codebazan

رمان بر دل نشسته

رمان بر دل نشسته پارت ۳۷

نفس

نمایشگاه عالی برگزار شده بود و مهراد برام گزارش زنده تصویری داده بود.. تابلوهامو روی دیوار نمایشگاه نشونم داده بود و هر دومون از دیدنشون احساساتی شده بودیم..
تابلوهایی که هر کدومشون یه خاطره بودن برامون و الان برای کار خیری به فروش میرفتن
مهراد پریشون و بیحوصله بود و با خواهش و اصرار راضیش کرده بودم بلند بشه سه تیغ کنه و شیک و پیک بره نمایشگاه..
همه تابلوهامون فروش رفته بودن و خوشحال بودیم که تونستیم کار کوچکی برای بچه ها انجام بدیم..

تابلوی عشایر رو مهراد خودش خریده بود چون میگفت بهترین خاطره مون و سفر عمرش بوده..
زود زود تصویری زنگ میزد و همش میگفت
_جات خالیه.. الان باید اینجا میبودی.. بدون تو لطفی نداره.. من بدون تو اینجا چیکار میکنم
انقدر گفته بود که دلم داشت میترکید.. برای تابلوی مهراد که اسمشو گذاشته بودم تابلوی رب النوع، سه تا مشتری سمج پیدا شده بود که بالاخره به قیمت گرونی خودم خریدمش و از اینکه اون پول به نفع بچه های سرطانی خرج میشد خوشحال بودم

روزها میگذشتند و یکماه از برگشتن من به تهران میگذشت.. دیگه دیدن مهراد و بغل کردنش برام تبدیل به آرزو شده بود.. بدجور هواشو کرده بودم.. دیگه دیدنش تو صفحه گوشی کفاف دلتنگیامو نمیداد..
عصبی و بداخلاق شده بودم.. بغیر از مهراد با همه سر دعوا داشتم.. بابا همش میپرسید چته.. انگار اصلا یادش نبود که بهش گفته بودم عاشق کسی شدم و بخاطر تهدید افشین مجبور شده بودم ازش جدا بشم.. شایدم یادش بود و به روم نمیاورد..

تو چند تا جلسه مهم که کریمی التماس کرده بود خودم باشم شرکت کردم و تو یکیش هیچی از موضوع جلسه نفهمیدم، تو یکی دیگه حال طرف معامله رو گرفتم و گند زدم به قراردادی که برامون منفعت میلیاردی داشت و فقط تو یه جلسه تونستم حواسمو جمع کنم و بشم نفس یگانه سابق.. آخرشم سر کریمی داد زدم که دیگه منو نکش وسط هیچ جلسه ای، میبینی که حالم خوب نیست..

تا برگشتم خونه به مهراد تصویری زنگ زدم و بهش گفتم که به دستاش و بغلش احتیاج دارم.. گفت که اگه اجازه بدم دو ساعت بعد کنارمه، ولی مگه میشد.. گفتم نمیشه بیای فقط برام حرف بزن..
بذار صدات بره تو روح و قلب و گوشت و استخونم..

برام شعر خونده بود و من بهش گفته بودم که قبل از اینکه خودشو ببینم عاشق صدای جذاب آلن دلونیش شده بودم و دو روز تموم با تن صداش تو هپروت سیر کرده بودم..
خندیده بود و گفته بود اینو نگفته بودی ناقلا
منم گفته بودم آخه وقتی دیدمت چشمات طوری جادوم کرد که هر چیزی قبل از تو رو از یاد بردم..
گیتارشو آورده بود و ترانه تقدیر شادمهرو برام خونده بود

دلگیرم از این شهر سرد
این کوچه های بی عبور
وقتی به من فکر میکنی
حس میکنم از راه دور
آخر یه شب این گریه ها
سوی چشامو میبره
عطرت داره از پیرهنی
که جا گذاشتی میپره…

چقدر این آهنگ مناسب حال ما بود.. با بغض گفتم
_دوباره بخون
وقتی با اون صدای خوش و جذابش برام میخوند

وقتی به من فکر میکنی
حس میکنم از راه دور

صداش از بغض میلرزید..
_عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره نفس.. بیا.. یا بذار من بیام.. دارم از دوریت میمیرم
اون با بغض خونده بود و من آروم زار زده بودم..

مهراد من خیلی لاغر شده بود..
روحیه ش بد نبود، میگفت و میخندید ولی رنگ پریده و وزن کم کردنش سردرگمم میکرد..
فقط یکبار وقتی که نصف شب از دلتنگیش قلبم تو سینه م سنگینی کرده بود و بهش زنگ زده بودم از تماس بی موقعم دستپاچه شده بود و دیده بودم که حالش خوش نیست..
دعواش کرده بودم که چرا مشروب خورده، گفته بودم میخوای دایم الخمر بشی با اون معده ت؟.. گفته بود که گاهی وقتا که دلش میگیره فقط یه پیک میزنه..

اونشبم تو حال مستی با صدایی که هم میخندید هم توش غم داشت برام خونده بود

کی اشکاتو پاک میکنه
شبا که غصه داری
دست رو موهات کی میکشه
وقتی منو نداری
شونه کی مرهم هق هقت میشه دوباره
از کی بهونه میگیری شبای بی ستاره..

بعد از اونشب دیگه هیچوقت مست ندیدمش و خوشحال بودم که نمیخوره.. گاهی التماسم میکرد که فقط یک روز بیا ببینمت و برگرد.. ولی میگفتم اگه بیام و فقط یکبار دیگه چشمم تو چشمت بیفته، دیگه غیرممکنه بتونم ازت جدا بشم و برگردم.. چون الان دیگه میدونم جدایی ازت چه عذابی داره.. سیگاری روشن کرد و گفت
_هر چی میگم میگی نه.. یه بارکی بگو حکم اعدامتو صادر کردم و تموم دیگه

بعد از اون دیگه اصلا نه گفت بیا نه گفت بیام.. ناامید شده بود..
یه شب ساعت ۳ بود و تو تختم مثل همیشه به مهراد فکر میکردم و منتظر بودم که خواب رمیده، به چشمام بیاد.. از زنگ تلفنم از جام پریدم

۱۳۳)
با دیدن شماره مهراد فهمیدم که دلش برام تنگ شده و نتونسته خودشو نگه داره و زنگ نزنه..
جواب دادم
_آروم جونم

چیزی نگفت.. فقط صدای موزیک شنیدم و بعد صدای همایون شجریان که غمگین میخوند

هر چه کویت دورتر
دل تنگ تر
مشتاق تر
در طریق عشقبازان
مشکلِ آسان کجا..

گریه م گرفت.. بعد از من با این آهنگا زندگی میکرد.. صوتی زنگ زده بود و نمیدیدمش.. ولی میدونستم الان در چه حاله..
بینیمو بالا کشیدم و با صدای خفه ای گفتم
_این چه بلایی بود سر ما اومد
چیزی نگفت و تماسو قطع کرد.. صورتمو تو بالشت فرو کردم و به حال هردومون گریه کردم..

چند روزی گذشت و دیگه انقدر حال دلمون بد بود که وقتی باهم صحبت میکردیم نمیتونستیم مثل قبل فیلم بازی کنیم و بخندیم.. دیگه ظرفیت غممون تکمیل بود و با هر آه و ناله همدیگه بیشتر آشفته میشدیم بخاطر همین کمتر زنگ میزدیم به هم و گاهی یه اس ام اسی، عکسی برای هم میفرستادیم..

یه روز که مجبور شده بودم برای کاری برم کارخونه، دلم هواشو کرد و براش اس دادم که چطوری مهندس

کمی بعد جوابش اومد.. نوشته بود

احساس میکنم کسی که نیست، کسی که هست را، از پا درمیاورد…

یعنی میگفت دیگه از پا دراومدم..
میخواستم براش بمیرم.. میخواستم برای غم و دردش بمیرم که مسببش من بودم و کاری از دستم برنمیومد.. مثل همیشه فقط گریه کردم..

مهراد

جایی خوندم که؛
گفت_آدمها دو جور گریه دارن
وقتی که غمگینن و وقتی که خیلی غمگینن
گفتم_خوب مگه اینا فرقی هم دارن؟
گفت_آره.. دومی دیگه اشک نداره…

من به مرحله ای رسیده بودم که دیگه گریه م اشک نداشت.. وقتی اونهمه غم و اندوه نفس رو میدیدم دیگه مطمئن میشدم که مجبورش کردن از من جدا بشه و با اون آدم ازدواج کنه..
نمیتونست به من بگه چون میدونست که اگه بدونم نفس من قراره مال مرد دیگه ای بشه، میمیرم..
این فکر و خیال بیشتر از دوریش زجرکشم میکرد..

دراز کشیده بودم روی مبل و زل زده بودم به عکس نفس.. سحر بعد از رفتن نفس، عکسی نشونم داده بود که اون شب کذایی نامزدی، با گوشیش از خودش و نفس گرفته بود

نفسم اونشب بقدری زیبا بوده که متاسف شدم از اینکه انقدر مست شده بودم که متوجه اون زیبایی افسانه ایش نشدم.. اون عکسشو داده بودم بزرگ کرده بودن و گذاشته بودم تو سالن..
ابعاد عکس درست تو قد و قواره خودش بود و گاهی که خیلی مست میکردم فکر میکردم خودشه و میرفتم بغلش میکردم..

خونه شده بود معبد عشق نفس..
یه گوشه عکسش.. یه گوشه پیرهنش.. یه گوشه عکس دو نفره مون که زن عشایر ازمون گرفته بود و چاپش کرده بودم.. لیوانی که شب آخر توش مشروب خورده بود و نشسته بودمش و همونجا روی میز بود

میزی که گرد و خاک گرفته بود چون نمیذاشتم دیگه مستخدم بیاد و اوضاع خونه افتضاح بود.. ولی مگه برام مهم بود.. تمیزی و نظافت آخرین چیزی بود که بهش فکر میکردم..
اگه گاهی پیمان نمیومد و با غرغر به آشپزخونه دستی نمیکشید شاید بین آت آشغالا گم میشدم
خودمم اگه این تکنولوژی تماس تصویری نبود و نفس سر و وضعمو نمیدید حتی موهامم شونه نمیکردم.. ولی بخاطر حفظ ظاهر پیش نفسم مجبور میشدم خودمو تو آینه نگاه کنم و دستی به سر و روم بکشم
مامان گاهی زنگ میزد و وقتی میدید جواب نمیدم پیام میداد که دلم برات تنگ شده یه زنگی بزن.. یه بارم نوشت دختر خوشگل پیدا کردی مامانتو فراموش کردی بی معرفت.. خنده ای به تلخی زهر کرده بودم با این حرفش

روی مبل دراز کشیده بودم و یه آهنگ ترکی از ابراهیم تاتلیسس گوش میکردم که خیلی دوستش داشتم و وصف الحال من بود

Sanki terk edilmiş bir viraneyim
گویی ویرانهء متروکی هستم

Her yanım dağılmış
هر طرفم داغون شده

Yıkılmışım ben
من از پا افتادم

Dertler derya olmuş
دردها تبدیل به دریا شدن

Ben de bir sandal
و من یک قایقی که

Devrilip batmışım
برگشتم و توش فرو رفتم

Boğulmuşum ben…
غرق شدم…

غرق آهنگ، به سیگارم عمیق پک میزدم و خیره به عکس نفسم مشروبمو سر میکشیدم.. کار هر روزم بود..
بعد از نفس سر رشته زندگیم از دستم در رفته بود و میلی هم به ادامه زندگی بدون نفس نداشتم.. فقط روزها رو شب میکردم تا ببینم معده م یا کبدم کی از کار میفته و چی به سرم میاد..

با صدای پیمان به خودم اومدم.. بعد از اینکه یه بار یه ساعت پشت در مونده بود و درو براش باز نکرده بودم، کلید نفسو از کشوی کنسول برداشته بود و خودش میومد و میرفت..
گفته بود برم خونه ش یا اون بمونه پیشم ولی قبول نکرده بودم و گفته بودم میخوام تنها باشم..
رفت آهنگو قطع کرد و پنجره رو باز کرد، غر زد که خفه شدم چقدر سیگار کشیدی.. تو رو روح بابات بس کن مهراد اَه

لیوان مشروبو از جلوم برداشت و اشاره کرد به شیشه های قرص معده که روی میز پخش بود، گفت
_قرص معده رو با ویسکی میخوری؟ مهراد تو دیگه باید تو دارالمجانین بستری بشی
خندیدم و گفتم
_دیوونه خودتی، قرصو با آب میخورم خره
رفت تو آشپزخونه و ظرفای کثیفمو گذاشت تو ماشین و روشنش کرد

۱۳۴)

غر زد
_هپلی تو رو چه به عاشقی آخه.. نفس اینجارو ببینه فرار میکنه
با حسرت گفتم
_نفس که نیست ببینه.. هیچوقتم نمیاد
_خوبه خوبه شروع نکن
_تو چی میگی آخه زالزالک.. تو اصلا میدونی دوست داشتن و درد عشق چیه که منو مسخره میکنی؟

بی عار خندید و گفت
_بله که میدونم.. منتها من اگه هر بار مثل تو درد عشق میکشیدم که دیگه جونی برام نمیموند که چهار ماه بعد درد عشق و جدایی دختر دیگه ای رو بکشم

دستمو دراز کردم و با خنده زدم تو سرش.. نشست پیشم و گفت
_مهراد میگم بیا یه چند روز بریم آنتالیایی بهشتی جایی، هان؟ اصلا خرج سفرتو من میدم.. بریم؟
بلند خندیدم و گفتم
_نکنه قراره بمیرم که پیمان خسیس چلغوز میخواد با خرج خودش منو ببره سفر؟
_چیکار کنم دیگه دست رو دست بذارم تا خودتو زنده به گور کنی تو این خونه؟

از دلسوزی و محبتش احساساتی شدم و بلند شدم رفتم بغلش کردم

پسم زد و گفت
_برو گمشو واسه من ادای مستای فیلمای قدیم ایرانی رو درنیار
_انقدر منو نخندون بچه
گوشیمو برداشت و گفت
_یه زنگ به ننه ت بزن قیصر.. حالتو از من میپرسید

با خنده گوشیمو ازش گرفتم و گفتم باشه هروقت حالم عادی بود میزنم
_تو که همش مستی بیچاره، مگه حال عادی هم داری؟
_ساعتایی که نفس زنگ میزنه تنظیم میکنم عادی باشم اونموقع به مهلقا سلطان هم زنگ میزنم

نفس

پشت پنجره سالن ایستاده بودم و بیرونو نگاه میکردم.. برف میبارید و من به این فکر میکردم که قرار بود با مهراد جلوی شومینه قشنگش بشینیم و قهوه بخوریم.. قراری که دیگه هیچوقت عملی نمیشد..
آهی کشیدم و صدای شیرین که گفت
_نبینم آه بکشی زیبا.. تو دل منو خون کردی دختر، آخه دردت چیه چرا به من نمیگی؟
_درد بی درمون که دیگه گفتن نداره شیرین بانو
_وا خدا نکنه درد بی درمون داشته باشی زیبا جان.. نوه اسفندیار خان کجا، درد بی درمون کجا.. تو فقط امر کن تا هر چی میخوای اجرا بشه

پوزخندی زدم و گفتم
_نوه بزرگ اسفندیار خان شش سال پیش با درد بی درمون رفت شیرین.. دیدیم که آدم هر چقدرم پولدار و قدرتمند باشه نباید به خودش غره بشه چون در مقابل خواست خدا، قد یه پشه هم قدرت نداره و باید تسلیم بشه

با یادآوری مسیح چشماش پر از اشک شد و گفت
_خدا به دور.. تو از اون دردا نداری و نخواهی داشت
بغض کردم و گفتم
_درد منم درمون نداره شیرین.. برام دعا کن.. برای کسی هم که خیلی دور از ما داره مثل من درد میکشه و درمون نداره هم دعا کن، تا بتونیم تحمل کنیم

غمگین نگام کرد و گفت
_درد عشق اینطوری پوست و استخونت کرده زیبا جان؟
تلخ خندی زدم و رفتم بالا تو اتاقم..

دو ماه بود که مهرادو ندیده بودم..
دو ماه بود که تو چشمای زیباش خیره نشده بودم.. دو ماه بود که سرانگشتم ابروهای بلند و سیاهشو لمس نکرده بود.. دو ماه بود که بیقرار دست کشیدن لای موهاش بودم..
بغلش.. بغلش شده بودم حسرتم..

با صدای زنگ تلفنم به خودم اومدم.. مهراد بود.. دلم براش پر کشید.. مشتاقانه جواب دادم که با شنیدن صدای پیمان خشکم زد..

_نفس، خودتی؟
_آره خودمم، تعجب کردم صدای تو رو شنیدم
_شماره ایرانتو نداشتم مجبور شدم با تلفن مهراد زنگ بزنم
صداش عصبی و هراسان بود.. نگران شدم گفتم
_چیزی شده پیمان؟
_آره نفس چیزی شده.. پشیمونم که به حرفت گوش کردم و به مهراد واقعیتو نگفتم
هول شدم و گفتم
_چی میگی پیمان؟ مگه نمیدونی اگه بهش بگی پا میشه میاد اینجا و پسرعمه روانیم بلایی سرش میاره
غمگین گفت
_چه بلایی نفس؟ مهراد بدون تو بلا سر خودش آورده ذاتاً، دیگه چی میخواد بشه

داد زدم
_درست حرف بزن ببینم چی شده پیمان.. مهراد کجاست الان؟ تو کجایی که گوشیش دستته و راحت داری حرف میزنی؟
_من بیمارستانم نفس

احساس کردم فشارم افتاد..
_بیمارستان؟.. نگو که مهراد طوریش شده
_معده ش خونریزی کرده.. وقتی رفتم خونه ش دیدم بیهوش و مچاله افتاده روی زمین.. انقدر خون از دهنش بیرون ریخته بود که فکر کردم تموم کرده.. نمیدونم چقدر تو اون حال مونده بود ولی وقتی آوردمش بیمارستان گفتن معجزه شده که هنوز زنده ست و سریع بردنش اتاق عمل

دیگه بقیه حرفایی که پیمان زد رو نشنیدم.. چشمام سیاهی رفت و احساس کردم پاهام حس نداره.. افتادم و گوشی هم از دستم افتاد..
به صدای هق هق بلندم شیرین هراسان اومد و کمی بعد با مایع شیرینی که ریخت تو دهنم حالم بهتر شد
چشمای اشکی و نگران شیرین دوخته شده بود بهم.. گفت
_چی شده؟؟؟
به زور گفتم
_مهراد..

و سراسیمه از جام بلند شدم و شماره مهرادو گرفتم.. پیمان زود جواب داد
_ای بابا نفس شما دوتا منو نصف جون کردین.. چت شد هر چی صدات زدم جواب ندادی
_فشارم افتاد، مهراد چطوره الان کجاست عملش چطور شد پیمان؟
_آروم باش هنوز تو اتاق عمله
بازم شروع کردم به گریه و گفتم
_به من گفت مشروب نمیخوره، پس چرا معده ش خونریزی کرده؟
_هه.. گفته نمیخوره؟ مثل آب مشروب میخورد نفس.. میدونستم اینطوری میشه هر چقدر گفتم گوش نکرد

۱۳۵)
از وقتی رفتی خودشو تو خونه زندونی کرده و فقط مشروب خورده و سیگار دود کرده.. مهراد تو این دو ماه داغون شده نفس.. کاش نمیرفتی یا اگه میرفتی دلیلشو بهش میگفتی.. یا اصلا خودم باید میگفتم.. برادر بیچاره م داشت از دست میرفت

با حرفای پیمان گریه م تبدیل شد به ضجه.. گفتم
_من نمیدونستم پیمان به من میگفت نمیخوره، نمیذاشت بفهمم تو چه حالیه
_حالا گریه نکن، گفتن که معجزه شده یعنی خطر رفع شده
_الان حرکت میکنم و با اولین پرواز میام
_نه نیا.. فعلا منتظر باش عملش تموم بشه با خودش حرف بزن بعد اگه گفت بیا میای
_نه من میام نمیتونم صبر کنم
_دیگه خود دانی شما دو تا که حرف تو مختون نمیره.. فقط خواستم اینو بهت بگم که بدونی، من به مهراد همه چیزو میگم نفس دیگه نمیتونم بشینم و ببینم خودشو بکشه

بینیمو کشیدم و گفتم
_باشه باشه الان فقط تو فکر عملشم مغزم کار نمیکنه

تا دو ساعت بعد که پیمان خبر داد مهرادو از اتاق عمل بردن تو سی سی یو، و دکترش گفته عمل خوب بوده و دیگه جای نگرانی نیست، صد بار مردم و زنده شدم و با شیرین هر چی دعا بلد بودم خوندم و به شیرین گفتم هر نذری میدونی بکن خودم دونه دونه ادا میکنم..

به آژانس هواپیمایی زنگ زده بودم و گفته بودن به علت برف سنگین فعلا همه پروازا کنسل شدن..
دستم به جایی نمیرسید و فقط اشک میریختم و به خدا التماس میکردم که حال مهراد خوب بشه..
چند باری به پیمان زنگ زدم که آخرش گفت وقتی به هوش اومد اولین کار به تو زنگ میزنم قول میدم..

شب شده بود که پیمان زنگ زد و گفت که مهراد به هوش اومده و از پشت شیشه دیده که چشماش بازه ولی نمیذارن بره پیشش و فردا صبح اگه حالش خوب باشه منتقلش میکنن به بخش..
نفس راحتی کشیدم و روی تختم دراز کشیدم.. مغزم انقدر خسته بود که نمیخواستم به این فکر کنم که اگه پیمان بهش بگه چی میشه.. چشمامو بستم و نفهمیدم کی خوابم برد..

صبح به پیمان زنگ زدم و گفت که رفته پیشش و حالش خوبه و تا یکساعت منتقلش میکنن به بخش.. بهش گفتم که اینجا برف و بورانه و پروازها کنسل شدن ولی با اولین پرواز میام.. گفتم تا اومد تو بخش به من زنگ بزنه باهاش حرف بزنم.. ولی پیمان گفت مهراد سپرده که به نفس نگو که بیمارستانم..

_فعلا کمی صبر کن نفس، الان باید آروم باشه و هیجان براش خوب نیست، من خودمم تصمیم گرفتم وقتی رفت خونه جریانو بهش بگم چون میترسم با اون حالش راه بیفته بیاد ایران

به زور خودمو نگه داشتم و دو ساعت بعد بهش زنگ زدم..
تماس تصویری گرفتم که خودش مجبور بشه بهم بگه که بیمارستانه ولی اون رد تماس زد و کمی بعد خودش صوتی زنگ زد..
_سلام نفسی
_سلام مهرادم، چرا تصویری رو جواب ندادی؟
_آخه سر و وضعم پریشونه

صداش خیلی ضعیف و بیجون بود، تو دلم قربون صدقه حال بیمارش رفتم..
گفتم
_کجایی؟
_خونه، تو کجایی؟
_منم خونه، چه خبرا.. خوبی؟
_خوبم دلبرکم ولی اگه تو بودی خوبتر از این بودم

بازم تو دلم قربون صدقه ش رفتم که هنوزم میگفت خوبم و نمیخواست که بدونم داغونه و ناراحت بشم..

_مهرادی..
_جووون دلم
_میدونی که چقدر دوستت دارم؟
_نهههه
_ده برابر اونی که تو منو دوست داری

آروم خندید و گفت
_برو سر کوچه تون بازی کن بچه.. لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ… عشقبازان چنین مستحق هجرانند

خندیدم و گفتم
_خدا رو چه دیدی ای خواجه مهراد شیرازی.. شاید بزودی این هجران به سر آمد
صداش جونی گرفت و گفت
_به سر آمد؟.. یعنی چی؟ چی شده نفس؟

هول کرده بود.. گاف دادم، پیمان منو میکشت.. گفتم
_هیچی بابا جو زده شدم از شعری که خوندی
بازم صداش ضعیف شد و گفت
_هوم..

نباید خسته ش میکردم گفتم باید برم کارخونه و بعدا صحبت میکنیم و بی میل قطع کردم..

‫8 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان

بستن