codebazan

رمان بر دل نشسته

رمان بر دل نشسته پارت آخر

گیج بودم که گفت
_تو این پونزده روز به اندازه شش ماه هروئین ریختم تو خونش.. ولی خیلی سگ جونه هر کی بود سنکوپ میکرد

و با لبخند پیروزی پاشد رفت وایساد سرجاش..
از درک و هضم کاری که با مهراد کرده بود عاجز بودم یا شایدم نمیخواستم باور کنم که با درد به جلال گفتم
_مهرادو معتاد کرده؟

اونم ناراحت سرشو انداخت پایین..
انگار توی دهنمو پر از خاک کرده بودن و توی مغزم و قلبم سرب داغ ریخته بودن.. از شدت ناراحتی هنگ کرده بودم..

با همون لحن پیروزمندانه گفت
_اینم هدیه عروسی منه به شما.. یه معتاد تزریقیش کردم که انقدر خوار و ذلیل بشه که ازش بدت بیاد

با حرفش به خودم اومدم و نگاهی به مهراد کردم، سرشو تکیه داده بود به دیوار و غمگین نگاهم میکرد..
با نفرت گفتم
_از بسکه منفوری و هیچ کس دوستت نداشته نمیدونی که عشق با این چیزا از بین نمیره و من ممکن نیست از مهراد بدم بیاد، انتقام این کارتم ازت میگیرم لاشخور کثیف

بعد عاشقانه به مهراد زل زدم و آروم گفتم
فراموش نکن
که برای داشتن تو
دلی را به دریا زدم
که از آب.. آنهمه واهمه داشت..

من از عشق و دلبستگی میترسیدم، ولی پروانه وار و مشتاق خودمو انداختم تو آتیش عشقت..
حالا با کاری که یه بیمار روانی باهات کرده ممکنه ازت بدم بیاد؟

با حرفم جونی گرفت و لبخند زد..
افشین پوزخند زد و گفت
_وقتی دیدی موادو به تو ترجیح داد، وقتی باهات بداخلاق شد، پوستش سیاه و لک دار و دندوناش خراب شد، عضلات خوشگل صورتش آب شد و از ریخت افتاد، اونوقت ازش بدت میاد.. تازه اگه تو ازش بدت نیاد اون در اثر مواد رفته رفته از تو دور میشه.. برای یه معتاد هیچی مهمتر از مواد نیست، نه زن، نه بچه، هیچی

با ترس به مهراد نگاه کردم، یعنی حرفایی که افشین میزد واقعا اتفاق میفتاد؟.. مهراد از من دور میشد؟
بغض کردم، مهراد بغضمو دید و دستمو گرفت، با صدایی خش دار و گرفته گفت
_مزخرف میگه، من از مواد مخدر متنفرم، خیلی زود از خونم پاکش میکنم نترس

با این حرفاش انگار دنیا رو دادن به من و دوباره انرژی گرفتم.. دست مهرادو گرفتم و گفتم
_پاشو بریم خونمون عزیز دلم
جلال کمک کن

جلال کمک کرد مهراد از جاش بلند شد و وقتی از مقابل افشین رد میشدیم بهش گفت
_فقط تماشا کن ببین چیکارت میکنم

منتظر عکس العملش نشدیم و سریع از اون ساختمون رفتیم بیرون..

تو ماشین تا رسیدن به خونه سر مهرادو گذاشتم روی شونه م و نوازشش کردم و دستاشو بوسیدم.. گفت
_دستامو نبوس خیلی کثیفم
لباساش و سر و صورتش انقدر کثیف بود که فکر کردم افشین بیشرف از قصد اونطوری توی کثافت نگهش داشته بود که لذت ببره از وضعش..

ولی مگه برای من مهم بود، همینکه قلبش میزد و زنده بود برای من کافی بود و میتونستم همونجوری از سر تا پاشو ببوسم از خوشحالی..
همینو هم بهش گفتم و گونه مو چسبوندم به موهای کثیف و ژولیده ش

لبخند کمرنگی بهم زد و از خودش جدام کرد، ولی دستامو محکم گرفته بود گفتم
_خدارو شکر که زنده ای.. تو این پونزده روز هزار بار مردم و زنده شدم مهراد فقط خدا میدونه از اون شبی که تو جاده ولت کردم تا امروز چی کشیدم

آروم گفت
_میدونم عزیزم.. میدونم.. منم نگران تو بودم
بابام گفته بود که تا وقتی که مسئله افشین حل نشده بریم تو عمارت و کنار هم باشیم، و الان با وضعیت جدید مهراد خودمم میخواستم برم خونه پدریم و بابام و جلال پیشمون باشن چون من نمیدونستم اگه حال مهراد بد بشه و به مواد نیاز داشته باشه باید چیکار کنم..

خیلی وضعیت ناراحت کننده ای بود ولی من فعلا بدون هیچ فکری فقط میخواستم بخاطر زنده بودن مهراد خوشحالی کنم..
بهش گفتم که چند روزی میریم پیش بابا و اونم چیزی نگفت..

وقتی رسیدیم جلوی پای مهراد دو تا گوسفند قربونی کردن و بابام اومد مهرادو محکم بغل کرد و پشت سر هم گفت خدایا شکرت..
مهراد از سر و وضعش معذب بود و زود خودشو از بغل بابا کشید بیرون

مهراد راستین همیشه شیک و ادکلن زده، بخاطر من به چه وضعی افتاده بود.. بازوشو گرفتم و گفتم
_بریم بالا دوش بگیر
_آره هر چه زودتر بهتر

۱۵۹)
رفتیم تو اتاقم و لباساشو درآوردم و انداختمشون تو یه نایلون بزرگ تا بندازیمشون دور..

از دیدن دوباره رگاش و کبودیهای ساق دست و بازوش، دلم خون شد، خودشم متوجه شد و ناراحت تر از من به روش نیاورد و رفت تو حموم اتاق من..
باهاش رفتم و جکوزی رو براش آماده کردم گفتم
_تو فقط دراز بکش و کیف آب داغو ببر، خودم میشورمت نور چشمام
نای مخالفت نداشت لبخندی زد و دستمو بوسید..
شامپو رو ریختم رو سرش و موهاشو چندبار شستم تا کاملا تمیز بشه، بدنشو هم با صابون و لیف حسابی شستم و خواستم ریشاشو هم براش بزنم که نذاشت و گفت
_تا وقتی که اون آشغالارو از خونم پاک نکردم ریشمو نمیزنم

دلم برای حالش آتیش میگرفت ولی دم نمیزدم نمیخواستم منم بدترش کنم.. سرشو بغل کردم و گفتم
_باشه جون و دلم هر طور که دوست داری

خودمم تو بخار حموم با لباس عرق کرده بودم و به یه دوش نیاز داشتم ولی نمیخواستم تو اون وضعیت پیش مهراد لخت بشم و حموم کنم، فعلا فقط میخواستم بعد از پونزده روز استرس و شکنجه آروم بشه و استراحت کنه..
حوله شو آوردم پوشید و رفتم براش لباس گذاشتم روی تخت..
صبح رفته بودم خونمون و وسایل مورد نیاز هردومونو آورده بودم..

با حوله روی مبل نشست و سرشو تکیه داد به پشتی مبل و چشماشو بست‌.. خیلی خسته و داغون بود، گفتم
_همینطوری برو روی تخت کمی دراز بکش تا منم یه دوش بگیرم و بیام کمکت کنم لباس بپوشی
_من خوبم نفس خودم میپوشم فقط خسته م
_باشه فعلا تا من میام یه کم دراز بکش

وقتی دوش گرفتم و اومدم بیرون دیدم خوابش برده.. بی سر و صدا لباس پوشیدم و یه پتوی نازک انداختم روش و از اتاق رفتم بیرون..
رفتم پیش بابام، جلال پیشش بود و در مورد افشین و اتفاقی که افتاده بود حرف میزدن.. بابام از شنیدن قضیه تزریق مواد به مهراد حسابی بهم ریخته بود و کلافه قدم رو میرفت
با دیدن من دستپاچه شد و گفت
_نفس بابا.. مهراد خوبه؟
_خسته ست خوابش برد

رو به جلال کردم و گفتم
_الان چیکار باید بکنیم جلال؟.. اگه حال مهراد بد شد باید مواد بدیم بهش؟

جلال تو این چیزها متخصص بود و تریاک بابارو هم اون میخرید و میاورد.. گفت
_چی بگم خانم.. اون کثافت گفت تو دوز بالا مواد تزریق کرده به مهندس، با اینحساب امشب حتما باید بهش مواد برسه وگرنه حالش بد میشه

دستامو گذاشتم روی شقیقه هام و گفتم
_پس براش پیدا کن و بیار تا بعد ببینیم چیکار باید بکنیم
جلال رفت و منم با غصه به بابام نگاه کردم که گفت
_مهراد مرد محکم و بااراده ایه مطمئنم که زود تمومش میکنه نگران نباش.. ما هم کمکش میکنیم

مهراد دو ساعتی خوابید و منم بیصدا کنارش دراز کشیدم.. خیلی کسر خواب داشتم ولی هیجان رسیدن به مهراد تو قلبم انقدر زیاد بود که نتونستم بخوابم و فقط نگاهش کردم..

وقتی بیدار شد و نگاه عاشقمو به خودش دید بغلم کرد و گفت
_میترسیدم دیگه نبینمت

اشک اومد تو چشمام و سرمو فرو کردم تو سینه ش، گفتم
_داشتم میمردم مهراد، فقط احتمال زنده بودن تو باعث شد تو این پونزده روز دووم بیارم
موهامو بوسید و نفس عمیقی کشید.. گفتم
_خیلی اذیتت کردن؟
_اون روانی خیلی اعصابمو بهم ریخت.. آدماش برام غذا میاوردن خودش میومد غذارو میریخت رو لباسام و روزها از بوی گند غذای فاسد و خون سر و صورتم عق میزدم، گاهی خودش سرنگو میکرد تو دستم و از قصد میکشید و رگمو پاره میکرد و خون فواره میزد.. اوایل بعد از تزریق مواد حالم انقدر بد میشد که فکر میکردم شاید ایست قلبی کنم.. سالها پیش وقتی بیست سالم بود، یکی از بهترین دوستام معتاد شد و یه روز بخاطر اُور دوز مرد.. بعد از مرگ اون از مواد مخدر بقدری متنفر شدم که حد نداشت.. وقتی دیدم میخوان بهم مواد تزریق کنن خیلی مقاومت کردم و با دست و پای بسته جلوشونو گرفتم ولی چندنفری کنترلم کردن و زدن تو رگم.. هر صبح و عصر میاوردن کثافتا و یه روز که دیدم خودم قبل از اومدنشون ناخواسته منتظر موادم، فهمیدم که کار از کار گذشته

با حرفاش قلبم به درد اومده بود و غمی که تو صداش موج میزد بیچاره م میکرد
دستاشو محکم تو دستم گرفتم و گفتم
_با هم از پسش برمیاییم یه ذره هم نگران نباش نمیذارم اذیت بشی، تا هروقت که توانشو نداشته باشی میگم جلال برات مواد بیاره تا کم کم ترکش کنی
بلند شد روی تخت نشست و گفت
_نه نفس، حتی یه بار هم نمیخوام دیگه اون کثافت بره تو خونم
نگران گفتم
_آخه شاید اگه یهو بذاریش کنار عوارض داشته باشه یا چه میدونم حالت خیلی بد بشه و نتونی تحمل کنی
بلند شد و گفت
_تحمل میکنم

از اینکه تمایلی به مصرف نداشت و خودش بیشتر از من میخواست تمومش کنه غرق شادی شدم و بلند شدم دنبالش رفتم..
رفتیم تو گلخونه پیش بابا و مهراد بهش گفت که باید از افشین هم بخاطر این مورد هم بخاطر جریان شرکت استانبول شکایت کنیم، بابا گفت که جلال بعد از اومدنتون زنگ زد به پلیس و آدرس اونجایی که نگهت داشته بودن رو داد و همه چی رو هم تعریف کرد

۱۶۰)

گفتن که سریع یه اکیپ میفرستن اونجا، الانم اگه بهتری خودمون حضوری باید بریم و شکایت کنیم..
مهراد نذاشت من باهاشون برم و گفت هر چقدر استرس کشیدی بسه، زود برمیگردیم

با بابا رفتن و وقتی برگشتن گفتن که پلیس گفته تو اون آدرسی که گفتین نه آدمی بود، نه ردی از اینکه کسی اونجا بوده..
مهراد گفت که از افشین شکایت کردن و پلیس رفته در خونه ش آوردنش، اون کثافتم خیلی خونسرد گفته من دیروز از اسپانیا برگشتم و مدرک هم دارم و پاسپورتشو نشون داده و ولش کردن..

پول چه کارا که نمیکرد و افشین به قول خودش هیچوقت رد و مدرکی از خودش بجا نمیذاشت تو کارای خلافش..
جلال میگفت آشناهای خلافکار کله گنده ای داره و زدن یه مهر ورود و خروج جعلی رو پاسپورت براش مثل آب خوردنه
مهراد عصبی گفت
_پس باید خودمون یه کارایی بکنیم

شیرین برای شام صدامون زد و رفتیم یه چیزی بخوریم.. احساس میکردم حال مهراد خوش نیست و مدام عرق میکرد ولی چیزی نمیگفت
با بابا نگاهی رد و بدل کردیم و دیدم که انگار بابا هم مثل من فکر میکنه..
وقت مصرف موادش گذشته بود و خماری میکشید..

ای خدا این چه بلایی بود سر مهرادم اومد، خودت رحم کن بهمون..
مهراد از شیرین تشکر کرد و از بابا اجازه خواست که بره تو اتاق..
دل نگرون دنبالش رفتم..
روی مبل نشسته بود و بیطاقت بود.. هی بلند میشد و مینشست و کلافه دستاشو به موهاش میکشید.. آروم گفتم
_مهراد حالت بده؟
چشماشو باز و بسته کرد به معنی آره..

دلم براش ریش شد گفتم
_خودتو عذاب نده جلال واست مواد گرفته امشب یه ذره مصرف کن فردا ببینیم چه خاکی تو سرمون بکنیم
محکم گفت
_نه
مونده بودم چیکار کنم، دلم نمیومد زجر بکشه ولی کاری از دستم برنمیومد.. گفتم
_دراز بکش
_نمیتونم

یه ساعت که گذشت رنگ و روشم عوض شد و گاهی کبود میشد گاهی زرد میشد.. انگار پاهاش درد میکرد که دیدم روی مبل نشست و پاهاشو مالید..
رفتم نشستم جلوی مبل روی زمین و پاهاشو مالیدم.. تکیه داد به مبل و چشماشو بست..
تند نفس میکشید و خیلی بی طاقت بود انگار هول داشت تو بدنش..

داشت گریه م میگرفت، نمیتونستم تو اون حال ببینمش، گفتم
_جلالو صدا میکنم
دستمو گرفت و گفت
_نه بشین.. باید درد بکشم که تموم بشه اگه تحمل نداری برو بیرون
با گریه گفتم
_میخوام پیشت بمونم.. حضور من هیچ فایده ای برات نداره؟
به زور بغلم کرد و گفت
_مگه میشه نداشته باشه.. بمون پیشم

میدیدم که نمیخواد دل منو بشکنه وگرنه حالش انقدر بده که هیچی اون لحظه براش مهم نیست..
یاد حرفای افشین افتادم که گفته بود آدم معتاد غیر از مواد هیچی براش مهم نیست، نه زن نه بچه نه عشق.. هیچی..

داشتم از غصه دق میکردم، اگه مهراد نمیتونست ترک کنه یا اگه بدون مواد حالش بد میشد و طوریش میشد چیکار میکردم..
تو وضع بدی بودم و میدیدم که خوشبختی و آرامش زندگیمون از بین رفته، ولی هر چی که بود نباید مهرادو تنها میذاشتم و باید دوتایی از این مرحله رد میشدیم..
کمی توی اتاق اینطرف و اونطرف راه رفت و بعد دمر افتاد روی تخت و سرشو فرو کرد تو بالش..
رفتم پیشش و با گریه بیصدا بدنشو مالیدم.. هیچی نمیگفت و همونطوری مونده بود..
میفهمیدم که حالش داره بدتر میشه و پیش من معذبه.. گفتم
_من یکم برم پیش بابا برمیگردم

و با بغضی که گلومو فشار میداد از اتاق خارج شدم و تکیه دادم به دیوار و گریه کردم.. کی فکرشو میکرد چنین اتفاقی برای ما بیفته؟!..
دعا کردم و از خدا خواستم که به مهراد توان بده که بتونه تحمل کنه..
رفتم پیش بابا و بهش گفتم که حال مهراد خرابه و نمیذاره بگم جلال براش مواد بیاره..
بابا هم خیلی ناراحت بود و دیدم که بساطش وسط اتاقشه و اونم پناه برده بود به تریاک.. دلم بیشتر گرفت و راه افتادم برم که گفت نمیاد تو اتاقمون که مهراد معذب نشه
گفتم_آره منم تنهاش گذاشتم

رفتم تو آشپزخونه پیش شیرین و کمی با اون درد دل کردم..
نگران مهراد بودم و بعد از نیم ساعت برگشتم تو اتاق پیشش..
روی مبل خم شده بود پایین و خیس عرق بود و بازوهاشو سفت گرفته بود.. رفتم دستی به موهای قشنگ خیس از عرقش کشیدم و دادمشون بالا..
گفتم
_بگو برات چیکار کنم
_خودمم نمیدونم، فقط میدونم که باید تحمل کنم تا این مراحل رد بشه

نشستم روی دسته مبل و بغلش کردم و پشتش و شونه هاشو ماساژ دادم و هی عرقشو پاک میکردم..

تا ۳ نصف شب همونطوری درد کشید و راه رفت تا اینکه صدای ناله ش هم دراومد و قلب من تیر کشید..
بنیه مهراد خیلی قوی بود و تحملش زیاد بود، فکر کردم چه دردی میکشه که دیگه نتونست خودداری کنه و ناله کرد..

بلند شدم رفتم جلوی پنجره و بیصدا اشک ریختم.. ولی با گریه چیزی حل نمیشد باید کاری میکردم، شماره جلالو گرفتم و گفتم بیاد..
وقتی در اتاقمونو زد و خواست که بیاد تو مهراد عصبی گفت
_نفسسس مگه نگفتم نمیخوام

هنوزم مقاومت میکرد، به جلال اشاره کردم که بره پایین توی سالن و نره تو ساختمونشون، میترسیدم مهراد طوریش بشه..

۱۶۱)

با پاهای لرزون رفت دستشویی و وقتی اومد بیرون رنگش مثل گچ سفید شده بود و دونه های عرق از سر و روش میبارید..
بلند گریه کردم و گفتم
_این راهش نیست مهراد داری درد میکشی

غمگین و مستاصل نگاهم کرد و رفت روی تخت دراز کشید، کنارش لبه تخت نشستم و دستشو گرفتم تو دستم..

پنج صبح بود که دیدم دستش تو دستم میلرزه..
از جام بلند شدم، کل بدنش داشت میلرزید و انگار بدنش رفته بود تو حالت شوک..
قلبم اومد تو دهنم و سفت گرفتمش و داد زدم
_جلاااال
با فریادی که زدم سریع اومد و مهرادو نگاه کرد.. با گریه داد زدم
_موادو بیار

مهرادی که دیگه تسلیم شده بود با صدای ضعیفی که به زور شنیدم گفت
_تو برو بیرون

نمیخواست اون صحنه رو ببینم.. پیشونیشو با تمام عشقم بوسیدم و رفتم بیرون..
پشت در هق هق میزدم که بابا اومد، جریانو گفتم، اونم کلافه دستی به موهای سفیدش کشید و گفت
_خوب میشه.. گریه نکن

وقتی جلال از اتاق اومد بیرون گفت
_تا الانم نباید صبر میکرد، نمیشه یهویی قطعش کرد، باید تحت نظر دکتر متخصص انجام بشه
گفتم
_فردا میبریمش دکتر

رفتم تو، روی تخت افتاده بود و دیگه نمیلرزید، آروم شده بود..
تو دلم به همه کسانی که این موادو تولید میکردن و به جون جوونها میریختن لعنت کردم و رفتم کنارش دراز کشیدم و سفت بغلش کردم..
چشماشو باز کرد و با چشمای قرمزش غمگین و خسته نگاهم کرد..
با گریه گفتم
_درد و بلات به جونم مهراد.. فدای تو بشم من

فقط نگاهم کرد و یه قطره کوچک اشک از گوشه چشمش چکید که محکمتر بغلش کردم و تا صبح همونطوری خوابیدیم..

ظهر بود که رفتیم مطب دکتر متخصص ترک اعتیاد و با شنیدن حرفای امیدوارکننده دکتر خوشحال شدم..
مهراد بهش گفت که به مدت دو هفته دوز خیلی بالایی هروئین تزریق شده بهش و دکتر پس از پرسیدن چندتا سئوال و کمی صحبت گفت که بخاطر دوز بالا کار کمی سخت شده ولی با اراده محکم بزودی تموم میشه
من با نگرانی پرسیدم
_آقای دکتر تا حالا موردی داشتین که معتاد تزریقی باشه و تا آخر عمرش ترک کرده باشه؟
با لبخند گفت
_خیلی داشتم خانم راستین

با این حرفش نفهمیدم به خیلی گفتنش شاد بشم یا به خانم راستینی که گفته بود..
با دیدن نگاه شیفته و مهربون مهراد فهمیدم که اونم از شنیدن خانم راستین لذت برده..

دوباره رو کردم به دکتر و گفتم
_پس شدنیه دکتر
_معلومه که شدنیه ولی کار هر کسی هم نیست، به قول معروف گاو نر میخواهد و مرد کهن.. خیلیا شروع به ترک کردن ولی نتونستن
_من چیکار میتونم بکنم برای کمک به همسرم؟
_مهمترین عامل برای ترک اعتیاد انگیزه ست خانم.. اگه فرد انگیزه قوی برای ترک داشته باشه و واقعا بخواد حتما موفق میشه.. شما هم همسرتونو تنها نذارید و تو این راه همراه و مشوقش باشید من بهتون قول میدم که یک ماه نشده همسرتون میشن همون آدم سابق

خوشحال و با انرژی از مطب خارج شدیم و داروهایی رو که نوشته بود گرفتیم، دستوراتی که دکتر داده بود رو دقیق گوش کرده بودم و دیگه میدونستم که اگه بازم حالش بد بشه چیکار باید بکنیم..

تو خونه همه برای خوب شدن مهراد بسیج شده بودن..
شیرین غذاها و معجونهای مقوی براش درست میکرد و با قربون صدقه به زور به خوردش میداد.. جلال همش دور و برش بود و حواسش بهش بود..
بابا که بیشتر از من دلواپسش بود و گفته بود اونم میخواد پا به پای مهراد ترک کنه و دیگه تریاک نکشه..
این تصمیم بابام مهرادو خیلی خوشحال کرده بود و دیده بودم که چشماش که بابا رو نگاه میکرد برقی از شادی و محبت زد..

بابارو هم با جلال فرستادیم پیش همون دکتر، چون سن بابا زیاد بود و میترسیدیم ترک تریاک براش خطرناک باشه.. ولی گفته بود کم کم میزان مصرفشو میبره پایین و تا شش ماه بابامم کاملا پاک میشه..
وقتی بابام این حرف دکترو به ما گفت ادای معتادا رو درآوردم و گفتم
_بخدا قشم توام پاک پاک میشی داش شهرام غشه نخور
خندیدیم و بابام گفت
_سپردم یه نفر بیاد دستگاهها رو چک کنه تا مهراد هروقت که خواست بتونه ورزش کنه
بابام خیلی خاطر مهرادو میخواست که این کارارو میکرد و مهراد هم معنی اینهمه تغییر بابا و ارزششو خوب میدونست و چشماش لبریز از محبت و قدردانی میشد..

بعد از سالن ورزش که شش سال بود درش باز نشده بود، استخری هم که شش سال بود پر نشده بود و هیچ کس بعد از مسیح توش شنا نکرده بود، برای مهراد پر شد..
با دیدن استخر پر، اشکم سرازیر شد و مهراد بغلم کرد..
پینو هم با دیدن آب استخر انگار یاد مسیح و اونروزا افتاده بود و صداهای زوزه مانند غمگینی در میاورد و پوزه شو به پاهای مهراد میمالید..

یک هفته ای که گذشت خیلی سخت بود و معنی واقعی گاو نر و مرد کهنی که دکتر گفته بود رو فهمیدم..
مهرادم خیلی درد کشید و دم نزد و منم پا به پاش عذاب کشیدم و منتظر گذشتن اون چهار پنج روز مهم که دکتر گفته بود شدیم..
بابامم بیچاره خماری میکشید و خونه شده بود کمپ ترک اعتیاد..

بعد از یک هفته عذاب بالاخره حال مهراد خیلی بهتر شد و رنگ و روش خوب شد..

۱۶۲)

هردومون از خوشحالی روی پا بند نبودیم، انگار دوباره به هم رسیده بودیم..
با ریش بلند سیاه انقدر جذابتر شده بود که از نگاه کردن بهش سیر نمیشدم..

دخترا و زنا تو کوچه و خیابون با نگاه قورتش میدادن و من شاکی میشدم که ریشاتو بزن، تحمل اینهمه مورد توجه بودنت دیگه از توانم خارجه
اونم میخندید و میگفت
_خب نگاه کنن، مهم اینه که چشم من جز تو کسی رو نمیبینه

راست میگفت، حتی یکبار هم ندیده بودم چشم چرونی کنه و یا مخفیانه به زنی نگاه کنه، همیشه نگاه مغرورش یا به جلو بود یا به من.. و من خدا رو بخاطر این خصیصه مهم مهراد شاکر بودم..

مهراد از جلال خواسته بود که بعد از اینکه حالش بهتر شد برن دنبال کار افشین و یه چیزی بر علیه ش پیدا کنن..

ده روز از رفتن پیش دکتر گذشته بود و مهراد انقدر سرحال و قبراق بود که باورم نمیشد تو این مدت کم اینقدر خوب بشه.. ولی دکتر گفته بود که فعلا اون مقدار دارویی که براش تجویز کرده رو حتما مصرف کنه تا وقتی که خودش کاملا قطعشون کنه..

چند روزی بود که مهراد هر روز صبح جلالو برمیداشت و میرفتن و عصر برمیگشتن، ولی خبر خوشی نداشتن.. مهراد میگفت افشین انقدر کاراشو حساب شده و حرفه ای انجام میده که هیچ سرنخی از هیچ جا نمیشه بدست آورد، آدماشم خاصن و انقدر محکم و تودارن که با هیچ وعده ای نم پس نمیدن..

ولی میگفت من ول نمیکنم و بالاخره یه مدرکی یه شاهدی پیدا میکنم که گندکاری هاشو رو کنه..

و بالاخره انقدر گشت و گشت تا یه روز خوشحال و کیفور با جلال اومدن و گفت که یکی از آدمای افشینو پیدا کردن که بچه ش مریضه و بخاطر درمان بچه ش قبول کرده افشینو لو بده، همه خلافاشو میدونه و گفته میتونه مدرک کافی در اختیارمون بذاره..
با خوشحالی پریدم تو بغل مهراد و اونم محکم بغلم کرد و گفت
_انتقام روزای سختمونو و انتقام نگهبان شرکتو ازش میگیریم

مهراد و بابا به اون آدم تضمین داده بودن که ازش در مقابل افشین محافظت میکنن و اگه خودش مدتی رفت زندان خانواده شو زیر پر و بال خودشون میگیرن، مهراد قول داده بود برای بچه ش کلیه پیدا میکنه و بابام گفته بود که از پول بی نیازش میکنه و اگه خواست زن و بچه شو برداره و برن خارج و بچه شو اونجا معالجه کنه..

روزی که اون مرد همه کارای خلاف افشینو لو داد، و پلیس مقدار زیادی مواد مخدر و اسلحه از یه جای مخفی تو زیرزمین انبار شرکت افشین پیدا کرد، مهراد گفت که قیافه افشین دیدنی بوده..

بابا گفت که صددرصد حکم اعدام براش میبرن ولی با آشناها و پارتی های دم کلفتی که داشت یه جوری از زیر جرم مواد مخدر و اسلحه ها در رفت و فقط به جرم آدم ربایی و چند مورد قاچاق به سالها زندان محکوم شد..

حدود دو ماه بعد، یه روز جلال گفت که آدماش خواستن افشینو از زندان فراری بدن ولی موقع فرار با تیر زدنش و کشته شده..
نتونستم بخاطر مرگش خوشحال بشم، بخاطر عمه م، بالاخره هر کثافتی که بود برای مادرش عزیز بود، ولی ناراحت هم نشدم، زالوهایی که با قاچاق مواد مخدر بچه های مردمو معتاد میکردن و بیرحمانه خونشونو میمکیدن سزاوار مرگ بودن..

مهراد دیگه کاملا شده بود مهراد سابق و اصلا انگار اون اتفاق بد نیوفتاده بود.. بابا هم مقدار تریاکشو خیلی کم کرده بود و حالش خوب بود..
خیلی وقت بود که برگشته بودیم خونمون و زندگی خوشمون با مهراد ادامه داشت..

دوش گرفته بودم و لباس نارنجی بلندمو پوشیدم و رفتم پیشش تو سالن.. وقتی منو با اون لباس دید چشماش ستاره بارون شدن و روزنامه تو دستشو گذاشت روی میز و پاشد اومد طرفم
دستاشو برای رفتنم تو بغلش وا کرد و گفت
_نفسییی.. یاد خونه استانبول افتادم

محکم بغلم کرد و موهامو بو کشید.. گفت
_دلم تنگ شده بود برای این لباس
_منم وقتی دیدمش یاد اونروزا افتادم و دلم خواست بپوشمش
چشماش شیطون شد و گفت
_خوب کاری کردی پوشیدیش ولی من الان دلم خواست درش بیارم.. چیکار کنیم؟

نرمهء گوششو با لبام گرفتم و نگاهی به ریش قشنگش کردم که دیگه حسابی بلند شده بود و میخواست بزنه.. ریش سیاهش باعث میشد زیبایی چشم و ابروش صد برابر بشه و دل عاشق منو عاشقتر میکرد
گفتم
_اون چیزی رو که دلت خواست میکنیم سرورم

با لذت بلندم کرد و محکم تو آغوشش گرفت، پاهامو انداختم دور کمرش و تا اتاق خوابمون همدیگه رو بوسیدیم..

زندگیمون بازم رویایی شده بود، من و مهراد خیلی سختی کشیده بودیم و آسون به هم نرسیده بودیم ولی الان خوشبختترین و عاشق ترین زوج دنیا بودیم..

چند ماه بعد از اولین سالگرد ازدواجمون بهش مژده دادم که داره بابا میشه و هفت ماه بعد پسر خوشگل و کوچولویی رو تو بغلمون گرفتیم که بابا با دیدنش علنا گریه کرد و با شوق گفت
_عین مسیحه

پسرم انقدر شبیه داییش بود که بابام با جون نصفه ای که با اومدن مهراد گرفته بود، با اومدن نوه ش دیگه بطور کامل به زندگی گذشته ش برگشت و گفت که خدا مسیحو برگردونده..

اسمشو گذاشتیم مانی و خونواده سه نفرمون گرمتر و زیباتر شد..

۱۶۳)

مهراد عاشقش بود و میگفت خیلی شبیه توئه نفس.. فقط چون پسره خطوط چهره ش بیشتر مسیحو به خاطر میاره..

دیگه مثل سابق هر روز نمیرفتم کارخونه و اکثرا خونه بودم.. کارها رو کاملا سپرده بودم به کریمی و فقط برای جلسات مهم میرفتم و برمیگشتم..

وقتی درو باز کردم، از سکوت خونه تعجب کردم..
خونه ای که مثل باغ وحش همیشه از هر گوشه ش صداهای مختلفی به گوش میرسید، آروم و بیصدا بود..
رفتم سمت اتاقها و از دیدن صحنه مقابلم سرشار از احساسات زیبا و عمیق شدم

مهرادم روی تختمون، پسر چهار ساله مون مانی و دختر دو ساله مون افرا رو بغل کرده بود و سه تایی تو بغل هم خوابیده بودن..
گوشیمو درآوردم و یه عکس ازشون گرفتم..
استاد ثبت لحظه ها و صحنه های ناب بودم.. بی شک نابترین صحنه برای من، کنار هم بودن سه تا عشقم بود..
بچه های خوشگل و شیرینی که از خون و جون خودم و مهرادی که عاشقش بودم، بودند..

و مردی که بند بند وجودم با عشقش مُهر شده بود و با گذشت سالها دلبستگی و عشقم بهش بیشتر شده بود..

گذشت سالها و زندگی کردن با مهراد به من نشون داده بود که تیپ و خوشگلی و هیکل زیبا بعد از مدتی برای آدم عادت میشه و فقط و فقط اخلاق خوش و صفات خوب، و عشق دادن به همدیگه ست که دل آدمو گرم، و زندگی رو زیبا میکنه..

مهراد حتی تو بدترین روزهای زندگیمون، روزهایی که مواد مخدرو ترک میکرد و همه میگفتن باهاش مدارا کن اخلاقش بد میشه دست خودش نیست، حتی یکبار هم با من بداخلاقی نکرد و عشقش رو ازم دریغ نکرد..

حتی یکبار هم به من بی توجهی نکرد و در بدترین حالش هم نگاهش به من پر از محبت بود..
حتی یکبار هم تو جر و بحث های معمول زن و شوهری حرف تندی بهم نزد، برای بابام پسری کرد و یکبار هم اهمیتی به پول و ثروتمون نداد و هیچی از من و بابا قبول نکرد..
اون مهراد بداخلاقی که پیمان میگفت سگه و پاچه کارمنداشو میگیره، تو زندگی مشترکمون با اخلاق خوبش و مهربونیاش منو عاشق باطن زیباتر از ظاهرش کرد..

آروم رفتم روی تخت و پیششون دراز کشیدم..
افرا شبیه مهراد بود و پدر و دختر عاشق و معشوق بودن، طوری که من گاهی حسودی میکردم و قهر میکردم از مهراد و پشتمو بهش میکردم، ولی مرد مهربون و عاشق من تو دل بزرگش برای هممون به اندازه دنیا عشق داشت و میومد منو بغل میکرد و لبای گرمشو میذاشت روی لبام و زمزمه میکرد
آن سو مرو این سو بیا
ای گلبن خندان من
ای عقلِ عقلِ عقلِ من
ای جانِ جانِ جانِ من

هواخواه توام جانا و میدانم که میدانی.. کم ناز کن برای مجنونت لیلی

و من با عشقی که به جونم و خونم میریخت لیلی تر میشدم و روی تخت با هم ادغام میشدیم..

پنجمین سالگرد ازدواجمون بود و مهراد خواسته بود که جشن بگیریم.. مادرش و خانواده مهزاد از سوئیس اومده بودن و پیمان با دختری که اینبار انگار واقعا دوستش داشت و میخواست باهاش ازدواج کنه اومده بود..
پیمان دو سال بود که اومده بود ایران و مهراد شرکت استانبولو فروخته بود و اینجا دو طبقه از یه ساختمونو خریده بود و یه شرکت خیلی شیک و باکلاس زده بود..
مانی طبق معمول از سر و کول بابام میرفت بالا و از کنارش جم نمیخورد..
بابام به عشق مانی انگار به جای پیر شدن جوونتر شده بود و خیالم از بابتش دیگه راحت بود..
مادر مهراد با افرا سرگرم بود و مهراد کنار من ایستاده بود و به مهمونا خوش آمد میگفتیم..

لباس سرخابی کوتاهی که جنسی مثل تافته داشت پوشیده بودم که تو سفرمون به آمریکا پیش عمه م، از اونجا خریده بودم و مهراد میگفت نپوشش لعنتی، با این رنگ افسونگرتر از همیشه میشی و نمیتونم منتظر رفتن مهمونا بشم
منم با بدجنسی پوشیدمش و گفتم
_فقط به نیت بردن هوش از سرت میپوشمش
محکم زد روی باسنم و گفت
_مجازات این کارت خیلی سخت خواهد بود
زبونمو براش در آورده بودم و اونم با هیزی گفته بود میدونی که اون زبونتو چطوری میخورم..

اونشب بچه هارو سپردیم به شیرین و بعد از مدتها یه دل سیر تو آغوش هم عاشقانه رقصیدیم..

بعد از رفتن مهمونا مهراد جعبه ای رو آورد داد بهم و گفت
_این هدیه پنجمین سالگرد ازدواجمونه

با هیجان بسته بندی قشنگشو باز کردم.. یه محفظه شیشه ای مستطیل شکل بود که توش یه درخت بود..
هدیه عجیب و جالبی بود، به درخت توش نگاه کردم که دستشو آورد و در محفظه رو باز کرد و درختو از توش درآورد داد دستم
خدایا چقدر قشنگ بود..
یه درختی بود به بلندی بیشتر از یه وجب که روی یه سطح مربعی شکل کریستال تعبیه شده بود..
تنه و شاخه های درخت از طلای سفید بود و از شاخه هاش بجای برگ زمرد آویزون بود
خیییلی خوشگل بود.. گفتم
_تو این هدیه های تکو از کجا پیدا میکنی زبل خان؟
گفت
_این هدیه نه کار برند معروفیه، نه از اروپا و آمریکا سفارش دادم.. اینو یه استاد پیر تو بازار زرگرها از روی طرحی که کشیدم برام ساخته

با تحسین و عشق تو عسلی سبز چشماش خیره شدم که ادامه داد
_این درخت، نماد زندگی و خانواده ماست نفس..

۱۶۴)

امیدوارم زندگیمون مثل این درخت همیشه سرسبز و بانشاط، و خونواده مون مثل ریشه هاش محکم و پابرجا و بهم تنیده باشه
با حرفای قشنگش مست شدم و رفتم جلو لباشو طولانی و عاشقانه بوسیدم..

وقتی رفتم عقب گفتم
_جواب مناسبی برای حرفات پیدا نکردم

پیشونیشو گذاشت روی پیشونیم و گفت
_جوابی که دادی، به اندازه دیوان حافظ حرف عاشقانه توش بود نفسم

دستاشو گرفتم و خواستم از جام بلند بشم که گفت
_یه چیز دیگه م هست که میخوام ببینی
گفتم
_بازم هدیه؟ چندتاچندتا؟
_هدیه نیست، میشه گفت یه سورپرایزه

هیجانزده شدم و گفتم
_چیه؟
_بشین
_یعنی انقدر تاثیرگذاره؟
خندید و گفت
_آره
نشستم، یه پوشه گذاشت جلوم و گفت
_نگاش کن
بازش کردم.. یه سری کاغذ و عکس بود.. دقیق نگاه کردم
عکسای یه بیمارستان بزرگ بود، گفتم
_بیمارستانه، کجاست؟
_تو اون زمینی که بابات به اسمم کرد

متعجب نگاهش کردم‌، منظورشو نمیفهمیدم..
بابام پنج سال پیش وقتی اسنادو از افشین گرفت اون زمین ۲۰۰ هکتاری رویای افشینو به اسم مهراد کرد..
مهراد بهیچوجه قبول نمیکرد و بابام با صدتا قسم و خواهش راضیش کرد..

گفتم
_عکسای بیمارستان چه ربطی به زمین داره مهراد؟
_اسم بیمارستانو بخون

روی سردر بیمارستان نوشته شده بود مسیح یگانه..
با دیدن اسم مسیح دلم از جاش کنده شد ولی بازم کامل درک نکردم موضوعو..
آروم گفتم
_مهراد این چیه؟
دستامو گرفت و گفت
_همون موقع که بابات زمینو به نامم زد ۱۰۰ هکتارشو فروختم و با پولش یه بیمارستان بیماریهای سرطانی وخونی به اسم مسیح ساختم.. البته هنوز کامل نشده و خیلی کار داره ولی وقتی اسمو نصب کردن روی سردرش دلم دیگه طاقت نیاورد بهت نگم.. پدرم دراومد تو این پنج سال تا تو بو نبری از ساخت و ساز.. بقیه زمینو هم به اسم مسیح بخشیدم به محک و سازمان حمایت از کودکان سرطانی

کاغذی رو که بعنوان تقدیرنامه بود و از خیّر آقای مسیح یگانه تشکر کرده بودن داد دستم..

از حرفایی که میشنیدم سرم گیج میرفت، طول کشید تا بفهمم چیکار کرده و کمی بعد با های های گریه تو بغلش بودم و از گردنش آویزون شده بودم..
با خنده گفت
_هیس آروم دختر الان جوجه هارو بیدار میکنی

ولی طوری شوکه شده بودم و خوشحال بودم که بیدار شدن بچه ها برام مهم نبود..
سر و صورتشو بی وقفه بوسه بارون کردم و گفتم
_آخه من چیکار کردم که لایق فرشته ای مثل تو شدم؟ تو پاداش کدوم ثواب منی که خودم از همچین ثواب بزرگی خبر ندارم
خندید و بغلم کرد گفت
_زبون نریز عسل میخورمتا
از بغلش دراومدم و گفتم
_نه من جدیم، واقعا دارم فکر میکنم و یاد یه حرف مسیح افتادم که روزای آخر تو حرفای وداعش میزد.. یه بار گفت اگه خدا یه چیزی رو از بنده ش بگیره، حتما یه چیز دیگه بهش میده، مصداق شعر خدا گر ز حکمت ببندد دری ز رحمت گشاید در دیگری.. میگفت نفس تو برای بیماری من خیلی زجر کشیدی و حتما بعد از رفتنم هم خیلی عذاب میکشی، ولی همیشه بدون که خدا برات جبران میکنه و هرگز ازش شاکی نباش.. الان به اون حرفش رسیدم، تو پاداش اون همه درد و غم منی مهراد.. تو پاداش صبر و ایمان من بعد از مرگ مسیحی

با حرفام اونم احساساتی شد و محکم بغلم کرد..
با گریه تو بغلش صد بار گفتم
_مرسی مهراد، مرسی، ازت ممنونم، مرسی که هستی، مرسی که اینقدر خوبی، مرسی که همچین کاری کردی برای برادرم، برای من و بابا، نمیتونم جبران کنم برات، هیچوقت نمیتونم

موهامو بوسید و گفت
_تو فقط دوستم داشته باش.. بزرگترین نیاز من اینه
_تو دنیای منی مهراد انقدر عاشقتم که نمیتونی تصور کنی.. حتی بیشتر از بچه هام دوستت دارم

تو عشق هم غرق بودیم که تازه متوجه بچه ها شدم که با لب و لوچه آویزون و خوابالود وایساده بودن پیش هم و مارو نگاه میکردن..
چقدر خوشگل و ناز بودن خدایا..
رفتم و هردوشونو بغل کردم، مهرادم اومد سه تامونو بغل کرد و دستاشو دورمون حلقه کرد..

سرمو تکیه دادم به شونه ش و ناخودآگاه نگاهم رفت روی درخت سبز توی شیشه..

خانواده چهار نفری ما حاصل معجزه عشق بود..
معجزه عشقی که خدا با یک نگاه مهراد، تو دل مشکل پسند و تنهای من انداخت.. معجزه عشقی که خدا با یک نگاه من، تو دل سنگ و به عشق اعتقاد نداشته مهراد انداخت..

ما نیمه گمشده هم بودیم.. دو نیمه ای که از ازل برای هم آفریده شدیم، و همدیگه رو پیدا کرده و باهم کامل شده بودیم..

گاهی برای تشکر از خدا کلمه ای پیدا نمیشه که حق مطلبو ادا کنه.. فقط باید خالصانه و از ته دل گفت
خدایا شکرت

پایان

گاهی بین غصه ها و مشکلات زندگی هممون به یه رویا نیاز داریم.. رویایی که میدونیم سرابه و واقعی نیست ولی بازم حال دلمونو خوب میکنه.. این رمان رو من اولش برای دل خودم نوشتم و برای خودم رویا ساختم.. بعدش دلم خواست رویای هر چند کوچک خیلیا بشه و گذاشتمش توی سایت.. امیدوارم لذت برده باشین
نظرتونو برام بنویسین🙏🌹

‫42 نظرها

  1. دلنشین ترین رمان بود ک تموم شد درد از دست دادن برادرو ک نفس کشیدو خوب میتونم درک کنم چون جزو اون نفرات منم هستم
    ابهام جان بابت این رمان زیبات به قول بوشهریا دمت جیز
    عالییییییی بود😍😍😍

    1. بله منم درد شو کشیدم اونم تو بچگی الان یکی دیگه از داداشام هم ابتلا داره و خوشبختانه گوش شیطون کر بلا ازش دور داره خوب میشه اما آب شده مثل یخ که زود آب میره آدم واسه دشمنشم نباید بخواد

  2. سلام نویسنده جوان واقعا خسته نباشی حض کردم از خوندن رمانت و به عنوان اولین کار واقعا عالی بود امیدوارم مقدمه ای باشه برای کارهای بهتر و روزهای درخشانی رو پیش رو داشته باشی…چون از توصیف خیلی زیاد تو رمانت استفاده کردی بهت پیشنهاد میکنم رمان تاریخیه آریو برزن ( سرداری که طعم شکست را به اسکندر چشاند) که دوجلده رو بخونی خیلی عالیه و دل‌انگیزه خوندنش و واقعا روح ادمو تازه میکنه البته اگر دوست داشته باشی…شاد و تندرست باشی 🥰🙏

  3. عالی بود .قلمت ودیدت به زندگی وعشق هر جقدر رویایی باشه اما زیباست .من در واقعیت این رویا را برای خودم وخانواده ام همراه با عشق بین خودم وهمرم ساختیم .وهنوز بعد ۴۳ سال عاشقانه زندگی می کنیم.موفق باشین وسلامت

  4. بعد دو یا سه روز بیای سایت ببینی که پارت اخر رمانی که دنبالش میکنی گذاشت کلی خوشحال شدم دوست داشتم ببینم اخرش چی میشه 😅
    مرسی از نویسنده عزیز بابت رمانت رمانت خیلی زیبا بود

  5. وااای خیلی خوب بوود . پارت های اول و که میخوندم میگفتم اینم چهار تا چرت و پرت مینویسه و کلی مارو تو خماری پارت میزاره ولی هرچی بیشتر پارت میزاشتی خییلی بهتر میشد 😻
    منتظر رمان بعدیت هستیم…

  6. ووویییییییی🤩 خیلی خیلی خیلی قشنگ بوووودددددد😝
    مرسی از رمان خوبت عزیزمممممم😚😍
    خسته هم نباشی گلممم🤗🍁

  7. سلام نویسنده ی باحال
    خیلی دوست دارم …هم خودت هم رمانت …خودتو دوست دارم چون خیلی ماهی جواب نظرها رو میگی رمانم ک دیگه حرف نداشت…
    منم رمان زیاد میخونم اول هر رمانی اگه ازش خوشم نیاد ادامه نمیدم بر دل نشسته رو با دل خوندم از صمیم قلب میگم،عاشق قلمت شدم از خدا میخوام که موفق باشی عزیز جان

  8. واااای چقدر احساسی(احساسات در من موج میزند خخخخ).عالی مهرناز بهترین رمانی بود که خونده بودم.نمیدونم همیشه اخر رمانا دلم میگیره که تموم میشه.

  9. مهری نازم عالی بودفدای خوشگلیات…
    بقول اون دویت گلم که گفت پنصدششصدتامن میگم شایددوهزارتارمان خونده باشم. توسبک رمان توو قلم توانمندت جزبهترینابود خانم گل من.موفق باشی .منتظررمان بعدیت هستم …
    خوبه که هستی عزیزم.♥♥♥

  10. یو هووووو🥳
    من الان دو تا حس دارم ، یکی خوشحال از اینکه بهم رسیدن
    و دوم اینکه رمان به این قشنگی تموم شد🥺
    من کلا زیاد زمان می خونم و تا حالا حدود ۵۰۰ ،۶۰۰ تا یا شایدم بیشتر رمان خوندم و به جرئت می تونم بگم این از بهتریناست یا شاید هم جزو ۱۰ تای اول
    بازم ابهام جان🥰بهت تبریک می گم برای همچین قلم گیرایی و منتظر رمان های دلنشین بعدیت هم هستم😘

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان

بستن