codebazan

رمان بر دل نشسته

رمان بر دل نشسته پارت ۲۸

بعد از اونروز اونم دیگه حرفی نزد، گرفته و سردرگم بود بخاطر تغییر ناگهانی رفتار من.. انگار هر دومون منتظر اتفاقی بودیم، تا اینکه اون اتفاق افتاد و یه روز عصر اسین بی خبر اومد خونه.. نفس درو براش باز کرد و از دیدنش تعجب کرد..

کمی قبلش با اسین تلفنی صحبت کرده بودیم و بهش گفته بودم که تو شرکتم، با شنیدن صداش از اتاقم اومدم بیرون و جلوی در دیدمشون که روبه روی هم وایساده بودن، نفس سردرگم، و اسین سرحال و خندون.. با دیدن من اومد طرفم و بغلم کرد و گونه مو بوسید گفت
_عزیزم تو که گفتی شرکتی کی اومدی خونه؟
نفس با چشمای گرد شده مارو نگاه میکرد، اسینو کمی از خودم دور کردم و گفتم
_چرا اومدی؟
_با نفس کار داشتم
نفس که انگار تو این دنیا نبود
من گفتم
_چیکار داشتی با نفس؟
چشمکی زد و گفت
_کار خصوصی..

با عزیزم عشقم گفتنای اسین دیگه نفس فهمیده بود جریان از چه قراره، هنوز همونجایی که خشکش زده بود وایساده بود و با بهت به من نگاه میکرد.. احساس میکردم دارم ایست قلبی میکنم.. رفتم تو آشپزخونه و کمی آب خوردم، همونجا موندم که اسین به نفس گفت
_چرا نمیشینی نفس؟
بعدشم گفت
_از دیدن من اینقدر تعجب کردی؟
صدای خفه نفس رو به زور شنیدم که گفت
_نه
اسین با هیجان گفت
_من و مهراد آشتی کردیم البته قهر نبودیم ولی دیگه رابطه ای نداشتیم، اما هردومون نتونستیم دوری همو تحمل کنیم

ای خداااا میخواستم توی آشپزخونه دفن بشم و حال الانِ نفسو نبینم..
صدایی از نفس درنیومد، پشت میز سرمو گرفته بودم بین دستام و فشار میدادم که اسین داد زد
_مهراد بیا دیگه
نفهمیدم چطوری رفتم پیششون

۸۸)
زیر چشمی به نفس نگاه کردم، مستقیم نگاهم میکرد، تو نگاهش غم و پرسش و ناباوری موج میزد..
سرمو انداختم پایین، با دیدن سر پایین افتاده من حتما فهمید که حرفهای اسین راسته..
با صدایی که از ته چاه میومد به فارسی گفت
_تبریک میگم بهتون برای پایان روزهای فراقتون
و بلند شد از جاش، به ترکی گفت
_من میرم آتلیه مزاحمتون نمیشم
اسین گفت
_نه بشین نفس، من دیشب دل سیر مهرادو دیدم الان با تو کار دارم
و با لبخند عاشقی برگشت و به من نگاه کرد..
منی که دیگه در قید حیات نبودم..

نفس با شنیدن اینکه دیشب اسین منو دل سیر دیده رنگش به وضوح پرید و دستای لرزونشو دیدم که توی هم قفل کرد..
دیشب با اسین تو رستوران شام خورده بودیم ولی اسین طوری گفت که شاید نفس فکر کرد تو خونه اسین با همدیگه بودیم..
از نگاهی که بهم کرد فهمیدم که احتمالا این آخرین نگاهش بود به من.. صدای ضجه های دردناک آرزوهام و قلبم رو میشنیدم..

اسین گفت
_راستش نفس اومدم ازت اجازه بگیرم، اردوان خیلی وقته شماره تو میخواد خواستم اول از خودت بپرسم
با شنیدن اسم اردوان ایپلیکچی دیوونه شدم و سر اسین داد زدم
_غلط کرده مرتیکه هیز دست بردار نیست؟
اسین با تعجب و نفس با بدجنسی و نفرت نگاهم کردن
نفس آروم گفت
_تو چرا جوش میاری؟ چیکاره می؟
داشت تلافی میکرد؟ ولی من تحملشو نداشتم..
مگه نفس تحملشو داشت که منو با اسین ببینه؟ چقدر خودخواه بودم..
عصبی گفتم
_چیه؟میخوای شماره تو بدی بهش؟
_فکر نمیکنم به تو ربطی داشته باشه
بعد هم رو به اسین گفت
_اردوان مرد محترمیه، شماره مو از مهراد بگیر بهش بده
اسین گفت
_نمیدونی چقدر عاشقته نفس، هیچوقت اردوانو اینطوری ندیده بودم، بلا باید خوشحال باشی اردوان ایپلیکچی آرزوی هر دختریه
نفهمیدم چطوری به اسین گفتم
_حالا که اینطوریه چرا خودت زنش نمیشی و واسه نفس لقمه میگیریش؟

اسین فکر کرد واسش غیرتی شدم، خندید و گفت
_قربونت برم حسودی کردی؟ من که جز تو چشمم کسی رو نمیبینه
نفس پوزخندی زد و من عصبی رفتم جلوی پنجره.. اسین گفت
_اردوان تو لندن زندگی میکنه، تو استانبول هم کنار بوغاز یه ویلای بینظیر داره البته به پای خونه لندنش نمیرسه، اونجا یه قصر تاریخی که متعلق به یه دوک انگلیسی بوده داره که عاشقشه، دو سال طول کشید تا بازسازیش کرد، باید ببینیش نفس مثل فیلماست، خیلی خوش شانسی که عاشق تو شده، میگفت برای یه جلسه مهم یکروزه توی اون هتل بوده که با دیدن تو اونهمه وقت بخاطرت مونده اونجا، قصدش فقط ازدواجه و میگه کافیه نفس بهم بله بگه تا دنیارو به پاش بریزم

دلم میخواست اسینو خفه کنم، نفس از جاش بلند شد و گفت
_میدونم خودش گفته بود بهم که آرزوشه من بشم خانم ایپلیکچی، الان که فکر میکنم میبینم چرا که نه
دستامو مشت کردم و با دندونای بهم فشرده گفتم
_تو که عاشقش نیستی، چرا میخوای پیشنهادشو قبول کنی و خودتو بدبخت کنی

با نگاهی به سردی یخ گفت
_اولا که یه روزی خودت گفتی که ازدواج با اردوان ایپلیکچی برای یه دختر نهایت خوشبختیه، دوما من الان عاشق هیچکس نیستم ولی مطمئنم بعد از ازدواج اردوان کاری میکنه که عاشق اون بشم

با این حرفش آتیشم زد و روم نفت خالی کرد و رفت تو اتاقش..
شماره نفسو عمرا به اسین نمیدادم، یه شماره الکی بهش گفتم و اونم سیو کرد تو گوشیش، حالا نفس خانم بشینه منتظر تماس آقای راکفلر باشه..
از فکر ازدواج نفس با اردوان داشتم عقلمو از دست میدادم، چطور ما بعد از اون شب رویایی توی اتاقم اینطوری از هم پاشیدیم، در عرض چند ساعت به واسطه اسین، من و نفس یه کهکشان از هم دور شده بودیم و من هنوز به خودم نیومده بودم که بفهمم چه غلطی دارم میکنم و چه بلایی داره سرم میاد..

وقتی اسین رفت هردومون از اتاقامون بیرون نیومدیم، هیچ صدایی نمیومد و چراغای سالن خاموش بود، خونه ای که هر شب صدای کل کل یا خنده و یا جرو بحثمون سر موضوع یه فیلمی یا تعریف خاطراتمون از دیدن یه کارتون قدیمی توی فضاش پر بود، امشب غرق سکوت بود..
میدونستم که حالش خوب نیست، مثل من آشفته بود، ولی چیکار میتونستم بکنم، روی دیدنشو نداشتم..

دو سه روز گذشت و ما همونطور قایم موشک بازی کردیم و از هم فرار کردیم، تا که بازم اسین اومد و بازم حرف اردوان رو پیش کشید، بعد از سه روز نفسو دیدم..
چقدر دلم براش تنگ شده بود، عاشقانه نگاهش کردم، میدونستم نگاهم نمیکنه با خیال راحت زیبایی نفس گیرش رو تماشا کردم، من بدون نفس چیکار باید میکردم.. اسین گفت
_نفس شماره تو به اردوان دادم میگه همش یه آقایی جواب میده
پوزخندی زد و به من نیم نگاهی انداخت، فهمیده بود، منو خوب میشناخت، گفت
_حتما اشتباهی شده
اسین گفت
_گوشیتو بیار یه زنگ بزن به من شماره تو سیو کنم، اردوان کچلم کرده آدرستو میخواست ندادم، البته گفت که اگه خودش بخواد سه سوته پیدات میکنه ولی نمیخواد بدون رضایت خودت کاری انجام بده
نفس گفت
_شماره شو بده خودم بهش زنگ میزنم

۸۹)
انقدر عصبانی بودم که دلم میخواست سرش داد بزنم، ولی حق نداشتم، با کاری که من کرده بودم باید خفه خون میگرفتم، همینکه نفس هنوز پیشم بود و برنگشته بود ایران، خیلی بود..
پاشدم با حرص رفتم توی تراس، کمی بعد اسین اومد پیشم، سرشو تکیه داد به شونه م، تحمل نزدیکی اسینو نداشتم، چند باری لبمو بوسیده بود و خواسته بود طولش بده که خودمو کشیده بودم عقب و اونم به روش نیاورده بود..
گفتم_سرده بریم تو
دنبالم اومد، کلافه گفتم
_بشین اینجا تلویزیون ببین الان میام
رفتم تو اتاقم، نفس تو آتلیه نقاشی میکشید، کمی بعد اسین اومد تو اتاقم، دیگه داشتم احساس خفگی میکردم از دستش، در اتاقمو بست..

اعصابم خرد شد نمیخواستم نفس در بسته اتاقو ببینه و فکر کنه داریم چیکار میکنیم، درو نیمه باز کرده بودم که اسین از پشت بغلم کرد و گفت
_باز نکن
و خودشو به زور بالا کشید و از پشت گردنمو بوسید..

تنها چیزی که دیدم چشمای پر از درد نفس بود که داشت از آتلیه بیرون میومد و اون صحنه رو دید.. دلم خواست بمیرم، سریع پشتشو کرد بهمون و رفت تو اتاقش..
به اسین گفتم که کار دارم و باید نقشه بکشم بهتره بره تا حوصله ش سر نره ولی گفت که میشینه و ساکت منو نگاه میکنه.. ول نمیکرد، ناچارا وسایل نقشه کشیمو برداشتم و رفتم پشت میز ناهارخوری نشستم، میخواستم جلوی چشم نفس باشیم تا ببینه تو اتاق نیستیم

یک ساعتی گذشت و نفس بیرون نیومد، بالاخره گوشیش زنگ زد، روی میز جلوی تلویزیون بود، اومد و جواب داد، باباش بود، دو سه روز یکبار باهم حرف میزدن، مارو نگاه نکرد، در حالیکه با باباش حرف میزد رفت طرف آشپزخونه
اسین اومد پیشم گفت
_تموم نشد مهراد؟
_منگه گفتم حوصله ت سر میره برو

نزدیکتر شد بهم، نفس میتونست از آشپزخونه کاملا مارو ببینه، گفتم
_بشین اسین حواسمو پرت نکن نقشه خراب میشه
اومد گفت
_بذار ببینم چی میکشی
سرمو بلند کردم و نفسو نگاه کردم، سنگینی نگاهمو حس کرد که برگشت طرفم و تکیه داد به کابینت و به صحبتش ادامه داد..
هنوز نگاهم به نفس بود که اسین از پشت سرم دستشو فرو کرد توی موهام و سرمو نوازش کرد..

یه چیزی توی آشپزخونه شکست..
میدونستم که دل نفس بود..

اسین گفت
_چی شد نفس؟
با تته پته گفت
_دستم خورد به قندون روی کابینت و شکست

ای کاش من میمردم و پری من این چیزها رو نمیدید.. داد زدم
_اسین میذاری کارمو بکنم؟ تو کار و زندگی نداری؟
با تعجب گفت
_ببخشید ناراحتت کردم

نفس اومد سریع از پیشمون رد شد و شنیدم که با پدرش خداحافظی کرد، رفت توی اتاقش و کمی بعد با یه پالتوی بلند خردلی و شال درشت بافت قرمز رنگی که دور گردنش شل پیچیده بود و موهای خوشگلشو باز گذاشته بود اومد بیرون
محو زیباییش شدم، چکمه های پاشنه تخت همرنگ پالتوش پاش بود و عینک آفتابیشو زده بود روی موهاش، انقدر شیک بود که انگار عکس یه مدل توی مجله اِل یا ووگ بود..

بدون نگاه به ما به ترکی گفت
_من میرم بیرون کار دارم خدافظ

نگران شدم، همیشه وقتی اتفاقی بینمون میافتاد و حس میکردم ناراحته، از رفتنش میترسیدم.. پاسپورتش همیشه توی کشوی میزتوالتش بود و اینجور مواقع میرفتم چک میکردم، باید به یه بهانه ای میرفتم توی اتاقش
به اسین گفتم راپیتم دست نفس بود، الکی گوشیمو برداشتم و مثلا شماره گرفتم، گفتم
_نفس راپیت منو که دیروز ازم گرفتی کجا گذاشتی؟
بعدم گفتم_باشه پس با اجازه ت میرم برمیدارم از اتاقت

رفتم تو اتاقش و سریع کشو رو باز کردم، پاسپورتش نبود !!

قلبم اومد توی دهنم.. ولی همه وسایلش تو اتاقش بود، اونطوری فقط با یه کیف که نمیرفت، آروم شدم و از اتاق رفتم بیرون، ولی خیالم راحت نمیشد، چرا پاسپورتشو برداشته بود، تو نخش بودم، باید حواسم بهش میبود

وقتی با ترس داشتم میرفتم شرکت، تو آتلیه خیلی عادی مثل همیشه نقاشی میکرد، دو دل بودم که برم یا بمونم، نکنه بخواد بره، ولی نمیشد که هر روز بمونم تو خونه و نفسو بپام، آروم گفتم
_من میرم شرکت
دیگه حرف بینمون فقط سلام و خداحافظ بود، بیشتر از اون نه من روم میشد بگم نه اون دلش میخواست بشنوه.. بدون نگاه بهم گفت
_خدافظ
داشتم از در بیرون میرفتم که صدام زد _مهراد
دلم رفت براش، چند روز بود که اسممو صدا نزده بود؟ شاید یک قرن..

خواستم بگم جون دل مهراد.. ولی گفتم
_بله
اومد دم در، نگاهم کرد، تو نگاهش چیزی بود که قبلا ندیده بودم، نتونستم نگاهشو بخونم، وقتی چند ثانیه نگاهم کرد گفت
_رنگ آبی و سفید تموم شده هر وقت تونستی بخر
لحنش انگار ساختگی بود و رنگو بهانه کرد، گفتم
_باشه
آروم گفت
_خدافظ
و خواست بره تو آتلیه که گفتم
_خونه ای دیگه؟
همونطور پشت به من سرجاش ایستاد، بعد گفت
_آره
چم بود، از چی میترسیدم، این حس لعنتی چی بود که پاهام دنبالم نمیومدن که برم

بالاخره سوار آسانسور شدم و رفتم پارکینگ، توی راه همش به بیرون رفتن دیروزش و پاسپورتش و نگاه آخرش فکر کردم، وقتی رسیدم شرکت یه لحظه به ذهنم رسید که در اتاق نفس بسته بود، فقط شبا درشو میبست

۹۰)
دلم شور افتاد، نکنه چمدون و ساک بسته بود و نخواست من ببینم
سریع شماره نگهبان ساختمونو گرفتم و ازش پرسیدم که نفس از خونه خارج شده یا نه، گفت نه، نفس راحتی کشیدم و گفتم
_عثمان حواست باشه اگه خانم یگانه رفت بیرون سریع به من خبر بده، خیلی مهمه ها داداش، باشه؟
گفت_چشم مهندس
دو ساعت گذشته بود و خبری نبود خیالم کمی راحت شده بود که تلفنم زنگ زد، عثمان بود، قلبم از جاش دراومد، گفت
_خانم یگانه رفتن بیرون
نگران گفتم
_چیزی دستش بود؟
_چمدون و دوتا ساک

فقط فهمیدم که توی ماشینم، چطوری اومدم نفهمیدم، نفس داشت میرفت.. دستای لرزونمو نمیتونستم کنترل کنم، چند بار کوبیدم روی فرمون و داد زدم
چنان گاز میدادم که ماشین داشت از روی زمین بلند میشد و به پرواز درمیومد
فاصله من تا فرودگاه بیشتر از نفس بود، باید عجله میکردم.. به این فکر کردم که میرم که چی بگم، به چه حقی بازم میگفتم بمون، با چه رویی میگفتم نرو، نرو و معاشقه های اسینو با من ببین؟
همون لحظه که دست اسینو لای موهای من دید فهمیدم که میره..

ما هردومون عاشق موهای هم بودیم، هردومون در حسرت لمس و نوازش موهای هم بودیم، من یکبار شب تولدم به آرزوم رسیده بودم ولی نفس حتی نوک انگشتش به موهام نخورده بود، فقط گاهی با حسرت نگاه میکرد و من متوجه میشدم
حق داشت بره نمیتونست تحمل کنه، ولی پس من چی؟ من بدون نفس میتونستم؟ اصلا کی بدون نفس زنده میمونه که من بمونم، نفس، نفس من بود، اکسیژن من بود..

جلوی در ورودی سالن فرودگاه ماشینو پارک کردم و بدون توجه به ماموری که داد میزد آقا اینجا پارک نکن، دویدم داخل.. رفتم و از دختر مسئول جوابدهی به سئوالات ساعت پرواز تهرانو پرسیدم، دل تو دلم نبود اگه میگفت پرواز کرد چیکار میکردم، گفت
_نیم ساعت بعد
حرفش آبی بود که روی آتش ریخته شد، دویدم سمت سالن انتظار، با نگاه دنبالش گشتم، با اون قیافه و هیکل بین هزار نفر هم میشد راحت پیداش کرد..
از پشت سر دیدمش، پالتوی مشکی تنش بود و شال طوسی گردنش، و موهای خرمنش رو بالای سرش جمع کرده بود.. کمی همونجا وایسادم و نگاهش کردم، به موقع پیداش کرده بودم، من نمیذاشتم بره..

آروم رفتم پیشش، عطر مست کننده ش قبل از رسیدن به خودش، خورد به بینیم..
پشت سرش بودم که احساس کرد و برگشت، تا منو دید هول شد پاشد وایساد، ناباورانه نگاهم کرد، گفت
_اینجا چیکار میکنی؟
نشستم روی صندلی کناریش گفتم
_خودت اینجا چیکار میکنی؟
هیچی نگفت، دوباره پرسیدم
_اینجا چیکار میکنی نفس؟
عصبی گفت
_اومدم سبزی بخرم برات آش بپزم
گفتم
_تو که آش پختن بلد نیستی
بد نگاهم کرد و هیچی نگفت.. کمی دور و برو نگاه کردیم گفت
_من دارم میرم
گفتم_نمیری
با صدای لرزونی گفت
_بذار برم مهراد خواهش میکنم
از چشماش غم میبارید، منم بدتر از اون.. گفتم
_نمیتونی بری.. تو با من قرارداد داری، میتونم ازت شکایت کنم
_بهت قول شرف میدم که تابلوی رستاخیزو میفرستم برات
اشک جمع شد تو چشماش، گفت
_به روح مسیح قسم تا رسیدم تهران تابلوی رستاخیزو میفرستم خونه ت

دلم داشت تیکه تیکه میشد برای اشک تو چشماش و قسمش
چشمهایی که قبله من بود.. کعبه من بود و من هر روز صدها بار طوافش میکردم
غمگین گفتم
_نمیذارم بری.. تا اینجا نیومدم که پشت سرت آب بریزم
_تو دل نداری؟
_داشتم، الان ندارم
_چی شد که سنگدل شدی؟
_نگفتم سنگدل شدم، دل دارم ولی پیش خودم نیست

خیره شد بهم و مردمک سیاهتر از شب چشماش لرزید.. بعدش انگار چیزی یادش اومده باشه پوزخندی زد و سرشو انداخت پایین با بند ساکش بازی کرد، گفت
_کسی که دلت پیششه کنارته، منو دیگه چرا به زور نگه میداری؟
گفتم
_درست فهمیدی اونکه دلم پیششه کنارمه

دستاشو کلافه گذاشت روی شقیقه هاش و خم شد آرنجاشو تکیه داد به زانوهاش.. گفت
_دیگه ایما و اشاره هاتو نمیگیرم، تا حالا هر چی گرفتم اشتپ زدم
تو دلم به لحنش خندیدم و گفتم
_میدونم دیگه حق ندارم بهت بگم بمون ولی میگم
صدای زنی که شماره پرواز نفسو اعلام کرد رفت روی اعصابم.. بلند شد دسته چمدونشو کشید و ساکهاشو به سختی گرفت توی دستش
برگشت نگاهم کرد، اشکاش ریخت روی گونه هاش، بدون صدا گریه میکرد طوری که حالت چشماش و صورتشم تغییر نمیکرد، فقط اشکاش آروم میوفتادن پایین، گفت
_نمیتونم مهراد، حالم خوب نیست، عذاب میکشم، آشوبم، دیگه چطور بهت بگم، آزادم کن.. بذار برم

قلبم تیر کشید برای غم حرفاش و چشماش.. پشتشو کرد بهم، راه افتاد، دیگه نفهمیدم چیکار میکنم، از پشت بغلش کردم
چونه م روی موهاش بود، بو کشیدمش، احساس کردم سرشو تکیه داد به گردنم.. صدای گریه شو اینبار شنیدم..
محکم تر بغلش کردم، گفتم
_اسین بعد از من مریض شده نفس، افسردگی گرفته، مادرش اومد پیشم، با زبون بی زبونی ازم خواهش کرد دخترشو تنها نذارم، نرو نفس.. نرو

دسته چمدون از دستش رها شد..

۹۱)
کمی بعد برگشت طرفم، گفت
_ پروانه عاشق شمعه، پروانه ای که میدونه اگه بره طرف شمع میسوزه، ولی رقصان میره به آغوشش.. یه پرش در حال سوختنه که به شمع میگه چرا دست از سوزاندن من برنمیداری؟ شمع میگه اگه از سوختن میترسی چرا آتش میپرستی؟.. و پروانه عاشقانه تر خودشو میکوبه به شعله شمع

توی چشمام خیره شد، آهی کشید و آروم گفت
_ما در این راه بسوزیم
و راه افتاد سمت خروجی فرودگاه..
نرفته بود و مونده بود با من..
این دختر، با وجود اسین، کنار من میسوخت، ولی منم خود شمع بودم که بیشتر از پروانه میسوختم.. شمع، خودِ سوختن بود..
حکایت پروانه و شمعو میدونستم، توی دلم گفتم چه طعن زنی مرا که من نیز، در سوختنم به بیقراری..
تو در یک دم میسوزی و من از شام تا صبح..

از فرودگاه که خارج شدیم ماشین سرجاش نبود، نبایدم میبود اونجایی که من نگه داشتم ممنوع بود، از همون مامور سراغ ماشینمو گرفتم
یه نگاه به نفس کرد و با خنده گفت
_عاشقی؟ اونطوری که تو ماشینو اینجا ول کردی و دویدی تو سالن برو دعا کن دزد نبرد و پلیس برد، چند روز بدون ماشین سر کن تا دیگه تو توقف ممنوع پارک نکنی
با لبخند به نفس نگاه کردم اونم میخندید، بعد از چند روز خنده شو دیدم..

نفس

روزهایی که از فردای اون نیمه شب رویایی تو اتاقش، آغاز شده بودند، تلخ تر از زهر بودند.. تحمل نزدیک شدن اسین به مهراد سخت بود، هرچند تو فرودگاه دلیل برگشت اسین به زندگیش رو برام گفته بود و مرهمی شده بود روی زخمِ کاری دلم، ولی با هر بار کنار هم دیدنشون، با هر بار دیدن مهرادی که شرمزده و بدون حرف برای دیدار با اسین از خونه خارج میشد، غمگین و دلمرده یه گوشه خونه کز میکردم، دستم به نقاشی کردن هم نمیرفت، تا وقتی که برگرده نه میتونستم غذایی بخورم، نه کاری بکنم، تصویر اسین و انگشتهای فرو رفته ش لابلای موهای خوش حالت مهرادم، لحظه ای از جلوی چشمم نمیرفت..
تا اینکه دلدارم برمی گشت و اون برق دلتنگی توی چشماش رو میدیدم، دلم آروم میگرفت و نقاب بی تفاوتیم رو میزدم به صورتم و بلند میشدم به کارهام میرسیدم، میدونستم سخت میشه، میدونستم میسوزم اگه پیشش باشم ولی اگه میرفتم هم میسوختم..
نه با او میشد، نه بی او..
پس بهترین انتخاب بین بد و بدتر این بود که کنارش باشم و حداقل بتونم ببینمش، از طرفی هم وقتی که تو فرودگاه با اون حال پریشون و منقلب دیدمش که با ترسِ توی چشماش بهم میگفت نرو، دیگه نمیتونستم برم، خواستم ازش بپرسم تو که اینقدر از بی من موندن میترسی چرا بازم اسینو آوردی و دنیای قشنگمونو ویرونه کردی، ولی وقتی که بالاخره دلیل این اتفاقها رو گفت تصمیم گرفتم پیشش بمونم و تحمل کنم، من محکوم بودم که مهرادو از دور دوست داشته باشم و از وصالش محروم باشم..

داشتم لباسهامو که از خشکشویی فرستاده بودن توی کمدم جابجا میکردم که تلفنم زنگ زد، شماره ناآشنا بود
جواب دادم، از شنیدن صدای نحس پسرعمه م مثل همیشه حالت انزجار بهم دست داد، گفتم
_شماره مو از کجا پیدا کردی؟
خنده ای کرد و گفت
_از گوشی دایی یواشکی برداشتم
افشین، پسر عمه عطیه م، کثافت آشغالی بود که هر کاری از دستش برمیومد و بابام میگفت پشت پرده کارهای ساختمون سازی، کارهای خلاف میکنه، ژن کثیف پدرشو بیش از حد به ارث برده بود، شوهر عمه م بخاطر پول با عمه م ازدواج کرده بود و همیشه دلش میخواست کارهای پدربزرگمو اداره کنه و حسابی زیرشو پر کنه ولی اسفندیار خان با وجود دوتا پسرش اجازه نمیداد داماد اجباریش ذره ای تو کار یگانه ها دخالت کنه، وقتی دید که تیرش به سنگ خورده پسرش رو طوری بار آورد که کار ناتمام خودشو در آینده انجام بده، ولی با مرگ نابهنگام عمو کیومرثم و پیدا شدن وصیتنامه ش، معلوم شد که اون مقدار از ثروت یگانه که چشم طمع دوخته بودن بهش، عایدشون نمیشه چون عموم همه اموالشو داده بود به مسیح که همیشه میگفت نور چشمیشه، پدر و پسر به سهم الارث عمه م که ثروتی محسوب میشد برای خودش، راضی نشدن و افشین به فکر ازدواج با من افتاده بود و میگفت تو از بچگی سهم من بودی، تا وقتی که مسیح بود از دستش راحت بودم، مثل سگ از مسیح میترسید و نزدیکم نمیومد ولی بعد از اون با وقاحت تمام تو روی بابام وایمیستاد و میگفت نفس حق نداره با کس دیگه ای ازدواج کنه..
حالا با شنیدن صداش اعصابم خرد شده بود گفت
_نمیخوای برگردی پرنسس؟
_نه، فعلا کار دارم اینجا
_آمارتو دارم نفس، از وقتی مرتضی گفت با یه یارویی دیدتت زوم کردم روت، طولش نده و زودتر برگرد دیگه تحمل بچه بازیاتو ندارم
پوزخندی زدم و گفتم
_بیام که زنت بشم و بتونی پروژه رویاهاتو شروع کنی؟ هه.. آرزو بر جوانان عیب نیست

چشم افشین سالها بود دنبال ۲۰۰ هکتار زمین مرغوبی بود که به اسم بابا بود و میخواست اونجا شهرک سازی کنه، و تنها راه رسیدن به زمین، به نظرش ازدواج با من بود..

۹۲)
گفت_نفس کاری نکن که بگم یه گلوله خالی کنن تو مغز اون پسره قرطی که معلوم نیست تو خونه ش چه گهی میخوری

با این حرفش دست و دلم لرزید و ترس برم داشت، ازش برمیومد.. خونسرد گفتم
_غلط بهت راپورت دادن، اون نامزد داره و سرش تو زندگی خودشه، عرضه تحقیق درست نداری، زر مفت نزن، دیگه م به این شماره زنگ زدی نزدی بیمار روانی

تماسو قطع کردم ولی برای مهراد نگران شدم، نباید تو کوچه و خیابون زیاد باهاش دیده میشدم، معلوم بود کثافت اینجا جاسوس داره، هرچند دیگه بعد از آشتی با اسین دیگه مهراد با من جایی نمیرفت..

مهراد

تو شرکت بودم که اسین اومد، حسابی به خودش رسیده بود و دو سه کیلویی هم چاق شده بود، خوشحال بودم که داشت بهتر میشد و شاید روزنه امیدی بود برای رسیدن من به نفسم..
وقتی اومد نشست مقابلم روی مبل دیدم که کمی منگه، گفتم
_مستی یا بیخوابی؟
_قرص خوردم کمی گیجم
عصبی شدم گفتم
_چه قرصی اسین؟ این بچه بازیا چیه؟ میخوای جلب توجه کنی؟ دردت چیه؟
گفت
_نه بخدا فقط بخاطر راحت خوابیدن و آروم شدن میخورم
گفتم_همه شونو همین امروز میندازی دور، من بدم میاد از این چیزا، از آدمای ضعیف هم بدم میاد که پناه میبرن به این آت آشغالا، خیلی مواد خطرناکتری هم هست توی دنیا که به قصد آروم کردن و به هپروت بردن آدما ساخته شدن، برای آروم شدن باید به هر قیمتی دنبال هر کوفتی رفت؟

آروم گفت
_باشه دیگه نمیخورم چرا بزرگش میکنی؟
خواستم بگم این مسئلهء به نظر تو کوچک، گند زده به زندگی من و دنیامو تیره و تار کرده..
از فرصت استفاده کرد و گفت
_من قول میدم دیگه قرص نخورم توام قول بده بیشتر باهم باشیم که با تو آروم بشم
عجب گیری کرده بودم، کاش از اولش به حرف مادرش توجه نمیکردم، هر چه بیشتر با اسین میگشتم نفس از من دورتر میشد و من از زندگی..

روزها از پی هم میگذشتند و نفس کار تابلوی جدیدی رو به نیمه رسونده بود، اسین منو مجبور میکرد باهاش همه جا برم، مهمونیای خانوادگی، پارتی های دوستانه، بار، کلوپ..
دیگه خسته بودم و دلم آرامش خونه و نگاههای عاشق و پنهانی نفسمو میخواست.. تموم وقتهایی که من از خونه میرفتم فقط دنبالم نگاه میکرد و سکوت میکرد، انگار هردومون با صبوری منتظر تموم شدن این بازی بودیم..

سعی میکردم شبا تا دیروقت بیرون نمونم تا نفس بیشتر از این تنها نمونه و گاهی زودتر از اسین مهمونیا رو ترک میکردم، وقتی بهش میگفتم که نمیتونم بیام زود حالتش تغییر میکرد، طوری حالی به حالی میشد که دلم براش میسوخت و میگفتم باشه میام ولی کم میمونم، روزهای سختی بود که وقتی سخت تر شد که یه شب مادر اسین منو برای شام دعوت کرد و گفت که حتما باید برم، اونشب بیشتر فک و فامیل اسین اونجا بودن و من نمیدونستم اسین از قصد این مهمونی رو ترتیب داده که منو بین اونهمه آدم مقابل کار انجام شده قرار بده، وقتی پدرش گیلاس شامپاینش رو بالا برد و گفت به سلامتی دختر یکی یه دونه م و داماد آینده ام، شوکه شدم..

همه به ما نگاه کردن و کف زدن و گیلاساشونو به سلامتیمون بلند کردن، اینا چیکار داشتن میکردن، انگشتری که برای نفس خریده بودم هنوز تو کشوی کمدم بود..
اینجا چه خبر بود، مقابل نگاه اونهمه آدم نمیتونستم چیزی بگم، به اسین گفتم
_بریم اتاقت کارت دارم
وقتی تنها شدیم گفتم
_اسین این حرفی که پدرت زد چی بود؟ من یادم نمیاد با تو حرف ازدواج زده باشم
رنگش مثل گچ سفید شد گفت
_یعنی تو نمیخوای ما ازدواج کنیم؟
محکم گفتم
_نه
عصبی شد، دستاش شروع کردن به لرزیدن و توی اتاق اینور و اونور رفت گفت
_من دو ساله که منتظر توام مهراد
گفتم
_چرا منتظر؟ مگه من بهت پیشنهاد ازدواج دادم؟ یا حرفی قولی؟
_حرفی نزدی ولی من همیشه فکر میکردم ما یه روزی حتما ازدواج میکنیم
شروع کرد به گریه کردن
_اگه منو نمیخواستی چرا دوباره اومدی سراغم؟
چی باید میگفتم، راست میگفت، گفتم
_اسین من قصد ازدواج ندارم
عصبی داد زد
_چرااا؟
و آباژور پایه بلند گوشه اتاقو کوبید به زمین، داد زدم
_دیوونه شدی؟
اونم داد زد
_آره
و هر چی که توی اتاقش به دستش اومد محکم زد به زمین
اون اسین آروم و فهمیده ای که من میشناختم چش شده بود، شونه هاشو گرفتم و گفتم
_اسین بسه
مادرش هراسان اومد تو اتاق و با دیدن وضع اتاق چندان تعجب نکرد و شیشه قرصی رو از کشوش درآورد و دوتا قرص داد دست دخترش و آروم گفت
_چی شده باز دخترکم از چی ناراحت شدی؟
با خودم فکر کردم که یعنی دختری که دو سال بود باهاش بودم دختر لوس و ننری بود که اگه چیزی رو میخواست و بهش نمیدادن همین رفتارو میکرد؟ یا تازگیا اینطوری عصبی شده بود؟
هنوز تو شوک بودم که اسین با دستای لرزون نشست روی تختش و قرصا رو خورد و گفت
_مامان به بابام بگو حرفی که پیش فامیل زد رو پس بگیره، من و مهراد قصد ازدواج نداشتیم و من خبر نداشتم
مادرش نگاهی بهم کرد که توش التماس موج میزد، نفهمیدم التماس برای اینکه با دخترش ازدواج کنم یا فعلا حرفی نزنم و صبر کنم تا دخترش آروم بشه..

Ebham

کوله باریست پر از هیچ، که بر شانه ماست، گله از دست کسی نیست، مقصر دل دیوانه ماست...

‫5 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان

بستن