رمان بر دل نشسته

رمان بر دل نشسته پارت ۱۹

۵۲)
همونطور که بازوم به تنش چسبیده بود و بازوی اون دور شونه م بود خم شد توی صورتم و گفت
_سبک شدی؟
واقعا احساس میکردم کمی دلم آروم شده و سبک شدم..
سرمو تکون دادم به معنی آره، کمی ازم فاصله گرفت و اونورتر نشست
_خیلی درد کشیدی.. متاسفم.. کاش میشد برادرتو بشناسم، آدم فوق العاده یی بوده
نگاهش کردم و گفتم
_کاش میشد
با لبخند گفت_شرط میبندم اسم شعبون استخونی رو هم از مسیح یاد گرفتی وگرنه سن تو نمیخوره اون سریالو دیده باشی
میخواست جو رو عوض کنه و منو بخندونه، موفق هم شد، با چشمای اشکالود خندیدم و گفتم
_زدی توی خال، فیلمشو یه بار نشونم داد و گفت ببین شعبون استخونی که بهت میگم شبیهشی اینه، گفت و فرار کرد میدونست بمونه کشتمش
هردومون خندیدم و مهراد سرشو بلند کرد به آسمون و گفت
_دیدی گفتم نخواب چه خوب شد، حالا میتونیم ستاره ها رو هم ببینیم
سرمو بلند کردم و نگاه کردم به آسمون شب.. اینقدر ستاره رو امکان نداشت بشه جای دیگه ای دید
هزاران هزار ستاره درخشان بالای سرمون بودن، منظره فوق العاده زیبایی بود، مدت طولانی باهم ستاره ها رو تماشا کردیم و گذاشتیم بینمون سکوت حرف بزنه..

ستاره ها بالای سرم، صدای جیرجیرکها و سکوت شبِ دشت و مهراد کنارم مقابل آتیش.. مهرادی که با تعریف غم مسیح بهش نزدیکتر شده بودم انگار.. مرهم شده بود انگار برای زخمم.. محرم شده بود انگار برای رازم.. چه شبی بود..

ساعت ۳/۵ نصف شب بود که پاشدیم بریم توی چادرهامون، قبل از رفتن گفت
_فردا اسب سواری میکنیم خانم مهندس، تا ظهر نخوابی
خندیدم و گفتم
_چشم آقای مهندس ولی میترسم مجبور بشم من شما رو بیدار کنم سرظهری
اونم خندید و گفت
_نه من بیصبرم برای فردا و یک روز دیگه توی دشت همراه راهنمام، خواب نمیمونم مطمئن باشید، شب بخیر
_شب بخیر

با پاهایی که به زور دنبال خودمون میکشیدیم و انگار نمیخواستیم از هم جدا بشیم با آخرین نگاه به هم، داخل چادرها که نزدیک هم بودند شدیم..
من با سه تا خانم دیگه توی یه چادر خوابیدیم مهراد هم توی چادر عمو بشیر خوابید..

صبح با صدای بچه ها از خواب بیدار شدم و عروس میزبانمون با لبخند بهم صبح بخیر گفت
_خوب خوابیدین؟
_بله، عالی
_صبحونتون حاضره آقای مهندس هم بیدار شدن توی چادر بزرگ منتظرن با شما صبحونه بخورن

از توی ساک کوچکم که آورده بودنش توی این چادر، لباسامو درآوردم و عوض کردم و رفتم بیرون.. وقتی رفتم داخل چادر بزرگ دیدم که مهراد تنها نشسته و با گوشیش مشغوله، تا منو دید نیم خیز شد که گفتم
_خواهش میکنم بفرمایید، صبح بخیر
_صبح شمام بخیر راحت خوابیدین؟
_لحاف و تشک انقدر گرم و سنگین بود که تا رفتم توش خوابم برد
اون خانمه که فهمیده بودم اسمش گونش هست (به معنی خورشید) اومد تو و برامون صبحونه چید.. تشکر کردیم و دوتایی نشستیم خوردیم
_خانم یگانه صبحه هوا سرده یه چیز گرم بپوشید بعد بریم سراغ تابلو

بازم خانم یگانه شده بودم، دیشب تو بودم..
اومدیم بیرون و رفتم از ساکم یه ژاکت پشمی قرمز برداشتم و پوشیدم، زیرش یه تی شرت سفید ساده پوشیده بودم با شلوار جین آبی تیره و چکمه سیاه ساق بلند..
مهراد هم مثل من از زیر یه تیشرت سفید پوشیده بود با یه پلیور یقه هفت یشمی و شلوار جین و کفشهای آدیداس سفید.. همیشه شیک میپوشید و هر لباسی بهش میومد از بس که خوش هیکل و خوش تیپ بود..
هر دومون کلاه کپ گذاشته بودیم رو سرمون، هوا عالی و تمیز بود آسمون انقدر آبی بود که به مهراد گفتم
_ببینید آبی آسمون چقدر پررنگه، توی شهرها هوا انقدر آلوده ست که نمیشه آسمونو این رنگی دید
_بله متاسفانه

دو سه ساعتی نقاشی کردم و مهراد کنارم کمی قدم زد، کمی نشست، کمی نظر کارشناسی داد به ترکیب رنگهام و مثل روز قبل کلا پیشم موند و هیچ جا نرفت، گفت
_خسته شدین بیایید کمی بشینید
رفتم و کنارش روی یه تخت سنگ بزرگی نشستم.. نفس عمیقی کشیدم و هوای تمیزو فرستادم تو ریه هام.. موهامو که جمع کرده بودم بالای سرم باز کردم و دستی توشون کشیدم موهام خیلی بلند بود تا روی باسنم میرسید، کمرم درد گرفته بود، زیر آفتاب دلچسب روی تخته سنگ دراز کشیدم، موهام مثل لحاف نرمی زیرم موند، مهراد نگاهم میکرد گفتم
_شمام دراز بکشین آسمونو نگاه کنین انقدر حال میده
اونم دراز کشید پیشم، ولی زیاد نزدیک هم نبودیم تخته سنگ بزرگ بود، آسمونو که توی اون حالت نگاه میکردیم گردش زمین کاملا مشهود بود، گفتم
_زمین چقدر تند میگرده، میبینین ابرها چطوری رد میشن؟ انگار سوار یه چیزی هستیم و حرکت میکنیم
_دقیقا، میشه گفت سوار یه کره خاکی هستیم در واقع
همونطور درازکشیده برگشتم سمتش یه دستمو گذاشتم زیر سرم و گفتم
_سواری گفتیم یاد اسبا افتادم، بنظرتون اون اسب خوشگلاشونو میدن سوار شیم؟
اونم در حالت درازکش دستاشو گذاشته بود زیر سرش و زل زده بود به من.. انگار نشنید
_آقای راستین؟
_بله
_نشنیدین چی گفتم؟
_هان؟
_ای بابا انگار اکسیژن خالص شما رو گرفته

۵۳)
گفت_مسلما یه چیزی گرفته
پا شد نشست
_گفتم اسبای خوبشونو میدن سوار شیم؟
_نمیدونم، اگه ندادن شتر یا الاغ سوار میشیم
خندیدم و گفتم_وای نهههه
اونم خندید و گفت
_پاشید بریم ببینیم چی گیرمون میاد
پا شدم نشستم و کلاهمو که موقع نقاشی درآورده بودم گذاشتم روی سرم و موهامو از بند پشت کلاه درآوردم و حالت گوجه ای شل جمع کردم و با کش بستم، گفتم
_حالا بریم
همه کارامو با دقت نگاه میکرد، راه افتادیم رفتیم سمت جای اسبها که حالت اصطبل درست کرده بودن، مرد دیروزی همونجا بود و داشت به حیوونا میرسید با دیدنمون اومد جلو و سلام و علیک کردیم، گفت
_دیشب راحت خوابیدین تو چادر؟
من گفتم_بله عالی بود همه چی، مزاحمتون شدیم
_مهمون روی چشم ما جا داره، بیایید ببینم کدوم اسبارو میخواید آماده کنم براتون
رفتیم پیش اسبها و من گفتم
_اشکالی نداره هر کدومو بخوام؟
_نه چه اشکالی
خوشحال شدم و کمی نگاه کردم به اسبها، یه اسب سفید خوشگل که قد و پاهای بلند و کشیده ای داشت رو نشون دادم و گفتم
_اون اسب سفید
_اون طوفانه، کمی عاصیه، میتونید ازش سواری بگیرید؟
_میتونم
مرده به مهراد که اسبها رو نگاه میکرد گفت
_برای شما کدومو زین کنم مهندس؟
مهراد به یه اسب قهوه ای خوشگل اشاره کرد و گفت
_اون قهوه ای
مرد رفت پیش اسبها و زین و دهنه شون کرد و آورد، افسارشونو داد دست ما..

خیلی ذوق کرده بودم همش دستمو میکشیدم روی صورت و یال اسب، میخواستم حس کنه دوستش دارم و رامم بشه، اسب مهراد به نظر آرومتر میومد، گفتم
_راستی مهندس نپرسیدم اسب سواری بلدین دیگه؟
_سوار شدم قبلا ولی شما بازم محض احتیاط دو سه تا فن بگید بهم، مثلا چیکار کنم که تندتر بره؟
گفتم_این سئوال شما جریان اون یاروئه که گفت رانندگی بلدم فقط تو بگو ترمز کدومه
بلند خندید طوری که سرش و موهاش و بدنش خم شد عقب..
وقتی اینطوری بلند میخندید خیلی خوشگل و جذاب میشد با اون لبای خوشگل و دندونای سفیدش.. دلم براش رفت
خیلی تو دل برو بود لامصب.. کاش دوربینو میاوردم ازش عکس میگرفتم ولی دیگه نمیشد برم..
گفتم
_اگه پاتونو بزنید زیر شکمش سرعت میگیره، فقط محکم نزنید حیوون زبون بسته رو ناکار کنیدا، اونوقت عصبانی میشه میندازدتون زمین
_فهمیدم آروم میزنم، بریم

زینو گرفتم و پامو گذاشتم روی رکاب و خودمو کشیدم بالا روی اسب.. صاف نشستم، افسارشو گرفتم دستم، مهراد هم سوار شد و آروم راه افتادیم، از بین چادرها که رد شدیم سرعتمو بیشتر کردم و به مهراد اشاره کردم که بریم اونور

دشت وسیع و فضای بدون مانع، خوب امکان تاخت میداد بهم، پاشنه تخت چکمه هام رو آروم فشار دادم به شکم اسب و سرمو نزدیک سرش بردم و گفتم بریم طوفان.. اسبو تازوندم..
بادی که در اثر سرعتمون میزد به صورتم چه حالی میداد.. اسب چابکی بود و سرعتمون رفته رفته خیلی بیشتر شد..

حواسم به جلو بود که دیدم مهراد به تاخت با اسبش اومد و ناگهان دستشو دراز کرد اول کش موهام بعد کلاهمو از سرم کشید و با خنده از کنارم رد شد و رفت..
موهام باز شد و توی باد رها شدن..
منو سر کار گذاشته بود، یه سوارکار حرفه ای بود کلک.. مثل باد میتازوند اسبو

از عقب نگاهش کردم، کمی خم شده بود روی اسب و گاهی برمیگشت با خنده منو نگاه میکرد، بادی که میزد بهش موهاشو کامل میبرد عقب، گاهی هم آشفته و پریشون میوفتاد رو صورتش..
چقدر جذاب بود روی اسب با اون قد و هیکلش.. درست مثل یه تابلوی زیبا بود.. اسب و دشت فراموشم شد و هوش از سرم رفت با نگاه بهش.. محوش بودم که داد زد
_بیااا دختر دشت

به خودم اومدم و اسبو هی کردم، اسب بیچاره رو چنان تازوندم که گفتم الانه که منو بندازه زمین ولی معلوم بود که اونم مثل من حال میکنه، مثل باد رسیدیم به مهراد، نگاهش کردم و داد زدم
_یکی طلبت کلک
و رد شدم ازش.. نگاهش مونده بود روی موهای در دست بادم..
بلند گفتم
_خیییلی حال میده
خندید و اسبشو هی کرد دنبالم..

اسب سواری با مهراد، تجربه بینظیری بود..
هردومون سرخوش بودیم از روز فوق العاده ایی که باهم گذرونده بودیم.. کار تابلوها به ما فرصت تجربه کارها و موقعیتهای بینظیری رو کنار هم داده بود..
وقتی با موهای پریشون و اسبهای عرق کرده برگشتیم به چادرها، همه شون با خنده نگامون میکردن و دخترا خیره به مهراد تو گوش هم چیزی میگفتن..
مردی که اسبا رو بهمون داد اومد پیشمون و خندون گفت
_معلومه دشتو لرزوندینا
مهراد گفت_خیلی عالی بود نمیدونم چطوری ازتون تشکر کنم، امیدوارم اسبارو زیاد خسته نکرده باشیم
_اسبهای خوبی انتخاب کردین، به این زودیها خسته نمیشن
منم خیلی تشکر کردم و بعد از نوازش اسبها رفتیم سمت چادر بزرگ..
گونش داخل چادر بود، با دیدنمون با لبخند مهربونی که همیشه روی لبش بود گفت
_خسته نباشین، بشینین یه چایی بدم بهتون
تقریبا نزدیک به هم نشستیم و تکیه دادیم به پشتی ها، گونش گفت
_پاهاتونو دراز کنین راحت باشین خسته شدین

۵۴)
مهراد کش و قوسی به کمرش داد و ببخشیدی گفت و پاهاشو دراز کرد.. گفتم
_بایدم خسته باشید، اونطور که شما تاخت کردین توی دل دشت باید دو روز بخوابید، حالا خوبه فن سرعت گرفتنو بلد نبودین وگرنه پرواز میکردین
بدجنس زیرزیرکی خندید.. بدون صدا و زیرلبی گفتم
_نخند !
کلاهمو که هنوز دستش بود گذاشت روی پام و خندید.. گونش داشت نگامون میکرد و اونم میخندید گفت
_الان ناهار میخوریم بعد یه استراحتی بکنید

کم کم همه اومدن توی چادر و زنها سفره پهن کردن، ناهارو با اشتها خوردیم و رفتیم توی چادرامون که کمی بخوابیم..
وقتی توی چادر با گونش و یه دختر جوون دیگه تنها شدیم دختره گفت
_شما با آقای مهندس چه نسبتی دارین؟
فهمیدم که گلوش گیر کرده پیش آقای مهندس، حق داشت بیچاره.. گفتم
_ما همکاریم هردومون نقاشیم و داریم برای یه نمایشگاه تابلو میکشیم
دختره با یه لحن رویایی گفت
_چه جالب خوش بحالتون
گونش گفت
_ما اولش فکر کردیم زن و شوهرین وقتی گفتین نه تعجب کردیم
دختره گفت_آبجی شروع نکن کاراتو، چیکارشون داری
با گیجی گفتم_چه کاری؟
دختره گفت_آخه آبجیم خیلی زرنگه تو این مسائل، انقدر دقت میکنه که تا هفت پشت آدمو ازش سردرمیاره
گفتم_کدوم مسائل؟
_مسائل چیز دیگه، یعنی مسائل دختر پسری، خاطرخواهی
از خجالت قرمز شدم و گفتم
_ولی ما همچین مسائلی نداریم با مهندس
گونش با خنده گفت_ باشه
منم خنده م گرفت، گفتم
_چرا میخندین خب؟
_آخه شما شاید به مهندس مسائل نداشته باشین ولی ایشون به شما مسائل شدید دارن، اگه نمیدونی بدون خانم خوشگله
و چشمکی زد بهم..

گر گرفتم، وااای چی میگفت، یعنی من اشتباه نکرده بودم در مورد حس مهراد به خودم؟ این زن هم فهمیده بود یعنی؟ یعنی انقدر تابلو منو دوست داشت؟.. واییییی تو دلم بندری زدن و رقصیدن..

گفتم_نه عزیزم مهندس با همه میونش خوبه کلا آدم خوش اخلاقیه شما اشتباه برداشت کردی
گفت_آره واقعا خوش رو و خوش اخلاقه ولی وقتی شما حواست نیست طوری نگات میکنه که از چشماش عشق میباره، بخاطر همون نگاهها بود که من فکر کردم شوهرتونه بعد که گفتین همکاریم دقت کردم دیدم وقتی زل میزنه به شما، بغیر از عشق یه حسرتی هم توی چشماش هست
با تعجب بهش نگاه کردم، گفت
_خانم مهندس قربون چشمای غزالت برم از من ناراحت نشی که فضولی کردما
گفتم_خواهش میکنم، چرا ناراحت بشم خوب داریم صحبت و شوخی میکنیم
شیطون شد و گفت
_پس حالا که ناراحت نمیشی و شوخی میکنیم یه چیز دیگه هم بگم وگرنه تو دلم میمونه
_چی؟
_نگاههای شما به مهندس هم شما رو لو میده، ولی اون عاشقتره

اینو گفت و با خنده پاشد رفت بیرون از چادر.. مات و مبهوت مونده بودم تو فکر آخرین جمله ش.. اون عاشقتره..
یعنی مهراد منو دوست داشت و حتی از من هم عاشقتر بود؟.. مگه از من عاشقتر هم داشتیم؟
این زن که اینقدر تیز بود که نگاه منو هم خونده بود پس اشتباه نمیکرد.. با این فکر دلم لرزید و دستمو گذاشتم روی قلبم..

وقتی از چادر اومدم بیرون کم مونده بود آفتاب غروب کنه، نتونسته بودم بخوابم و فقط به مهراد و حرفهای اون زن فکر کرده بودم و دلم کن فیکون شده بود..
نمیدونم چرا نمیتونستم برم و با مهراد رو به رو بشم، ولی تا کی میتونستم تو چادر بمونم، تازه اتفاقی هم که بینمون نیافتاده بود، باید تا شب نشده میرفتیم و بساط نقاشی رو جمع میکردیم
رفتم بیرون از چادر، کمی اونطرفتر دیدم مهراد نشسته روی یه کنده و داره با یه دختر بچه ۵_۴ ساله بازی میکنه، دختر کوچولو از وقتی که اومده بودیم دور و بر مهراد میچرخید، رفتم پیششون
_شما استراحت نکردین؟
برگشت و نگاهم کرد گفت
_چرا کمی دراز کشیدم، شما خستگی تون در رفت؟
دستی به موهای دختر کوچولو کشیدم و گفتم_اوهوم.. بریم وسایلو جمع کنیم؟ از جاش بلند شد و گفت
_آره بریم
لپ دختر رو آروم بشگونی گرفت و گفت
_بدو برو پیش مامانت

لوازم نقاشی رو جمع کردیم و مهراد برد گذاشت توی ماشین و برگشت توی چادر.. فردا صبح قرار بود بریم و میخواستیم قبل از رفتن کمی با عمو بشیر و خانواده ش باشیم، گونش مشغول پذیرایی شد، شوهرش برای کاری رفته بود شهر و ما اصلا ندیدیمش
من نشسته بودم کنار همون خانم پیر که زن عمو بشیر بود و بهش میگفتن آنا، مهراد هم پیش میزبانمون نشسته بود و حرف میزدن، بعد از ناهار مهراد گفته بود که ما نتونستیم هدیه ای که قابل شما رو داشته باشه براتون بخریم و خواسته بود پولی به عمو بشیر بده که از طرف ما خودشون یه چیزی بخرن ولی اون قبول نکرده بود و گفته بود شما خودتون با اومدنتون مارو شاد کردین، داشتیم چای میخوردیم که آنا به گونش اشاره کرد و اونم یه چیزی آورد داد بهش، اونم دادش به من و گفت
_یه یادگاری از ماست به زیباترین دختری که قدم به ایلمون گذاشته
بسختی متوجه حرفش شدم لهجه غلیظی داشت ولی چشماش خیلی مهربون بود و من از همون اول که دیدمش دوستش داشتم.. هدیه ش رو گرفتم توی دستم

Ebham

چشم خود بستم که دیگر چشم مستش ننگرم... ناگهان دل داد زد دیوانه من میبینمش! (شهریار)

‫2 نظرها

  1. سلام ابهام عزیز رمان اولش خوب و طولانی بود اما الان داره از پارت ها کم و کوتاه میشه…اینطوری خوانندها تونو از دست میدین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن