارد؟
– حالش را ندارم. می خواهم بروم شمع روشن کنم.
– وا! مگر چند دفعه شمع روشن می کنند؟ این دفعۀ سوم است که برای خانم جان شمع روشن می کنی!
– به تو مربوط نیست. برای سلامتی خانم جان که نیست. برای سلامتی داداش است … تازه این دفعه دوم است.
– به من چه! می خواهی برو، می خواهی نرو.
خودش دوان دوان به ته باغ رفت. من می خواستم و رفتم. دم ظهر بود و باید زود بر می گشتم. نمی دانستم به چه بهانه نزدیک دکان توقّف کنم. تا از پیبچ کوچه پیچیدم، قلبم چنان تند می زد که تمام بدنم را تکان می داد. بیرون دکان ایستاده بود. من هم یک لحظه ایستادم. اگر جلویم را بگیرد چه می شود؟ … آبرویم در محله می رفت. ولی او این کار را نکرد. به محض دیدن من چرخید و وارد دکان شد. در یک لحظه دیدم که چیزی از دستش افتاد. آن قدر آهسته که فقط من آن را دیدم. فکر می کردم تمام بازارچه چشم شده به آن نگاه می کند. یک تکّه کاغذ سفید. آهسته نزدیک شدم و در حین راه رفتن پای راستم را روی آن گذاشتم. انگار از کف پایم آتش به قلبم کشیده می شد. یک سکّه در دستم بود. آن را انداختم و به سرعت به بهانۀ بر داشتن سکّه خم شدم. سکّه را با کاغذ برداشتم. چشمم دیگر هیج جا را نمی دید. هیج جا به جز آن چشم های خیالی را که به من خیره شده بودند و فریاد می زدند. چه برداشتی؟ چه برداشتی؟ وقتی به خانه برگشتم، جرئت نمی کردم به چشم کسی نگاه کنم. آن روزها چه قدر زندگی ما شلوغ بود! در خانه مادرم پسر زاییده بود و در بیرون از خانه ایران خود را در آغوش رضاخان انداخته بود و من در آرزوی یک شاگرد نجّار بودم. ایران خیلی زودتر از من موفق شده بود. خیلی زودتر و خیلی راحت تر. انگار دنیا زیرو رو می شد.
شب شش، ختنه سوران، حمّام رفتن، همۀ این ها برو بیایی و حکایتی داشت دیدنی و شنیدنی. شبی که در گوش بچه اذان می خواندند، آقا می آمد. با آداب و تشریفات تمام، پس از پذیرایی و شیرینی و شربت، پدرم قنداق بچه را به دست او داد. در گوش راستش اذان و در گوش چپ اقامه خواندند. اسم مذهبی او مهدی بود چون پدرم خیلی انتظارش را کشیده بود. ولی منوچهر صدایش می کردند. همان شب نامش به همراه تاریخ تولّد در پشت قرآن ثبت شد.
ولی من این چیزها را نمی فهمیدم. گیج بودم. دیوانه بودم. فقط از این خوشحال بودم که همه از من غافل هستند. خدا حفظت کند منوچهر جان. روی حوض تخت زده بودند. مطرب رو حوضی و رقّاص و خواننده آورده بودند. ساز و ضربی آمده بود. تمام فامیل از عمو و عمه و خاله و دایی گرفته تا بچه ها و عروس ها و دامادهایشان شام مهمان ما بودند. سور زایمان و ختنه سوران منوچهر بود. واقعاً پدرم هفت شبانه روز جشن گرفته بود. کجا بروم؟ نامه را کجا بخوانم؟ تا این لحظه به فکرم نرسیده بود که آیا او هم سواد دارد یا نه! پس سواد دارد. خدا را شکر. مکتب هم رفته. تمام بدنم می لرزید، از ترس، از هیجان از کنجکاوی. کجا بروم؟ دای جلویم را گرفت و شروع کرد به سخن گفتن از تنبلی حاجعلی. که بیشتر روزهای سال بی کار است ولی امروز که صبح ناهار داده و شب هم باید مهمانی مادرم را اداره کند از بس غر زده بود همه را کلافه کرده بود تازه دده خانم و یک خانه شاگرد هم از صبح زود دم دستش بوده اند. اصلاً نظم زندگی به هم ریخته بود. شادی پدرم حدّ و مرزی نداشت.

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن