رمان بر دل نشسته

رمان بر دل نشسته پارت ۱۸

۴۸)
نفس

چند روزی از حادثه آغوش من و مهراد میگذشت که قرار گذاشتیم صبح زود راه بیفتیم سمت دشت..
من نوه اسفندیار خان بودم و دختر دشت، دشت پهناوری که جزو زمینهای پدربزرگم بود و من از نوجوانی عاشق اسب تاختن توی دشت بودم..
وقتی وسایلو توی ماشین گذاشتیم و راه افتادیم، مهراد به ذوق و شوقم نگاهی کرد و با خشنودی گفت
_اصلا فکر نمیکردم اینقدر خوشتون بیاد از این برنامه، بازم منو شگفت زده کردید
گوشه چشمی براش نازک کردم و به شوخی گفتم
_منو با دوستای نازنازی تون که فقط با سفر بودروم و امثالهم شاد میشن مقایسه نکنینا

خندید و بعدش جدی ادامه دادم
_رفتن بین عشایر، اسب سواری، هوای دشت، شبهای بینظیرش با ستاره های درخشانی که فکر میکنی اونجا از هرجایی به زمین نزدیکترن، مسحور کننده ست آقای راستین
تو چشمام نگاه کرد و گفت
_انقدر قشنگ توصیف کردین که منم مشتاق شدم
_بذارید برسیم میبینید که خودش از تعریف منم قشنگتره
_قبلا رفتم ولی فقط چند ساعت، الان که لیدری مثل شما هم همراهمه لطفش بیشتره

راه زیادی بود و ما که قبل از طلوع آفتاب و بدون خوردن صبحانه از خونه خارج شده بودیم با طلوع آفتاب رستورانی پیدا کردیم و صبحونه مفصلی خوردیم.. دوربین عکاسی مهرادو ازش گرفته بودم که از طبیعت دشت عکس بگیرم ولی از اول راه شروع کرده بودم و به بهانه هر گل و گیاهی از مهراد عکس میگرفتم..
جایی که برای خوردن ناهار توقف کردیم منظره زیبایی داشت، رنگهای زرد و نارنجی پاییزی شاعرانه بود.. زمانی که به متن این منظره تصویر مهراد با اون چشمهایی که رنگشون انگار ست شده بود با رنگ برگهای پاییزی هم اضافه میشد، که من مخفیانه توی یک کادر هردوشونو جا میدادم، عکس محشری از آب درمیومد
مهراد سادهء من میگفت
_خانم یگانه چندتا هم از خودمون عکس بگیرین یادگاری نگه داریم
خبر نداشت که صدتا عکس گرفتم ازش..
چه آب زیرکاهی شده بودم من از وقتی که عاشق این سرو خمار چشم شدم..

کل راهو موزیک گوش کردیم و در مورد آهنگهای مورد علاقمون صحبت کردیم، مهراد گفت که آهنگای منو خیلی دوست داره و برای اونم بزنم تو گوشیش.. از گیتاری که توی اتاقش دیده بودم پرسیدم و اون گفت که وقتی برگشتیم یه شب برام برنامه آهنگهای درخواستی میذاره و من بیصبرانه منتظر اون شب شدم.. قسمتی از راهو هم من اصرار کردم که اون کمی استراحت کنه و من روندم
شب بود که رسیدیم به شهر کوچکی که دشت و گروه عشایر مورد نظرمون نزدیکیهای اون شهر بودند.. هتلی پیدا کردیم و با خستگی توی رستورانش شامی خوردیم و رفتیم هر کدوم توی اتاق خودمون بیهوش شدیم..

صبح با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم، مهراد بود
_صبح بخیر تنبل خانم اینطوری میخواین راهنمای سفر باشین برای من؟
_سلام خیلی خسته بودم خواب موندم، کجایین؟
_تو رستوران منتظر شمام
_تا پنج مین پایینم

صبحونه رو خوردیم و راهی دشت شدیم..
هوا عااالی بود نه سرد نه گرم، آفتابی و تمیز.. سرمو از پنجره ماشین درآوردم بیرون و نفس عمیق کشیدم، کم کم چادرهای عشایر و حیواناتشون دیده شدن مهراد گفت
_رسیدیم
وارد جاده خاکی که شدیم بچه ها دویدن جلوی ماشین.. از دور اسبها و شترها رو دیدم، چند نفر زن و مرد از دور داشتن نگاهمون میکردن.. به مهراد گفتم
_خبر دارن از اومدنمون؟ نکنه قبولمون نکنن
_نه قبلا هماهنگ کردم با بزرگ ایل
از ماشین پیاده شدیم و رفتیم سمت مرد پیری که میومد طرفمون، پیرمرد با مهراد دست داد و با لهجه خاصی گفت خوش آمدین مهندس مهراد تشکر کرد و منو بهش معرفی کرد..
پیرمرد ما رو هدایت کرد سمت چادر بزرگی که زن مسنی با لباس محلی جلوش ایستاده بود، اومد جلو و با لهجه ای غلیظ تر از پیرمرد خوش آمد گفت و منو بغل کرد، محبت بی ریاش خیلی به دلم نشست و تشکر کردم..
رفتیم داخل چادر، خیلی باصفا بود، یه طرف کلا پشتی گذاشته بودن که پشتشون پایه های بلند چوبی چادر بود و روی زمین قالی های محلی قرمز رنگ.. یه طرف دار قالی کوچکی برپا بود و یه طرف کوزه های سفالی و ظرف و ظروف..
با شوق و ذوق داشتم اطرافمو نگاه میکردم که دیدم مهراد داره با لبخند نگاهم میکنه.. زن جوانی اومد توی چادر و برامون چای آورد.. مهراد در مورد کاری که بخاطرش اومده بودیم به پیرمرد توضیح میداد و اونم گفت که هرچقدر که دوست داشته باشیم مهمونش هستیم.. بعد از کمی استراحت و خوردن چای رفتیم بیرون از چادر.. چادرهای بزرگ و کوچک کنار هم بعضی نزدیک، بعضی دور از هم بر پا بودن، هر کس مشغول کاری بود، زنی جلوی چادری توی یک کاسه بزرگ بنظرم ماست درست میکرد، یک زن جوانتر هیزم ها رو روی هم میچید برای درست کردن آتش، مردی با الاغی که روش بار علوفه زده بود رد میشد همه مشغول بودن و به هر کدوم که میرسیدیم سلامی میکردن و خوش آمد میگفتن، همه چیز باصفا بود هم طبیعت هم آدماش..
با مهراد حسابی اطرافو گشتیم و مناظری هم برای سوژه تابلو پیدا کردیم

۴۹)
ظهر بود که میزبانمون که بهش عمو بشیر میگفتن، صدامون کرد برای ناهار.. داخل چادر سفره پهن کرده بودن که نشستیم دورش، مهراد رفت پیش پیرمرد نشست و من با فاصله ازشون تنها نشستم
همون خانم پیر و بعد زن جوان که فهمیدیم عروسشونه، اومدن و نشستن کنارم، غذا مرغ آب پز و کته بود که روی آتش پخته شده بود و طعمش عالی بود، خانم پیر لبخندی زد بهم و بازم غذا ریخت توی بشقابم و با لهجه خاصش گفت
_دختر زیبا
تشکر کردم و خوردم

بعد از ناهار رفتیم سراغ وسایل نقاشی و مقابل صحنه ای که میخواستیم از اون زاویه طرحش رو بکشیم سه پایه و بوم رو گذاشتیم و شروع کردیم.. مهراد کنارم ایستاده بود و به منظره مقابل نگاه میکرد
میخواستیم منظره چادرها و گوشه ای از ایل رو بکشیم.. کشیدن طرح اولیه دو ساعتی طول کشید و توی این دو ساعت مهراد از کنارم تکون نخورد و گاهی در مورد یه قسمتی نظری میداد یا خودش میکشید، با توجه به خوبی هوا و پیش بینی هوا که مهراد قبلا نگاه کرده بود و احتمال بارش بارون نبود بساطمون رو همونجا گذاشتیم بمونه و رفتیم توی چادر..
چای و کشمش و گردو خوردیم و رفتیم بیرون که کمی بگردیم، خیلی دلم میخواست اسبهاشون رو ببینم و اگه اجازه میدادن سواری کنم، قدم زنان رفتیم طرف حیوونا، گوسفند و شتر و اسب و الاغ داشتن، چند تا از اسبا خیلی خوب بودن و من یکیشونو که قهوه ای تیره بود نوازش کردم، ولی از شترها ترسیدم و نزدیکشون نرفتم، مردی که نمیدونم صاحب اسب بود یا نه با دیدن ما اومد پیشمون و گفت
_خانم مهندس معلومه که در مورد اسبها سررشته دارین
_بله پدربزرگم چندتا اسب داشت که من از بچگی خیلی علاقه داشتم بهشون
_دوست دارین اسب سواری کنین؟
_میشه؟
_چرا نشه هر اسبی که خواستید بگید آماده کنم سوار بشید

ذوق مرگ شدم و با خوشحالی دستامو محکم بهم قفل کردم و گفتم
_خیلی دوست دارم ممنون
_الان که دیگه غروبه فردا ظهر انشاالله بیایید اسبی که خواستین آماده میکنم شاید آقای مهندس هم بخوان سواری کنن
مهراد گفت_بله ممنون میشم

از اینکه به خواسته قلبیم رسیده بودم خوشحال و خندون رفتیم سمت چادرها.. یه چند جایی آتیش روشن کرده بودن و فضای غروب آفتاب و شعله های آتیش دیدنی بود.. گفتم
_خیلی قشنگه
مهراد گفت_دوربینو بدین یه عکس بگیرم ازتون
دوربینو که دور گردنم انداخته بودم دادم بهش و نزدیک آتیش ایستادم، پشت سرم منظره غروب بود واقعا عکس قشنگی میشد..
مهراد یه عکس گرفته بود ازم که عروس عمو بشیر اومد پیشمون و گفت
_آقای مهندس برید پیش خانمتون من از هردوتاتون عکس بگیرم
با این حرفش دلم قیلی ویلی رفت..
مهراد نگاهم کرد و زود سرشو برگردوند، کمی این پا اون پا کرد و بالاخره دوربینو داد دستش و گفت
_خانمم نیستن.. من و خانم یگانه همکاریم
زن گفت_ببخشید ما فکر کردیم زن و شوهرین
هردومون لبخند زوری زدیم و مهراد اومد کنارم و دستاشو گذاشت توی جیباش و با ژست قشنگی با فاصله ازم ایستاد..
همونطور که من داشتم مهرادو نگاه میکردم خانمه عکس گرفت
گفتم_من حاضر نبودم
خانمه لبخند شیطونی زد و گفت_اتفاقا اینطوری طبیعی تر و بهتر شد

بعد دو سه تا دیگه ازمون عکس گرفت و دوربینو داد بهم، هردومون ازش تشکر کردیم و رفت.. عمو بشیر اومد و گفت
_شما خسته نشدین جوونا؟ بیایید یه استراحتی بکنید کمی بعد شام میخوریم

رفتیم توی چادر و شام خوشمزه ای خوردیم.. عروسشون گفت
_خانم مهندس چادرتون آماده ست برای استراحتتون هر وقت خواستین بفرمایین خسته بودم، میخواستم بخوابم، بلند شدم و از چادر اومدم بیرون، دیدم پشت سرم مهراد هم خارج شد
گفت_خانم مهندس میخواید از الان بخوابید؟
به خانم مهندس گفتنش خندیدم و گفتم
_آقای مهندس شما نمیخوابین؟
_من دلم میخواد بشینم کنار این آتیش و شب پرستاره ای که گفته بودین رو تماشا کنم، دیگه از این شبا گیرم نمیاد

راست میگفت حیف بود اینجا زود بگیرم بخوابم، گفتم
_پس منم نمیخوابم

رفتیم نشستیم کنار آتیش روی زمین.. روبه رو نشسته بودیم و هردومون به شعله ها نگاه میکردیم.. چند نفری اطرافمون میومدن و میرفتن، هنوز همه نخوابیده بودن..

یواشکی تو چشمای مهراد نگاه کردم، میدونستم الان چشماش تماشاییه.. عسلی چشماش شده بود رنگ آتیش و رقص شعله ها قیامتی بپا کرده بود توی چشمای دلدارم..

ناگهان چشماشو بالاتر آورد و نگاهم کرد، فرصت نکردم نگاهمو بدزدم، مچمو گرفت.. بعدشم که نگاهم مستقیم افتاد تو نگاهش، با دیدن اون چشمای ناز که توشون شعله آتیش میرقصید دیگه نگاه برگرفتن ازش کار من نبود..

غرق زیبایی و حال و هوای چشماش شدم.. نمیدونم چرا احساساتم اونقدر شدید شده بود، از شدت دوست داشتنش انگار وجودم داشت آب میشد..

این مردی که این موقع شب، توی این تاریکی، وسط این دشت، روی زمین خاکی نشسته بود و زانوهاشو بغل کرده بود و نگاه افسونگرش رو دوخته بود به من، عشق من بود.. صاحب قلب و روحم بود.. ولی خودش خبر نداشت..

۵۰)
نمیدونم چقدر توی اون حالت بودیم، دو سه دقیقه، یا دو سه ساعت.. زمان و مکان از دستم در رفته بود، کشش بینمون و جریان داغ نگاه بی پروامون که برای اولین بار اینقدر طولانی همدیگه رو نگاه میکردیم، باعث لرزش شدید قلبم شد و نتونستم دیگه تاب بیارم..
نگاهمو از چشماش گرفتم و با آهی که کشیدم دستامو گذاشتم روی چشمام و فشار دادم.. خوب نبودم، سنگینی این عشقِ به زبان نیامده، روی دلم، عذابم میداد امشب..
شاید تقصیر فضایی بود که توش بودیم، که دلم عجیب اعتراف به عشقشو میخواست.. میخواستم زبون باز کنم و بگم عاشقتم..

پاهامو بغل کردم و سرمو کج گذاشتم روی زانوهام.. انگار ازم غم میبارید، اونم مسلما داشت بیچارگی منو میدید، شایدم بعد از اون نگاه واله و شیدام، دیگه فهمیده بود که چه مذبوحانه عاشقشم..

وقتی دیدم چیزی نمیگه چونه مو گذاشتم روی زانوم و کنجکاو نگاهش کردم که ببینم عکس العملش در مقابل رسوایی من چیه..
در کمال ناباوری تصویری از خودم در آینه دیدم انگار..
اونم خسته و بیچاره سرشو گذاشت بود روی زانوهاش و غمگین به من نگاه میکرد..
باور اینکه حس مشترکی باهم داریم و اونم مثل من از فشار عشقی که نمیتونه به زبون بیاره آشفته ست، برام سخت بود..
تو همون حالت که بودم بدون بلند کردن سرم از روی پام، تکه چوب بلند و نازکی از کنار هیزمهای آتش که نسوخته بود رو برداشتم و دراز کردم طرفش و نوک چوبو زدم به کفشش..
اونم همونطور که با سر روی زانو مثل گربه مظلوم نگاهم میکرد سرشو تکون کوچیکی داد که یعنی هوم؟ آروم گفتم
_چرا امشب اینطوری شدیم؟

انگار منظورمو خوب میدونست نپرسید چطوری.. آروم گفت
_سرریز شدیم

چه جواب کاملی، عینا وصف حالمون بود.. ما امشب سرریز شده بودیم، احساسات شدیدِ پنهان شدهء این چند وقتمون، امشب دیگه بیشتر از ظرفیتمون شده بود و سر رفته بود.. خواسته بودیم که کمی رها کنیم احساسمون رو، یا حداقل نگاهمون رو..
یعنی مهراد هم عاشق من بود؟.. پس چرا چیزی نمیگفت؟..
من بخاطر ترسِ از دست دادن و ترس از جدایی راضی به ایجاد رابطه و اعتراف به عشق نمیشدم، پس اون چرا احساسش رو به زبون نمیاورد؟ یعنی اونم معذوراتی داشت؟ دلیلی داشت؟..
روحم خسته شد از اینهمه مجهول.. سرمو بلند کردم و آهی کشیدم و گفتم
_کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود.. میرم بخوابم
اونم سرشو بلند کرد و گفت
_دیگه پیدا تر از این؟.. نرو

با حرفی که زد دلم از جاش کنده شد و خشک شدم سر جام

گفته بود پیداتر از این؟ یعنی داری عیان میبینی دانه های دلمو.. گفته بود نرو.. یعنی بمون.. بمون کنار من.. و من دیگه چی میخواستم بیشتر از این..

گفتم
_میمونم.. ولی صحبت کنیم، از چیزای متفرقه، بسه این سکوت سنگین
گفت
_سکوتی که بلندتر از فریاد بود

نگاه نمیکردیم به هم، انگار از بیشتر رسوا شدن میترسیدیم.. گفتم
_از موضوع بقیه تابلوها صحبت کنیم

گفت_از غمی که توی دلتونه و نمیذارید هیچکس نزدیکش بشه صحبت کنیم

متعجب نگاهش کردم، گفت
_همیشه عادت دارین که درداتونو بریزید تو خودتون و به کسی نگید یا یه مورد خاص هست که نمیخواید در موردش حرف بزنید؟.. شایدم به من نمیخواید بگید
گفتم_من دوست ندارم غم و غصه مو برای هیچ کس تعریف کنم
_کاش میشد من جزو اون هیچ کس ها نباشم براتون
نگاهش کردم، اون مهراد بود، جزو هیچ کس ها نبود
گفتم_شما جزو هیچ کس ها نیستین
_خیلی وقته متوجه شدم غم سنگینی توی دلتون هست ولی هر بار از گفتنش به من طفره رفتین و حرفو عوض کردین، منم نخواستم حرفی بزنم و دردتونو تازه کنم، ولی از وقتی که فهمیدم دلیل غمتون چیه دلم میخواد که با من صحبت کنید و درد به اون بزرگی رو تنهایی توی دلتون نگه ندارید

فهمیده بود.. تیز و باهوش بود میدونستم وقتی به سحر گفتم برادر ندارم قضیه رو فهمیده.. گفت
_شما برادرتونو به دلیل سرطان از دست دادین.. درسته؟.. همون سلولهای سرطانی که گفتین پول در مقابلش هیچ کاری نتونست بکنه
همه حرفام یادش بود و موضوع رو دقیق فهمیده بود، دیگه نمیشد انکار کنم یا سکوت کنم..
شایدم خوب میشد اگه باهاش در مورد مسیح صحبت میکردم و بعد از شش سال کمی سبک میشدم.. آهی از ته دلم کشیدم و چشم دوختم به آتیش، گفتم
_درسته.. من برادرمو شش سال پیش بخاطر سرطان خون از دست دادم

نگام کرد، هیچی نگفت، فقط نگاه غمگینش بود که نشون میداد گوش میکنه بهم و منتظره تا حرف بزنم
_مسیح برای من فقط برادر نبود جونم به جونش بسته بود، عاشقش بودم حتی بیشتر از مامانم دوستش داشتم، از وقتی یادمه مواظبم بود همیشه هوامو داشت هم دوستم بود هم برادرم، تو هر کاری پشتم بود.. گردش و تفریح، خرید، مهمونی، سینما، رانندگی، درس و آمادگی برای کنکور، همه جا با من بودم.. منی که الان هستم در واقع اثر مسیحه، شخصیتم و همه علایقم، صحبت کردنم، سلیقه هام تحت تاثیر برادرمه.. همه عاشقش بودن، نور چشمی فامیل بود

۵۱)
دوستام عاشقش بودن التماسم میکردن مسیحو ببرم مهمونیاشون، چراغ و روشنی و شادی خونه مسیح بود..
وقتی از بیرون میومد بلند داد میزد خرمن کجایی؟.. بخاطر موهام بهم میگفت خرمن.. گاهیم وقتی میخواست عصبانیم کنه میگفت میرزا.. میگفت وقتی میبینمت با اون موهات یاد میرزا کوچک خان جنگلی میوفتم، منم دنبالش میکردم و داد میزدم وایسا اگه جرات دادی بدجنس حسابتو میرسم، میگرفتمش و گازش میگرفتم اونم موهامو میبوسید و میگفت قربون میرزای خوشگل خودم برم..

با یاد مسیح دلم لبریز از غم شد، اشکام از چشمام سرازیر شدن و سکوت کردم.. مهراد نگاهم میکرد نگاه اونم پر از غم بود..
دستشو از کنار آتیش که شعله ش کمتر شده بود دراز کرد و دستمو گرفت.. گرمی دستش آرومم کرد.. کمی دستمو توی دستش نگه داشت و بعد گفت
_بگو
و دستمو آروم ول کرد
با لبخند تلخی گفتم
_خسته میشین
_نه، بگو، تعریف کنی سبک میشی

چوبی برداشتم و روی خاکهای جلوی پامو خط خطی کردم..
_چند وقتی بود بیحال بود به مامان میگفت نمیدونم چرا پاهام درد میکنه، بعضی جاهای بدنش کبود شده بود، وقتی بابا به زور بردش دکتر و فهمیدیم چه بلایی سرمون اومده انگار دنیا برام تموم شد..
بردیمش آمریکا، اونجا یه عمه دارم، دو ماه موندیم ولی مسیح اصرار کرد که برگردیم ایران، میگفت چرا فکر میکنید میتونید جلوی اتفاقی که قراره بیفته رو بگیرید، خیلی محکم بود و مارو دلداری میداد، با خنده میزد به بازوی بابام و میگفت ریلکس شهرام خان..
همش ۲۴ سالش بود ولی درک و فهمش از زندگی انگار یه مرد ۵۰ ساله بود، کل مریضیش فقط ۷ ماه طول کشید، همیشه پیشش بودم، اواخر که بستری بود توی بیمارستان یکروز هم تنهاش نذاشتم، میگفت میرزا کار و زندگی نداری برو بیرون یه کم تفریح کن من خوبم نترس.. ۳۰ کیلو لاغر شده بود و با اون قد بلندش روی تخت انگار پوست و استخون بود ولی میگفت خوبم..
همش به من میگفت نترس نفس، اگه من یه روزی رفتم، بدون که ماموریت روح من تو این دنیا به پایان رسیده بوده، بعد از من از خدا شاکی نشو، خدا مهربونتر از اون چیزیه که بخواد بدی کنه به موجودی که خودش آفریده، میگفت فقط نگران توام نفس، نگرانم بعد ازمن این اتفاق باعث بشه بدبین بشی به زندگی یا به آدما یا به خدا، به من قول بده عاقل باشی و آدم سطحی نگر و بیفکری نباشی..
اون میگفت و میگفت ولی من فقط حواسم به این بود که اگه مسیح بره چیکار کنم..
اشکامو پاک کردم و ادامه دادم
_یه روز که حالش خیلی بد بود گفت نفس برو بیرون با بابا کار دارم گفتم نمیرم چی میخوای بگی که من نباید بشنوم، حال نداشت با من کل کل کنه به بابام گفت بابا به من قول بده نذاری منو به دستگاه ونتیلاتور وصل کنن، نمیخوام وقتی روحم میخواد پرواز کنه به زور نگهش دارن و چیز میز فرو کنن توی بینیم و و دل و روده م..

با حرفاش عذاب کشیدم ولی مسیح مرگشو قبول کرده بود و با ایمان محکمی که به خدا داشت کمتر از ما زجر میکشید، میونش با خدا عجیب عالی بود شایدم به خاطر همین خدا اینقدر زود بردش پیش خودش، اصلا زمینی نبود، مطمئنم الان جایی خیلی بهتر از دنیای ماست..
روزای آخر دستمو گرفت و گفت نفسی یه روزی میرسه که برای همیشه با هم خواهیم بود فکر نکن دیگه منو نمیبینی و داداشت تموم شد و رفت، فقط برای مدتی که فوقش ۷۰ یا ۸۰ ساله برای تو، از هم جدا میشیم، توی این مدت من توی یک بعد دیگه ای خواهم بود و تو توی بعد دیگه ای که به هم دسترسی ندارن، امیدوارم بتونی کمی بفهمی چی دارم میگم چون نه زمان دارم نه جونشو دارم که برات دقیق توضیح بدم، بعد از من بجای گریه زاری و افسردگی و دوری از خدا، بشین مطالعه کن بفهم چی به چیه، مامان و بابا رو هم دلداری بده باشه نفسی من؟
بهش میگفتم چه آدمی هستی چه حرفایی میزنی
میخندید و میگفت فقط فراموش نکن حرفامو، من نگرانتم نفس..

میدونست بعد از رفتنش من داغون میشم، نگران بود و سعی میکرد منو قبل از رفتنش آماده کنه..
یه شب یهو نتونست نفس بکشه و جلوی چشم من و مامان حالت خفگی بهش دست داد و سعی کرد نفس بکشه ولی نتونست
من دویدم با گریه و فریاد پرستارا رو صدا کردم و وقتی برگشتم دیدم توی بغل مامان آروم خوابیده انگار

قسم میخورم که روی لبش لبخند بود و یه راحتی توی صورتش بود که خیلی وقت بود بخاطر دردهای شدیدش اون راحتی و آرامش رو روی صورتش ندیده بودم..

یک ماه بعد از مسیح مامانم سکته کرد، دق کرد از غصه پسرش..
به اینجا که رسیدم هق هق زدم از گریه و مهراد بلند شد اومد نشست کنارم و دستشو انداخت دور شونم و تنمو به خودش فشار داد..
انقدر تو حال و هوای مسیح بودم که دیگه احساسی به تماس بدنمون با مهراد نداشتم اون لحظه
با صدایی که به زور شنیدم گفت
_آروم باش

سعی کردم نگاهش کنم، توی چشماش هاله اشک بود.. بینمون سکوت بود، گریه م کمتر شد و آروم شدم بالاخره

Ebham

چشم خود بستم که دیگر چشم مستش ننگرم... ناگهان دل داد زد دیوانه من میبینمش! (شهریار)

‫9 نظرها

    1. شاید چون تو استانبول اتفاق میفته واسه همین اون حسو بهت میده، چون من سریال ترکیه ای ندیدم که مثل رمان من همخونه ای باشه🤔

  1. سلام خانوم یا اقای نویسنده ممنون ک تلاشتون رو میکنید ولی در پارت ۱۸ اصلا به جزئیات اشاره ای نشد و من اصلا نتونستم تو ذهنم تجسم کنم نفس با چ لباسی و قیافه ای رفت به دشت و بعضی قسمتهای دیگ ک واقعا نیاز بود جزئیات رو بگید ک نگفته بودیدولی برای ذهن خواننده ک تجسم.میکنه مهمه

    1. سلام عزیزم، اتفاقا تو این پارت که امروز میزارم لباساشونو و خیلی جزییات دیگه رو نوشتم، آخه بعضیا هم برعکس شما میگن خیلی به جزئیات میپردازی😞

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن