codebazan

رمان بر دل نشسته

رمان بر دل نشسته پارت ۳۱

۹۸)

وقتی جریان نامزدی رو می شنید، چه میکرد.. بعد از دیشب و اونهمه نزدیکی، چطور میتونستیم از هم جدا بشیم..
با فهمیدن قضیه، چطور میتونستم توی چشماش نگاه کنم، باید قبل از اینکه بیدار میشد فرار میکردم از اونجا.. من آدمِ از بهشت رانده شده بودم..

از خونه زدم بیرون و رفتم شرکت، نگهبان از دیدنم اونموقع صبح تعجب کرد ولی ظاهرم چطور بود که با تعجب فقط صبح بخیری گفت..
بعد از این دیگه زندگی من این بود.. مرده متحرکی بودم که آخرین نفسهامو دیشب کشیده بودم..

به تلفنهای اسین جواب ندادم، ازش بیزار بودم، به خاطر کاری که کرده بود و منو مجبور کرده بود باهاش بمونم..
بعد از ظهر بود که بعد از تماسهای پی در پی، دیگه زنگ نزده بود و بعد از حدود یکساعت که گوشیمو نگاه کردم دیدم اس ام اس داده و نوشته که چرا جواب نمیدی، دارم میام خونه..
از فکر اینکه الان اسین پیش نفسه و جریان نامزدی رو بهش گفته فشاری به قفسه سینه م وارد شد، شاید سکته میکردم و راحت میشدم، ولی نه، چیزیم نشد، جون سختتر از این حرفها بودم و محکوم بودم که با نفس رو در رو بشم..

سریع بلند شدم و رفتم خونه تا اگه هنوز چیزی نگفته جلوشو بگیرم، ولی تا کی میتونستم از نفس مخفی کنم؟ تا روزی که اسین دعوتنامه مراسم نامزدیمون رو میداد دستش؟.. داشتم عقلمو از دست میدادم..
وقتی هراسان وارد خونه شدم اسین و نفس روی مبل رودررو نشسته بودن، جرات نکردم به نفس نگاه کنم، به اسین نگاه کردم قیافه ش کمی متعجب و گرفته بود، با ترس به نفس نگاه کردم..
نفس انگار روح توی بدنش نبود……

خداایا.. پس بهش گفته بود که تصمیم گرفتیم به زودی نامزد بشیم و با شروع بهار ازدواج کنیم..
رنگ نفسم مثل گچ سفید شده بود، لیوانی تو دستش بود که به زور نگهش داشته بود، چشماش فروغ زندگی نداشت
حرکتی نمیکرد، از وقتی اومدم نگاهم نکرده بود شاید اصلا نفهمیده بودم که اومدم.. اسین تا منو دید گفت
_نمیدونم نفس یهو چش شد، انگار فشارش افتاد آب قند آوردم براش

با اینکه میخواستم ازش فرار کنم و نگاه آشفته ش رو نبینم، ولی مجبور شدم برم پیشش تا حالشو بفهمم، کنارش ایستادم و آروم صداش زدم ولی نه نگام کرد نه حرکتی کرد، ترسیدم چیزیش شده باشه، عصبانی به اسین توپیدم
_چی گفتی بهش؟ چیکارش کردی که اینطوری شده؟
با تته پته گفت
_من کاری نکردم داشتیم حرف میزدیم گفتم که قراره مراسم بگیریم و بخاطر سلیقه خوبش خواستم کمکم کنه که یهو حالش بد شد و گلوش و سینه شو با دستش گرفت، انگار داشت خفه میشد، خیلی ترسیدم مهراد

قلبم به درد اومد، روی زانو نشستم پیشش کنار مبل، هر بار بعد از یک اتفاق رویایی بینمون، من به این دختر شوک داده بودم.. بعد از شب پماد مالیدن به پشتم، و بعد از نزدیکی دیشبمون..

دستمو آروم گذاشتم روی شونه ش و گفتم
_نفس..
به خودش اومد و نگاهم کرد، نگاهش دقیقا آیینه دلِ شکسته ش بود..
به دستم که روی شونه ش بود نگاه کرد و با صدایی از قعر چاه آروم گفت
_دست نزن بهم

و طوری از روی مبل بلند شد که احساس کردم وزنه های صد کیلویی بستن به بدنش
رفت تو اتاقش و تا سه روز بیرون نیومد..
روز اول نفهمیدم چطور گذشت چون از خونه فرار کردم و شب برگشتم
ولی روز دوم که دیدم برای خوردن غذا هم بیرون نیومده نگران شدم، رفتم در اتاقشو زدم و گفتم
_نفس.. بیا یه چیزی بخور
جواب نداد
چند بار صداش زدم ولی هیچ صدایی نیومد، ترسیدم اتفاقی براش افتاده باشه، محکم تر کوبیدم به در و گفتم
_خواهش میکنم یه چیزی بگو.. فحشم بده، بگو ازم متنفری، فقط یه کلمه بگو که بدونم خوبی
گفت
_برو

همونجا پشت در اتاقش مچاله شدم روی زمین.. درد داشتم.. قلبم، روحم، تنم درد داشت..

روز سوم وقتی از شرکت برگشتم و دیدم توی آشپزخونه هیچی جابجا نشده فهمیدم که احتمالا بازم چیزی نخورده، رفتم و در اتاقشو زدم، گفتم
_نفس بیا یه چیزی بخور، میخوای اینجوری منو زجر بدی لامصب؟

جواب نداد میدونستم که نمیخواد چشمش تو چشمم بیفته..
زنگ زدم به پیمان و گفتم با سحر بیان و نفسو از اتاقش دربیارن
وقتی اومدن سحر گفت که تا وقتیکه درو باز نکرده انقدر به در میکوبه که سر درد بگیره
درو براش باز کرد، خودش عقب ایستاده بود نتونستم ببینمش، سحر رفت تو، کمی بعد پیمان هم رفت، با اینکه دیگه در قفل نبود ولی جرات نکردم برم تو..
میرفتم چی میگفتم، میگفتم ببخشید که تا صبح بوسیدمت و بعدش نامزدم اومد ناراحتت کرد؟ !..

وقتی پیمان از اتاقش اومد بیرون گفت
_تو با این دختر چیکار کردی مهراد؟ انگار خون تو تنش نیست

دستمو مشت کردم و محکم کوبیدم به دیوار، خون دستم موند روی دیوار..
پیمان دستمو گرفت و گفت
_شما مریضین؟ خودآزاری یا دیگر آزاری دارین؟ این چه وضعیه درست کردی واسه خودت و نفس؟ میارزه بخاطر اسین روانی؟
سرمو بین دستام گرفتم و گفتم
_میگی چیکار کنم پیمان، اگه بعد از ازدواجم با نفس، خبر خودکشی اسینو بشنویم، به نظرت من و نفس میتونیم خوشبخت باشیم؟

۹۹)
اسین مراسم نامزدی رو برای دو هفته بعد برنامه ریزی کرده بود.. میگفت باباش به فامیلاشون گفته بزودی نامزدیه.. اعتراضی نکردم مثل این بود که حکم اعدام برات صادر بشه، دیگه وقتش فرقی نمیکرد..

توی این دو هفته من و نفس از هم فرار کردیم.. از رفتنش میترسیدم و دیگه روی اینکه بهش بگم نرو نداشتم، به پیمان گفتم
_تو عالم برادری ازت یه چیز میخوام پیمان، حواست به نفس باشه، نذار بره

پوزخند زده بود و گفته بود تو دیگه حق نداری پیش خودت نگهش داری، به اندازه کافی زجرش دادی، لابد بعد از اینم میخوای وقتی اسین نامزدت شد و اومد شبها تو خونه ت موند، نفس براتون صبحونه حاضر کنه و بیاره تو اتاقتون، آره؟
با حرفاش تلخ شده بودم و گفته بودم که امکان نداره بذارم اسین پیش من بخوابه.. گفته بودم چطوری شو نمیدونم ولی نذار نفس بره، نمیدونم میخوام بمونه که چی بشه فقط میدونم که نمیتونم رفتنشو تحمل کنم..
و پیمان قول داده بود که نذاره بره..

یکهفته به نامزدی مونده بود که اسین بدون گفتن به من، به نفس زنگ زده بود و گفته بود که میخوایم بریم خرید لباس و حلقه، و تو هم باهامون بیا و نظر بده.. وقتی برام تعریف کرد که به نفس چیا گفته، دیوونه شدم، سرش داد کشیدم که چرا به اون گفتی؟ چرا هر غلطی دلت میخواد میکنی؟ و اون هاج و واج نگاهم کرده بود..

وقتی اونروز رفتم خونه، صدای گریه نفسو شنیدم..
همونجا جلوی در تکیه دادم به دیوار.. از خودم، از اسین، از مادرش، از هر کسی که باعث گریه این دختر شده بود بدم میومد..
نتونستم طاقت بیارم و سراسیمه رفتم تو اتاقش، در نزده بودم و غافلگیرش کردم، بعد از یکهفته دیدمش..

چقدر محزون و تکیده شده بود، ازش غم میبارید، چشمای سیاه افسونگرش از گریه قرمز شده بود..
تا منو دید هول شد و اشکاشو پاک کرد، گفت
_چیه اومدی شاهکارتو ببینی؟ چرا اومدی؟
گفتم
_اومدم بگم گریه نکن، فقط گریه نکن..
عصبی گفت
_من گریه نمیکنممم

سرمو انداختم پایین و نشستم رو زمین، سرمو گرفتم بین دستام، هیچی نگفتم.. پا شد رفت جلوی پنجره.. با صدایی که بخاطر گریه گرفته شده بود گفت
_برای همین منو به زور نگه داشتی که بیام برای خرید حلقه و لباس نامزدت نظر بدم؟

سکوت کردم، چی باید میگفتم، برگشت و عصبی داد زد
_جواب بده چرا نذاشتی برم؟ چرا کاری کردی که احساس مرگ کنم و خودت بری و جشن بگیری

سرمو بلند کردم و آروم گفتم
_تو فکر میکنی من خوبم؟.. نفس.. اون شب..
نگاه کردم به تختش
_اون شب آخرین شب زندگی من بود.. من وقتی از این اتاق خارج شدم مردم..

با چشمهایی که توش پر از سئوال بود نگاهم کرد، ولی فرصت پرسش بهش ندادم و بلند شدم سریع رفتم بیرون..
رفتم و چند پاکت سیگار خریدم، دیگه کارم کشیده بود به مشروب و سیگار..
منی که تو عمرم به هیچکدوم از اینا احساس نیاز نکرده بودم، با دیدن گریه نفس و حال بدمون، سیگار لازم شدم..

شب بود که برگشتم خونه، چپیدم توی اتاقم و سیگارو به سیگار پیوند زدم..

انگار تمام وجودم غم بود، چه به روز من اومده بود، با اینهمه درد و غم چطور دق نمیکردم..

فردای اونروز اسین گفته بود که بریم برای خرید لباس نامزدی و حلقه برای دوتامون، بهش گفته بودم که من انگشتر یا حلقه دستم نمیکنم و خوشم نمیاد، برای لباسش هم خودش بره، اونم گفته بود پس اگه تو نیای با نفس میرم، لعنتی، مجبور شدم بخاطر نفس، خودم باهاش برم..

وقتی داشتم از خونه خارج میشدم بارون میبارید و نفس نشسته بود تو تراس، میدونست امروز قراره بریم خرید..

با پاهایی که به زور دنبال خودم میکشیدم رفتم بیرون.. با ماشین از پارکینگ خارج شده بودم که احساس کردم لاستیک عقب پنچره، زیر بارون پیاده شدم و نگاهی به لاستیک انداختم، پنچر بود، همونطور که کنار ماشین وایساده بودم سرمو بلند کردم و به بارش آروم بارون نگاه کردم.. یادم افتاد که نفس هم تو تراس بارونو تماشا میکرد
مشتاقانه به تراس طبقه دهم نگاه کردم، میتونستم تشخیصش بدم، منو نمیدید و چیزی مثل سیگار دستش بود انگار.. تعجب کردم، هیچوقت ندیده بودم سیگار بکشه، یعنی انقدر ناراحت بود که مثل من اونم به سیگار پناه برده بود؟
چیکار کرده بودم با این دختر..

از ناراحتیش کلافه شدم و گور بابای خرید و اسین و پنچر ماشین کردم و برگشتم خونه..
سوئیچو انداختم روی میز و رفتم طرف تراس..
نمیدونست برگشتم، همونجا وایسادم و کمی نگاهش کردم، به سیگار توی دستش پک میزد و آروم اشک از چشماش فرو میریخت..
چه صحنه ای بود.. دختری زیبا، زیر بارون، با چشمای پر از اشک، بین دود سیگارش..
تو عالم خودش بود، در تراسو باز کردم، از ترس پرید به هوا، گفتم
_سیگار میکشی؟
گفت
_نه، آدامسه

قوطی سیگار روی میز بود، سیگار من بود، گفتم
_آدامس منو کش رفتی؟
_آره، از کشوی کمدت برداشتم
_باریکلا
دست دراز کردم سیگارو از لبش برداشتم و انداختم دور..
گفتم
_دیگه نکش
_به تو چه؟ خودت چرا میکشی؟.. جدیدا مشروب میخوری، سیگار میکشی، لاغرم شدی.. نکنه معتاد شدی

۱۰۰)

پوزخند داشت روی لبش، داشت مسخره م میکرد.. گفتم
_مگه تو منو میبینی که فهمیدی لاغر شدم؟
_متاسفانه میبینمت
_نمیخوای ببینیم؟
_نه.. در اولین فرصت میرم و پشت سرمو هم نگاه نمیکنم، دوستت به زور قرارداد داد دستم ازم امضا گرفت برای تابلوها، نمیدونم اون این وسط چیکاره ست

از کار پیمان خنده م گرفت، وقتی میدیدمش حتما میبوسیدمش بخاطر این کاری که برای موندن نفس کرده بود..

همون موقع گوشیم زنگ زد، اسین بود، پوفی کشیدم و ناچار جواب دادم گفت
_پس کی میای دنبالم؟
عصبی گفتم
_من نمیام اسین خودت برو
_خودت گفتی میای
داد زدم
_خودم غلط کردم با هفت پشتم
_آخه باید خودت باشی که حلقه تو انتخاب کنی، تازه میخوام لباسمم تو پسند کنی

من داد میزدم اون میگفت لباسمو تو پسند کن، عجب آدمی بود
داد زدم
_ولم کن اسین ولم کنننن.. حلقه تو خودت بخر، لباستو خودت بخر، گفتم که من حلقه دستم نمیکنممم، این هزار بار

قطع کردم، متعجب زیر چشمی نگاهم میکرد، کلافه دستمو کشیدم به موهام.. دیدم که نگاهش رفت طرف موهام ولی فورا نگاهشو گرفت و توی چشماش نفرت زبانه کشید..

تحمل اون نگاهشو نداشتم، رفتم تو اتاقم و بازم ازش فرار کردم..
تا روز جشن نامزدی دیگه چندان ندیدمش و حرفی بینمون زده نشد..

نفس

روز نامزدی مهراد بود.. مضحک بود، نه.. دردناک بود..
هر چی که بود، باور کردنی نبود.. چطور با اون عشقی که به من داشت میخواست با اسین نامزد بشه؟ شایدم اصلا عشقی در کار نبود..

ولی اونشب بوسه هاش، نوازش دستاش فقط از یه عاشق مجنون برمیومد.. اگه قصدش هوس و سوءاستفاده ازم بود چرا بیشتر پیش نرفت؟
نمیخواستم دیگه به این چیزا فکر کنم، هر چی که بود گذشته بود و الان داشت با اسین مقدمات ازدواجش رو میچید، ولی چرا اینقدر داغون بود، حتی بیشتر از من..
مدام سیگار میکشید و کلافه بود، زل میزد به یه نقطه، لاغر شده بود و مهرادی که هر روز صبح بدون استثنا صورتشو سه تیغ اصلاح میکرد، اینروزا ته ریش داشت، چقدرم بهش میومد، از اینکه هنوزم دیوونه وار دوستش داشتم به خودم فحش میدادم، خلایق هر چه لایق..

با دیدن قد خمیده شده اش، دلم براش نرم میشد، ولی وقتی میدیدم از خونه رفت بیرون، مطمئن میشدم که رفت برای دیدار با نامزد عزیزش..
بالاخره نفرت توی دلم بیشتر و بیشتر شد و روز مراسم به اوج رسید..

یه تصمیم رادیکال گرفته بودم، میخواستم روز نامزدیش سورپرایزش کنم و با موهای پسرونه برم به جشنش.. میدونستم کوتاه کردن موهام چه تاثیر بدی روش میذاره..
عاشق و شیفته موهام بود..

از یه آرایشگاه خیلی معروف که حتی بعضی از خواننده ها و هنرپیشه های کم شهرت رو هم قبول نمیکرد وقت گرفته بودم برای شب نامزدی.. پولی گذاشته بودم روی میزش که بدون حرف با لبخند گفته بود منتظرتونیم لیدی..

چند روز قبلش لباس مخصوصی برای چزوندن مهراد خریده بودم که اصلا سبک من نبود، ولی برای سوزوندن یه جای مهراد لازم بود..
لباس مشکی لمه ای بود که برق میزد و آنچنان تنگ بود و تمام خطوط بدنم رو نشون میداد که گاهی منصرف میشدم از پوشیدنش، ولی کینه ای که از مهراد گرفته بودم منو وادار به پوشیدنش کرد.. پشت لباس تا گودی کمرم کاملا باز بود و خالکوبی دختر سماع زن روی کتف راستم که مهراد تابحال ندیده بودش، کاملا در معرض دید بود..

نقش دختری مو بلند بود که یه دستش رو به بالا و یه دستش رو به پایین بود مثل رقص سماع، و دامن کلوش مثل لباس دراویش چرخان تنش بود..
لباسم تا زیر باسن تنگ و چسبان بود و از زیر باسن تا روی پام مدل ماهی و افتاده داشت.. قسمت جلوی لباس هم باز بود و کمی از گردی سینه هام و چاک سینه م به طور کامل بیرون بود
لباس برند دیور فوق العاده شیکی بود که عجیب هیکلمو زیبا و سکسی نشون میداد، مهراد آتیش میگرفت مطمئنم، ولی حقش بود..

وقتی به آرایشگر گفتم که میخوام موهامو در حد پسرانه کوتاه کنم گفت شوخی میکنی، من این موهارو اونقدر کوتاه نمیکنم مگه دیوونه شدی؟

دیوونه شده بودم، موهایی که سالهای سال بود کوتاه نکرده بودم و جونم بهشون بسته بود رو میخواستم کوتاه کوتاه کنم فقط برای ناراحت کردن مهراد.. ولی میارزید..

وقتی اصرار کردم ازم اجازه گرفت تا قبلش یه عکس ازم با موهای بلندم بگیره و بزنه به دیوار آرایشگاهش، قبول کردم و وقتی خواست اولین قیچی رو به موهام بزنه اشکی از چشمم جوشید و افتاد.. لعنت به تو مهراد..
چیزی که همیشه ازش میترسیدم سرم اومده بود، ترسِ از دست دادن.. مهراد رفته بود و من داغون شده بودم..

خرمن موهام که میریخت روی زمین همه مشتریا با افسوس نگاه میکردن، آرایشگر گفت تا بحال چنین موی زیبایی ندیده بودم، چطور دلت اومد اینقدر کوتاه کنی، و سرشو تکون داد..
گفتم انقدر کوتاه کن که هر مو قد یه انگشت بمونه، گفت فهمیدم یه مدل خیلی شیک برات میزنم الان، صبر کن..

وقتی کارش تموم شد، از تعداد زنهایی که دورم جمع شده بودن و از زیباییم تعریف میکردن، متعجب شدم..

۱۰۱)
تو آینه به خودم نگاه کردم.. شوکه شدم، انگار دختر دیگه ای بود توی آینه، یه دختری به مراتب زیباتر از خودم..

خانم آرایشگر گفت چون موهات از دور صورتت رفته و دیگه جلب توجه نمیکنه، زیبایی صورتت زده بیرون و خودشو بیشتر نشون میده، اگه میدونستم موی کوتاه اینقدر بهت میاد اونقدر غصه نمیخوردم برای زدن موهات..
خندیدم و گفتم
_راست میگین واقعا عالی شد

وقتی نوبت به آرایش صورتم رسید و پرسید که چطور آرایشی میخوام برای اولین بار توی عمرم گفتم
_یه آرایش غلیظ شب، که هم انقدر حرفه ای باشه که تو ذوق نزنه و هم خیلی شیک و با کلاس باشه

خندید و گفت
_امشب قراره تو کدوم مجلس بری و مردها رو قتل عام کنی؟
یه لبخند شیطانی زدم و گفتم
_فقط یه مرد
با خنده گفت
_خدا به دادش برسه

آرایش چشمامو سیاه و قهوه ای غلیظ کرد و خواست که مژه مصنوعی بذاره، نخواستم، گفت مژه های خودت درست اندازه مژه مصنوعیه، ولی بذار اینو هم روش بذارم فقط ببین چشمات چی میشه، مژه مصنوعی یه چشم کوچک یا معمولی رو جذاب و دلربا میکنه چه برسه به چشمای تو که بدون آرایش هم آدمو جذب میکنه
هیجانزده شدم گفتم باشه بذار ببینیم چطور میشه.. وقتی کار آرایش چشمام تموم شد خودم محو چشمای توی آینه شدم.. زنه دستاشو گذاشت روی دهنش و گفت
_وااای چه چشمایی..

دلم برای مهراد سوخت، ولی هنوز تموم نشده بود.. ازش خواستم که رژ قرمز جیغ به لبام بزنه، قبلا یه بار تو یه مهمونی زده بودم و محشر شده بود، ولی مسیح ممنوع کرده بود از بس که پسرا و مردها میخم شده بودن و مسیح دیوونه شده بود..

وقتی رژ و رژ گونه و کرم پودر و همه چی تموم شد، برای اولین بار تو عمرم یه آرایش کامل و بینظیر روی صورتم بود..
صاحب آرایشگاه که یه مرد شیک بود و رضایتم رو دید، گفت
_کار بهترین میکاپ آرتیست استانبول، بی نقصه
از نگاه خیره زنهای فوق لاکچری ترکیه که اگه بینیشون میافتاد روی زمین خم نمیشدن برش دارن، میتونستم وضعیت مهرادو از دیدنم، پیش بینی کنم..

نمیخواستم برم خونه و لباس بپوشم، شاید مهراد پیداش میشد، لباسمو آورده بودم و همونجا پوشیدم، گوشواره های برلیان بلند با انگشتر ظریف، دستم کردم، آرایشم و لباسم جلوهء زیادی داشت، نباید زیور آلات تابلو استفاده میکردم..

چند تا از زنا با دیدنم گفتن واااو و دخترای آرایشگر با شوق کف زدن، خانمه التماس کرد که بذارم بازم عکسمو بگیره، خنده م گرفت و توی آینه برای بار آخر به خودم نگاه کردم..

موهای کوتاه سیاهم که با ژل و تافت سیاهتر شده بود و برق میزد طوری درست شده بود که انگار انگشت کشیده شده لای موهام و تکه تکه شده، جلوی موهامو حالت پف کاملا رو به عقب درست کرده بود که انقدر جذابیتم رو بیشتر کرده بود که دیگه غصه موهای بلندمو نخوردم..
صورتم، چشمام، لبهای تو پُر قرمزم، قد و هیکلم با اون لباس و کفشای ۱۲ سانتی..
چه دلبری شده بودم..
انتقام سختی بود برای مهراد..

پیمان گفته بود که اگه میخوام با سحر بیاد دنبالم ولی گفتم که خودم میام، از قصد دیر رفتم به خونه گوچرها.. همه مهمونا تو سالن بزرگشون جمع بودن که پالتومو دادم به خدمتکار و وارد سالن شدم

سرها و نگاه همه بقدری تابلو پیچید به طرفم و صدای همهمه سالن در یک آن خوابید که خجالت کشیدم از اون وضع..
سحر رو دیدم که داشت میومد طرفم، رفتم جلو و قاطی مهمونا شدم، نگاه سنگین خیلیا روم بود که مغرور و سرد، سرمو گردوندم تا مهرادو پیدا کنم..

دیدمش، با فاصله از من همراه پیمان یه گوشه سالن ایستاده بود و خیره به من، در شرف سکته بود بنظرم..

دقیقا حالی بود که پیش بینی کرده بودم..
ته ریششو نزده بود و از شیکی و تیپ زدن شب تولدش اثری نبود، انگار به زور آورده بودنش..
اسین رو دیدم که داره میاد طرف من، درست شبیه عروسکهای زیبای دوران کودکیم شده بود.. لباس طلایی بلندی پوشیده بود و با موهای طلایی و چشمهای آبیش درست نقطه مقابل من بود
من با سیاهترین موها و چشمها و لباس سیاهم امشب عزادار عشقم بودم..
عشقی که گوشه سالن واقعا در حالت احتضار بود انگار..

مهراد

اون روز نحس رسید و پیمان با دیدن حالم از کنارم تکون نمیخورد، بدون توجه کت و شلوار و کراواتی از کمدم برداشتم و پوشیدم
با پیمان و سحر رفتیم خونه اسین و پدر و مادرش از دیدن سر و وضعم و کلافگیم تعجب کردن ولی چیزی نگفتن.. چند روز بود که نفسو ندیده بودم و دلم برای دیدنش لک زده بود.. خودم نخواسته بودم ببینمش، داشتم خودمو با ندیدنش تنبیه میکردم، به پیمان گفته بود که میخواد برگرده به هتل و دوست نداره بعد از نامزدی، با من و اسین تو یه خونه باشه، و من به پیمان گفته بودم بهش بگه که اسین هیچوقت به اون خونه نمیاد و هیچ چیزی تغییر نمیکنه و اگه حضور من هم ناراحتش میکنه حاضرم برم تو هتل بمونم تا وقتیکه اون تابلوهاش رو تموم کنه..
و پیش خودم فکر کرده بودم که بعدش چی؟ بعد از حدود یک ماه که تابلوها تموم بشه و نفس بخواد بره من چیکار باید بکنم..

۱۰۲)
اصلا وقتیکه زمان ازدواجم با اسین میرسید اونموقع چیکار باید میکردم، منی که حتی تحمل لمس دست اسین رو نداشتم چطور میخواستم باهاش زندگی کنم..
مغزم دیگه نمیکشید، هنگ کرده بود، دستی به موهام کشیدم و کمی از آب آلبالویی که روی میز بود رو خوردم..

دلتنگ نفس بودم، دلم میخواست زودتر بیاد و ببینمش، ولی از طرفی هم نگرانش بودم، امشب با چه حالی میومد اینجا، چطور تحمل میکرد..
به پیمان گفته بودم که بهش بگه اگه دوست نداری نیا ولی اون گفته بود مگه میشه برای جشن نامزدی رئیسم نیام..
با بیحوصلگی کنار پیمان سر یک میز ایستاده بودم که ناگهان زنی رو دیدم که وارد سالن شد..
زنی بلند قامت با لباس تنگ سیاهی که دکلته سینه زیبایی داشت و هیکل تراشیده شده اش رو در بر گرفته بود، با موهای کوتاه و صورت زیبای فریبنده ای که همه نگاهها رو به سوی خودش کشید..

نفس بود؟!..
پس موهاش کو؟ با دقت و ناباور نگاهش کردم، نفس بود
موهاشو از بیخ کوتاه کرده بود؟!.
لیوان از دستم رها شد و اگه مقابلم میزی نبود میافتاد روی زمین و مثل قلب من میشکست و تکه تکه میشد..
غم کوتاه کردن موهای دلبرش قلبمو طوری به درد آورد که زیبایی خیره کننده ش رو از یاد بردم
خواستم که قلب و روح درب و داغونمو بردارم و از اون خونه فرار کنم.. ولی مگه میشد؟
محکوم بودم که این تراژدی رو تا آخرش برم..

یاد موهاش، پیچ و خمش، بوی موهاش، اونشب که خودمو توشون غرق کرده بودم لحظه ای رهام نمیکرد، چه خوب زجرم داده بود، چه خوب انتقام گرفته بود ازم..
ازش قول گرفته بودم که هیچوقت موهاشو کوتاه نکنه، و امشب اون موهاشو پسرونه کوتاه کرده بود.. ازم متنفر بود قطعا
منم از من متنفر بودم..
اشاره کردم به پیشخدمتی که سینی مشروب دستش بود و گیلاسی برداشتم و سر کشیدم..دیگه من آدم نمیشدم، دیگه زندگی برام معنا نداشت، نفس ازم متنفر بود و من با اسین نامزد میشدم، هه.. چقدر خوشبخت بودم، به سلامتی خودم و دل خوشم گیلاس دیگه ای برداشتم و رفتم بالا..
نفس با سحر بود و منو نگاه نمیکرد، میدونست کجام، وقتی وارد شد منو دید و بعدش وجودم رو به فراموشی سپرد..
نگاهش میکردم و میخوردم.. پیمان میگفت بسه مهراد.. ولی بس نبود، خیلی خراب بودم..
وقتی دیدم اردوان ایپلیکچی مثل خرمگس معرکه پیداش شد و رفت پیش نفس، دیگه آخرین ضربه رو نوش جان کردم..
اردوان دست نفس منو گرفت و بوسید.. نفس من به اردوان نگاهی کرد و رفتن با هم تنها سر میزی ایستادن..
بعد از یک صحبت طولانی اردوان دست نفس منو گرفت و برد تو پیست رقص که باهاش برقصه.. نفس من قبول کرد..
چندتا گیلاس مشروب باهم برداشتم و گذاشتم جلوم..
اردوان دستشو گذاشت روی کمر لخت نفس من..!!
دیگه لیوان و گیلاس کفاف نمیداد..
شیشه ویسکی رو میخواستم که تا آخرش سر بکشم..
بعدشم بکوبمش تو سر اردوان..

اینبار دیگه مثل شب تولدم نمیتونستم مانع رقصشون بشم، حقشو نداشتم نامزد اسین بودم و گور خودمو با دست خودم کنده بودم..
داشتم دیوونه میشدم، میخواستم سرمو به دیوار بکوبم که نفس خودشو کنار کشید و از پارتنر رقصش با سر تشکری کرد و رفت پیش سحر..
چه عجب اردوان ولش کرد..
دیدم که اردوان با قیافه ناراحت رفت یه جایی تو سالن گم و گور شد که ندیدمش..
حالم خوب نبود..
اسین اومد پیشم و خواست که باهم برقصیم، این دیگه چه دل خجسته ای داشت که میخواست با منی که به زور سرپا وایساده بودم، برقصه..
پیمان بیحوصله گفت
_ولش کن اسین نمیبینی حالش خوش نیست؟
اسین گفت
_تو مشروب خوردی؟ کی اینقدر مست شدی؟
پیمان گفت
_میخوای یه پلی کپی بدی دستش و سئوالات رو کتبی ازش امتحان بگیری؟

به حرف پیمان خندیدم، دیگه الکل کارشو کرده بود و مست شده بودم، گاهی از دیدن موهای کوتاه نفس گریه م میگرفت گاهی خنده م
پیمان گفت
_مهراد بریم اون گوشه رو مبل بشینیم
اسین اعتراض کرد
_آخه مثلا شب نامزدیمونه
با خنده و بفارسی گفتم
_نترس جوجو فرار نمیکنم بدو برو با دوستات برقص پیله نکن به من
و بسختی رفتم خودمو انداختم روی مبل

دیگه به نفس نگاه نمیکردم، قلب خسته م تحمل اونهمه زیباییش و محروم بودن ازش رو نداشت..
روی مبل ولو شده بودم و بین اونهمه مهمون و صدای سرسام آور موزیک، تو عالم مستی خودم غرق شده بودم، یکی تو ذهنم همش میگفت نفس.. نفس.. لیوانمو روی لبم میذاشتم و فکر میکردم که بعد از این بدون نفس چطوری آفتاب در میاد، چطوری صبح، شب میشه..

پیمان تکونم داد و گفت
_بسه پسر میخوای خوکشی کنی؟
به سمتی که نفس ایستاده بود بود نگاه کردم و گفتم
_میبینی پری من اون موهای خوشگلشو چیکار کرده؟
_آره ولی خیلی بهش میاد لامصب چه تیکه ای شده امشب، به خاطر گل روی تو به زور نگاهمو ازش میگیرم
حال تشر زدن به پیمان رو هم نداشتم

پدر اسین اومد پیشمون و گفت
_اتفاقی افتاده پکری مهراد جان؟
به زور خودمو کمی روی صندلی بالا کشیدم و گفتم
_نه، من سرشار از اتفاقای خوبم
و لیوان مشروبمو به طرفش بلند کردم و بعد سر کشیدم..

۱۰۳)
دیدم که به دخترش نگاه کرد که اون وسط داشت میرقصید، گفت
_بگم اسین بیاد پیشت
با خنده گفتم
_نه تورو خدا صداش نکنین
چشماش گرد شد، با کلمات کشداری گفتم
_من خیلیم راحتم و بهم خوش میگذره، شما به مهموناتون برسین
فهمید که یه چیزی این وسط درست نیست و رفت..
پیمان لیوان پری که برداشته بودمو از دستم گرفت و گفت
_اصلا فکر نمیکردم که یه روزی تو رو تو این حال ببینم
سرمو به معنی تائید تکونی دادم و گفتم
_خودمم فکر نمیکردم
_کی اینطور عاشق شدی تو؟
لیوانو از دستش گرفتم و گفتم
_اولین روزی که دیدمش..

و یه قلپ خوردم و سیگاری روشن کردم _دیگه رسما سیگاری شدیا
گفتم
_اگه تو جای من بودی با این دردی که تو دلم سنگینی میکنه معتاد میشدی
به چیزی نگاه کرد و گفت
_حق داری داداش، چی بگم
رد نگاهشو تعقیب کردم، نفس داشت میومد طرفمون، طوری آروم و نرم راه میرفت که فقط میخواستی تماشا کنی..
نگاهمو دیگه نتونستم ازش بگیرم.. خیره شدم بهش..
رسید بهمون، کیف کوچولوی توی دستش رو فشار میداد.. یعنی اونم دلتنگ من بود و به زور خودشو خونسرد نشون میداد؟

تا رسید بهم به احترامش بلند شدم و تلو تلو خوردم، گفتم
_به به خانم یگانه به من افتخار دادن؟پوزخندی زد و گفت
_اومدم تبریک بگم آقای داماد

دلم از حرفش گرفت، پک عمیقی به سیگارم زدم و توی بشقاب میوه خاموشش کردم، گفتم
_با اردوان خوش گذشت؟
_عالی بود
زل زدم تو چشماش.. چه بیش از حد زیبا شده بود..
مدل موی کوتاهش عجیب بهش میومد، چشمهای سیاه افسونگرش غوغا میکرد امشب، زیباترین چشمهایی بود که تو عمرم دیده بودم..
هر پلکی که به آرومی و با ناز میزد دلم تکونی میخورد.. لبای گوشتی و پرش با اون رژ قرمز هوش از سر آدم میبرد..
با خیره شدن به لباش، یاد بوسیدنش افتادم..
ساعتها بوسیده بودم این لبهارو.. با یادآوریش داغ شدم..

دید که خیره شدم به لباش و شایدم فهمید به چی فکر میکنم.. صورتش کمی قرمز شد، سرشو برگردوند سمت در..
پشت لختش دلربا بود.. انحنای ستون فقراتش و گودی پهلوهاش مسحور کننده بود..
خالکوبی قشنگی روی کتفش بود.. دلم خواست لمسش کنم، کارام زیاد تو کنترل خودم نبود
دستمو دراز کردم طرف شونه ش و نوک انگشتمو آروم کشیدم روی نقش دختر روی کتفش.. و آروم گفتم
_پری..

انگار برق وصل کردن بهش، سریع خودشو عقب کشید و نگاه عصبانی و متعجبی بهم انداخت
_چیکار میکنی؟
_هیچی، سخن با ماه میگویم، پری در خواب میبینم..
گفت
_دیگه برام شعر نخون، اون قافله گذشت و رفت

و پشتشو بهم کرد و رفت.. آخرین لحظه تو چشماش غم دیدم بجای کینه.. قلبم فشرده شد و فشرده شد و فشرده شد..

پیمان داشت با سحر میرقصید، میخواستم کمکم کنه تا برم تو هوای آزاد.. اسین اومد و نشست پیشم، گفت
_آخه تو چته چرا خوشحال نیستی؟ بابام بهم غر میزنه که چیکار کردم که تو اینجوری شدی
_مشروب خوردم مست شدم خوب، نباید میخوردم؟
_فقط مستی نیست، انگار ناراحتی

جواب ندادم، دستمو گرفت و گفت
_جشن نامزدی بدون مراسم انگشتر معنی نداره، بیا بریم بابام حلقه هامونو دستمون کنه، خواهش میکنم
دستمو از دستش بیرون کشیدم و گفتم
_اگه نمیخوای همین الان برگردم خونه م، جمع کن این برنامه ها رو خوشم نمیاد

دمغ شد و بدون حرفی پاشد رفت.. دیگه ظرفیتم پر بود، داشتم منفجر میشدم از فشاری که روم بود.. سرمو گرفتم بین دستام و خم شدم روی زانوهام.. چند دقیقه ای همونطور موندم و وقتی سرمو بلند کردم نگاه خیره و نگران نفس رو به خودم دیدم..
چند ثانیه به همدیگه نگاه کردیم.. بعد پشتشو بهم کرد و ایستاد..

یه گیلاس دیگه از سینی برداشتم، همه چی خورده بودم، ویسکی، شراب، ودکا، بدجور قاطی کرده بودم و احساس میکردم قفسه سینه م درد میکنه، دستمو گذاشتم روی قلبم و چشمامو بستم، صدای پیمانو شنیدم که گفت
_مهراد.. چی شده؟ چشماتو باز کن ببینم

نای جواب دادن نداشتم، چشمامو بازم بستم که پیمان دستمو انداخت دور شونه ش و بلندم کرد، قدش ازم کوتاهتر بود و نتونست راحت راهم ببره، به کسی گفت
_بیا کمک کن زود

عطر نفس پیچید تو بینیم.. نفسم بود که دستشو انداخت دور کمرم.. نگاهش کردم و گفتم
_پری..
با پیمان دوتایی منو از در پشتی آشپزخونه بردن تو یه اتاقی.. خوابوندنم روی تخت و پیمان کراواتمو شل کرد و دکمه هامو باز کرد.. نفس پنجره رو باز کرد.. صدای اسینو شنیدم
_ای وای، چش شده؟
پیمان گفت
_زیاد خورده، چیزی نیست
اسین گفت
_مراسم کیک و صحبت بابام مونده هنوز، چرا اینطوری شد؟
پیمان عصبی گفت
_یعنی الان دردت کیکه؟
اسین گفت
_نه ولی خوب دوست نداشتم شب نامزدیم اینطوری به هم بریزه
پیمان گفت
_اسین برو بیرون به مهمونات برس و دعا کن حالش خوب بشه و بتونه برگرده وگرنه باید ببرمش خونه ش
اسین گفت
_یعنی چی بره خونه آخه پیمان؟

نفس اومد نزدیکتر بهم، رو به پیمان گفت
_دستشو گذاشته بود روی قلبش و مالش میداد، نکنه قلبش…
حرفشو خورد.. عاشقانه به چشمای خوشگل نگرانش نگاه کردم..

۱۰۴)
زمزمه کردم
_پری

نفس سریع به اسین نگاه کرد و لبشو گزید.. هیچکس برام مهم نبود، تو حالی نبودم که بخوام مراعات کسی رو بکنم.. بازم گفتم
_پری.. پری من
پیمان شونه مو فشاری داد و گفت
_باشه مهراد.. باشه
یعنی خفه شو، ولی من فقط صورت دلدارم رو میدیدم و نگرانی چشماش سرمستم کرده بود.. گفتم
_پری زیبای من.. دیگه دوسم نداری؟

رنگ نفس پرید و پیمان تک سرفه ای کرد.. اسین گفت
_چی داره میگه، پری کیه؟ یه دختری رو صدا میزنه
پیمان گفت
_مسته اسین نمیفهمه چی میگه تو برو به مهمونات برس
اسین گفت
_اتفاقا آدم تو مستی حرف دلشو میزنه، بذار ببینم این پری کیه
خم شد روم و گفت
_مهراد.. پری کیه؟
گفتم
_پری پریه
عصبی شد و حضور پیمان و نفسو فراموش کرد و با گریه گفت
_پس بخاطر اونه که بهم دست نمیزنی، نمیذاری ببوسمت، نمیذاری شبو پیشت بمونم، آره؟

از هیچکس صدایی درنیومد..
با گریه برگشت طرف نفس و گفت
_پری کیه نفس؟ دختری به این اسم میشناسی؟
نفس با تته پته گفت
_م..من نمیدونم
پیمان گفت
_الان وقت این حرفا نیست اسین برو بیرون الان بابات اینا نگران میشن

وقتی اون رفت پیمان گفت
_نتونستی یه دقیقه زبون به دهن بگیری.. بهتری؟
_عااالیم
_معلومه.. آخه برادر من تو که فقط پری پری میکنی و از عشقش با سر میری تو خمرهء شراب، چرا با این دختره نامزد میکنی؟
نفس نگاهم میکرد..
یه نگاه عاشقانه و طولانی بهش کردم و آروم گفتم
_بدجور خرابتم

خیلی مست بودم نمیفهمیدم چی میگم، عمیق نگاهم کرد و آه کشید، گفت
_من میرم خونه پیمان، خسته م
گفتم
_منم میرم خونه، حالم خوش نیست

پیمان فکری کرد و گفت
_پس به خونواده اسین چی بگیم؟ مثلا نامزدشی

از حرفش قلبم بازم فشرده شد گفتم
_دارم خفه میشم پیمان
_باشه میرم بهشون میگم قلبت گرفته و باید ببرمت بیمارستان
بعدم به نفس گفت
_نفس برو پالتوهاتونو بیار و کمک کن مهرادم بپوشه تا من بیام و بریم

چطور سوار ماشین شدم نفهمیدم ولی وقتی هوای سردی خورد به صورتم کمی به خودم اومدم.. بابای اسین گفته بود که میخواد باهامون بیاد بیمارستان و مادرش گفته بود که آخه چرا اینطوری شد، شب نامزدیتون حیف شد و باباش غر زده بود که سلامتی مهراد از همه چی مهمتره.. اسین یه گوشه وایساده بود و فقط نگاه کرده بود..
میتونستم خودمو از بلایی که گرفتارش شدم نجات بدم؟ یعنی اسین دست از سرم برنمیداشت؟ نفسو برای همیشه از دست میدادم؟ نکنه امشب به ایپلیکچی بله داده باشه !!

داشتم میترکیدم از فشار غصه و فکر.. نفسهای عمیق پی در پی کشیدم، پنجره رو باز کردم.. پیمان گفت
_چی شد باز؟ نترسون منو پسر سکته مکته نکنی یه وقت
با بغض گفتم
_دلم میخواد داد بزنم

نگاه دلسوزانه پیمان دردمو بیشتر کرد.. گفت
_الان میبرمت یه جایی بتونی داد بزنی و سبک شی
سرعتشو بیشتر کرد و یه جای خلوت و تاریکی که فقط نور ماه روشن کرده بود و پایینش دره بود نگه داشت.. استانبول پر از دره و تپه بود، گفت
_پیاده شو
خودمو از ماشین انداختم بیرون
نفس گفت
_جلوتر نرو میفتی پایین
برگشتم نگاهش کردم، چشمای سیاه درشتش زیر نور ماه زیباتر بود و برق میزد.. این دختر با همه بدیهایی که در حقش کرده بودم و ازم کینه گرفته بود، هنوزم عاشقم بود و نگرانم میشد.. خدا منو لعنت کنه که دل این دخترو شکسته بودم..

بازم قلبم از درد فشرده شد و فشار اومد به سینه م.. رو به دره ایستادم و سرمو بلند کردم به آسمون.. دوباره اون فکر زجرآور اومد به ذهنم.. اگه نفس امشب به ایپلیکچی جواب مثبت داده باشه..
داد زدم.. آآآآ… پشت سر هم دردناک فریاد زدم.. حالم رقت انگیز بود..

بدنم داشت میلرزید نمیدونم از سرما یا از مستی یا از شدت فریاد.. یاد یه آهنگ همایون شجریان تو لیست موزیک نفس افتادم که میخوند دلم فریاد میخواهد..

داغون بودم، فشار این همه مدتو میخواستم اینجا خالی کنم.. بازم با درد یه داد دیگه زدم که یهو نفس از پشت محکم بغلم کرد..

برگشتم و گرفتمش تو بغلم.. گریه میکرد.. کاش همونجا میمردم براش..
همدیگه رو محکم بغل کرده بودیم و گریه میکردیم..
سرشو فرو کرده بود بین سینه و گردنم و هق هق میزد، پیمان جلو نمیومد، گذاشت تو حال خودمون باشیم، دقایقی تو اون حال موندیم تا اینکه نفس سرشو از سینه م برداشت و توی چشمام نگاه کرد و گفت
_بریم خونه
آروم گفتم
_بریم

پیمان مارو رسوند و خواست بیاد بالا که گفتم خوبم و بره دنبال سحر

خیلی مست بودم.. قهوه ای هم در کار نبود که مثل اون شب مستیمو کمی زایل کنه، نا نداشتم لباسامو دربیارم..
افتادم روی تختم.. نفس کفشامو از پاهام درآورد، بعد گفت پاشو بشین پالتوتو دربیارم، دست انداخت پشتم و من به زور بلند شدم، آستینای پالتومو گرفت و از تنم درش آورد، کراواتمو باز کرد، کمربند چرمی شلوارمو باز کرد و کشیدش بیرون..

این کارها رو که میکرد با چشمای نیمه باز که به زور باز نگهشون داشته بودم، با لذت نگاهش میکردم.. گفت
_بیشتر از اینشو دیگه نمیتونم،
همینطوری بخواب

۱۰۵)
بعد کمی فکر کرد و گفت
_پاشو پیرهنتم دربیارم، سابقه پماد مالیدن به پشتتو دارم دیگه آب از سرم گذشته

خندیدم و کشدار و مست گفتم
_بااا کماال مییل
_پررو

دکمه های پیرهنمو یکی یکی باز کرد، نگاهش میکردم که دستشو گذاشت روی سرمو فشار داد به پایین، گفت
_اون نگاهتو بهم ندوز
خندیدم گفتم
_چرا؟ میترسی؟
دکمه سردستهامو باز میکرد گفت
_با اینکه ازت متنفرم ولی از قدیم گفتن توبه گرگ مرگه نمیتونم ریسک کنم، آره میترسم
با خنده گفتم
_از من؟
_نه
منظورش این بود که از خودش میترسه که نتونه خودشو کنترل کنه و جریان اون شب تکرار بشه..
همه دکمه هامو باز کرده بود که گفت
_حالا دیگه خودت درش بیار
_جون ندارم
خنده بلندی کرد و گفت
_مگه تصادف کردی؟ در بیار ببینم

ابروهامو با شیطنت بالا انداختم و گفتم
_قلبم باز میگیره ها
سرشو تکونی داد و گفت
_آره جون عمه ت

پاشد و رفت پشت سرم و پیرهنمو کشید بیرون از تنم.. کمی همونجا وایساد، میدونستم داره یواشکی تنمو دید میزنه گفتم
_تموم شدم
_چی؟
_میگم تموم شدم انقدر که با نگات خوردیم
یه مشت محکم زد به شونه م و گفت
_ای نارسیوس بدجنس

دستشو گرفتم نشوندمش کنار تختم و خودم بدون بلوز دراز کشیدم..
گفتم
_اون دیگه کیه؟
گفت
_یه پسری تو افسانه های یونانی، که انقدر زیبا بوده که یکبار عکس خودشو توی آب رودخونه میبینه و عاشق خودش میشه، و بالاخره یه روز میپره تو آب تا به عکس توی آب و در واقع به خودش برسه و غرق میشه.. بعد از اون به هر کسی که خودشیفته باشه مثل شما، میگن نارسیست
گفتم
_قهوه ندادی خواستی با این اسمها مستیمو بپرونی بی انصاف؟ آخه من الان اسم خودمم نمیتونم بگم چه برسه به آرسیتوس
گفت
_آرسیتوس چیه؟ نارسیوس
خندیدم و سرمو نزدیکش بردم و گفتم
_آرسی بوس
_شیطونی نکن بچه بگیر بخواب

به صورت بیرحمانه زیباش با اون آرایش جذاب و نفس گیر با لذت نگاه کردم..
چشماش با اون مژه های پرپشت و سایه زیبای روی پلکش منو تو خودش غرق میکرد.. گفتم
_تو که امشب اینقدر مهربون و زیبا شدی یه لالایی هم برام بخون پری افسونگر

_انقدر پری پری نکن زبون باز، دیگه گول حرفاتو نمیخورم آقای راستین، من دوبار تو یه چاه نمیفتم

منظورش اون شب بود.. گفتم
_نمیگم که پیشم بخواب، فقط بشین اینجا، زود خوابم میبره

میخواستم با اون لباس بیشتر تماشاش کنم.. سرشو تکون داد و گفت
_امشبو چی فکر میکردم چی شد، باشه بخواب ببینم

زل زده بودم بهش و اونم گاهی این ور اونورو نگاه میکرد، گاهیم منو، گاهی نگاهش سر میخورد روی بالاتنه لختم، زود نگاهشو می گرفت و در و دیوارو نگاه میکرد..

انقدر خیره شدم بهش که نگاهشو کشیدم به چشمام.. تسلیم شد..
مستقیم نگاه کرد تو چشمام.. با لبخند ترانه ای رو زمزمه کرد..

اون دوتا مست چشات
داره خوابم میکنه
ذره ذره اون نگات
داره آبم میکنه

زل زده بودیم به هم و چشمای مست من به زور باز مونده بود..
با صدای نازش آروم میخوند برام

داره میمیره دلم
واسه مخمل نگات
همه رنگی رو شناختم
من با اون رنگ چشات

آخرین لحظه قبل از اینکه به خواب برم، آروم گفتم
_چرا موهاتو کوتاه کردی؟.. خواستی منو تنبیه کنی؟..
منکه تنبیه شده خدایی ام.. دلت نسوخت؟
فقط شنیدم که زمزمه کرد
_سوخت…

‫27 نظرها

      1. غیر ممکنه اینقدر کم خونده شده باشه، ۱۵۰ ویو همیشه تو یک ساعت میخوره، در ضمن تو کانال شده ۱K اینجا ۱۵۰؟ سایتتون مشکل داره جناب ادمین

        1. ابهام جون خسته نباشی . جای دوستان خالی بیان ببینن ظالم تر از منم پیدا شد که دل مارو اب داری میکنی😐😂 گناه داریم بابا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان

بستن