رمان بر دل نشسته

رمان بر دل نشسته پارت ۲۵

۷۵)

گفتم_همون روز که رفتم لباس بخرم
جعبه رو برداشت و بازش کرد، چشماش با دیدن خودکار برق زد، فهمیدم که میدونه که چیه
گفت
_وااو…. نفس این فوق العاده ست..
لبخند زدم و گفتم
_پس خوشت اومد
_عاشقش شدم
و اومد طرفم و بغلم کرد برای تشکر..
یه بغل دوستانه و ساده.. گفت
_واقعا ممنونم تا آخر عمرم از خودم جداش نمیکنم
لبخند زدم، گفتم
_برم لباسمو عوض کنم و یه دوش بگیرم اسپری موهامو بشورم
خواستم برم که گفت
_نفس
برگشتم و گفتم
_بله
_اگه یه چیزی ازت بخوام برای تولدم نه نمیگی؟
با خنده گفتم
_چرا، میگم نه، چون کادوی تولدتو دادم
_با این لباست مثل پرنسس ها شده بودی، مثل پری ها.. دلم میخواد شب تولدم با همخونه پرنسسم برقصم، میشه؟

دلم تالاپ تولوپ کرد، گفتم
_ما که رقصیدیم
گفت
_تولدمه کمی لوسم کن دیگه

خندیدم به حالت بچه گونش.. دلم داشت ضعف میرفت که بازم برم تو بغلش و با نوای موزیک بین دستاش تکون بخورم.. با ظاهر بی تفاوتی گفتم
_فقط چون تولدته قبول
_پس برم آهنگ بذارم تا پشیمون نشدی

رفت و کمی بعد صدای آهنگ “خوب شد” همایون شجریانو شنیدم که صداشو زیاد کرده بود..
اومد دستشو دراز کرد طرفم و گفت
_دوست دارم با این آهنگ برقصیم

دستمو گرفت توی دستش کمی نگه داشت و گفت
_دختر شاه پریون با من میرقصی؟
گوشه دامنمو گرفتم و تعظیم پرنسسی کردم و گفتم
_با کمال میل پرنس جوان

خندید و منو کشید طرف خودش.. آخ که قلبم با اولین تماس دستش شروع کرد به لرزیدن.. دستاشو مثل رقص قبلیمون گذاشت روی کمرم و منم دستامو گذاشتم روی شونه هاش.. چه آهنگی هم انتخاب کرده بود
راه امشب میبرد سویت مرا
میکشد در بند گیسویت مرا
گاه لیلا گاه مجنون میکند
گرگ و میش چشم آهویت مرا

وسط سالنی که چراغاشو روشن نکرده بودیم و فقط نور چراغ آشپزخونه فضا رو روشن کرده بود، چشم تو چشم هم داشتیم با آهنگ اصیل ایرانی تانگو میرقصیدیم !!

خوب شد
دردم دوا شد
خوب شد
دل به عشقت مبتلا شد
خوب شد

نگاه عاشقش خیره بود بهم..
دستامو از روی شونه هاش برداشت و حلقه کرد دور گردنش..

خجالت کشیدم و معذب سرمو انداختم پایین، ولی جاذبه چشمای طوسی عسلیش، که از مستی و خماری داشت منو هم مست میکرد، نگاهمو کشید به خودش..
منم زل زدم به چشماش و با لذت دستامو پشت گردنش قفل کردم..
نفس عمیقی کشید و یک آن چشماشو بست..
انگشتاش لای موهام بود که سرشو خم کرد و صورتشو فرو کرد توی موهام.. خیلی آهسته طوری که انگار با خودش میگفت و نمیخواست من بشنوم همراه خواننده زمزمه کرد
خوب شد
دل به عشقت مبتلا شد
خوب شد

قلبم داشت هزار تا میزد..
همونطور که دستام دور گردنش بود با دستاش کمرمو بیشتر به بدنش فشار داد.. انقدر نزدیک بودیم که نفسش میخورد به صورتم، نفسش بوی قهوه میداد..
قهوه ای که برای سردردش خورده بود.. لبهای قشنگ و خوشرنگشو نگاه کردم، اگه همینطور نفسشو روی صورتم حس میکردم بعید نبود لبامو بذارم روی لباش و ببوسمش..

نگاهمو به لباش دید
سریع نگاهمو دوختم به چشماش، دیدم که اونم لبامو نگاه کرد ولی زود چشم برداشت آب دهنشو قورت داد و دستاشو روی کمرم حرکت داد..

چه حالی داشتیم، عجب شبی بود.. چقدر تودار بودیم هردومون که با اون وضع، عشقمونو به زبون نیاوردیم..

انگار رفته رفته بیشتر همدیگه رو میخواستیم.. یه دستشو از کمرم برداشت و کشید روی موهام، خیلی بیشتر و محسوس تر از بار قبل، انگار که سیر نشده بود از نوازش موهام.. انقدر موهامو نوازش کرد و دستشو از بالا به پایین موهام کشید که ناخودآگاه فشرده شدم به سینه ش..
تو حالی نبودیم که بخوایم به مخفی کردن عشقمون فکر کنیم
با نوازشهاش بی پروا سرمو گذاشتم روی سینه ش و مثل شب زیر پل پیشونیمو ساییدم به گردن خوشبوش و نبض گردنشو که خیلی تند میزد حس کردم.. بدنش داغ بود انگار تب داشت..
سرشو کمی خم کرد که نفسش خورد به گوشم.. زمزمه کرد
_پری…

به من گفت پری.. پس پری من بودم
همون پری که پیمان گفته بود و مهراد بهش چشم غره رفته بود..
دلم براش رفت.. سرمو بلند کردم و نگاه کردم ته چشماش.. چشمای خمارش دیگه داشت بسته میشد، چقدر عاشق این دوتا چشم بودم..

دلم خواست صورتشو لمس کنم، طوری نگام میکرد که فکر کردم حتما اونم میخواد منو ببوسه.. ولی نبوسید.. خیلی مرد بود که از این فرصت سوءاستفاده نمیکرد..

دیگه نتونستم خودمو نگه دارم و دستمو بردم طرف صورتش و پیشونیشو لمس کردم..
از لمس دستم لذت برد که چشماشو بست و سرشو فشار داد به دستم
آروم گفتم
_سردردت بهتر شد؟
_سرم که هیچ، همه دردام خوب شدن

لبخند عاشقی زدم بهش و انگشتمو کشیدم به ابروی بلند و خوشگلش..

بالاخره به آرزوم رسیدم و به بهانه ماساژ پیشونیش دست کشیدم به ابروها و صورتش..
عشق چه حس ناب و خالصی بود که دست کشیدن به ابروی دلدار رو طلب میکرد..
اگه حسی غیر از عشق بود الان باید روی تخت میبودیم
ولی عشق به اوج میرسید و ارضا میشد با لمس ابروی یار..

۷۶)
عشق متعالی تر از اون بود که با لذتی چند دقیقه ای خودش رو کم ارزش کنه..

انگشتمو کمی روی پیشونیش و ابروش نگه داشتم و تو عمق چشماش یه دل سیر خیره شدم.
بهترین شب عمرم بود، نبود؟..

آهنگ تموم شده بود، چقدر توی اون حالت ایستاده توی آغوش هم موندیم و بوی همدیگه رو نفس کشیدیم نمیدونم، ولی بالاخره من خودمو عقب کشیدم و با عاشقترین نگاه دنیا بهش گفتم
_تولدت مبارک.. چه خوب که به دنیا اومدی.. چه خوب که هستی مهراد..

با نگاهی که حتی یک لحظه هم از صورتم نگرفته بود، با عشق به چشمام خیره شد و دستمو که توی دستش بود، برد به سمت لباش و آروم بوسید..

از تماس لبهای گرمش با دستم، دلم از جاش کنده شد..
ساعت ۴ صبح بود که پشتمو کردم بهش و رفتم تو اتاقم و جای لبهاشو روی دستم بوسیدم..

مهراد

چیزی که میترسیدم بالاخره اتفاق افتاد و اسین از سوئیس برگشت و نفس از من دور شد..
نگاهشو ازم گرفت و دنیام تیره و تار شد..
دنیایی که مدتی بود با نفس قشنگ و رویایی شده بود و دلم نمیخواست نفر سومی قدم به اون دنیای دونفره و خلوتمون بذاره، ولی میدونستم با اومدن اسین رفتار نفس تغییر میکنه، از طرفی میخواستم اسین بیاد و زودتر ازش جدا بشم که بتونم با نفس باشم، از طرفی هم نگران بودم که شاید نفس منو دوست نداشته باشه و اگه حرف دلمو بهش بزنم از پیشم بره و کلا از دستش بدم
فقط به هر روز دیدنش و از دور دوست داشتنش راضی بودم و با اون شرایط خوش بودم تا اینکه اسین اومد و ورق برگشت..
از وقتی که اسینو دید و فهمید که دوست دختر منه، برق شادی از چشماش رفت..
با هر نزدیک شدن اسین به من، غم سنگین توی چشماشو که میدیدم آتش میوفتاد به دلم و از خودم بدم میومد، از طرفی هم خوشحال میشدم که حدسم درست بوده و نفس هم عاشق من بوده..

سعی میکرد عادی رفتار کنه، خودشو وادار میکرد که لبخند بزنه، غذا بخوره و با بقیه حرف بزنه ولی مشخص بود که چقدر براش سخته..
شبی که اسین منو بوسید و نفس اون صحنه رو دید، خواستم که زمین باز بشه و برم توش.. وقتی صدای درو شنیدم که بهم زد و رفت، صدای شکستن قلبش رو هم همراه صدای در شنیدم..

وقتی زیر پل درست مثل یه آهوی لرزون و ترسیده پیداش کردم طوری اسممو صدا زد و فرو رفت توی بغلم که انگار یکی شد با وجود من..
وقتی اسممو صدا میزد مست میشدم، مهراد گفتنش قشنگترین موسیقی دنیا بود برام..
ولی بعد از اونشب بازم دور شد ازم، و نگاهش، صداش و توجهش رو ازم دریغ کرد..
سرگردون و آشفته بودم، باید بهش میگفتم که میخوام از اسین جدا بشم وگرنه بدون نگاه نفس، بی نفس میشدم..

هر بار که خواستم با اسین حرف بزنم اتفاقی افتاد که نشد، راحت نبود حرف از جدایی زدن با دختری که میدونستم دو ساله عاشق منه و با اینکه من ازش نخواسته بودم ولی بخاطر بودن کنار من از بهترین موقعیتهای شغلی تو فرانسه و سوئیس گذشته بود، خواستگارهای زیادی رو بخاطر من رد کرده بود، حالا من مونده بودم و دلی که بعد از سی سال برای اولین بار بیقرار چشمهای سیاهی شده بود و طعم اون عشق معروف رو چشیده بود.. و وجدانی که میترسید از شکستن دل اسین..

روز تولدم وقتی لباس پوشیدم و اومدم توی سالن از دیدن دختری که مقابلم ایستاده بود نفسم بند اومد..
یه پری واقعی ایستاده بود وسط سالن خونه م..
با اون لباس زیبای سبز که شونه های ظریف وسفیدش برهنه بود و موهای بلند و پیچ در پیچش که مثل هاله ای دورش رو گرفته بود و چشمهای سیاه افسونگرش که با اون آرایش زیبا فریبنده تر شده بودند، منو کشید به گرداب خودش و غرقش شدم..

توی مهمونی نگاه همه مردا بهش بود و داشتن روی اعصابم جاز درام میزدن..
دلم میخواست جلوی نگاهشون به پری خودم رو بگیرم و نذارم ببیننش..
اونشب وقتی برگشتیم خونه نتونستم مثل همیشه روی احساساتم درپوش بگذارم و خواستهء دلم رو بهش گفتم..

گفتم که میخوام باهاش برقصم و وقتی توی آغوشم گرفتمش و دستاشو دور گردنم حلقه کردم و کمر باریکش رو که باریکی و ظرافتش عجیب دلمو میبرد، بین دوتا دستهام گرفتم، فهمیدم که دیوانه وار میخوامش و نفس باید تا آخر عمرم مال من بشه..

وقتی اینبار دیگه نتونستم خواهش دستهامو مهار کنم و انگشتام لغزید لای موهاش، موهایی که عاشقشون بودم، فهمیدم که در اولین فرصت باید انگشتری برای نفس بخرم و قبل از اینکه به هر طریقی از دست بدمش، باید بهش پیشنهاد ازدواج بدم..
چقدر اهل ازدواج و تشکیل خانواده شده بودم، منی که سالها فرار کرده بودم از ازدواج و بالاخره مقابل اصرارهای مادرم برای ازدواج، گزینه اسین رو تیک زده بودم توی ذهنم..
چون گزینه ای که با عشق تیک بزنم بهش توی قلبم، نداشتم..

شبی که بهترین شب تولد عمرم بود، یک دل سیر محبوب دلبرم رو تماشا کردم..
از دیدن بیقراری و عشقش به من که توی چشماش موج میزد و اونشب ازم پنهان نمیکرد سرخوش شدم..
و وقتی دیدم از تماس لبهام با دستش، بدنش لرزید، از اینکه عشق دیوانه وارم یک طرفه نبوده، قلبم و روحم از شادی لبریز شد..

۷۷)
روزها میگذشتند و من هر روز برنامه ریزی میکردم برای صحبت با اسین..
نفس مشغول تکمیل تابلوی طبیعت آئوا بود
رفتارمون توی خونه مثل همیشه بود.. لباس نارنجی بلندی که زنهای ایل بهش هدیه داده بودن و من توی تنش خیلی دوست داشتم رو زیاد میپوشید، گاهی با موهای باز، گاهی هم با موهایی که بالای سرش جمع کرده بود و روسری آبی منو دور سرش مثل دستمال سر می بست، با پاهای برهنه توی خونه گشت میزد و دل منو با خودش اینور و اونور میبرد..

وقتی توی عالم خودش بود و با خواننده آهنگهای محبوب خودش همراهی میکرد و بیخیال کاراشو انجام میداد عاشق اون حالش بودم..
گاهی بهش خیره میشدم، گاهی غیر مستقیم نگاهش میکردم، گاهی هم وقتی از کنارش رد میشدم یه شعری میخوندم یا یه ترانه ای زمزمه میکردم که بشنوه و خودمو میزدم به اون راه که یعنی با تو نبودم..
ولی اونکه از حال دلم خبر داشت با لبخند شیطونش میگفت
_واسه من خوندی؟ تیکه میپرونی؟

منم میگفتم
_چیکار کنم شعره دیگه، نمیتونم بخونم؟
شیفته این خلوتمون و رمز و رازهای بین خودمون بودم که هردومون خوب میگرفتیم از هم..

یه بار که نقاشی میکشید و همون لباس بلندو پوشیده بود، منم مقابلش نشسته بودم و تابلومو کار میکردم.. تابلویی که نفس اسمشو گذاشته بود بهانه بی انتها..

بلا میدونست اون تابلو رو بهونه کردم که گاهی نرم شرکت و بمونم خونه پیشش.. دیگه دست هردومون پیش هم رو بود، وقتی میخواستیم سر به سر هم بذاریم کارامونو به روی هم میاوردیم که یعنی میدونم دلت پیش من گیره، فیلم بی تفاوتی بازی نکن برام..

دلم خواست برم نزدیکش و یه حرفی که از دلم میاد بهش بگم..
دقیق داشت به بوم مقابلش نگاه میکرد که رفتم پیشش به بهانه نگاه کردن به بوم و غلط گرفتن ازش، قلم موی خودمو آوردم و یه جای یه درخت رو کمی سایه زدم و بیخیال زمزمه کردم

قانعم، بیشتر از این چه بخواهم از تو
گاهگاهی که کنارت بنشینم کافیست

قلم مو رو زدم به رنگ روی پالتش و بازم شعرو خوندم
گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم
گاهی از دور تو را خوب ببینم کافیست

نگاه کردم توی چشماش و دستمو گذاشتم توی جیبم و سوت زنان برگشتم طرف تابلوی خودم..
داشت همونطور خیره نگاه میکرد به نمایشم..
گفت
_آقای قانع گند زدی به نقاشیم.. خوب میخوای شعر بخونی برام چرا نقاشیمو بهونه میکنی؟ دیگه به تابلوی من دست زدی نزدیا
بعدشم زیرلب گفت
_پررو، سوتم میزنه

خنده م گرفته بود عاشق این حرفا و دعوا کردناش بودم.. دوست داشتم عصبانیش کنم، وقتی عصبانی میشد چشماش وحشی تر میشد، به قول مراد شبیه دخترای سرخپوست میشد، دختر سرخپوست وحشی ای که با اسب و تیروکمون دنبال یه حیوون میتازه..
گفتم
_اولا که دارم از بیکاری شعر میخونم چیکار به تو دارم واسه خودت نوشابه باز میکنی از شعر من.. دوما مگه من نگفتم تند تند نکش این تابلوها رو، هان؟ بازم که زدی رو دور تند.. میخوای خرابش کنم مجبور شی از اول بکشی؟

چشماش وحشی شد و گفت
_برو بچه.. جرات داری بیا نزدیک تابلوم

منم که منتظر همین لحظه بودم برای تخس بازی و دیوونه کردنش، خونسرد رفتم پیشش و قلم موی آغشته به رنگ قرمزمو کشیدم روی نقاشیش..
چشماش رفت روی کله ش و داد زد
_مهرااااد ریدی به تابلوم

لبمو گاز گرفتم و گفتم
_هیین.. بی ادب
از حرفی که ناخودآگاه از دهنش دراومد دستشو گرفت به دهنش و خنده ش گرفت، بعد از صندلیش بلند شد و گفت
_اگه جرات داری وایسا
فرار کردم و با خنده گفتم
_اگه گرفتی مثلا میخوای چیکارم کنی؟
دنبالم کرد و گفت
_وایسا تا ببینی

از طرفی میخواستم گیرش بیفتم و ببینم چیکار میخواد بکنه، از طرفیم میترسیدم ازش، چون دیوونه شده بود و طوری دور خونه رو دنبالم میدوید که من با دیدنش انقدر خندیدم که سرعتم کم شد و مچ دستمو گرفت و کشید
چه زوری هم داشت تعادلمو از دست دادم و هلم داد روی زمین..
کنارم زانو زد و دستاشو که فرو کرده بود توی رنگ سبز، حسابی مالید به صورتم و گفت
_آهااان دلم خنک شد

منکه هنوزم میخندیدم و سعی میکردم دستاشو بگیرم که بس کنه، ولی وقتی دیدم کارشو کرد و میخواد بلند بشه بره، دستشو گرفتم و کشیدمش روی زمین گفتم
_کجا میری صبر کن ببینم چه بلایی سر من آوردی

سریع بلند شدم و روش خیمه زدم..
تقلا کرد که بلند بشه، مچ هر دو دستشو سفت گرفتم و نذاشتم تکون بخوره..
زانوهامو کنار پاهاش گذاشته بودم روی زمین، همونطور درازکش بیحرکت مونده بود که دستای رنگی خودشو گرفتم و کشیدم به صورتش..
صورتشو اینور و اونور کرد و داد زد
_نکن این رنگا با آب نمیره
گفتم
_صورت من با هر چی که قراره تمیز بشه مال توام با همون تمیز میشه مارمولک

خنده ش گرفته بود و هنوزم زیر بدنم تقلا میکرد که بلند بشه..
هردومون نفس نفس میزدیم و میخندیدیم، موهاش آشفته ریخته بود روی پیشونی و چشماش..
ناخودآگاه دستمو بردم و موهاشو کشیدم کنار..
خنده ش قطع شد.. نگاهم که به چشماش افتاد متوجه وضعیتمون شدم و تنم داغ شد..
زل زدم تو چشمای زیباش..

۷۸)
توی نگاهش هم خجالت دیدم هم بیقراری..
اون بیقراری چشماش باعث شد بی اختیار کمی بیشتر خم بشم روش و به چشماش نزدیکتر بشم

همونطور که به چشمام خیره شده بود و نفس نفس میزد آب دهنشو قورت داد
نگاهم رفت روی لباش، لبهای گوشتی و برجسته ش چقدر بوسیدنی بود..
و من هر شب چقدر جنگیده بودم با خودم که بوسیدن لبهاش رو تجسم نکنم توی ذهنم..
اما اونجا، توی اون حالت، اختیارم انگار دیگه دست خودم نبود..

نگاهم که رفت روی لبهاش دیدم که چشمهای اونم چرخید روی لبهای من.. مژه هاش لرزید و دستاش توی دستام شل شد.. خواستم که ببوسمش.. هرگز چیزی رو اینقدر نخواسته بودم

یک لحظه خواستم تو را…
چون کودکی که ناشیانه دست در آتش فرو برد
خواستم…

خم شدم روی سینه ش و صورتمو درست مقابل صورتش نگه داشتم
هیچوقت اینقدر نزدیک نبودیم به هم، ضربان قلب همدیگه رو احساس میکردیم
نگاهی به موهام که به صورتش میخورد کرد و نفسی کشید..

همونطور که خیره به لباش بودم، سرمو خم کردم و لبامو طرف لبهاش بردم..
چشماشو بست.. دلم هری ریخت
داشتم لبامو میذاشتم روی لباش و به آرزوم میرسیدم، چشمامو بستم و لمس لباشو دیگه داشتم حس میکردم که گوشیم زنگ زد….
وا رفتم..
هر دومون به خودمون اومدیم و من سریع و دستپاچه از روش بلند شدم، اونم فرار کرد تو اتاقش..

اوه چه لحظاتی بهمون گذشته بود، و بدون اینکه ببوسمش تموم شده بود..
از خودم عصبانی بودم که چرا نتونستم خودمو کنترل کنم، اگه نفس ازم ناراحت میشد و از پیشم میرفت چیکار میکردم، اصلا بعد از این چطور تو روی هم نگاه میکردیم..
کلافه موهامو دادم عقب و رفتم گوشیمو برداشتم..
گلتن خانم بود، زنی که برای نظافت خونه میومد.. و از وقتی که دخترش زاییده بود نفس علیرغم خواسته من خونه رو تمیز میکرد
اون لحظه قادر بودم گلتن خانمو بکشم..
عصبی جواب دادم
_الووو
بیچاره از دادم ترسید و گفت که هنوزم نمیتونه بیاد، عصبانی گفتم
_خوب نیا گلتن خانم، دیگه چرا زنگ میزنی، الان چرا زنگ زدی مثلا؟

چی میگفتم خودمم نمیدونستم، اونم متعجب گفت
_وا مهندس خوب زنگ زدم که بگم نمیتونم بیام اگه خواستین کسی رو بفرستم
شاکی گفتم
_نمیخواد کسی رو پیدا کنی من خودم کسی رو پیدا کردم اسمش نفسه کارشم عالیه تازه پولم نمیگیره خدافظ

گوشی رو پرت کردم روی مبل.. در اتاق نفس نیمه باز بود و حتما شنیده بود.. بهترین موقعیت بود که خودمونو بزنیم به اون راه و به بهانه گلتن حرف بزنیم وگرنه اگه طولش میدادیم دیگه نمیتونستیم به هم نگاه کنیم چه برسه به صحبت

رفتم توی اتاقش، نشسته بود روی تخت و یواشکی میخندید به حرفام..
تا منو دید جا خورد و صاف نشست
جدی گفتم
_چند میگیری بیای جای گلتن خانم؟ خیلی از کارت راضیم نفس خانم

هردومون پقی زدیم زیر خنده و گفتم
_پاشو بیا یه قهوه ترک دم کنم بخوریم

با این حرفم یه آرامشی اومد توی صورتش که فهمیدم از اینکه ماجرا رو به روی هم نیاوردیم و ازش گذشتیم خوشحال شده..

فردای همون روز از شرکت به اسین زنگ زدم و گفتم عصر میرم دنبالش بریم جایی صحبت کنیم اونم بیچاره از همه جا بیخبر با خوشحالی گفت باشه.. بالاخره باید میگفتم، مرگ یک بار شیون هم یکبار..
به خونه که رسیدم دیدم نفس نیست، خیلی کم بیرون میرفت و من هر بار که میومدم و میدیدم خونه نیست دلشوره میگرفتم که مبادا رفته باشه، مبادا برگشته باشه ایران..
رفتنش برام یه فوبیا شده بود..
زود رفتم توی اتاقش و با دیدن وسایلش خیالم راحت شد، اتاقش بوی خودشو میداد، بوی خوش ادکلنی که همیشه میزد و میدونستم که خیلی گرونقیمت و خاصه
پری من هم ساده بود، هم لوکس و لاکچری.. لباس هدیه عشایر رو با پای برهنه میپوشید و عطری استفاده میکرد که برند تولید کننده ش به تعداد محدودی تولید میکرد و مشتریهای خاص توی دنیا داشت..
عاشق این پارادوکسهای منحصربفردش بودم..
کشیده شدم سمت میزتوالتش و شیشه ادکلنشو برداشتم، عمیق بو کشیدم و چشمامو از لذت بستم، بوی نفس رفت توی خونم انگار..
ولی سیر نشدم، دلم خواست لباس بلندشو پیدا کنم و بغلش کنم، خودشو که نمیتونستم بغل کنم به لباساش قانع بودم..

با کمی عذاب وجدان در کمدشو باز کردم و به لباساش دست کشیدم، لباس خونه بلندش توی کمد بود، از چوب درش آوردم و محکم بغلش کردم و بوییدم.. چه مجنونی بودم..
میخواستم تا نیومده در کمدشو ببندم که چشمم افتاد به یه جعبه که پشت لباساش گذاشته بود، وسوسه شدم بازش کنم، توش دو تا کاغذ و چند تا عکس بود، اول کاغذ کوچک رو برداشتم، خدای من.. یادداشت من بود که براش گذاشته بودم روی پیتزا، نگهش داشته بود.. آخ نفس..
دلم براش پر کشید..
زود کاغذ دیگه رو برداشتم، باورم نمیشد دستخط من بود که یه شب موقع تماشای تلویزیون و تماشای زیر چشمی نفس، توی سررسید یه شعری نوشته بودم و سررسیدو بسته و گذاشته بودم روی میز..

من را دوست بدار
به سانِ گذر از یک سمت خیابان به سمتی دیگر
اول به من نگاه کن
بعد به من نگاه کن
بعد باز هم به من نگاه کن

Ebham

چشم خود بستم که دیگر چشم مستش ننگرم... ناگهان دل داد زد دیوانه من میبینمش! (شهریار)

‫2 نظرها

  1. اهههه بر خرمگس معرکه لعنت ! نتیجه اخلاقی گوشی را همیشه سایلنت نگه دارید در بیشتر موارد گند میزنه این صداش😅

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن