codebazan

رمان بر دل نشسته

رمان بر دل نشسته پارت ۲۷

نفس

چند روزی بود که کار تابلوی حسرت رو شروع کرده بودم.. مهراد همش دور و برم میپلکید و انگار میخواست چیزی بگه ولی نمیتونست، هر بار وقتی دهنش باز نمیشد که حرفشو بزنه، دستاشو کلافه میکشید لای موهاش و منو بیچاره میکرد..
آرزوم بود که دست بزنم به موهاش.. چندبار این کارو انجام داده بود که بالاخره گفتم
_نکن دیگه
با تعجب گفت
_چیکار کردم
_هیچی، پاشو برو کاراتو بکن نقاشیتو بکش چرا نشستی جلوی من؟
_مزاحمم؟

نتونستم جلوی زبونمو نگه دارم و گفتم
_انقدر دستاتو نکش لای موهات مهراد اَه

بدجنس خندید و گفت
_چرا اونوقت؟
_عصبی میشم
_مطمئنی؟
کاردک رو از کنار پالت برداشتم و پرت کردم طرفش و گفتم
_پررو
جاخالی داد و با خنده گفت
_چاقو پرت میکنی وحشی؟
خنده م گرفت گفتم
_پاشو برو مهراد، جون عمه ت پاشو برو
_عمه ندارم که

پاشد اومد نزدیکم، دستاشو آروم کشید لای موهاش و چشمای هفت رنگ لعنتیشو برام خمار کرد..
میدونست دلمو میبره پدرسوخته، بلند شدم و دستامو گذاشتم پشتش و رسما هلش دادم از آتلیه بیرون و گفتم
_برو بیرووون
خندید و گفت
_اِ اِ چرا همچین میکنی آخه مشکلت چیه؟
انداختمش بیرون و درو بستم.. میدونست عاشق موهای پرپشت و خوش حالتشم و دست زدن بهشون ممنوعه برام، از قصد عذابم میداد..
اونروز بالاخره رفت شرکت و حدود دو ساعت بعد در زدن
تعجب کردم مهراد که الان نمیومد پس کی بود، رفتم درو باز کردم و از دیدن مهراد توی وضعی که بود دلم اومد توی دهنم..
پیمان و یه مرد غریبه بازوهای مهرادو گرفته بودن و اونم معلوم بود که نمیتونه سرپا بایسته و زجر میکشه از چیزی، داد زدم
_چی شده پیمان؟
_برو کنار نفس بذار ببریمش روی تختش
سریع رفتم کنار و بازم گفتم
_چش شده تصادف کرده؟ پیمان دارم سکته میکنم یه چیزی بگو

مهرادو گذاشتن روی تخت و پیمان نفسی کشید و گفت
_سر ساختمون چوب خرک از بالا افتاد رو پشت مهراد، خداروشکر کلاه ایمنی سرش بود وگرنه الان قبرستون بود
هینی کشیدم و گفتم
_خدا نکنه، چرا نرفتین بیمارستان؟
_رفتیم دکتر دید گفت امشبو بمونه آقای لجباز قبول نکرد گفت الا و بلا باید برم خونه
رفتم پیشش، ابروهای خوشگلش از درد گره خورده بود، گفتم
_مهراد
نگاهم کرد
_خیلی درد داری؟
آروم گفت
_خوب میشه مسکن زدن
رو به پیمان گفتم
_نکنه ستون فقراتش آسیب دیده باشه
_نه هر بررسی و مداوایی که لازم بود انجام دادن، خوشبختانه فقط کوفتگی شدیده، دکتر مسکن و پماد داد فقط، خدا رحم کرد نفس خیلی ترسیدم فکر کردم مرد
گفتم_خوب دیگه توام بسه هی نفوس بد میزنی
مرده به پیمان گفت
_مهندس من برم
اشاره کرد که آره برو
بعدش به من گفت
_نفس میتونی مواظبش باشی یا من بمونم شبو؟
_نه خودم مواظبشم تو برو
مگه میشد مواظبش نباشم جونمو میدادم بهش اگه لازم میشد
_پس من یه لیوان آب بخورم و برم سر ساختمون
گفتم_من برات میارم
_نه نه تو زحمت نکش خودم میخورم و میرم خدافظ
از مهرادم خدافظی کرد و رفت

پیشش نشستم، چقدر مظلوم شده بود، با اون وضعش هم هی نگاهم میکرد.. کمی بعد مسکن اثر کرد و خوابید، به پهلوی راست خوابیده بود چون پشتش درد میکرد، دستش که از تخت پایین افتاده بود درست دم دستم بود

بهترین موقعیت بود که آروم دستشو بگیرم توی دستم، خوابیده بود نمیفهمید، آروم دستشو گرفتم توی دستم..
ضربان قلبم شدت گرفت، نگاهش کردم خواب خواب بود، طوری که آرزوم بود انگشتامو آروم قفل کردم لای انگشتاش..

وااای چه حسی داشت، گرمی دستاش وجودمو گرم کرد، هر چی بیشتر لمسش میکردم بیشتر میخواستم.. با ترس بازم نگاهش کردم خواب بود، سرمو بردم پایین و خیلی آروم لبامو گذاشتم روی دستش..

آخ که دلم ضعف رفت، آروم آروم همه جای دستشو، نوک انگشتاشو بوسیدم، بوسیدم و دستشو کشیدم به چشمام.. چقدر عاشقش بودم، چطور یه آدم میتونست یکی رو تا این حد دوست داشته باشه..

۸۴)
دستشو چسبونده بودم به چشمای بسته و لبام و همونطوری رفته بودم تو حس..
که احساس کردم تکونی خورد، زود دستشو گذاشتم روی تخت و رفتم عقب تر.. تکون نخورد، خواب بود، شاید توهم زدم، دلم میخواست به موهاشم دست بزنم ولی ترسیدم دیگه بیدار بشه..

بعد از دو سه دقیقه چشماشو باز کرد و صدام زد
_نفس
ناخودآگاه گفتم
_جونم اینجام

جونم از دهنم پرید.. توی چشام نگاه کرد و لبخند زد
_پشتم درد میکنه
_میخوای پمادتو بمالم پشتت؟ روش نوشته هر ۱۲ ساعت یکبار
_نمیدونم، بزن

پمادو برداشتم و خواستم بمالم پشتش که تازه یادم افتاد که چطوری باید پمادو به پشت لختش میمالیدم.. وای ضربان قلبم رفت روی هزار.. یا خدا، این کار، کار منِ بی جنبه نبود، نمیتونستم

برگشت و رو به شکم خوابید، آب دهنمو قورت دادم و همونطور پماد به دست نگاهش کردم، متوجه شد و گفت
_نفس
_هوم؟
_اگه سختته میگم پیمان میاد میزنه
دستپاچه گفتم
_نه بابا دیوونه ای؟ یه پماد زدن که لشکرکشی نمیخواد

نخواستم بفهمه چقدر به لمس کردنش ضعف دارم
پیرهن سرمه ایشو زدم بالا.. کمرشو که لخت دیدم چشمامو بستم و نفسی کشیدم..

باید میمالیدم این پماد کوفتی رو، بیچاره درد داشت.. پیرهنشو کامل دادم بالا، تنش گرم بود.. خالکوبی پشتش و بدن عضله ای خوشگلش زیر دستم بود.. دلم تالاپ تولوپ میکرد..
گفت
_پیرنمو بکش بالاتر
تا شونه هاش کشیدم بالا، کتفهاش بدجور کبود شده بود ای جاان
گفتم
_آخ مهراد کبود شده الهی بمیرم برات

ای خداا به خیر بگذرون امروزو، اختیار زبونم دستم نبود.. لبمو گزیدم
اونم تک سرفه ای کرد از هولش، بعد آروم گفت
_خدا نکنه
خجالت کشیدم و تیوپ پمادو کمی فشار دادم روی هر دو کتفش و خیلی آروم با نوک انگشتام مالیدم به جاهای کبود شده،
قلبم توی دهنم میزد، کف دستمو کامل کشیدم روی شونه هاش و پشتش.. از خالکوبی بزرگش خیلی خوشم میومد ناخودآگاه دستامو کشیدم همه جای پشتش، جاهایی که اصلا کبود نبود !
چه هیزی شده بودم، ولی هر کی جای من بود و عضله های جذاب و بدن خوشگل مهراد زیر دستش بود مطمئنم که مثل کوآلا میچسبید بهش
گفتم
_خوبه؟ دردت که نمیاد دستمو میکشم
با صدایی که انگار نشئه بود گفت
_نه خوبه

خاک بر سرم یعنی اونم حال منو داشت؟ منکه فقط دستم با بدنش در تماس بود هی برق میگرفت و ولم میکرد، مهراد بیچاره که کل پشتشو داشتم آروم و نوازش گونه میمالیدم احتمالا داشت جان به جان آفرین تسلیم میکرد

عجب اوضاعی داشتیم ما باهم..
قبل از اینکه سرمو بذارم روی عضله های لعنتیش و بغلش کنم، دستمو کشیدم و زود پیرهنشو دادم پایین
گفتم
_تموم شد
گفت_خدارو شکر
_هان؟
_هیچی گفتم تشکر

شنیدم که گفت خدارو شکر.. پس اونم مثل من تحت فشار بود که از تموم شدنش خوشحال شد، گفتم
_پیمان نگفت این پمادو چند روز باید بمالیم
_فکر کنم قرص مسکن کافی باشه، این پمادا آشغالن دیگه نمیخواد بمالی
_آره آشغالن بدرد نمیخورن

پماد بیچاره چه تقصیری داشت که ما با یه تماس کوچیک با همدیگه گر میگرفتیم و خاکستر میشدیم.. گفتم
_لباساتو میتونی عوض کنی؟
هنوز با لباسای بیرون روی تخت خوابیده بود، کاش پیمان کمکش میکرد عوضشون کنه و بعد میرفت، این یکی دیگه عمرا کار من نبود، گفت
_همینطوری بخوابم دردم که کمتر شد عوض میکنم تو برو به کارات برس دستت درد نکنه
گفتم_کاری داشتی صدام کن
_باشه برو دیگه

این برو دیگه به معنی پدرمو درآوردی برو دیگه تا کار دست هردومون ندادم، بود..
لبخندی زدم و گفتم
_می خوای یه کم دیگه پماد بمالم؟

داشتم اذیتش میکردم، از خود پدرسوخته ش یاد گرفته بودم
خندید و گفت
_واسه هفت پشتم بس بود نفس، نوکرتم برو به کارات برس نمون اینجا

با خنده از اتاقش رفتم بیرون، چه حالی میداد ازش انتقام میگرفتم.. تصمیم گرفتم شب بازم پمادشو بزنم براش و بازم تحت فشارش بذارم..

با شنیدن صدای گوشیم رفتم تو اتاقم، شماره فاطی بود، جواب دادم و با تعجب گفتم
_فاااطی چطوری؟ شماره مو از کجا آوردی؟
_سلام دختر فراری، از بابات گرفتم
یه عالمه با فاطی حرف زدیم و من خواستم هیجان عاشقیمو با یه نفر تقسیم کنم، فاطی قابل اعتمادترین دوستم بود گفتم
_فاطی بالاخره سفارشی من آماده شد و اینجا تو استانبول پیداش کردم
داد زد
_چیییی؟ واای نفس باور نمیکنم
پاشدم در اتاقمو بستم که یه وقت مهراد نشنوه
_منم باورم نمیشد فاطی اولین باری که دیدمش دلم براش رفت
بازم با هیجان داد زد
_نفسسس چه حرفایی میشنوم ازت، نمردم و این روزا رو دیدم بالاخره، بگو ببینم کیه چه شکلیه که تونسته چشم تورو بگیره
_مهندسه، بچه شیرازه ولی اینجا زندگی میکنه
_چه شکلیه بگو دیگه
_باید ببینیش فاطی اگه ببینیش بهم حق میدی که عاشقش شدم
_ای جااااان عشق و عاشقی و نفس یگانه

۸۵)
خوب شد به فاطی گفتم، احتیاج داشتم که با یکی حرفای دلمو بزنم از بسکه مقابل مهراد سکوت کرده بودم و احساسمو به زبون نیاورده بودم دلم داشت میترکید..

تا شب چندبار به مهراد سر زدم، قرصشو دادم، لباساشو عوض کرده بود و گفت
_همه مسکن ها باد هوا شد وقتی دستامو بلند کردم و تیشرت پوشیدم پشتم خیلی درد گرفت
شرمنده گفتم
_ببخشید دیگه من نتونستم کمکت کنم
خندید و گفت
_چی میدی ما بخوریم؟ چه پرستاری هستی یه سوپ درست نکردی
_اگه سوپی که من درست کنمو بخوریم هردومون باید بریم بخوابیم بیمارستان

رفتم زنگ زدم رستوران همیشگیمون و گفتم سوپ بفرستن..
بالاخره وقت خواب شد که گفتم
_اگه کاری داشتی هر ساعتی که بود مشغولو زومبه ای صدام نکنی مهراد
انقدر خندید که پشتش درد گرفت گفت
_آخ عضله های ضرب دیده م تیر کشید انقدر خندیدم نفس، نمیری الهی مشغولو زومبه چیه
_خوبه خوبه نمیخواد غلط املایی بگیری ازم خودم میدونم درستش مشغول الذمه ست ولی اونجوری حال نمیده مشغولو زومبه دوس دارم
خنده ش قطع شد و گفت
_منم خیلی چیزا دوست دارم ولی نمیدونم چرا نمیشه

دلم قیلی ویلی رفت با اشاره ش به خودم و گفتم
_شب بخیر
و از اتاقش زدم بیرون..

دو ساعتی بود توی رختخواب وول میخوردم و نمیتونستم بخوابم، پاشدم یه سری به مهراد بزنم ببینم راحت خوابیده یا نه..
در اتاقشو باز گذاشته بودم، آروم رفتم تو که دیدم روی تختش نشسته و تیشرتش تنش نیست..
آخه این موقع شب، این صحنه بر من رواست؟ !
مگه من سنگم، چقدر تمرین ریاضت آخه خدا جون؟ چقدر تزکیه نفس؟

با بالاتنه لخت نشسته بود لب تخت و موهای پریشونش افتاده بودن روی پیشونی و پس گردنش.. تو اون نور کم چراغ خوابها، بدن لخت جذابش، موهای صاف و نرم سینه ش، خالکوبی پشتش، سیکس پکای شکمش، صحنه فجیعی بود برای من عاشق محروم..

حواسش به من نبود، منم حواسم به دنیا نبود، حواسم فقط به تابلوی اِروس خداوند زیبایی و عشقِ مقابلم بود که میگفت تا صبح منو تماشا کن..

همونطور محوش بودم که دیدم داره سعی میکنه پماد بماله به پشتش و دستشو نمیتونه بالاتر ببره.. ای که الهی پیشمرگت بشم مهراد..

به من نگفته بود و حتما درد داشت که میخواست پماد بماله به کوفتگی هاش گفتم
_درد داری بازم؟
برگشت نگاهم کرد گفت
_چرا نخوابیدی؟
رفتم بالای سرش وایسادم دستمو دراز کردم گفتم
_بدش من بزنم
خندید و پمادو پشتش قایم کرد و با شیطنت گفت
_نه، تو نه

خنده م گرفت سرمو تکونی دادم و نشستم پیشش روی تختش، گفتم
_بده من بچه
گفت
_میترسم
_آمپول که درد نداره آروم میزنم نمیفهمی قول میدم
خندید و گفت
_از عواقبش میترسم

دلم هری ریخت و خنده و شوخیم جمع شد.. مستقیم بهم گفته بود که میترسم بازم دست بکشی به بدنم عواقب بدی داشته باشه و یعنی که بعععله
گفتم
_تو شخصیت والایی داری بدش من ببینم اون پمادو
بلند خندید و گفت
_شخصیت والا دیگه بریده، به پیر به پیغمبر دیگه ظرفیتم تکمیله

اونم مثل من دیگه نمیتونست مقاومت کنه..
میخواستم انتقام جریان دست کشیدن به موهاشو ازش بگیرم، خم شدم پمادو از دستش گرفتم و گفتم
_دراز بکش ببینم انقدر حرف نزن
بعدم خواستم پیازداغشو زیاد کنم و دلشو ببرم.. دست انداختم گیره موهامو باز کردم و موهای خرمنم ریخت دورم..

خشکش زده بود با تعجب گفت
_چیکار میکنی؟
گفتم
_میخوام بخورمت

آب دهنشو قورت داد و گفت
_پاشو برو بیرون میخوام بخوابم جادوگر شیطان
با خنده گفتم
_به جون خودت تا اون پمادو نمالیدم روی عضله هات نمیرم

خندید و گفت
_موهاتو چرا وا کردی؟ نمیترسی؟
_از چی بترسم، وقت انتقامه، تاوان کاراتو باید بدی
_چه جراتی داری این موقع شب توی اتاق من واسم موهاتو وا میکنی

با این حرفش قلبم افتاد تو شلوارکم..
از وقتی اومده بودم خونه مهراد همیشه شبا بجای لباس خواب پیراهنی، بلوز و شلوارک میپوشیدم و میخوابیدم
از لحنش ترسیدم یعنی واقعا کاری میکرد؟
نه نمیکرد مهرادو میشناختم مرد بود، یه مرد واقعی..
مردونگی به انجام اون کار نبود، اونو که حیوونا هم میتونستن انجام بدن، مردونگی به توانایی انجام ندادن اون کار بود که انقدر مرد باشی که در بدترین شرایط بتونی جلوی خودتو بگیری و خبط نکنی.. مهراد من در بدترین شرایط امتحانشو پس داده بود..
مطمئن گفتم
_داری کُری میخوری من که میدونم اینکاره نیستی
گفت
_ول کن نیستیا
و دراز کشید روی شکمش
_نفس مثل صبح نوازش نکن با اون دستای پَرِ قوت، سفت بکش
_آخه اگه دستمو سفت بکشم که کبودیات درد میگیره عقل کل
_اشکال نداره تو سفت بکش

پمادو مالیدم روی کبودیاش و دستمو سفت کشیدم به پشتش، راست میگفت وقتی سفت میکشیدم دلم قیلی ویلی نمیرفت.. اینطوری واسه هردومون بهتر بود، ولی اینطوری که انتقامم گرفته نمیشد.. دستمو روی کبودی کتفش بیشتر فشار دادم که آخش بلند شد
گفتم
_چی شد آقای سفت بکش
_دِ لامصب تو پرستارمی یا قاتلم؟
_منکه پر قو بودم خودت آیرون من خواستی، به من چه

۸۶)

_نخندون منو دختر، بخدا وقتی میخندم دردم بیشتر میشه.. نمیدونی چوب خرک چطوری افتاد روم، اذیتم نکن ببین شاید الان مرده بودم و داشتی گریه میکردی برام
از این حرفش با اینکه شوخی بود ولی دلم چنان گرفت که اشک جمع شد توی چشمام ولی نذاشتم بریزه.. وقتی دید سکوت شد و صدام در نیومد سرشو برگردوند و نگاهم کرد، شاید برق اشکمو توی اون نیمه تاریکی دید که پاشد نشست..
سرمو انداختم پایین و با انگشتای آغشته به پمادم بازی کردم که چونمو با دستش گرفت و برم گردوند سمت خودش.. نگاش نکردم نخواستم اشکمو ببینه، چقدر ضعیف و احساساتی میشدم مقابل این مرد.. گفت
_نگام کن

مجبور شدم نگاهش کنم، لرزش اشکو توی چشمم دید و نوک انگشتشو گذاشت زیر چشمم و آروم فشار داد، قطره اشکم از چشمم غلطید روی گونه م..
با همون انگشتش اشکمو پاک کرد از صورتم، خیره شدیم تو چشمای هم، آهی کشید و گفت
_نفس…. داری چیکار میکنی با من؟

فقط نگاهش کردم و یه قطره اشک دیگه که مسلماً فوران آتشفشانِ به غلیان درآمدهء درونم بود افتاد پایین از چشمم..
آروم دستمو از روی پام برداشت و گرفت توی مشتش نگه داشت، به دستامون نگاه میکرد..
انگشتاشو آروم قفل کرد لای انگشتای من و انگشتاشو دور دستم محکم بست..

خدای من یعنی صبح که من اینکارو کرده بودم بیدار بوده و فهمیده؟ قرمز شدم از خجالت
سرشو بلند کرد تو چشمام نگاه کرد و دستامونو بلند کرد و پشت دست منو چسبوند به لباش و نرم بوسید..

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود.. قلبم از جاش کنده شد..
دیگه نتونستم نگاهمو از نگاهش بگیرم..

ساعت ۳ نصف شب.. اتاق نیمه تاریک مهراد.. دستم توی دستش.. مهراد با بالاتنه برهنه.. مهرادِ خمار چشم.. و منِ عاشقِ دیوانه!
هارمونی وحشتناکی بود..

چند دقیقه ای گذشت که با صدای خفه ای گفتم
_باید برم تو اتاقم ولی نمیدونم چطوری
زمزمه کرد
_من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه

انگشتمو گذاشتم روی لبش
_دیگه هیچی نگو مهراد، برای امشب بسمونه.. اشباع شدیم

لباش بفهمی نفهمی حرکتی کرد و نوک انگشتم حسش کرد، دیگه هیچی نگفت، پاشدم رفتم تو اتاقم..
ما امشب از درد عشق بی زبان اشباع شده بودیم.. خیره شدم به دستخط دلدارم.. ای کاش عشق را زبان سخن بود…

مهراد

دو روز توی خونه موندم و استراحت کردم، دیگه نذاشتم نفس برای بار سوم پماد بماله به پشتم، تحمل نوازش دستاشو روی بدنم نداشتم، منی که حتی وقتی از کنارش رد میشدم دلم برای لمس کردنش بال بال میزد، چطور میتونستم بخوابم روی تخت و اون دستاشو اونطوری بکشه روی پشت و کمر لختم و من بدون بغل کردنش بدون بوسیدنش تاب بیارم..
هنوز کمی درد داشتم ولی باید بلند میشدم، کارهای ناتمومی داشتم، هم تو شرکت هم توی دلم، باید امروز فردا نفسو میبردم یه رستورانی جایی انگشترو بهش میدادم و حرفای دلمو بهش میگفتم، دیگه صبرم تموم شده بود
با شوق عملی کردن فکرم آماده شدم و رفتم شرکت

با دیدن کسی که توی دفترم نشسته بود روی مبل و منتظرم بود تعجب کردم، مادر اسین بود، اینجا چیکار میکرد؟ با دیدنم از جاش بلند شد و اومد طرفم، ناراحت بود، فهمیدم که اتفاقی برای اسین افتاده
گفتم
_سلام خانم، خوش آمدین
غمگین گفت
_سلام مهراد جان
_اتفاقی افتاده؟ اسین خوبه؟
_میشه صحبت کنیم؟
به طرف اتاقم هدایتش کردم و گفتم
_البته، بفرمایید لطفا

دلم بهم میگفت این ملاقات عواقب خوبی برای من نداره.. مادر اسین از افسردگی و بیماری اسین گفت، از اینکه بعد از جدایی از من از کار و زندگی افتاده و انقدر کم غذا میخوره که بیمار شده، گفت که داروهای آرامبخش استفاده میکنه و هر روز دوزشون رو میبره بالاتر، گفت که حالش خیلی بده و اجازه نداده که مادرش به من زنگ بزنه و بالاخره بیخبر از اسین اومده تو شرکت باهام حرف بزنه..
با این حرفاش دلم آشوب شد، این زن پیام آور بدبختی من بود
فهمیدم که ازم انتظار داره با دخترش بمونم، و منی که آدمی نبودم که بیتفاوت باشم به چنین مسئله ای، رفتم به دیدن اسین و خودمو انداختم توی آتیش..

وقتی رفتم تو اتاقش پشت میز کارش نشسته بود جلوش چندتا عکس پخش و پلا بود.. صداش کردم، وقتی برگشت دیدم که مادر بیچاره ش حق داشته، چشمای آبی سرشار از زندگیش گود افتاده بود و لاغر شده بود
تا منو دید سراسیمه بلند شد گفت
_تو اینجا چیکار میکنی؟
دستی به موهاش کشید، اسین مرتب و شیک همیشگی نبود، گفتم
_اومدم دیدنت
_مامانم چیزی بهت گفته؟
چی باید میگفتم، با دیدن وضعش دچار عذاب وجدان شدیدی شده بودم، دستاش میلرزید، شیشه های قرصو روی پاتختیش دیدم، سر دوراهی ای مونده بودم که یکطرفش دلم، عشقم، خوشبختیم و نفسم بود، و یکطرفش وجدانم، ترس از بیماری این دختر و خجالت از مادرش..

خیلی زور زدم تا بهش بگم دلم برات تنگ شده بود واسه همین اومدم، ولی مگه زبونم میچرخید، همش صورت نفس میومد جلوی چشمم، ولی صورت مظلوم و بیمار اسین هم جلوی چشمم بود، گفتم
_دلم برات تنگ شده بود
چشماش برق زد

۸۷)
گفت_راست میگی مهراد؟
_بله چرا دروغ بگم
آنچنان از جاش کنده شد و به طرفم پرواز کرد و خودشو انداخت تو بغلم که کم مونده بود بیفتم
وقتی به زور دستامو دورش حلقه کردم فهمیدم که این بغل سرآغاز بی نفس موندن و مرگ تدریجی من بود..

انقدر حالم بد بود که نتونستم سرپا وایسم و اسینو از خودم جدا کردم و نشستم روی صندلی گفتم
_چرا اینقدر لاغر شدی؟ نکنه از دلتنگی منه، تو که خیلی راحت از من جدا شدی
لبخند زورکی روی لبم بود، گفت
_خوب من نمیخواستم خودمو بهت تحمیل کنم
بعد هم گریه کرد و نشست جلوی پاهام روی زمین، دستامو گرفت و گفت
_من بدون تو هر روز مردم مهراد

هر حرفش مثل یه سوزن فرو رفت توی قلبم، آرزو کردم که کاش مثل پیمان سنگدل و سرد بودم و فقط به دل خودم فکر میکردم.. ولی من نمیتونستم با نفس خوش و خندون باشم وقتی که میدونستم حال یه دختر دیگه ای بخاطر من خوب نیست و روز به روز داره بدتر میشه..

اونروز از خونه اسین بیرون اومدم در حالیکه اسین ازم خواسته بود شب باهم بریم بیرون و من لال شده بودم، یا باید توی شرکت به مادرش میگفتم به من چه، یا الان که به خواسته ش عمل کرده بودم باید میموندم تا اسین خوب بشه.. ولی تا کی؟ به چه قیمتی؟ اگه اسین بدون من هیچوقت خوب نمیشد چیکار باید میکردم، اگه نفس میفهمید که بازم با اسینم چیکار میکرد..
دلم خواست سرمو بکوبم به دیوار، با دل شکسته نفس چیکار میکردم؟ اگه بازم غم میومد تو چشمای زیباش..

حالم انقدر گرفته بود که ساعتها توی خیابونا گشتم و نرفتم خونه.. ساعت ۸ بود که رفتم خونه پیمان و همه چیزو براش تعریف کردم، گفت
_به فکر خودت باش، اگه عاشق نفسی چطوری میخوای با اسین باشی؟ مگه نمیخواستی بهش پیشنهاد ازدواج بدی؟ مگه براش انگشتر نخریدی؟ مشکل اسین مشکل تو نیست، داغون میشی مهراد نکن
نمیدونست که من همون وقت که مادر اسینو دیدم و تا آخر جریانو خوندم داغون شدم..
تا ساعت ۱۲ توی خونه پیمان موندم و نتونستم برم و نفسو ببینم، ساعت ۱۱ زنگ زده بود بهم ولی نتونسته بودم جواب بدم، شماره پیمانو هم نداشت میدونستم که نگرانه پا شدم راه افتادم طرف خونه، یادم رفت زنگو بزنم وقتی رفتم داخل دیدم وسط سالن داره اینور و اونور راه میره
تا منو دید گفت
_تو کجایی حالت خوبه؟ چیزیت نشده؟
اومد نزدیکتر
_حالت کاملا خوب نشده بود نباید میرفتی، تا الان کجا بودی چرا به من یه خبر ندادی مردم و زنده شدم مهراد
چیزی نداشتم بهش بگم، میگفتم خونه اسین بودم؟ میگفتم بازم شروع شد؟ میگفتم و اونم مثل خودم داغون میکردم؟
ولی بالاخره که میفهمید، با این فکر قلبم فشرده شد، تو چشماش نگاه نمیکردم، آروم گفتم
_کار داشتم، خسته م میرم بخوابم
و رفتم تو اتاقم..

تا صبح نخوابیدم و با خودم کلنجار رفتم ولی به جایی نرسیدم هنوزم مثل خر توی گل مونده بودم..

چند روزی گذشت، با اسین مخفیانه تلفنی صحبت میکردم و بیرون از خونه میدیدمش، نمیتونستم به چشمای نفس نگاه کنم، فقط یه بار تو آشپزخونه جلومو گرفت و گفت
_تو چته؟
_هیچی
_چرا اینقدر تو خودتی؟ طوری شده؟ از من ناراحتی؟

دلم براش پرکشید فکر میکرد کاری کرده که ازش ناراحتم، مگه میشد ازش ناراحت باشم، از دست خودم ناراحت بودم، از دست سرنوشتم، از دست وجدانم که حالا فکر میکردم وجدان بیدار داشتن همیشه هم خوب نیست..

Ebham

کوله باریست پر از هیچ، که بر شانه ماست، گله از دست کسی نیست، مقصر دل دیوانه ماست...

‫12 نظرها

  1. عه نویسنده جوااااان؟!!!!! چرا اینطوری شد اخه…اسینو بکش بابا…نفسو مهراد گناه دارن…راستی خوشم میاد از موزیکای درپیت خواننده های امروزی استفاده نمیکنی و از شعرها و اهنگهای خوب استفاده میکنی…تازه فحش و بی ادبی هم نیس تو رمانت …قلبم افتاد تو شلوارکم هم خوب بود انگار طعنه زدی به اونایی که میگن شرت 😜😂

  2. خیلی رمان قشنگیه خیلی لذت بردم
    بعضی از توصیفات واقعا بجا و قشنگن موفق باشی گل من 😍
    وجدان بیدار داشتن همیشه هم خوب نیست
    این جمله خیلی به دلم نشست

    1. کیمی میگردی جمله ناب پیدا کنی ها😅
      .
      .
      .
      ابهام ! اسم مستعاره دیگه خوبه قشنگه من خودمو کشتم اسم مستعار پیدا کنم اخرش هیچ به هیچی😐😂
      این بچه مثبتت رو دو روز بفرست پیش من درستش میکنم 😁

        1. خخخ وای افرین حتما اینکارو بکن 😂😂 خودم که عرضه ابنکار رو نداشتم هر چی پسره مظلوم جلوه میدم نمیدونم چرا هر چی میکنم شیطون شن نمیشن تقصیر این کیمیاس دست و پای منو بسته نمیزاره شیطونی کنم😅😂😜در کل رمانت پیشرفت کرده یکم قشنگ شده

  3. اهای نویسنده اینا چه بچه های مثبتی آن 😂 خدایی این مهراد رو باید گرفت کتک زد بعنی چی بگیر بندازش رو تخت 😂😅🤣
    راستی اسمت چیه ؟! چی صدات کنیم نویسنده جوان و یه چیز دیگه قلبم افتاد تو شلوارکم نمیدونم یکم دلنشین نیست چون عاشقانه داری مینویسی این وسط طنز شد 😅

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان

بستن