codebazan

رمان بر دل نشسته

رمان بر دل نشسته پارت ۲۳

۶۶)

پینار گفت که جوجه میخوره، منم که فقط میخواستم با مهراد و خاطره هامون بجنگم گفتم
_منم جوجه میخوام لطفا

تعجب مهرادو دیدم و بعدش عصبانیتش رو.. دیگه قاط زده بود، به اسین که نوشابه فانتا خواست توپید که فانتا از کجا بیارم ندارن هر چی هست بخور دیگه، دختر بیچاره ضایع شد ولی آروم گفت
_باشه عزیزم فرقی نداره
بعد از شام دخترا گفتن بریم کنار دریا، کمی دور بود و باید با ماشین میرفتیم، پیمان گفت
_من و سحر با مراد میاییم مهراد
منم که نمیتونستم با مراد برم ناچارا رفتم طرف ماشین مهراد
ماشینی که از روز اول آشناییمون، همیشه نشسته بودم جلو کنار مهراد و الان باید میرفتم مینشستم عقب تا دوست دخترش بشینه پیشش، خب حق اسین بود، من کی بودم، فقط یه همکار..
چقدررر دلم گرفت برای این موضوع کوچک خدا میدونه..
قبل از اومدن اونا رفتم نشستم رو صندلی عقب، بغ کرده بودم، دست خودم نبود..
مهراد اومد و خم شد نگاهی به من کرد، گفت
_چرا رفتی نشستی اونجا؟ تا حالا هر جایی مینشستی الانم میشینی اونجا
سرد و بی روح گفتم
_اون روزا گذشت، بشین رانندگیتو بکن تا نرفتم تو ماشین مراد

چرا اینقدر بد شده بودم نمیدونم، دلم انقدر پر بود که فقط میخواستم مهرادو نیش بزنم با حرفام..
تا خواست چیزی بگه اسین اومد و سوار شد.. مهراد هم عصبی سوار شد و درو طوری کوبید که گفتم الان همه پیچ و مهره هاش میریزه..
کز کرده بودم گوشه ماشین و سرمو کاملا گردونده بودم سمت پنجره و بیرونو نگاه میکردم، اسین گاهی با مهراد حرف میزد ولی من سعی میکردم نشنوم.. مهراد پخش ماشینو روشن کرد.. مموری آهنگایی بود که من براش زده بودم
اصلا نگاهم نمیکرد اونم دیگه از دست من عصبانی بود، یا شایدم از دست اسین، چون با اونم بد حرف زد یکی دوبار.. آهنگ بعدی که اومد آهنگ “نفس” رضا صادقی بود
نفس نفسای تو میدونه
بری عاشق و دیوونه میشم
جون نگات که همه جهان توشه
نذار گم بشم این گوشه

از آینه نگام کرد.. نگاهش دلتنگ بود
میفهمیدم چون خودمم دلتنگش بودم.. ولی سرمو برگردوندم و بازم بیرونو نگاه کردم..
من عاشقت شدم ببین
دوستت دارم همین
من عاشقت شدم چه زود
دست خودم نبود

طوری از آینه نگاهم میکرد که انگار اونه که داره این حرفا رو میزنه.. دیگه نتونستم این ترانه رو تحمل کنم، گفتم
_آهنگو عوض کنید اسین فارسی نمیفهمه حوصله ش سر میره
گفت_من دارم گوش میدم

ومن تا رسیدن به ساحل فقط بیرونو نگاه کردم..
ساحل تا حدی شلوغ بود و اکثرا گروه دخترا و پسرا جمع بودن دور هم.. پیمان و مراد آتیش درست کردن و نشستیم دور آتیش.. یاد شب دشت افتادم، مطمئنم مهراد هم یادش اومد.. گرفته بود و به آتیش نگاه میکرد
اسین رفت نشست پیشش و خواست بهش بچسبه که گفت
_اسین ول کن دیگه خفه م کردی بشین مثل همه
پیمان چشم غره ای به مهراد رفت و اسین ناراحت فاصله گرفت ازش..
پیمان گیتارشو آورده بود، شروع کرد دو سه تا آهنگ شاد ترکی زد و پینار و سحر پا شدن یه قری دادن.. بعد یه آهنگ آروم زد و دست زدیم براش، مراد گفت
_نوبت مهراده
پیمان گفت
_آقا مهراد افتخار نمیده، میگه میخوام گوش بدم
قبل از اینکه مراد جوابشو بده مهراد دستشو دراز کرد گیتارو از پیمان گرفت و گفت
_بدش من
پیمان گفت_چه عجب

مهراد دستی کشید روی تارهای گیتار و مکثی کرد، بعد شروع کرد به زدن و با اون صدای جذابش خوند..
فاصله میگیری ازم
اما نمیتونی بری
چشمات میگن عاشقی
چرا نمیتونی بگی

نفسم توی سینه حبس شد.. چه آهنگی انتخاب کرد لعنتی، هر کلمه ای که میخوند انگار چنگ میزد به قلب من..
از چی فرار میکنی
با من نمیخندی چرا
کمتر نگاهم میکنی
موهاتو میبندی چرا

چی داشت میگفت؟.. این ترانه رو نشنیده بودم (صدام بزن_شادمهر) نکنه مهراد داره خودش فی البداهه میخونه و این حرفا رو که میدونم حرفای دلشه بهم میگه..

اصلا نگاهم نمیکرد و سرش پایین بود، گاهی که سرشو تکونی میداد و موهاش میرفت اینور اونور، دلم پر میکشید براش.. میدونستم اگه سرشو بلند کنه و نگاهم کنه نور آتیش میفته توی عسلی چشماش و عالمی میشه، مثل اون شب..
بیقرار چشماش شدم، خواستم که نگاهم کنه ولی نمیکرد..
خیره شدم بهش دیگه بیشتر از این نمیتونستم نبینمش..
ناگهان سرشو بلند کرد و بی توجه به همه نگاه غمگینشو دوخت بهم و خوند

نگاهتو ازم نگیر
صدام بزن پیش همه
کیه ندونه ما دوتا
حواسمون پیش همه

وااای خدایااا قلبم تالاپ تولوپ میکرد..

بزار بفهمن با منی
دیوونگی هات پس کجاست
این عشق فقط مال تو نیست
این عشق مال ما دوتاست

خیره بودم تو چشماش.. اونم گاهی سرشو از گیتار بلند میکرد و با چشمای خمارش نگاهم میکرد..

نترس من کنارتم
مرزی میون ما نذار
هیچکی و غیر من نبین
موهاتو واسم وا بزار

باورم نمیشد این حرفا یه ترانه باشه و اینقدر مناسب حال ما.. اینا حرفای مهراد بود، هر جمله ش دلمو لرزوند..

۶۷)
با آهنگی که خوند و حرفایی که به بهانه ترانه، رک و مستقیم بهم زد، غرق عشقش شدم..
ما باید چیکار میکردیم با این احساس.. تکلیف دلمون چی میشد.. کم حسرت همو نکشیده بودیم..
با غوغایی که تو دلم به پا کرده بود، سرمو انداختم پایین، بازم مثل شب دشت سرریز شده بودیم..

آهنگ که تموم شد همه براش دست زدن اما من تو این دنیا نبودم
پینار گفت
_قبول نیست ما که نفهمیدیم چی گفتی یه آهنگ ترکی هم بزن
مهراد لبخندی زورکی زد بهش و گیتارو داد به پیمان و پا شد رفت..
پیمان هم آروم و به فارسی گفت
_قصدش فهمیدن تو نبود
احساس کردم پیمان هم یه چیزایی میدونه..
میدیدمش، صاحب قلب من با اون قد و هیکل بلند و جذابش کنار دریا آروم راه میرفت و دل منو با خودش میبرد..
توی دلم گفتم فدای اون قد و بالات بشم..
چشمم دنبال مهراد بود که صدای اسین رو شنیدم که به پیمان گفت
_مهراد چشه پیمان؟ از وقتی برگشتم انگار آدم دیگه ایه، نمیذاره نزدیکش بشم همش تو خودشه
اینارو آروم میگفت ولی منکه پیششون نشسته بودم میشنیدم و به روم نمیاوردم.. پیمان گفت
_من چی بگم اسین، اگه چیزی باشه خودش بهت میگه
با این حرف پیمان فهمیدم که از حال دوستش خبر داره.. وقتی مهراد برگشت اصلا نگاهم نمیکرد، پکر بود و گفت که جمع کنیم بریم..
وقتی خواستیم سوار ماشین بشیم مهراد رو کرد به پیمان و گفت
_پیمان تو بیا بشین پیش من کارت دارم
و به اسین گفت
_بشین عقب ما با پیمان حرف داریم
اونم بدون دلخوری گفت
_باشه
و اومد نشست عقب پیش من..

نخواسته بود بازم اسین بشینه جلو پیشش و من بازم اون عقب خودخوری کنم.. چقدر بچه شده بودم چقدر حسود و بی منطق شده بودم، عشق چیکار کرده بود با نفس یگانه، با نوه دل سخت و محکم اسفندیار خان که یه تشکیلات رو میگردوند و حالا با کوچکترین نزدیکی مهراد و دوست دخترش به هم میریخت..
هیچ کس حرف نمیزد و سکوت بود که ناگهان مهراد ماشینو همون جا وسط راه نگه داشت و با عصبانیت پیاده شد.. برگشتم دیدم رفت سمت راننده ماشین عقبی و سرش داد زد
_چیه هی نور بالا میزنی تو چشمم، گمشو از اینور برو دیگه
پیمان هم پیاده شد، راننده اون ماشین پیاده نشد و گفت
_بکش کنار دیگه میبینی میخوام سبقت بگیرم مرض داری نمیذاری؟
مهراد از پنجره ماشین دست انداخت یقه یارو رو بگیره گفت
_الان نشونت میدم مرضو بیا پایین مرتیکه
پیمان کشیدش عقب، اسین هم سریع پیاده شد ولی من تکون نخوردم از جام..
مرده دست مهرادو هل داد و گاز داد و تند رفت.. پیمان داد زد
_چرا رم کردی مهراد؟ برو تو ماشین ببینم
و مهرادو کشید سمت ماشین و خودش نشست پشت فرمون..
مهرادم عصبی اومد نشست، آرنجشو تکیه داد به در و با دستش شقیقه هاشو مالید.. چقدر حال هردومون بد بود.. چقدر پریشون و بی چاره بودیم..
پیمان غر زد
_چته تو؟ چیکار داری میکنی اینکارا به تو میاد آخه؟ دیوونه شدی، منکه بهت گفته بودم فکر این روزا رو بکن
مهراد هیچی نگفت.. اسین هم که معنی حرفاشونو نمی فهمید سکوت کرده بود.. منم که لال شده بودم و کز کرده بودم یه گوشه.. کمی بعد مهراد گفت
_صبح بریم پیمان زهرمارم شد این گردش
اونم آروم گفت
_باشه داداش میریم
و من به این فکر کردم که داریم میریم و بعد از این توی خونه با مهراد چطوری میتونم سرد رفتار کنم..

دو سه روزی بود که برگشته بودیم و هیچی تغییر نکرده بود، اِسین یکبار هم نیومده بود توی خونه و فقط یه بار اومده بود پایین دم در ساختمون و مهراد رفته بود پیشش و کمی بعد برگشته بود بالا..
تنها چیزی که تغییر کرده بود رفتار من با مهراد بود، دست خودم نبود، دیگه نمیتونستم با وجود اسین باهاش مثل قبل باشم، هر چند قبلا هم رفتارمون مثل دوتا دوست یا همکار بود، ولی این اواخر با زبون بی زبونی و نگاههای معنادارمون به همدیگه فهمونده بودیم که توی دلامون چی میگذره..
باهاش سرد و رسمی بودم و اسمشو صدا نمیزدم، نه مهراد نه آقای راستین..
اکثرا مشغول نقاشی بودم یا میرفتم توی اتاقم، خیلی کم باهاش حرف میزدم ولی مواظب بودم که عادی به نظر بیام..
یه روز که پشت میز نشسته بودیم و ناهار میخوردیم سرم پایین بود و سنگینی نگاه ناراحتش رو حس میکردم.. گفت
_نفس..
سرمو بلند کردم و نگاهش کردم
_بله
قاشقشو گذاشت توی بشقابش و پا شد اومد روی صندلی کناریم نشست
_چرا با من اینطوری رفتار میکنی؟
_چطوری؟
_خودت خوب میدونی چطوری، داری تنبیهم میکنی؟
_چرا باید بخوام تنبیهتون کنم؟
کلافه از روی صندلی بلند شد، خیره شد توی چشمام و گفت
_عذابم نده
و رفت توی اتاقش..
کمی بعد پاشدم رفتم دم در اتاقش و بدون در زدن وارد شدم.. آخ که دلم آب شد از صحنه ای که دیدم.. لعنت به من که بدون اجازه وارد شده بودم..

تیشرتش دستش بود و با بالا تنه لخت و شلوار اسلش طوسی وایساده بود جلوی کمد لباسش.. پشتش به من بود و با دیدنم کمی چرخید سمتم..
چیزی که مقابلم میدیدم تصویری از زیبایی و جذابیت بود..

۶۸)
آدمو وادار میکرد بگه: و خدا مرد را آفرید..
تو بیشتر شهرهای ساحلی و بیچ های معروف دنیا مردان نیمه برهنه زیادی دیده بودم و حتی یه نگاه هم بهشون نکرده بودم، ولی این آدم.. محشر بود

شونه های پهنش، عضله های تکه تکه و برجسته پشتش، بازوهای عضلانیش و کمر باریکش، همه رو دونه دونه دید زدم.. رو پشتش درست بین دوتا کتفش یه خالکوبی بزرگ داشت که نقش یه عقاب از پشت با بالهای نیمه باز بود.. چقدر جذاب و خوش فرم بود بدنش
تازه وقتی برگشت و سینه سفت و شکم شش تکه شو دیدم نفسم سنگین شد و سرفه ای کردم
ای خدا چی آفریدی، قربون قدرتت برم چقدر وقت گذاشتی واسه تراشیدن این مجسمه جذابیت..
طوری نگاش میکردم که اصلا حواسم نبود باید خجالت بکشم و بدوم بیرون، میخواستم یه دو ساعتی نگاش کنم.. نگاه که چه عرض کنم داشتم میخوردمش

یه لبخند بدجنسی به خیرگی من زد و یه تیشرت از کمد برداشت و پوشید گفت
_چیزی میخواستی بگی؟
به خودم اومدم و گفتم
_من؟
_اومدی تو اتاقم فکر کردم چیزی میخوای بگی
یادم اومد، اومده بودم بگم حالا که عذابت میدم بذار برگردم ایران.. ولی الان با دیدن تن و بدنش دیگه اصلا نمیخواستم برگردم..
خاک تو سر من که اینقدر هیز شده بودم، ولی منکه کل عمرم اصلا هیز نبودم بخدا، این لامصب مهراد عجیب تیکه ای بود، من بی تقصیر بودم
ای خدا چم شده بود، بهتر بود برمیگشتم تهران وگرنه ممکن بود یه شب برم تو اتاقش و بپرم تو بغلش.. چی دارم میگم، بازم عقلم زایل شد، همش تقصیر این پسره ست..
ناخنمو گرفتم به دندونم و گفتم
_میخواستم بگم..
سرشو یه کوچولو تکونی داد که یعنی چی میخواستی بگی
_میخواستم بگم اگه عذابت میدم چرا نمیذاری برم
بدجنس شده بود، حالت چشماش با موقع ناهار فرق کرده بود و نگاهش شیطون شده بود، البته اونطوری که من مسخ و میخ هیکل لختش شده بودم بایدم نگاهش شیطون میشد، تازه خیلی مرد بود که نیومد بغلم کنه و…. حالا هر چی، اَه گند زده بودم، اومد جلوتر و با لبخند گفت
_میخوای بری؟
_قبلا چند بار گفتم، میدونی که میخوام برم
_مطمئنی؟
اُففف لعنتی بد مچمو گرفته بود.. عصبی نگاهش کردم و گفتم
_از من است این غم که بر جان من است
دیگر این خود کرده را تدبیر نیست

خودم کردم که لعنت بر خودم باد.. موذیانه خندید، گفتم
_بخند حق داری بخندی
و رفتم بیرون از اتاقش، حالا دیگه بعد از این اتفاق کاملا دستم رو بود پیشش میدونست دیوونه شم.. لعنتی جذاب کثافت خوشگل !!

رفتم وایسادم مقابل پنجرهء سرتا پا شیشه.. بارون میبارید و منظره استانبول از همیشه قشنگتر بود.. منم که عاشق.. و مست از چیزی که چند دقیقه قبل دیده بودم و شیداتر شده بودم..

هوس یه قهوه تو هوای بارونی کردم، یه لیوان بزرگ برای خودم پر کردم و رفتم توی تراس.. تکیه دادم به دیوار و قطرات بارون و شهر خیس و سرسبزی که با وجود پاییز هنوزم سبز بود رو تماشا کردم.. چه هوایی بود.. با صدای قشنگ بارون و حس قشنگ عشق درونم، احساس آرامشی اومد به وجودم..
قهوه مو میخوردم که در تراس باز شد و رب النوع جذابیت اومد وایساد کنارم.. بوی خاص ادکلنش دیگه فراتر از تحملم بود.. اگه میخزیدم تو بغلش بخدا حقم بود.. ولی چه زاهد و عابدی بودم من که همونطور با فاصله ازش ایستادم..

سرشو بلند کرد به آسمون بارونی و گفت
_باران که میبارد، دلت را محکم بچسب.. زیر باران دل به اشاره ای می رود

اینو گفت و نگاه تخسشو دوخت بهم.. خواستم بگم دل خیلی وقته برات رفته.. ولی نگاهمو ازش گرفتم و با لبخند سرمو انداختم پایین، اونم لبخند زد و لیوان قهوه مو از دستم گرفت و خورد..
با تعجب نگاهش کردم و خواستم اعتراض کنم که با دیدن چشمای شیطونش که از بالای اون لیوان قرمز برق میزد، فقط خندیدم و ته دلم گفتم نوش جونت دلبر من

همونطور توی تراس کنار هم به تماشای بارون ایستاده بودیم که گفت
_اِسین دختر خیلی خوبیه، پارسال همین وقتها فکر میکردم میتونم یه روز با اون ازدواج کنم چون بودن با یه دختر زیبا و فهمیده بنظرم کافی بود، بیشتر از بقیه دخترا ازش خوشم میومد ولی مفهوم عشق برای من یه چیز تعریف نشده بود.. تا اینکه یه اتفاقی افتاد تو زندگیم، یه رستاخیزی شد و باعث شد بفهمم که فقط بودن با یه دختر زیبا و فهمیده برای کل زندگی کافی نیست

وقتی گفت رستاخیز برگشت و تو چشمام نگاه کرد.. منظورش تابلوی رستاخیز من بود..
نگاهش نفوذ کرد به قلبم.. ادامه داد
_الان دارم دنبال راهی میگردم که بدون اینکه اِسینو ناراحت کنم بهش بگم که میخوام ازش جدا بشم

دلم هری ریخت.. میخواست با دوست دخترش تموم کنه.. بخاطر من؟ نه پس بخاطر عمه م..
گفتم
_چرا این حرفا رو به من میزنین؟
گفت_دلم خواست
_شوخی نکنید، مسائل خصوصی زندگی شما به من که فقط همکارتونم ربط نداره

چرخید و سینه به سینه م وایساد‌
گفت
_اولا که چرا بازم شدم شما؟
چیزی نگفتم، گفت
_منکه دیگه بهت میگم نفس، توام بگو مهراد، مثل زیر پل که اونقدر قشنگ میگفتی مهراد مهراد.. فکر کنم یه صد تایی مهراد گفتی نه؟

۶۹)
پدرسوخته، داشت به روم میاورد اونشب زیر پل چطوری فرو رفته بودم توی بغلش و از ته دل میگفتم مهراد و سیرمونی نداشتم از صدا زدنش.. گفتم
_اگه من صدتا مهراد گفتم شما که هزار تا نفس گفتی
خندید و گفت
_بر منکرش لعنت‌
گفتم_داشتین میگفتین اولا دوماً.. گفت
_آره حواسم پرت شد، اینروزا حواسم همیشه پرته

معنادار نگاهم کرد و فهمید که منظورشو گرفتم.. گفت
_دوماً اینکه تو فقط همکار من نیستی.. سوماً، من یه آهوی زخمی میشناسم که دلم نمیخواد تو چشماش نوک سوزن غم ببینم، پس باید این حرفا رو میگفتم

غیر مستقیم اشاره کرد به اینکه یعنی میدونه از نزدیکیش با اسین غمگین میشم.. هیچی نگفتم، نه میتونستم انکار کنم، نه تایید.. سرمو از خجالت انداختم پایین و دیگه نگاهش نکردم
کمی بعد گفت
_شرطمون یادته؟ قرار بود یه چیزی ازت بخوام
_چه شرطی؟ من چنین چیزی یادم نمیاد
خندید و گفت
_نترس چیز سختی نمیخوام
_باشه بگو
_در واقع دوتا چیز میخوام، میشه؟
با لبخند گفتم
_میشه
_یکیش اینکه قول بدی بعد از این اسممو صدا بزنی، مثل این چند روز لج نکن که از قصد صدام نزنی، باشه؟
تو چشمای خندون و خوشگلش نگاه کردم و با خجالت گفتم
_من لج نکردم
سرمو انداختم پایین، میدونسته از لجم اسمشو نمیگم..
اومد نزدیکتر بهم و دستشو آورد بالا چونه مو با دوتا انگشتش گرفت و سرمو بلند کرد.. نگاهمون گره خورد به هم..
چشماش از این فاصله نزدیک تماشایی بود..
_و اما خواسته اصلیم..
کمی مکث کرد.. بعد گفت
_نگاهتو ازم نگیر

و رفت توی خونه و دل بیقرارمو با خودش برد..

چند روزی از صحبتمون توی تراس گذشته بود، گفته بود صدام بزن، و نگاهتو ازم نگیر.. دیگه بی محلی نمیکردم بهش و عادی رفتار میکردم ولی دیگه از اون نگاههای خیره و رسوا خبری نبود.. با وجود اِسین توی زندگیش نمیتونستم دیگه بی پروا عشقمو به نگاهش بریزم.. اونم متوجه بود که نه سردم باهاش نه گرم، مثل یه دوست، مثل پیمان و سحر باهاش رفتار میکردم و اونم ظاهرا به همین قانع بود..

گاهی وقتا که خیلی به خودش میرسید و بیرون میرفت فکر میکردم میره پیش اسین و دلم از غصه میترکید ولی نمیتونستم چیزی بگم یا بپرسم کجا میری.. گرچه ساعتایی که میرفت ساعات کاریش توی شرکت بود ولی دل عاشق و بدگمان من شک میکرد و وقتی برمیگشت باهاش بد میشدم..

روزایی که باهاش بد میشدم و نگاهمو ازش میدزدیدم اونم بیحوصله میگشت توی خونه، ولی روزایی که باهاش خوب بودم و باهم نقاشی میکشیدیم و نگاهش میکردم و گاهی به بهانه ای مهرادی میگفتم بهش، کیفش کوک میشد و موقع نقاشی یا پرسه زدن از این اتاق به اون اتاق، زیر لب ترانه ای هم زمزمه میکرد..

روی مبل نشسته بودم و سیب گاز میزدم که دیدم از اتاقش اومد بیرون و دستاش توی جیب شلوار گرمکنش بی هدف میگشت.. زیر لب چیزی میخوند بازم، کیفور بود، نزدیکای من که رسید زمزمه شو کمی بلندتر کرد و نگاهم کرد
ای پریزاده مو پریشان
روی از این خسته دل برمگردان
رفت تو آشپزخونه.. دوباره اومد.. نگاهم کرد و زمزمه کرد
عمرم
جااانم
ماه تابانم
سرو سامانم
دلداااارم
رفت تو اتاقش.. منم همینطوری نگاهش میکردم، عادت کرده بود به این کاراش.. این روشِ زدنِ حرفاش به من بود.. با ترانه و شعر..
عاشق بود دیگه.. منم عاشقتر از اون..

آخرای مهر ماه بود که یه شب پیمان و سحر و اسین اومدن خونه مون.. خونه مون که یعنی خونه مهراد.. مهراد با اسین مثل سحر رفتار میکرد ولی اسین سعی داشت همش یه جورایی نزدیکش بشه و لمسش کنه..
بیچاره دلتنگش بود دیگه تقصیری نداشت.. تا دستش میخورد به مهراد من سرمو برمیگردوندم طرف دیگه، تحملشو نداشتم، مهرادم زود فاصله میگرفت ازش.. بالاخره با هزار مصیبت یه شامی خوردیم و نشستیم دور هم..
اسین گفت
_مهراد در مورد خواهشم فکر کردی؟
_فکر کردن نمیخواست گفتم که نه یعنی نه
چقدر لحنش موقع صحبت با بقیه عوض میشد، لحن صحبتش با من هرگز این سردی و غرور رو نداشت.. اسین گفت
_مهراد اذیت نکن دیگه من تا حالا چیزی خواستم ازت؟ نه نگو دیگه
پیمان گفت
_مهراد بخاطر من قبول کن بابا دلم مهمونی میخواد، اونم مهمونیای خونه اسین
سحر گفت
_مهراد قبول کن این دختر بیچاره چند وقته داره تدارک میبینه
مهراد سرد و بی تفاوت گفت
_من گفتم تدارک ببینه؟
اسین گفت
_ترکی صحبت کنین ببینم چی میگین
من به ترکی گفتم
_فقط من نمیدونم جریان چیه؟
اسین گفت
_تولد مهراده

ای جااان تولد دلبر جانم بود و من نمیدونستم، گفتم
_چه خوب، چه روزیه؟ کی کیک میخوریم؟
اسین گفت
_چهار روز دیگه ست ولی مهراد نمیذاره براش تولد بگیرم
مهراد رو به من به فارسی گفت
_دوست داری کیک بخوری؟
_اوهوم
رو به اسین گفتم
_چرا قبول نمیکنه؟
_میگه حوصله شلوغی ندارم
_خوب شلوغش نمیکنیم همینجا دورهم جشن میگیریم
_آخه تولد سی سالگیشه من دوست دارم مهمونی رسمی باشه میخوام تو خونه خودمون جشن بگیرم براش
گفتم
_تو که انقدر زیاد میخوای این جشنو، اصلا چرا بهش گفتی؟ چند ساعت مونده بهش میگفتی و سورپرایزش میکردی خب

Ebham

چشم خود بستم که دیگر چشم مستش ننگرم... ناگهان دل داد زد دیوانه من میبینمش! (شهریار)

‫4 نظرها

  1. خانم نویسنده خسته نباشید .
    رمانتون میشه گفت زیباست . ایده اولیه رمانتون قشنگه . همون طور که گفته بودید کاملا نشون دادید که ژانر این رمان فقط عاشقانه اس هر چند رمان ها معمولا چند جانب داره اما میتونم بگم به خوبی ژانر عاشقانه رو به رخ کشیدید و خسته نباشید و اینکه پارت گذاری خوبی دارید فقط یه خورده هیجان رمان پایینه روند رمان اگه یکم سریع تر پیش بره و پیچ و تاب هاش بیشتر شه بهتر و زیبا تر میشه . در کل ایده و قلم خوبی دارید

    1. مرسی الناز عزیز🙏 ممنون از انتقاد خوبت و تعریفت.. در پارتهای بعدی رمان اون هیجانی که میخواستی هست تو قالب داستان، امیدوارم خوشت بیاد 🌹

  2. وای من عاشق شادمهر و اهنگاشم😍😍😍 مرسی که ازش استفاده کردی ، لطفا بیشتر اینکارو بکن، مرسی نویستده جوان.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان

بستن