codebazan

رمان بر دل نشسته

رمان بر دل نشسته پارت ۳۳

۱۱۰)
هول شد و گفت
_وای مهراد چی میخوای بگی بهشون؟ چه عجله ای داری
گفتم
_میخوام به مامانم بگم که بالاخره به آرزوش رسید و میخوام ازدواج کنم
گوشیمو از جیبم درآوردم و از واتس اپ زدم روی تماس تصویری با مادرم..
تو اینهمه مدت ندیده بود با مادر و خواهرم حرف بزنم، چون دیر به دیر اونم وقتی شرکت بودم تماس میگرفتم..
سرشو نزدیک گوشیم آورد و گفت
_میخوام یواشکی از اینجا مامانت و خواهرتو ببینم، گوشی رو سمت من نگیریا
_باشه
بعد از چندتا بوق تصویر مادرم با اون عینک خانم دکترش اومد روی صفحه گوشیم
_سلاااام عشق مامان
_سلام مه لقا سلطان
_چه عجب یاد مامانت کردی بیوفا، منکه هروقت زنگ میزنم یا جواب نمیدی یا خاموشی
خندیدم و گفتم
_آخه یه مدتی بود واقعا خاموش بودم
_پسر خوشگل من چرا اینقدر لاغر شده؟ چرا ته ریش داری؟
بلند و کشیده گفتم
_غم عشق مادر من… غم عشق

نفس پامو فشاری داد و چشم غره رفت بهم که یعنی نگو..
مامانم توی شوک بود که صدای خنده مَهزاد خواهرمو شنیدم که گفت
_غم عشق و مهراد راستین؟ از علائم آخرالزمانه

و تصویرش اومد روی گوشی کنار مامانم.. مامانم ناباورانه گفت
_باور نمیکنم که تو حرف از عشق بزنی مهراد
گفتم
_خودمم خیلی چیزا رو که تو دلم اتفاق افتادو باور نمیکردم
مامان گفت
_کدوم دختری تونسته به پسر خوشگل من نه بگه، که تو درد عشق کشیدی مادر
_نه مامان اون نه نگفته بود، روزگار لامروت جدامون کرده بود
خندید و گفت
_الان که حسابی سرخوشی، جریان چیه؟
بلند خندیدم و گفتم
_آخه روز هجران و شب فرقت یار آخر شد

و به نفس نگاه کردم، تو چشماش عشق، و رو لباش تبسم بود..
مامانم و مهزاد هم هردوشون خندیدن و گفتن خدا رو شکر.. مهزاد گفت
_خیلی دلم برات تنگ شده داداشی
_منم خیلی دلم تنگ شده واسه همتون بعد مکثی کردم و با شوق گفتم
_شاید لازم باشه به زودی برای عروسی بیایین
مهزاد جیغی کشید و مامان گفت
_چیییی؟ جدی میگی مهراد؟ یعنی انقدر جدیه؟
_مادر من، برای اولین و آخرین بار تو زندگیم عاشق شدم معلومه که جدیه

مامانم شروع کرد به گریه و گفت
_خدایا شکرت نمردم و این روزارو دیدم مهزاد بوسیدش و گفت
_گریه نکن مامان جون بالاخره داری عروس دار میشی

به نفس نگاه کردم، تحت تاثیر گریه مامانم قرار گرفته بود و بغ کرده بود.. دستشو تو دستم گرفتم، انگشتامو تو انگشتاش قفل کردم و طوری که مامان اینا نبینن، چسبوندم به سینه م..

مهزاد گفت
_حالا بگو ببینم کیه این دختر که دل داداش منو برده؟
مامان گفت
_آره بگو ببینم آشناست؟
_نه شما نمیشناسیدش.. یه پریه که از بهشت اومده بخاطر من
مهزاد گفت
_واااو کی میره اینهمه راهو
مامان خندید و گفت
_زود عکسشو بفرست ببینمش
_عکسشو چرا؟ خودش اینجاست

نفس یهو دستشو از دستم بیرون کشید و خواست از پیشم فرار کنه که گفتم
_وایسا ببینم کجااا؟ مامان میخواد فرار کنه
آهسته گفت
_مهراد تو رو خداا خجالت میکشم

دستمو انداختم دور شونه ش و گوشی رو گرفتم طرفش گفتم
_بفرمایید اینم عروس شما نفس خانم
با خجالت سلامی کرد و دستمو از دور شونه ش برداشت.. مامانم و مهزاد جواب سلامشو دادن و به چشم مشتری دقیق نگاهش کردن..
مهزاد گفت
_چه خوشگلهههه مهراد
لبخند زدم بهش و نفس قرمز شد.. مامانم گفت
_خدایا مثل ماه شب چهاردهه.. مثل بابات خوش سلیقه ای پدرسوخته

هممون به حرفش که به این وسیله از خودش هم تعریف کرده بود خندیدیم..
مامان گفت
_دختر نازم خوبی؟
نفس گفت_خوبم، شما خوبید؟
_منم خوبم شما دوتا رو که دیدم خوبتر هم شدم، نمیدونی منو چقدر خوشحال کردین.. مهراد کی بیاییم برای خواستگاری؟
نفس با خجالت کمی عقب رفت و من گفتم
_به زودی مامان.. به زودی.. خبر میدم بهتون

بعد از خداحافظی از مامان و مهزاد، کشیدمش تو بغلم و گفتم
_نبینم دیگه از بغلم فرار کنیا، بعد از این جات فقط اینجاست
_درخواست دیگه ای ندارین؟
_چرا، بوسم باید بدی
_اِ اِ پررو
_مال خودمی هر کاری دلم بخواد میکنم
_فعلا که نه به باره نه به داره زرنگ خان
_پاشو اون گوشیتو بیار یه زنگم به بابای تو بزنیم ازش خواستگاریت کنم، من تحمل این نافرمانیهای تو رو ندارما

خندید و گفت
_سرورم حالا ایندفعه رو عفو بفرمایید و به ولی بنده خبر ندید
_بی شوخی نمیخوای بهشون بگی؟ نفس من فردا پس فردا عازم ایرانم ها
_وا چرا؟
_چی چی رو چرا؟ برای خواستگاری دیگه
خندید و گفت
_پسر چقدر هولی، مگه من فرار میکنم؟ تازه اگه تو هم نخوای من دیگه ور دلتم، بذار بعد نمایشگاه میریم
_تا اونموقع من نمیتونم صبر کنم حداقل زنگ بزنیم از راه دور از بابات رخصت بگیرم
_رخصت چی؟
_رخصت بوس و بغل
زد تو سرم و گفت
_دیوونه منو باش که جدی جدی دارم به اراجیفت گوش میدم
بغلش کردم و گفتم
_حالا دیگه شد اراجیف؟ اونشب که به بوس و بغلم اراجیف نمیگفتی شیطون

۱۱۱)

داد زد
_مهراااد
خندیدم و گفتم
_ژوووون
_می کشمت
و با مشت افتاد به جونم، واقعا میزد و دستش سنگین بود دستامو گرفتم روی سرم و رو مبل جمع شدم گفتم
_آخ آخ خانم بروس لی، غلط کردم ولم کن تو اصلا اونشب نمیخواستی منو ببوسی، اونی که داشت منو درسته قورت میداد صغری خانم همسایه بود
بیشتر کتکم زد و با خنده گفت
_صغری خانم غلط کرده بخواد تو رو قورت بده
دستاشو گرفتم و کشیدم طرف خودم و انداختمش روی مبل و افتادم روش..

صورتامون کاملا مقابل هم قرار گرفت و نگاهمون به هم گره خورد..
خنده هردومون از بین رفت و جاشو داد به بیتابی و خواستن..

بدنم کامل روی بدنش بود و حسش میکردم.. نخواستم بیشتر از اون معذب بشه، نوک بینیشو بوسیدم و گفتم
_نمیتونم ببوسمت و به صغری خانم خیانت کنم، پاشو منو از راه بدر نکن

و سریع از روش بلند شدم.. انگار نفس راحتی کشید از اینکه اتفاقی که فکر میکردیم بینمون نیفتاد..

چنگی به موهام انداختم و خواستم برم طرف آشپزخونه که از پشت بغلم کرد و اونم چنگ انداخت تو موهام.. گفت
_همه چیزت یه طرف، این موهای پریشونت یه طرف لعنتی جذاب.. نمیدونی چقدررر عاشق موهاتم

دستشو گرفتم و از موهام جدا کردم و گفتم
_دستتو بکش، تا موهات مثل قبل همونطوری که من دیوونه شون بودم بلند نشده، توام حق نداری به موهای من دست بزنی، وتو میکنم تو رو، محرومی خانم جان

لبای خوشگلشو آویزون کرد و گفت
_اما کم کمش پنج سال طول میکشه تا موهام اونقدر بلند بشه
_این دیگه مشکل من نیست، اونموقع که بیرحمانه گیسوهای مواج سیاه عشق منو قیچی کردی ریختی زمین، باید فکر اینجاشو میکردی

و جدی و اخمو رفتم تو آشپزخونه..
صدای پاهاشو که روی پارکت میکشید میشنیدم و خنده م میگرفت، باور کرده بود.. غمگین گفت
_ولی همه میگن با موی کوتاه خیلی خوشگل تر شدم
_همه کین؟
یک آن چیزی به ذهنم اومد و جدی و عصبانی گفتم
_نکنه اون مرتیکه بیشعور اردوان ایپلیکچی گفته؟

متعجب نگام کرد.. گفتم
_اونشب گفت؟ اصلا یادم رفته بپرسم بیخ گوشت چی وز وز میکرد
_الان جدی هستی؟ داری دعوا میکنی باهام؟
_بستگی به جوابت داره
_اگه بگم بهش گفتم در مورد پیشنهادش فکر میکنم و جواب میدم، اونوقت چی؟

واقعا عصبی شدم و شوخی یادم رفت.. گفتم
_نفس یعنی چی این حرفت؟ واقعا میخواستی در موردش فکر کنی؟ یعنی انقدر منو فراموش کرده بودی؟

کینه ای نگام کردم و گفت
_بله که فراموشت کرده بودم، تو شب نامزدی جنابعالی با یه دختر دیگه، من حق نداشتم به پیشنهاد ازدواج مرد دیگه ای که عاشقم بود فکر کنم؟

از کلمه عاشقی که به کار برد قلبم تیر کشید.. رفتم پیشش و صورت خوشگلشو بین دو دستم گرفتم و تو چشماش خیره شدم و غمگین گفتم
_دیگه هیچوقت همچین چیزی نگو.. عشق هیچ مردی رو به خودت نبین.. میخوام چشمات و قلبت فقط عشق منو ببینه، هیچ کس نمیتونه تورو به اندازه من دوست داشته باشه نفس.. من برای تو جونمو میدم.. من تو عشق تو، مجنون تر از قیس بنی عامرم برای لیلی.. اگه اون آواره بیابون شد، من برای عشق تو مثل فرهاد، در دم، جون میدم نفس.. منو ببین.. عشق منو به خودت بفهم.. تو دنیای منی، تو خون توی رگای منی

خیره شده بود بهم.. حالت نگاهش با حرفام عوض شده بود، اونم با دستاش صورت منو گرفت و گفت
_میبینمت.. خیلی وقته که فقط تو رو میبینم.. انگار تموم دنیا سیاه و سفید شده و تنها رنگ فقط تویی و این چشمای خوشرنگت.. می بینمت مهراد، مثل قایقی در حال غرق شدن تو دریای طوفانی و تاریک، که از دور نور فانوس دریایی رو میبینه میبینمت

حرفاش و صداقت چشماش داشت از عشق و خوشی لبریزم میکرد..
گفت
_خواستم اذیتت کنم، دروغ گفتم.. به اردوان گفتم که سخت عاشق مردی هستم و بخاطر اون نمیتونم حتی به پیشنهادش فکر کنم
لبخند نشست رو لبم.. گفتم
_ای کلک منو گول میزنی؟
_میدونی اردوان چی گفت؟
به معنی نه سرمو تکون دادم
_گفت که اگه با اسین نامزد نبود، میگفتم حتما اون مرد مهندس راستینه
_پس اونم فهمیده عاشق همیم.. وقتی باهاش رقصیدی داشتم سکته میکردم نفس
_بعنوان خداحافظی خواست که باهاش برقصم، منم برای حرص دادن تو قبول کردم
خندیدم و سرمو به سرش چسبوندم.. گفت
_بهت قول میدم بعد از این چه تو تو زندگیم باشی چه نباشی، هرگز با مرد دیگه ای نرقصم مهراد.. قسم میخورم

پیشونیمو به پیشونیش ساییدم.. گفتم
_منم عین همین قولو بهت میدم.. ولی چرا گفتی چه من باشم چه نباشم؟ مگه ممکنه بعد از این من تو زندگیت نباشم؟

_منم میگم ممکن نیست ولی زندگیه و هزار جور اتفاق، همینطوری گفتم
بغلش کردم و گفتم
_هر اتفاقی که افتاد به جدایی از من فکر نکن نفس.. به این فکر کن که این مرد بدون تو میمیره
اونم محکم بغلم کرد و گفت
_حرف از مردن نزن

۱۱۲)
ما تازه امروز عشقمونو به هم اعتراف کردیم.. الان فقط باید بگیم و بخندیم، بخند ببینم
خندیدم و دستشو بردم لای موهام..
چشماش خندید.. گفتم
_هیچوقت موهامو از نوازش سحر انگیز دستت محروم نکن.. وقتی دستت لای موهامه تو هپروت سیر میکنم

چنگی تو موهام زد و با عشق نگام کرد.. بعد گفت
_بگو که موهای صغری خانم بلند نیست
بلند خندیدم و گفتم
_اتفاقا خیلیم بلنده دوتا گیس داره و زلفونش حنا بنده
خندید و گفت
_حالا واقعا این صغری خانوم وجود خارجی داره؟
_نه یه عنصر خیالیه برای تحریک حس حسادت تو
خندون از بغلم دراومد و گفت
_حالا که حالمون خوب شده یه فکریم برای بقیه تابلوها بکنیم
_آخریا رو باهم میکشیم، دلم نمیخواد همه وقتتو بذاری برای تابلو.. لابد دیگه فهمیدی که تابلوها فقط بهانه بودن برای اینجا نگهداشتن تو
خندید و گفت
_راست میگی؟ یعنی اینقدر؟
_آره اینقدر.. پیمان هم بخاطر اینکه ازش خواسته بودم نذاره بری ازت امضا گرفت
_نه اینکه منم خیلی میخواستم برم
_نمیخواستی بری؟
_دلم اینجا گرو بود، مگه میتونستم بدون قلبم برگردم ایران؟
بازم بغلش کردم و گفتم
_قربون قلبت برم
خودشو کشید عقب و گفت
_یعنی دیگه بعد از این ما زندگی عادی نداریم؟ همش بغل بغل؟
شعرگونه گفتم
_بغل و بوس و لب و عشوه و ناز
خندید و گفت
_دیوونه
و راه افتاد سمت آتلیه.. از پشت سرش بلند گفتم
_تو دیوونه م کردی دیگه.. دیوونه توام دلبر جان

نفس

با مهراد روی ابرا بودم.. بالاخره قفل از زبونش برداشت و گفت که عاشقمه.. توی عشق هم غوطه ور بودیم..
زندگی روی قشنگش رو به من نشون میداد.. روزهایی که آرزوی مرگ میکردم از غم دوری مهراد و غصه ازدواجش با اسین، گذشته بود و ما انگار دوباره متولد شده بودیم..
اونروز صبح که مهراد اومد خونه و بغلم کرد و دور خودش چرخوند، برای ما میلاد بود.. همه چیز زندگیمون رنگ عشق گرفت.. غذا خوردنمون، نقاشی کشیدنمون، تلویزیون دیدنمون، شب بخیر گفتنای آخر شبامون که به زور از هم جدا میشدیم و تا آخرین لحظه که در اتاقمو میبستم از کوچکترین روزنه هنوز هم نگاهم میکرد و نمیرفت..
حتی یکبار هم نگفت که میخواد بیاد تو اتاقم و یا پیش هم بخوابیم.. میگفت برای با هم بودن یه عمر فرصت داریم و همه چیز به وقتش قشنگه..
عاشقش بودم و با این کاراش عاشقترش میشدم.. عاشقترش میشدم با هر لبخندش، عاشقترش میشدم با هر دوستت دارم گفتن زیر لبیش.. عاشقترش میشدم هر روز و هر شبی که با اون میگذشت..

داشتیم با هم تو آتلیه نقاشی میکشیدم که تلفنم زنگ زد.. گفتم
_کریمیه، تو این مدت انقدر سرش داد زدم که بیچاره میترسه برای کاری زنگ بزنه بهم، حرص تو رو از اون بدبخت درآوردم
خندیدیم و به کریمی جواب دادم.. با روی خوش و مهربون باهاش حرف زدم، دستپاچه شد.. دستمو روی دهنم گذاشتم تا نفهمه دارم میخندم.. وقتی حرفای کریمی تموم شد و دستورات رو ازم گرفت و قطع کردم، گفتم
_نمیدونی بیچاره چه هولی کرد وقتی دید خوش اخلاقم، لابد فکر کرده مریضی ای چیزی داره و چند ماه از عمرش مونده که من یهو مهربون شدم باهاش.. بهش گفته بودم حق نداره منو با هیچ احدی مخاطب کنه و وقتمو بگیره، گفته بودم اگه فقط یک نفر برای کاری به من زنگ بزنه، اونو اخراجش میکنم
مهراد بلند خندید و گفت
_پس منم باید یه پاداشی چیزی به منشیا و مهندسای شرکت بدم، اونام بداخلاقیا و بهانه های منو خوب تحمل کردن تو این مدت.. پیمان میگفت تو که ذاتا سگ بودی الان دیگه هار شدی باید پوزه بند ببندم بهت که این بدبختارو گاز نگیری هاری بگیرن

هردومون خندیدیم و مهراد گفت
_راستی امشب با پیمان اینا بریم یه باری کلوپی خوش بگذرونیم نفسی؟
وقتی میگفت نفسی دلم براش میرفت.. گفتم
_بریم مهرادی.. بریم برقصیم

زنگ زد به پیمان و بهش گفت بخاطر مناسبتی، با سحر امشب مهمون مهراد هستن و اونم با خوشحالی گفت که حالا که مفته حتما میان.. پیمان چند روزی بود رفته بود یه سفر کاری و خبر نداشت از قضیه ما، مهراد میخواست امشب بهش بگه

پیرن آبی آستین حلقه ای تنگ و کوتاهی پوشیدم و آرایش شب قشنگی کردم که با موهای کوتاهم خوشگل شد..
وقتی مقابل آینه اتاقم، پالتوی سفید بلندم رو که خز سفید قشنگی دور یقه ش داشت رو پوشیدم و به خودم نگاهی انداختم، سنگینی نگاه مهرادو روی خودم حس کردم.. از توی آینه نگاهم میکرد و تحسین و لذت از چشماش میبارید..
برگشتم طرفش و گفتم
_خوبم؟
_خوب؟..شاهکار خلقتی

از تعریفش سرمست شدم و گفتم
_اونکه خودتی بی انصاف، اینقدر خوشگل کردی نمیگی امشب دخترا تو بار میخورنت؟

پیرهن مشکی خوش دوختی پوشیده بود و دکمه هاش رو تقریبا تا نافش باز گذاشته بود و زنجیر طلای بلندش با مدال کوچک مثلثی شکل افتاده بود جایی بین سینه و نافش دیده میشد.. با شلوار تنگ پارچه ای طوسی تیره و پوتینهای مشکی شیکش

۱۱۳)

عاشق این سبک پوتین و بوتهای مهراد بودم.. با اون قدش که تازه فهمیده بودم یک و نود و دو بود، و هیکل محشرش، که پیچ و خم عضله های بازوهاش حتی از روی پیرهنش هم معلوم بود، و موهای به عقب شونه زده ش و بوی ادکلن هرمس مدهوش کننده ش، دل میبرد..
خیلی خوش تیپ بود لامصب..

نزدیک به هم ایستادیم و خریدارانه همدیگه رو نگاه کردیم.. دستشو آورد جلو و انگشتشو کشید به گونه م و با نگاه عاشقی گفت
_چقدر زیبایی..
زل زده بود تو چشمام.. خز پالتومو دور گردنم با دستاش کیپ نگه داشت و گفت
_با موهای کوتاه و این خز سفید شبیه گربه خوشگلای کارتونا هستی

خندیدم..
_انقدر زیبایی که گاهی احساس میکنم دوتا چشم کافی نیست برای سیر تماشا کردنت نفس
دستشو کشیدم و گفتم
_بیا برو بچه از خودت خبر نداری، بیا برو تا قورتت ندادم
به لحن شوخ و هیزم خندید و گفت
_شیطونه میگه اصلا نریم و تو خونه بمانیم
_بمانیم که چه کنیم
_بمانیم که با این شکلت یه دل سیر نگات کنم پیشی
_به حرف شیطون گوش نده که کار میدی دستمون بیا بیا بریم
دنبالم اومد و گفت
_ای خیره سر نافرمان
کشیدمش، کتشو برداشت و درو بست و سوار آسانسور شدیم

وسط هفته بود و کلوپ زیاد شلوغ نبود.. پیمان و سحر بعد از ما اومدن و نشستن پیشمون، روی میز مقابلمون چند جور خوردنی بود بغیر از مشروب، من و مهراد مشروب نمیخوردیم.. پیمان تو اون سر و صدا داد زد
_میبینم که دیگه گیلاسا و لیوانا رو دور خودت جمع نکردی
مهراد خندید و گفت
_گذشت اون روزا رفیق.. دیگه راحت شدی از جمع کردن مست و پاتیل من
و بعد بهشون نزدیکتر شد و گفت
_الان دیگه نخورده مستم، چون به عشقم رسیدم بالاخره

پیمان و سحر با تعجب به من نگاه کردن و مهراد جریان جدایی از اسینو براشون تعریف کرد و در آخر اشاره کرد به انگشتر من..
چشمای پیمان خندید و سحر با خوشحالی اومد من و مهرادو بوسید و تبریک گفت.. پیمان هم مهرادو همونجا نشسته بغل کرد و گفت
_برات خوشحالم رفیق، خیلی خوشحالم
و پاشد اومد منو بغل کرد و در گوشم گفت
_خیلی عاشقته هواشو داشته باش

تو چشمای خندون مهرادم عاشقانه نگاه کردم و با حرکت لبام گفتم
_دوستت دارم..
عمیق و طولانی نگام کرد و دستمو گرفت تو دستش بوسید و چسبوند به سینه ش..
پیمان و سحر مشغول نوشیدن بودن که مهراد دستمو کشید و گفت پاشو بریم برقصیم
بلندم کرد و رفتیم تو پیست رقص که تاریکتر و رمانتیک تر از بقیه جاهای کلوپ بود
آهنگ لایت زیبایی پخش میشد و توی پیست بجز ما پنج شش تا زوج دیگه داشتن تو بغل هم میرقصیدن..

دستامو دور گردن مهراد حلقه کردم و اونم دستاشو گذاشت دور کمرم.. تو چشمای هم عمیق نگاه کردیم و تکون آرومی خوردیم.. آهنگ آروم و رمانتیک، و نزدیکیمون به هم، عشقمون رو به اوج رسوند..
بوی ادکلنش مستم میکرد.. گرمی دستاش روی کمرم که گاهی یکیشو روی پشتم میکشید و نوازشم میکرد، کیفورم میکرد..

طولانی تو چشمای خوشگلش خیره موندم..
سرمو گذاشتم روی سینه ش و بیشتر بهش چسبیدم.. اونم حلقه دستاشو دور تنم محکم تر کرد..
سینه لختش زیر بینیم و چونه م بود.. دلم خواست سینه شو با لبام لمس کنم ولی، نکردم..
سرمو بوسید و لباشو به موهام کشید.. لبای گرمش با موهام و پیشونیم بازی میکرد..
سرمو بلند کردم و نگاهش کردم.. چشمای خمارشو دوخت بهم و نوک بینیمو بوسید..
گفت
_دوستت دارم..

دوباره سرمو گذاشتم روی سینه ش و آروم گفتم
_خیلی دوستت دارم..
دستاش روی کمرم و پشتم و بازوهام با حرارت بیشتری گشت..
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و گونه مو چسبوندم به سینه لختش..
تنش داغ بود.. دستاش کمرمو فشرد..

گونه مو ساییدم به سینه ش.. زنجیرشو با گونه م حس کردم.. اون همراهی زنجیر و سینه ش رو خیلی دوست داشتم.. خیلی بهش میومد..
عضله های بدنش مثل فیتنس کارها گنده نبود، مثل رزمی کارها ورزیده و خوش فرم بود..
با یه دستم بازوشو لمس کردم.. حس امنیت میداد بهم..
سرشو آورد پایین و لباشو گذاشت روی گردنم..
دلم هرری ریخت و تن منم مثل اون داغ شد..
گردنمو دوباره بوسید..
صدای موزیک زیبا تو فضا پیچیده بود..

ناخودآگاه نوک بینیمو کشیدم به سینه ش.. بوی خوشش داشت از پا درم میاورد.. نفهمیدم کی لبام چسبید به سینه ش..
لرزشی توی تنش حس کردم.. چشمام بسته بود و سینه شو بوسیده بودم، چه حس قشنگی بود..

بازم خواستم.. اینبار لبامو مستقیم گذاشتم روی سینه ش و چندبار بوسیدم..
سینه داغشو، زنجیرشو بوسیدم.. ضربان قلبش تندتر میشد با هر تماس لبم..

دستامو بیشتر دور بدنش فشار دادم و بغلش کردم.. از هر حرکتم هیجان اونم بیشتر میشد، اونم محکمتر منو به خودش چسبوند..
کل بدن همو روی هم حس میکردیم..

دستاش روی کمرم بیتابی میکرد..
زنجیرشو بین لبام گرفتم و با سینه و زنجیرش بازی کردم..
نفس داغم روی پوست تنش حتما حالی به حالیش میکرد..
سرمو بلند کردم و عاشقانه و خمار نگاهش کردم.. چشمای همیشه خمارش دیگه داشت بسته میشد انگار..

۱۱۴)

پیشونیشو چسبوند به پیشونیم.. زمزمه کرد
_نمیدونی چقدر میخوامت.. کی مال من میشی؟
مثل خودش زمزمه کردم
_من مال توام.. من از روز ازل مال تو بوده ام مهراد

_باید اول از پدرت بخوامت.. تا اونموقع وسوسه م نکن
خندیدم.. لبمو بردم جلو و گردنشو بوسیدم.. با آهی که کشید گفت
_نفس..

بیچاره رو شکنجه میکردم ولی دست خودم نبود.. میخواستم لمسش کنم.. دوباره صورتمو فرو کردم توی سینه لختش و همونطوری موندم..

آهنگ دیگه ای شروع شده بود و من نفهمیده بودم.. مطمئنم مهرادم نفهمیده بود..
لبامو روی سینه ش حرکت دادم..
لباشو چسبوند به گوشم و گفت
_نکن..

با منعش مشتاقتر شدم.. لبامو به گردنش و سیبک گلوش کشیدم و طولانی بوسیدم..

ناگهان چونه مو با دستش گرفت و گفت
_مگه نمیگم نکن
و لباشو محکم گذاشت روی لبام..

همینو میخواستم؟ خاک تو سر هیزم.. ولی منظور من این نبود، فقط نتونسته بودم خودمو مقابل سینه ستبر و جذابش کنترل کنم..
ولی اونم مرد بود چقدر میتونست تحمل کنه
آروم لبامو میبوسید.. دیگه تو حال خودمون نبودیم..
یاد حرفش افتادم که گفته بود لبامو کندی.. خنده م گرفت و نبوسیدمش..

همونطور که لبامو میبوسید زمزمه کرد
_اگه نبوسیم صغری رو میبوسما

خندیدیم و لبامو عقب کشیدم و تو چشماش خیره شدم.. کمی به هم نگاه کردیم که نگاهش بازم رفت سمت لبام..

دیگه نتونستم مقاومت کنم و لبامو گذاشتم روی لباش و شروع کردم به آروم بوسیدنش..
اونم میبوسید و گاهی هر دو باهم لبامونو جدا میکردیم و بهم خیره میشدیم و باز بیتاب تر میبوسیدیم..

یه نگاه، یه لب.. غرق لذت بوسه های هم بودیم..
چقدر قشنگ میبوسید..
اوندفعه توی بوسه هاش یه غمی بود، ولی اینبار فقط عشق و خواستن بود..

مثل اوندفعه ساعتها از هم لب نگرفتیم و بعد از پنج شش بوسه از هم جدا شدیم.. ولی طولانی توی بغل هم رقصیدیم و همدیگه رو نوازش کردیم..

پیمان و سحر هم گاهی میرقصیدن و همدیگه رو میبوسیدن، ولی فرق اونا با ما این بود که اونا عاشق نبودن و از هم جدا میشدن و چیزی میخوردن حرفی میزدن ولی ما دل نمی کندیم از هم.. ما عاشق بودیم و سخت به هم رسیده بودیم..
وقتی پاهامون از سرپا موندن خسته شد و خواستیم که از بغل هم دربیاییم، مهراد لبشو چسبوند به گوشم و گفت
_فقط به این فکر کن که یک عمر باهم اینطوری خواهیم بود، فکرش هم آدمو دیوونه میکنه

از این فکر، تو دلم عربی و بندری زدن.. راست میگفت، یک عمر با مهراد.. هر روز و هر شب..

روزهای طلایی عمر من و مهراد قطعا همین روزها بودند.. روزهایی که هر ساعتش با عشق و دلدادگی میگذشت.. مهراد تو خونه همیشه دور و برم بود.. انقدر نزدیک بهم که گاهی کلافه میشدم و از خودم دورش میکردم، میگفتم
_بزار کارمو بکنم بچه انقدر نچسب به من
پررو حتی یک سانت هم کنار نمیرفت و میگفت
_بداخلاق، عاشق چیت شدم آخه

وقتی هم جدی جدی پسش میزدم که نقاشیمو تموم کنم میرفت تو اتاقش و انقدر بیرون نمیومد تا دلم براش تنگ میشد و میرفتم تو اتاقش و به غلط کردن می افتادم که دلم برای عسلیات تنگ شده، جون من بیا بیرون
میگفت
_آخه تو که دو ساعت تحمل دوری منو نداری غلط میکنی منو از خودت میرونی

اگه مجبور نمیشد حتی شرکت هم نمیرفت، گاهی به زور میفرستادمش و میگفتم
_محض رضای خدا برو سرکارت مهراد

گاهی وقتا که نمیتونست دل بکنه به زور منو هم با خودش میبرد شرکت.. دیگه منو به اسم خانم راستین معرفی میکرد به همه.. تو شرکتش، یه خانم مهندسی بود به اسم مروه که بیشتر از خوشگلی، لوند بود، از من خوشش نمیومد و مطمئن بودم عاشق مهراده، چون اکثرا میرفت تو بحر مهراد و حضور بقیه براش مهم نبود..
ولی مهراد باهاش سرد بود.. مرد با صلابت و اخموی من، فقط برای من مهربون و خوش اخلاق بود..

شبا اکثرا میرفتیم بیرون و دیر برمیگشتیم..
یه شب تو یه رستورانی که باغچه خیلی باصفایی داشت، غذا خوردیم و رفتیم تو باغ نشستیم روی مبل دونفره ای که کنارش بخاری قشنگی که مخصوص فضای باز بود گذاشته بودن و روی میز مقابلمون قلیون و بساط چای و هر چی از این قبیل که سفارش میدادیم پر میکردن..
سکوت قشنگی داشت و صدای هیزمهایی که توی بخاری میسوخت و گرممون میکرد، آرامش خاصی بهمون میداد.. تو استکانهای کمر باریک و نعلبکی های قرمز طرح عثمانی چای خوردیم و مهراد قلیون کشید..
در هر حالتی جذاب بود دلدار من.. از نگاه کردن بهش سیر نمیشدم..
شلوار جین با پلیور مشکی و تک کت جیر قهوه ای خیلی خوشگلی تنش بود با نیم بوتهای کهربایی سبک وسترن برند اریات آمریکایی..
انگار از مجله مد بیرون پریده بود.. عاشق استایلش بودم..

لبی قلیونو گذاشته بود گوشهء دهنش و یه چشمشو ریز کرده بود و زوم کرده بود رو من.. منم سرمو تکیه داده بودم به دستم و پاهامو انداخته بودم رو هم و مشغول دید زدن یارم بودم..
گفت
_کی با من ست کردی شیطون؟

پلیور یقه اسکی ضخیم مشکی با شلوار لی و پالتوی کوتاه کهربایی پوشیده بودم..
لبخند محوی زدم و گفتم
_تصادفیه

۱۱۵)
دود قلیونو با ژست نفس کُشی فوت کرد بیرون و بازم خیره شد بهم.. منم همونطور که محوش بودم گفتم
_ببینم، تو اصلا ایرادی هم داری؟
خندید.. گفت
_الان داری ازم تعریف میکنی؟
_جدی میگم، برام سئواله، آخه هیچ آدمی نمیتونه کامل باشه، ولی هر چی میگردم ایرادتو پیدا کنم، نیست
از ته دل خندید و گفت
_پاهام بزرگه.. من یه بزرگ پام، اخلاقمم سگیه

منم باهاش خندیدم و گفتم
_با این قدت بایدم پاهات بزرگ باشه که بتونه تعادل هیکلتو حفظ کنه.. تازه زن که نیستی پای بزرگ برات ایراد باشه

_خودت چی؟ تو که حتی اون یه ایرادم نداری
کمی فکر کردم و با خنده گفتم
_موهام کوتاهه
خندید و دستشو انداخت دور شونه م و بغلم کرد.. سرمو گذاشتم روی شونه ش و با لذت نفس عمیقی کشیدم..
خنده ای کردم.. گفت
_به چی میخندی؟
_وقتی گفتی داری ازم تعریف میکنی یاد یه چیزی افتادم
_چی؟
_یادته وقتی دیدمت اولین حرفی که بهت زدم یه جمله عربی بود؟
_آره، همونکه بخاطرش گفتی عربم و بعدش اعتراف کردی دروغ بود و دلیلشم گفتی بماند
کف زدم و گفتم
_آفرین به این حافظه
لپمو محکم بوسید و گفت
_دختر، من تو ذهنم هر دقیقه با تو زندگی کردم، مگه میشه چیزی مربوط به تو یادم نباشه
چونه شو بوسیدم و گفتم
_سالاری
بلند خندید و گفت
_قربون خوشگل لاتم برم، عاشق تک تک شخصیتای درونتم.. حالا بگو ببینم اونروز چی زمزمه کردی به عربی بلا؟

با خنده شیطونی گفتم
_گفتم فتبارک الله احسن الخالقین
بلند خندید.. گفت
_جدا اینو گفتی؟
_آره اولین جمله ای که بهت گفتم تعریف از خوشگلیت بود، همچین گاف و سوتی بزرگی دادم اولین لحظه آشناییمون.. ولی تو نشنیدی چی گفتم و آبروم حفظ شد

خندیدیم و نگاه متعجب اطرافیانو از خنده های بی پایانمون به جان خریدیم.. کمی تو اون حال موندیم و آسمون شبو نگاه کردیم..
قلیونو گذاشت کنار و دستمو گرفت تو دستش.. گفت
_یاد اون شب تو دشت افتادم
_چه شبی بود
_اونوقتا دوستم داشتی؟
گفتم
_مگه نگفتم اولین لحظه ای که دیدمت عاشقت شدم؟.. تو همه وقتایی که باهم بودیم هر ثانیه ش دلم اسیرت بود

_اونشب تو دشت انقدر محوت شدم که گفتم الان رسوا میشم پیشت، فهمیده بودی عاشقت شدم؟
_اونشب کمی بو بردم از نگاههای خیره ت و اینکه گفتی سرریز شدیم.. ولی نمیتونستم مطمئن بشم.. عروس عمو بشیر فهمیده بود، تو چادر گفت معلومه هردوتون عاشق همین ولی آقای مهندس عاشقتره

محکم تر بغلم کرد و با خنده گفت_واقعا؟ پشت سرم چه حرفا میزدین و خبر نداشتم.. آره چندبار وقتی دزدکی نگات میکردم مچمو گرفت

بعد سرشو به سرم تکیه داد و آروم گفت
_از تو که سهله، از همه عاشقای دنیا عاشقترم

تو چشمای خوشگلش نگاه کردم و گفتم
_میدونی همیشه تو دلم قربون صدقه ت میرفتم و دلم میخواست با صدای بلند بگم
خندید و گفت
_یادمه تو راه برگشت از دشت با چه عشقی برام میخوندی اومدی صداتو قربون
زدم زیر خنده و گفتم
_چه دقیق هم یادت مونده
_هر کلمه و هر حرکت تو تو ذهنم حک شده نفسم
بعد بازم خندید و گفت
_اون پدرسوخته هایی که بارم کردی هم یادمه

بلند خندیدم و گفتم
_من چه تقصیری داشتم وقتی اون ترانه کلا برای تو خونده شده
ازش جدا شدم و صاف نشستم گفتم
_صبر کن برات بخونم ببین آخه.. نزدیکش شدم و آروم خوندم
آب حیات است پدرسوخته
حَبّ نبات است پدرسوخته

با خنده نگام میکرد..
وه که چه شیرین لب است
چون شکلات است پدرسوخته
خوش حرکات است پدر سوخته

لپمو کشید و گفت
_شکلات تویی با این زبونت نه من

دوباره بغلم کرد و موهامو بوسید.. گفت
_چه موذیانه حرفای دلمونو به بهانه شعر و ترانه به هم میگفتیم.. به زبون نیاوردن و از دور دوست داشتنت هم شیرین بود دلبرکم
گفتم
_تموم عاشقانه های دزدکی و دید زدنای یواشکی با تو شیرین تر از عسل بود

همونجا تو بغلش، سرمو بلند کردم و انگشتمو کشیدم به ابروهاش و آروم گفتم
_قربون این ابروهای بلند و سیاهت برم که نمیدونی چقدر یواشکی دید زدمشون

نگاه خمارشو انداخت تو چشام.. گفتم
_فدای این چشمای خوشگل و خوشرنگت بشم که اینهمه وقت شب و روز برام نذاشته
_من قربون نفسم برم که با این چشمای سیاهتر از شب، مجنونم کرد و مزه عشقو بهم چشوند

سرمو بردم جلو و ابروشو بوسیدم.. _خیلی دوستت دارم مهراد.. خیلی.. خیلی
موهامو بوسید و زمزمه کرد
_نه دوست داشتنت در من تمام میشود..
نه دلتنگی ات..
چنان شروع شده ای که تمام نخواهی شد

دیر وقت بود که از رستوران خارج شدیم و تا پارکینگ قدم زدیم.. از با هم بودن سرمست بودیم.. دلم میخواست خوشبختیمو فریاد بزنم.. مثل بچه ها روی جدول کنار پیاده رو راه میرفتم و گاهی عقب عقب میرفتم طوری که مهرادو که خندون داشت مقابلم راه میومد ببینم.. گفت
_میوفتی کوچولو درست راه برو
_دوست دارم اینجوری راه برم و نگات کنم
سرخوش خندید گفت
_مستی؟ تو کی مشروب خوردی که من ندیدم؟
گفتم
_مست توام شراب شیراز

۱۱۶)
بلند خندید و گفت
_پس من افتادم تو خود خمره شراب که بدمست توام

همونطوری که عقب عقب راه میرفتم و اومدنشو نگاه میکردم از ته دل گفتم
_الهی که فدای اون قد و بالات بشممم سرو بلند من

یهو قدماشو تند کرد و دستاشو انداخت زیر پاهام و کمرم، و از زمین بلندم کرد و گفت
_کم زبون بریز دلمو بردی
_چیکار کنم خوب دلم میخواد همش قربون صدقه ت برم
_منم چیکار کنم که میخوام بخورمت

و سرشو خم کرد و زیر گلومو بوسید.. خندیدم و دست و پا زدم که بذارم زمین قلقلکم اومد
محکمتر بغلم کرد و خیره شد تو چشمام.. گفت
_زودتر بریم تهران تو رو از بابات خواستگاری کنم نفس، بخدا دیگه نمیتونم خودمو نگه دارم و بهت دست نزنم.. آخه فکر منم بکن لعنتی

با حرفش داغ شدم و خجالت کشیدم.. سرمو تو سینه ش پنهون کردم و گفتم
_بی ادب
خندید و گفت
_مگه چی گفتم، تو فکرت منحرفه به من چه
زدم تو سرش و گفتم
_آره جون خودت

وقتی رسیدیم پیش ماشین، دیدم یه مردی تو تاریکی وایساده کنار یه ماشین و مارو نگاه میکنه.. با اینکه به نگاه مردم به دوتامون عادت داشتم ولی نگاه این مرد انگار یه جور دیگه بود..
مهراد هم متوجهش شد و کمی نگاش کرد که مرده زود سوار ماشینش شد و رفت
هر روز و هر شبمون عاشقانه میگذشت بهترین روزهای عمرمون بود..

یه روز که میخواست بره آرایشگاه و موهاشو کوتاه کنه، پیچیدم به پر و پاش و گفتم
_نرو آرایشگاه، هر دفعه موهاتو خیلی کوتاه میکنه
_میسپرم این بار زیاد کوتاه نکنه
جلوش وایسادم و گفتم
_بذار یه بار من کوتاه کنم مهرادی میذاری؟
عقب عقب رفت و گفت
_معلومه که نمیذارم من به موهام حساسم دست یه ناشی نمیدمشون، برو پی بازیت بچه

ولش نکردم و انقدر خواهش و تمنا کردم که آخرش پوفی کشید و گفت
_اگه خراب کنی ازت انتقام میگیرما

کشون کشون بردمش طرف حموم و نشوندمش روی یه صندلی و گفتم
_بشین اینجا که اگه موهات بریزه رو زمین راحت تمیز کنم
یه حوله هم برداشتم انداختم روی شونه هاش که موها نریزه رو بلوزش.. قیچی رو از کشوی کمد روشویی برداشتم و از تو آینه نگاه خندونی بهش انداختم..
از نگاهم ترسید و خواست بلند بشه گفت
_تو انگار افکار شیطانی داری تو سرت میخوای موهامو خراب کنی ولم کن

بازوهاشو گرفتم و گفتم
_آخه دیوانه من عاشق موهاتم دلم میاد خرابشون کنم؟
زیرلبی گفت
_عجب گیری کردیما
و دوباره نشست روی صندلی.. قیچی رو برداشتم و نوک موهاشو گرفتم
همش وول میخورد و میخواست فرار کنه، حتی یه تار موشم هنوز قیچی نکرده بودم.. شونه هاشو به پایین فشار دادم گفت
_آقا جان من نمیخوام تو موهامو کوتاه کنی به کی باید بگم آخه
گفتم
_آروم بگیر الاغ چموش انقدر تکون نخور

تا اینو گفتم گفت
_چی؟.. الان نشونت میدم الاغ چموشو

قیچی رو از دستم قاپید و انداخت رو میز و دستمو طوری پیچوند که برای اینکه درد نگیره چرخیدم و افتادم تو بغلش..
خنده امونم نداد که بگم غلط کردم.. بلندم کرد و برد انداختم تو جکوزی.. داشتم با خنده میگفتم غلط کردم مهراد که دوشو برداشت و آبو گرفت رو سرم و بدنم..
جیغی کشیدم و خواستم بلند بشم که پام لیز خورد و بدتر دراز شدم کف جکوزی..

هنوزم داشت خیسم میکرد که وقتی دید افتادم آبو بست و خم شد بلندم کنه که همونجا وایساد..
موهای خیسمو از پیشونیم دادم عقب و نفسی گرفتم..
خواستم پاشم که چشمم افتاد بهش که خشکش زده بود و نگام میکرد.. قرمز شده بود و نفسش تند بود..

چش شده بود؟!.. رد نگاهشو که گرفتم چشمم افتاد به سر و وضعم که تیشرت سفید و شلوارک زردم که خیس آب بودن چسبیده بودن به تنم و انگار لخت بودم

هول شدم و سریع بلند شدم..
کل هیکلمو برانداز کرد و دستپاچه آب دهنشو قورت داد.. بلوزمو که چسبیده بود به سینه هام، رو تنم شل کردم

نگاهمون به هم گره خورد.. یه چیزی تو دلم تکون خورد و گر گرفتم..
خواستم در برم که دوش آبو باز کرد و همونجا که وایساده بود گرفت روی سر خودش..
شده بود مثل ماشینی که موتورش داغ میکنه و روش آب میریزن و ازش بخار بلند میشه.. تو دلم گفتم الهی بمیرم برات..

آروم گفتم
_من برم..
پشتشو کرد بهم و گفت
_زود برو تا اغفالم نکردی

بعد از اون هر دومون دوساعتی از اتاقامون بیرون نیومدیم که بالاخره صدای مهرادو شنیدم که گفت
_من میرم آرایشگاه
داد زدم
_نذار زیاد کوتاه کنه
اونم داد زد
_پررو.. حقته با تیغ بتراشم کله مو
و رفت..

Ebham

کوله باریست پر از هیچ، که بر شانه ماست، گله از دست کسی نیست، مقصر دل دیوانه ماست...

‫16 نظرها

  1. من از همون موقع که نفس بهش گفت چه باشی چه نباشی من با مرد دیگه ای نمیرقصم فهمیدم یه اتفاقی قراره بیوفته

    1. ارهههه ولی این پارتشو خیلی دوشت داشتم
      از این که تو رمان شعر استفاده میکنه خیلی خوبه
      اطلاعات زیادت نویسنده جان …جذابش کرده
      ولی فقط نگو که اون مرده قراره داستان بشه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان

بستن