رمانرمان بر دل نشسته

رمان بر دل نشسته پارت یک

رمان بر دل نشسته

ژانر: عاشقانه

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

رمانی که پیش رو دارید، یک داستان صرفا عاشقانه است و تقدیمش میکنم به کسانی که سالهاست حس ناب عشق از زندگیشان رخت بربسته، باشد که این قصه گرمایی شود بر دلهای سرد عاری از عشقمان…

سخن آخر

خوشا آنانکه در این دنیا نیمه گمشده خود را یافتند
و با او زیبا و عاشق زیستند..

سرمو گرفتم بین دستام و شقیقه هامو فشار دادم تا شاید کمی از سردردم کم بشه.. پشت میز کارم توی دفترم نشسته بودم و داشتم با کلافگی به صحبت تلفنی کریمی گوش میکردم
_آقای محترم چند بار بگم من و شما دیگه حرفی برای گفتن نداریم، به توافق نمیرسیم، خانم میخوان خودشون با آقای راستین صحبت کنن.. ای بابا یعنی چی که نمیشه؟!.. خوب کی برمیگردن ایران؟.. باشه پس تلفنی صحبت میکنن شما فقط شماره شونو بدین.. شماره شخصیشونو نخواستیم، شماره دفتری، شرکتی، محل کاری ندارن؟
کریمی به من نگاهی کرد و سرشو تکون داد که یعنی عجب گیری افتادیم.. بعدم شماره ای رو توی سررسید روی میز یادداشت کرد و بالاخره تماسو قطع کرد
_خانم منکه گفتم بهتون اینا نمیخوان بهیچوجه تابلو رو بفروشن، این یارو دستیارش میگه آقای راستین خیلی وقت بود دنبال اون تابلو بود و غیرممکنه بفروشتش
این آقای راستین دیگه خسته م کرده بود.. مستاصل و عصبی سرمو بلند کردم و گفتم همش تقصیر توئه کریمی اگه روز مزایده دیر نمیرسیدی الان اون تابلو اینجا بود، منکه بهت گفتم هر قیمتی که باشه میخوامش، گفتم که کوتاه نیا، نذار بعد از سالها حالا که پیداش کردیم بازم از دست بدیمش، ولی تو با سهل انگاریت باعث شدی تابلوی یادگار خاندانمو از دست بدم
_خانم من شرمنده م اون تصادف لعنتی..
_خوب دیگه تکرار مکررات فایده ای نداره بهتره خودم به این آقای یکدنده زنگ بزنم
نفس عمیقی کشیدم و از جام بلند شدم رفتم پشت پنجره و بیرونو نگاه کردم از اون بلندی، شهر و آدماش کوچک و دور بنظر میرسیدن.. کی میدونست که اون پایین توی خیابونا و کوچه های شهر، تو دل تک تک آدمایی که از اینجا قد مورچه دیده میشدن و با عجله و مثل سیل دنبال هم راه میرفتن، چی میگذره.. به نظرم هر انسانی یه داستانی بود، هرکسی یه دردی داشت.. مثل خودم.. بعضیاشون هم چندتا درد..
آهی کشیدم و برگشتم طرف میزم، دکمه ارتباط با منشیمو فشار دادم
_طناز لطفا قهوه مو بیار
کمی بعد فنجون قهوه داغمو بین دو دستم گرفته بودم و با لذت محتویاتش رو مزه مزه میکردم.. قهوه حکم مسکن داشت برام.. فکرم رفت پی صاحب جدید تابلوی آبا و اجدادیم، نمیدونستم کیه، کجاست، چیکاره ست، فقط یه اسم.. مهندس راستین.. هر کی که بود آدم غد و یکدنده ای بود، یا شایدم اصلا اینطوری نبود و فقط مثل من تابلو رو خیلی میخواست..
تصویر پدرم وقتی که بهش گفته بودم بالاخره تابلو رو پیدا کردم اومد تو ذهنم.. بعد از شش سال توی چشماش ذره ای خوشحالی دیده بودم و دلم گرفته بود از یادآوری اتفاقی که باعث دلمردگی این مرد شده بود.. ولی با شادی پدرم به حالت قبلیم برگشته و گفته بودم
_منکه گفته بودم پیداش میکنم برات، تو تنها کس منی تو این دنیا بابا، تنها دارایی من، تنها همخون منی
و بغلش کرده بودم، دستاشو دور بازوهام حلقه کرده و منو مهمون حس زیبای پدرانه ش کرده بود، حسی که سالها بود زیاد تجربه ش نمیکردم چون پدرم حوصله هیچ کسو هیچ چیزو نداشت و تو تنهایی هاش و غصه هاش سیر میکرد..
اون تابلو کپی معتبری از رستاخیز میکل آنژ بود و یادگار خاندان پدرم بود که بیشتر از ارزش مادی، ارزش معنوی زیادی برای پدربزرگم داشته چون از پدربزرگش بهش رسیده و حفظ شده تا اینکه پسر بزرگ اسفندیارخان، کیومرث خان یگانه که عموی گرام بنده بودن اون تابلو رو میفروشه و بعد از مرگش هیچکس دلیلشو نفهمید.. پدرم میگفت احتمالا فقط بخاطر ناراحت کردن پدربزرگم اینکارو کرده، چون مدتی بوده که باهم مشکل داشتن، بابام دنبالش گشته ولی گفتن تابلو از کشور خارج شده، و با مشکلاتی که تو زندگی بابا پیش اومده دیگه پیگیرش نشده، و وقتی عزیزانشو یکی یکی از دست داده و سنش بالاتر رفته ارزش یادگاری های خانوادگی براش بیشتر شده
_ازت ممنونم که اینهمه سال زحمت کشیدی و تابلو رو پیدا کردی نفس
به شادی پدرم لبخندی زده و به گوشیم که اسم کریمی روی صفحه ش افتاده بود نگاه کرده و جواب داده بودم
_بگو کریمی، شیری دیگه؟
و صدای ناراحت کریمی
_خانم تابلو رو فروختن !!
_چیییی؟
کریمی کم مونده بود گریه کنه
_خانم، من.. من تصادف کردم دیر رسیدم به مزایده، مردی به اسم راستین خریدتش، خانم اصلا نمیدونم چی بگم

گوشی تو دستم خشکم زده بود و به پدرم زل زده و حرفی پیدا نکرده بودم برای گفتن..
ولی امروز مصمم بودم که با راستین صحبت کنم و با یه پیشنهاد خوب تابلو رو ازش بگیرم.. سررسیدو برداشتم و با تلفن دفتر شماره شو گرفتم
دومین بوق، سومین بوق، چهارمین.. پوفی از بیحوصلگی کشیدم، جواب داد
_الو
_الو، مهندس راستین؟
_بله
_من یگانه هستم
سکوت…
_جناب راستین، الو؟
_میشنوم
وا این چرا تلگرافی حرف میزد
_پس چرا جواب نمیدین؟
و بالاخره یه جمله نسبتا طولانی از آقا اومد
_کسی رو به اسم یگانه نمیشناسم خانم، امرتون؟
یا خدا صداشووو.. چه صدای زیبایی!!.. احساس کردم که دارم فیلمی از آلن دلون میبینم با اون صدای دوبلور محشر و استثنایی، اون صدای افسانه ای گوشنواز..

_الو؟ خانم؟ من بیکار نیستم بفرمایید حرفتونو بزنید
ولی دریغ از حتی یک نوا از تارهای صوتی من.. حتی توان تجزیه و تحلیل لحن سردش رو هم نداشتم، نمی فهمیدم که چی میگه، کل وجودم فقط گوش شده بود و تن صداشو مثل جارو برقی میکشیدم به جونم..
همیشه در مورد آدما به صدا و بو حساس بودم و روم تاثیر زیادی داشتن، اگه از صدای کسی خوشم میومد حتی اگه قیافه زشتی هم داشت بازم به نظرم جذاب میومد.. این جناب راستین هر کلمه ای که میگفت میرفت توی اعماق روحم
چقدر لالمونی گرفتم نمیدونم ولی خیلی ضایع بود، خودمو جمع و جور کردم و با تته پته گفتم
_ببخشید حواسم پرت شد به منشیم
_خوب؟
_غرض از مزاحمت در مورد تابلوی رستاخیز میخواستم باهاتون صحبت کنم نفسی کشید و گفت
_آهااان پس اون خانم سمج شمایید
با گیجی گفتم_هان؟
این صدای جذاب لعنتی مگه میزاشت ببینم چی میگه که بخوام حالت تدافعی بگیرم مقابلش..
دلم میخواست بگم ای جااانم بیشتر حرف بزن..
صدای پوزخندی شنیدم انگار و گفت
_”هان” چیه خانم؟ حالتون خوبه؟ حرفی ندارین قطع کنم
با تشخیص صدای پوزخندش انگار به خودم اومدم و ژن غرور و تکبر خاندان یگانه در وجودم تکون خورد که گفتم

_این چه طرز صحبت کردنه آقا، فکر میکنین کی هستین که اینطوری برخورد میکنین با یه خانم؟

بیحوصله گفت_سه ثانیه فرصت میدم بهتون حرفتونو بزنید بعدش قطع میکنم

ای بابا این دیگه کیه به سنگ پای قزوین گفته تو ابریشم خالصی..
با حرص گفتم_حیف که مجبورم، وگرنه سه ثانیه رو میکردم….. خواستم بگم میکردم تو حلقت!.. ولی تربیت خانوادگیم اجازه نداد..
متعجب گفت_چییی؟

لحنمو مثل گربه نره پینوکیو کردم و گفتم
_هیچی گفتم سه ثانیه کافیه
_خانم من اون تابلو رو نمیفروشم، شما هم دیگه وقت منو نگیرید
_هه.. اون تابلو ارث آباءاجدادیمه جناب، مال منه، مااال من، کاپیش؟!!

با کاپیشی که گفتم زرت تلفنو قطع کرد.. گوشی تو دستم موند و احساس کردم قهوه ای شدم !.. من حال اینو میگیرم، بدجور زد تو برجکم، اصلا نفهمیدم از کجا خوردم.. ولی بد کرد با من، با نوه اسفندیار خان بد کردی مهندس راستین، دارم برات، منتظر رُوانش این رفتارت باش مرتیکهء… مرتیکهء چی؟.. مرتیکهء خوش صدا!!
ای خاااک بر سرت نفس، یارو زده ناک آوتت کرده خونین و مالین چسبیدی به زمین رینگ، اونوقت تو هنوز گیر کردی تو صداش.. خلایق هر چه لایق..
بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم و چیکار کنم چیکار نکنم تصمیم گرفتم نقشه انتقامو بذارم برای بعد و الان با سیاست و چرچیل بازی برم جلو تا تابلو بازم از دست نرفته، باید غرورمو کمی، فقط کمی میزدم زمین..
شماره رو دوباره گرفتم.. برداشت.. صدای خوش گفت_میشنوم سریع بگو
سریع گفتم_هرقیمتی بگین قبوله
انقدر تند حرف زدم که خنده ش گرفت، ولی نخواست من بفهمم، منم که تیزتر از این حرفا بودم ته خنده شو شنیدم، گفت
_نمیفروشمش، عمرا
_میخرمش بالاخره
_خواهیم دید
_بچرخ تا بچرخیم جناب راستین
_هه..خدانگهداررر خانم
_آدرستونو بدین میخوام حضورا معامله کنم باهاتون
_خانم وقتی قصد فروش ندارم قرار چه معامله ای رو میذارید؟عجبا
_شما آدرستونو بدین من راضیتون میکنم
_من ایران نیستم خانم
_مشکلی نیست هر جا هستین میام
_چقدر سمج تشریف دارین
_آدرسسس لطفا
_وصل میکنم منشیم بهتون بگه، ولی اومدنتون فایده ای نداره گفته باشم
_باشه شما بفرمایید سر کارتون، منو وصل کنین به منشیتون
منو وصل کنین به منشیتون دیگه چه صیغه ای بود آخه.. بدون خداحافظی وصل کرد و منم آدرسو نوشتم..
ترکیه تشریف داشتن شازده.. البته اگه آمریکا هم بود میرفتم چون اولا که سفر خارج برای من مثل سفر بین شهری تو ایران بود دوما هم که میارزید بخاطر تابلوی بابا..
بعد از یه روز کاری خسته کننده از دفتر خارج شدم، خستگی و سردرد چند دقیقه پیشم زایل شده بود.. شاید به لطف صدای گوشنوازش !! صداش تو گوشم بود، عجیب گرفته بود منو لامصب.. با خودم فکر کردم که حالا خوبه سرد و بد صحبت کرد وضعم اینه، اگه این صدا به آدم بگه عاشقتم دوستت دارم عزیزم خوشگلم چی میشه، وااای همون بهتر که نگه، عقل از سر آدم میره..
با این فکرای مزخرف سوار ماشین سفیدم که هدیه تولد پارسالم از طرف بابام بود و من عاشق خودش و سرعتش بودم، شدم، عشق سرعت بودم و پدر و مادرم همیشه خدا نگران من بودن ولی دست فرمون من بیست که چه عرض کنم بیست به توان صد بود، بالاخره من شاگرد مسیح بودم اونم که شوماخری بود واسه خودش..

قبل از اینکه یاد مسیح بخواد مثل همیشه داغونم کنه، سرمو محکم اینور و اونور تکون دادم، انگار که اینجوری فکرش از سرم میرفت..
استارت زدم و راهی خونه شدم، خونه ای که سالها بود دیگه رنگ خونه و پناه و مامن نداشت.. خونه ای که بعد از مسیح و مامان تبدیل شده بود به یه سقف و چهار تا دیوار برای من و بابا که با خاطرات اونا توش زندگی میکردیم..
رسیدم دم در آهنی بزرگ خونمون که بعد از ۲۵ سال زندگی به چشم من عادی میومد، ولی همیشه از بقیه شنیده بودم که باشکوهه.. درو که باز کردم پینو دوید و اومد با اون هیکل گنده ش دراز کشید جلوی پاهام، دست کشیدم به سر و گوشش، پینو یادگار مسیحم بود و خیلی عزیز بود برام، دنبالم اومد و وقتی داخل عمارت شدم اونم رفت دراز کشید کنار استخر، استخری که بعد از مسیح هیچوقت دیگه پر نشد..

نگاهی انداختم به خونمون.. فکر کردم که چقدر بیفایده بزرگه، خونه تریبلکسی که سالن طبقه اول خیلی بزرگ بود و برای مهمونیا استفاده میشد، بماند که بعد از مسیح مهمونی دیگه معنا نداشت.. بازم نذاشتم فکرش بیاد تو سرم و نگاهمو گردوندم اطراف سالن، بزرگیش انگار دهن کجی میکرد به تنهایی من و بابا.. ولی جای دیگه ای هم نمیشد بریم، اینجا به دنیا اومده بودم و خونه پدری بابام بود و مهمتر از همه خاطرات مامان و مسیح اینجا بود..

آشپزخونه بزرگ یه گوشه خونه بود، وسط سالن پله های مرمر نرده طلایی، و دوتا اتاق بزرگ که یکیش حکم انباری داشت و یکیش کتابخونه بود.. اتاق ها طبقه دوم بودن و طبقه سوم مثل سوییت مخصوص مسیح و اتاق موزیکش و آتلیه نقاشی من و سالن ورزش بود که با آسانسور میرفتیم به اون طبقه.. اتاق مسیح همونطور دست نخورده مونده بود و شیرین مرتب تمیزش میکرد، اجازه نمیدادم گرد و خاک بشینه روی وسایل برادرم..
برادری که عشقم بود، برادری که پشتم بود، برادری که نفسم بود و نفسش بودم ولی رفت.. رفت و اینهمه پول و مال و مکنت خاندان یگانه به هیییچ دردی نخورد وقتی که مسیح یگانه، نور چشمی خاندان و تک نوه پسری اسفندیار خان، آرزوی همه دخترای فامیل و آشنا، با اون قد و هیکل رعنا و قیافه خوشگلش در عرض ۷ ماه آب شد و شد پوست و استخون.. بازم انقدر خوشگل بود که پرستارا مبهوتش میشدن توی بیمارستان..
شش سال پیش پول و ثروت ارزشش رو برای من از دست داده بود تنها چیزی که مادی بود و دوستش داشتم ماشینم بود که اونم نه واسه کلاس و مدلش، بلکه فقط بخاطر سرعتش دوستش داشتم چون بهم حس پرواز میداد..
صدای شیرین منو از دنیای خیالاتم بیرون آورد
_سلام زیبا
_سلام شیرین خانومی خسته نباشی
_زنده باشی خانم خوشگله تورو که میبینم خستگیم در میره..
شیرین بهم میگفت زیبا، میگفت انقدر خوشگلی که زبونم ناخودآگاه میچرخه که بهت بگم زیبا منم میخندیدم و لپای تپلشو میچلوندم، شیرین هم یادگاری از سالهای دور بود از وقتی که من و مسیح بچه بودیم شیرین پیشمون بود، شوهرش مش کاظم باغبونمون بود، همراه خانواده جلال راننده بابا، توی ساختمون بغلی عمارت زندگی میکردن، قبلا خونه مستخدما دورتر از عمارت، وسطای باغ بود ولی بعد از فوت پدربزرگم، بابام گفت که دوست نداره اونا اونجا مثل تافته جدابافته زندگی کنن و اصرار کرد که بیان تو ساختمون بغلیمون..

بابام قلب مهربونی داشت و من عاشق این کاراش بودم، خان و خانزادگی اصلا براش مهم نبود و خیلی دقت کرده بود که من و مسیح مثل خودش تربیت بشیم و لوس و از خودراضی نباشیم، مسیح آخر معرفت و تواضع بود، کی میتونست توی موقعیت اون باشه و اونقدر خاکی باشه، همه عاشقش بودن، فرشته بود انگار.. بعد از دوسال افسردگی و گریه و عزاداری که همش فکر میکردم چرااا چرا مسیح با ۲۴ سال سن باید میمرد، این چه کاری بود چه حکمتی بود خدا حیف نبود؟
آخرشم نتیجه گرفتم که اون یه فرشته بود و این دنیا براش کم بود.. باید میرفت جای بهتری که لایقش بود جایی که پر و بال میگرفت، جایی که دوروبریاش مثل خودش فرشته بودن
_عزیزکم باز که رفتی تو خودت، بیا غذاتو بخور به خودم اومدم و دنبال شیرین رفتم آشپزخونه، آشپزخونه بزرگی که وسطش یه میز ناهارخوری دوازده نفره بود که روزگاری صندلیاش اکثرا پر بودن و فضایی که صدای خنده و شوخی بلند بود توش، طرف دیگه تلویزیون بزرگی که نصب شده بود به دیوار و دورش یک دست مبل راحتی قرمز که مامانم اکثرا مینشست اونجا و با شیرین چای میخوردن و غیبت میکردن.. نشستم روی صندلی همیشگیم، میزی که سالها بود فقط من مهمونش میشدم برای غذا خوردن..
بابا بعد از مامان و مسیح، پشت میز ناهارخوریمون توی سالن ننشست، همیشه توی اتاقش یا تو سالن طبقه دوم غذاشو میخورد، منم تو آشپزخونه میخوردم، به شیرین گفته بودم که همیشه موقع ناهار و شام اگه خونه باشم بشینه پیشم چون تنهایی مزه نمیده، بهش نگفته بودم دلم میترکه، غمباد میگیره وقتی تنها میشینم و غریبانه غذا میخورم..

شیرین هم دمش گرم هیچوقت موقع غذا تنهام نمیذاشت ولی چیزی نمیخورد چون میخواست با کاظم جونش بخوره، عشق بود دیگه مگه سن و سال میشناخت..
بخاطر غذا ازش تشکر کردم و رفتم بالا تو اتاقم، اتاق عزیزم که پناهگاه خستگی ها و دردهام بود.. کل یه دیوار بزرگ کمدهای دیواریم بود که پر بود از لباس و کفش و آت آشغالام، آخه من کلکسیونر لباس و کفش بودم انگار، یعنی مانکنای ویکتوریا سکرت باید جلوم لنگ مینداختن در این مورد، ولی در واقع سر خودمو گول میمالیدم با این جیجی بیجیا، وگرنه دل من خیلی وقت بود که با هیچی خوش نمیشد..
ظاهرم یه نقاب بود که خود واقعیم رو نشون ندم به اطرافیانم، نمیدونم چرا دوست نداشتم کسی دردمو بدونه، حال بدمو، آشفتگیامو، دل تنگیامو..
دختر شهرام خان مغرورتر از این حرفا بود که سرشو کج کنه و بذاره رو شونه ش و ترحم قبول کنه..
خودمو پرت کردم روی تخت بزرگ دونفره ام و از خستگی آخی گفتم.. تابلوی پاییز که کار استادم بود روی دیوار روبه روم آرامش میداد بهم، خیره شدم به رنگای گرم نارنجی و قهو ه ای تابلو و خواستم کمی بخوابم که یاد تابلوی بابا و آقای خوش صدا افتادم.. کی باید میرفتم استانبول برنامه م چی بود اصلا فکرم کار نمیکرد، مثل اسکارلت بربادرفته گفتم فردا فکرشو میکنم مگه من چیم از اسکارلت کمتره، به فکر خودم خندیدم و خدا شفات بده ای گفتم و سرمو گذاشتم روی بالشت و خوابیدم..

_کریمی
_بله خانم
_برای فردا یه بلیط رفت و برگشت استانبول برام بگیر
_چشم خانم، برگشتش برای کی باشه؟
_یکروزه باشه کریمی یه عالمه کار دارم اینجا
_آخه میگم یه وقت شاید نتونستین در عرض یکروز راستینو راضی کنین راست میگفت فکر اینجاشو نکرده بودم از بس که همیشه دستور دادم و اجرا شده..
_باشه بکنش دو روز خندید و گفت
_یه روز با دو روز چندان فرقی نمیکنه ها
منم خندیدم و گفتم منو که میشناسی اگه نتونم توی دوروز راضیش کنم یعنی که این کار غیر ممکن بوده، پس اگه بتونم همون روز اول میتونم
_منکه امیدوارم بهتون، کی میتونه نه بگه به نوه اسفندیار خان
_یعنی میگی فقط بخاطر جذبه خاندانم نه نمیگن؟ پس جذبه خودم چی کریمی؟ دستت درد نکنه خندیدیم دوتایی و اونم گفت_راستشو بگم از الان دلم میسوزه واسه این جناب راستین
_وا چرا؟
_آخه شما با جذبه چشماتون طوری پدرشو درمیارین که کلمه نه کلا از بانک کلماتش پاک میشه
اینو گفت و ریز خندید کمی هم ترس داشت انگار تو خنده ش، ولی من میدونستم کریمی منظور بدی نداره، هیز نبود و این خصیصه خیلی خوبی بود برای کسی که دست راست من بود.. چون مردی رو نمیشناختم که به چشم مشتری نگام نکنه، بغیر از مردای خانواده که محرمم بودن، یکی همین کریمی یکیم کاظم باغبونمون بود که بی نظر نگاهم میکردن، وگرنه از ۱۴_۱۵ سالگیم نگاه همه مردایی که توی دنیا باهاشون رودر رو شدم نگاه خریدارانه، گاهی هیز، گاهی پرتحسین و اکثرا عاشق بوده.. عادت داشتم به اینکه همه پسرا عاشقم باشن انقدر عادی بود که نه قشنگی داشت برام و نه هیجانی..
گاهی غبطه میخوردم به همکلاسی هام و دوستام، وقتی میدیدم چقدر عاشقن و درد عشق میکشن هم میخندیدم هم دلم میخواست منم اونطوری عاشق بشم و دلم بلرزه برای یه نگاه.. ولی هیچ وقت پیش نیومد.. شایدم دلیلش وجود مسیح بود که کمالات اون نمیذاشت پسر دیگه ای رو بپسندم.. هر پسری رو با برادرم مقایسه میکردم و پسره همیشه خدا کم میاورد از مسیح.. برادر من بقدری خوب بود و آنچنان خالص و زلال منو دوست داشت که طالب همچو عشقی بودم و زهی خیال باطل، مگه کسی میتونست اونطوری منو دوست داشته باشه، دنیای خواهر و برادری ما عالمی بود، وقتی میدیدم دخترا چطوری نگاهش میکنن حظ میکردم و لذت میبردم از داشتن همچین برادری، ولی مسیح غیرتی بود، تقریبا همه دوستاش دوستم داشتن و بیشترشون میخواستن باهام ازدواج کنن شایدم واسه بعضیاشون فاکتور ثروتم و دختر شهرام خان بودنم مهم تر بود ولی طوری میخم میشدن که میفهمیدم محو ظاهرم شدن، وقتی هم که با ترس و خجالت، درخواستشونو به مسیح میگفتن، داداشم غیرتی میشد و بد برخورد میکرد و میگفت نفس بچه ست..
بودن مسیح به نوعی و رفتنش به نوعی دیگه زندگی و افکار منو تغییر داد.. تا وقتی که بود خوبیاش و جذابیتش و همه چی تموم بودنش باعث میشد کمتر از اون به چشمم نیاد و وقتی هم که رفت باعث شد دچار بیماری خاصی بشم، بیماری ترسِ از دست دادن..
مسیحو حتی بیشتر از خودم دوست داشتم و رفت، و فقدانش ضربه جبران ناپذیری به من زد.. مثل یه پر از لای انگشتام سر خورد، پر کشید و رفت، عالم و آدمو جمع کردیم و نشد که جلوشو بگیرن، اونیکه میخواست ببرتش مگه میشد جلوشو گرفت.. مگه میشد جلوی وصالشونو گرفت، بنظر من مرگِ یه آدم خوب در واقع وصال دوتا عاشقه، وصال بنده و معبود..

برچسب ها

ayliiinn

آیلین 1381، یاشا تبریزیم... حیات، غفلت رنگین یک دقیقه ی حواست...

‫6 نظرها

  1. قاعدتا نمی شه با یه پارت رمان رو قضاوت کرد ( منظورم داستانه ) اما قلم رو میشه. قلم این رمان محاوره ای هستش‌ و از قرار معلوم دیالوگ ها و مونولوگ ها همه به نثر محاوره بیان میشن اما توی این پارت صرفا من خیلی جاها رو دیدم که این رعایت نشده بود. یعنی بجای بیان محاوره از نثر ادبی استفاده شده بود که این خیلی جالب نیست و قشنگی و قوی بودن قلم یک رمان ، به رعایت رکن اون بستگی داره.
    رکن ها هم به چهار دسته تقسیم میشن و اکثر کتاب ها و رمانای معروف از این رکن ها به خوبی پیروی کردن :
    ۱. مونولوگ ادبی و دیالوگ ادبی
    ۲. مونولوگ ادبی و دیالوگ محاوره
    ۳. مونولوگ محاوره و دیالوگ محاوره
    ۴. مونولوگ تک و بدون دیالوگ
    در کل من نظرم رو صرفا برای پیشرفت نویسنده و آگاهی بقیه ی نویسنده ها گفتم. این حتما باید رعایت بشه و من خودم به شخصه اگر رمانی رو ببینم که از این رکن ها پیروی نکنه به هیچ وجه ادامه اش نمی‌دم.

    1. اولا ممنونم از انتقاد بجا و سازنده تون، دوما باید بگم که من میخواستم طوری بنویسم که انگار راوی داره با خواننده راحت و محاوره ای صحبت میکنه و دوست نداشتم نثر ادبی بنویسم، ولی از آنجایی که من تو زندگی شخصی خودم هم اینطوری صحبت میکنم و گاهی حرفامو بصورت ادبی جمله بندی و ادا میکنم، رمانم رو هم اینطوری نوشتم، ‌وگرنه انقدر سواد داشتم که بتونم یه نثر ادبی روان و بدون ایراد بنویسم، سوما ازتون میخوام که قبل از قضاوت کل داستانو بخونید و در پایان نظرتونو بهم بگید، ممنون میشم🙏

  2. شاید به هم برسن درسته، ولی چه جوری رسیدنشون مهمه که داستانو جذاب میکنه.. در ضمن در پایان این رمان اشاره شده به اینکه زیبایی و پول همه چیز نیست

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن