رمان بر دل نشسته

رمان بر دل نشسته پارت ۹ و ۱۰

۱۹)
جینگیل بینگیلای طلای ظریف دوست داشتم، انگشترها و دستبند ظریفمو دستم کردم، نیم بوت مشکی پاشنه بلند پوشیدم و کیف دیروزی رو برداشتم چون کیفی بود که به هر تیپی میومد، موهامو بالای سرم یه گوجه ای پریشون جمع کردم و راضی از شیک بودنم از اتاق زدم بیرون..

رفتم پذیرش و برای دو روز بعد به مدت یک ماه یه سوئیت رزرو کردم که وقتی رسیدم فکر مکان نباشم.. به خانمه گفتم که میخوام برم فرودگاه، گفت که ماشین دو دقیقه بعد جلوی هتله، ساکمو برداشتم و از هتل خارج شدم..
پیش به سوی فرودگاه و جناب راستین که تصمیم گرفته بودم نبینمش و نگاهش نکنم..
خواستم عینک آفتابیمو بزنم به چشمم که دیدم یه هلو وایساده کنار ماشینش و داره بهم لبخند میزنه..
اوپس! مهراد بود!..
چی آفریدی ای خدای بزرگ توانا واقعا دستت درد نکنه..
سر تا پا سفید پوشیده بود، یه پیرهن مردونه کنفی گشاد سفید که آستیناشو داده بود بالا و یقه ش باز بود و زنجیرش دیده میشد، با یه شلوار آزاد و سبک سفید و کفشای کالج جیر طوسی..
صاحب سبک بود نامرد برای خودش.. موهاشو باد زده بود و ریخته بود روی پیشونیش، عینک آفتابی زده بود و تکیه داده بود به ماشینش..
آدم بود؟!.. نه، قطعا فرشته مامور قبض روحم بود، با اینهمه جذابیت نفس گیر قصد جونمو کرده بود..
اینجا چیکار میکرد؟ مگه نگفت میاد فرودگاه، حالا دیگه منو سورپرایز میکنی بچه؟ هه.. منکه از دیروز تا حالا سورپرایز شدهء خدایی ام، دیگه چقدر آخه..
یاد تصمیمم افتادم خنده م رو کمتر کردم و با یه لبخند رسمی رفتم جلو، اونم اومد و گفت
_سلام صبح بخیر خانم
آخ که صداااش.. اینهمه قشنگی یکجا انصافه؟!..
گفتم_سلام آقای راستین.. داشتیم؟
_سر راهم بودین مسیرمونم که یکی بود گفتم بیام دنبالتون
_بازم شرمنده م کردین
گفت_قرارمون این نبودااا
گفتم_بله قرارمون فرودگاه بود
خندید و گفت
_نه قرارمون این بود تعارفو بذاریم کنار
درو برام باز کرد و نشستم، خود ناقلاش هم رفت و آرتیست مآبانه نشست پشت فرمون.. آخه میشه اینو نگاه نکرد؟.. مگه من سنگم؟ گیاهم؟

گفتم_حالا که قراره تعارفو بذاریم کنار پس شما هم دیگه درو برای من باز نکنین خندید و گفت
_باشه قبوله
عینکشو برداشت.. احساس کردم زیر زیرکی نگام میکنه، منم که به سختی نگاش نمیکردم.. تمرین ریاضت میکردم گفت_
خوب خوابیدین دیشب؟
هه.. آره جون عمه ت خوووب
_بله بد نبود
_آخه چشماتون بیخوابی رو داد میزنه! ای تیز لعنتی
گفتم_نهههه خیلیم خوب خوابیدم
خم شد سمتم گفت_ببینم
چیو ببینه آخه؟ هر چی من میخوام نگاش نکنم بدتر خودشو میکنه تو چشمم.. سرمو برگردوندم و نچی کردم
_پس حدسم درسته شب نخوابیدین
ناخودآگاه برگشتم که یه نگاه پاچه گیر بهش بندازم که میخواست با من لجبازی کنه و دروغمو دربیاره که بگم آره از فکر تو نخوابیدم تا صبح، راحت شدی الان؟ تا نگاهش کردم دیدم چشمای خودشم پف داره هاهاهاه دلم خنک شد..
با خنده بدجنسی گفتم
_اِ آقای مهندس شما که بدتر از من بیخوابی کشیدین، این چه وضع چشماتونه؟
_نه من خیلی راحت خوابیدم، صبحه دیگه، کمی پف چشم طبیعیه
_پس چطور برای من طبیعی نیست و از بیخوابیه اونوقت؟ هان؟
طلبکار نگاش کردم، بلند خندید کیفش کوک بود، گفت
_آخه چشمای شما کلا محو شده، فکر کنم دو ساعت بیشتر نخوابیدین
میخواست مچ گیری کنه؟ با اخم گفتم
_بله اصلا شما درست میگین، نخوابیدم، جام عوض شده بود خب.. دنبال چه دلیلی میگردین شما اول صبحی منو گذاشتین تو منگنه
بازم با شیطنت خندید و گفت_گفتم شاید به من فکر کردین

اویییی.. آب دهنمو قورت دادم، نباید خودمو ببازم باید بی تفاوت باشم
_بله به پیشنهاد شما فکر کردم که بیرحمانه منو از زندگی انداختین
جدی شد و گفت_ببخشید شوخی کردم
_تابلو رو آوردین؟
_بله
_واقعا نمیترسین تابلو رو ببرم و فلنگو ببندم؟
_آدرس محل کارتونو دارم، میام دنبالتون، چی فکر کردین؟
گفتم_خالی میبندین
_وقتی بعد از دو روز نیومدین و روز سوم منو دم در کارخونه دیدین میفهمین خالی بندی بوده یا نه
_جدا آدرسمو دارین؟
_اوهوم
_از کجا؟
_از روی شماره ای که به من زنگ زده بودین پیدا کردم
گفتم_یعنی انقدر ترسیدین برنگردم که پرس و جو کردین آدرسمو؟
برگشت و به چشمام نگاه معناداری انداخت و آروم گفت
_آره میترسیدم
مستقیم و از ته دل نگاهم کرد.. تو نگاهش چیزی بود که دلم لرزید و یه چیزی از قلبم کنده شد و افتاد..
این چی بود میافتاد؟.. حس عجیبی بود، وقتی به هم خیره میشدیم و نگاهمون به هم گره میخورد، یک آن فشارم سریع می اومد پایین، ته دلم خالی میشد، گونه هام داغ میشدن، پاهام شل میشدن.. سرمو انداختم پایین..
بعد از سکوت طولانی گفت
_وقتی بلیطتون اوکی شد زنگ بزنید ساعت رسیدنتون رو بهم بگید بیام دنبالتون
گفتم_چرا؟
_خوب بیام دنبالتون دیگه، چرا داره؟
_بله چرا داره من عادت ندارم کسی لوسم کنه همیشه خودم کارامو انجام دادم بعد از اینم خودم انجام میدم، لازم نیست شما بیایید

۲۰)
گفت_خوب نمیام، حالا چرا عصبانی میشین؟
بد حرف زده بودم
_ببخشید
سرمو انداختم پایین..
مهربون نگام کرد و خندید، گفت
_چه زودم پشیمون میشه
با اخم نگاش کردم و گفتم
_نشدم
_شدین
_نخیر
_بعله
_چی بله؟
_همونکه من گفتم
_چی گفتین؟
_گفتم بعله
کلافه گفتم _ای بابا
خندیدیم و گفت
_ببینید خندوندمتون
تصمیمم به باد فراموشی رفت.. شیفته نگاهش کردم.. طوری که دلم خواست غرق بشم تو رنگین کمون چشماش..

یعنی شیفتگی نگاهمو میدید؟ میفهمید؟ اگه میفهمید که دستم رو میشد پیشش.. سرمو برگردوندم طرف پنجره و دیگه تا فرودگاه نگاهش نکردم.. تمرین ریاضت..

رسیدیم فرودگاه و مهراد تابلو رو که کاملا حرفه ای مثل اداره پست بسته بندی کرده بود از صندلی عقب ماشین برداشت و دزدگیرو زد و رفتیم داخل، خواست ساکم رو هم ازم بگیره که گفتم مرسی سبکه و رفتم سمت سالن..
گفت_اول بریم کارای مربوط به تابلو رو انجام بدیم
گفتم_شما دیگه برید معطل نشید خودم انجام میدم
گفت_من انقدر تابلو بردم اینور اونور خوب بلدم باید چیکار کنم
قبول کردم و بعد از اینکه کمی از این اتاق به اون اتاق رفت، اومد پیشم و رفتیم تابلو و ساکمو دادیم قسمت بار و منتظر اعلام پروازم شدیم..
گفت_بریم یه قهوه بخوریم تا اعلام پروازتون؟
_با کمال میل
واقعا به قهوه نیاز داشتم، انقدر که میخواستم به خدای جذابیت کناریم بی تفاوت باشم، تحت فشار بودم..
رفتیم کافی شاپ فرودگاه، دوتا قهوه سفارش داد و پرسید
_چیز دیگه ای هم میخواید؟ کیک؟ گفتم
_نه تازه صبحونه خوردم
نشستیم روی صندلیها، آرنجاشو گذاشت روی میز و انگشتاشو توی هم قفل کرد این ور و اونور کافی شاپ رو نگاه میکرد، منم که میخواستم نگاهش نکنم همش چشمم هرز میرفت طرفش..
تنها مردی که عاشقش شده بودم با همه خوشگلیش و جذابیت مردونه ش نشسته بود درست مقابلم و من نباید نگاهش میکردم، آخه تاوان چی بود این حسرت ای خدا؟..
اصلا چرا خودمو محروم کردم ازش؟ دلم میخواد دل سیر نگاش کنم، همه دخترا تو فرودگاه داشتن با چشماشون میخوردنش، اونوقت منی که همراهش بودم فقط واسه من سیب ممنوعه بود؟!..

صدای درونم گفت نفس به نبودنش فکر کن به رفتنش فکر کن.. دور شو.. اگه بیشتر بهش دل ببندی، بعدش اگه یک روز نباشه میتونی تحمل کنی؟.. هان؟… نه

با خودم تکرار کردم ما فقط همکاریم.. فقط همکار..
با این افکار درگیر بودم و انگشتمو میکشیدم به میز که دیدم نگاهم میکنه.. از کی نمیدونم، نگاهمو که دید گفت
_قهوه سرد شد
فنجونو برداشتم و کمی خوردم اونم خورد و تکیه داد به صندلیش..
_گاهی وقتا کجا میرین خانم یگانه؟
_متوجه نشدم
_ آخه گاهی وقتا احساس میکنم روحاً اینجا نیستین، غرق میشین توی افکارتون

راست میگفت از دیروز هی میرفتم تو کما..
گفتم_ببخشید مصاحب چندان خوبی نیستم
_نه اتفاقا برعکس خیلی هم خوش صحبتین، الانم از اون وقتاست که شاید رفتین توی قالب یه شخصیت دیگه تون اینو گفت و لبخند زد
منم گفتم_بله دیگه باید عادت کنین به رفتارای همکار چندشخصیتی تون
شماره پروازمو اعلام کردن و خواستم بلند بشم که با نگاهی که معنیشو نفهمیدم آروم گفت
_برمیگردین دیگه؟
هنوز نشسته بود و سرشو بالا گرفته بود که منی که سرپا بودم رو ببینه و نوری که از پنجره کافی شاپ میومد تو، اون لحظه درست تابیده بود توی مردمک چشماش..
چشماش طلایی شده بودن خداوندا.. دختر عرب درونم خواست بگه سبحان الله، ولی لب پایینمو یه گاز کوچولو گرفتم.. مردمک چشماش طلایی براق بود.. چه دنیایی بود..
طولانی خیره شدیم به هم.. پاهام سست شد.. مگه میشد دل کند از این چشما؟..
ولی یادم افتاد آتیش این نگاه عاقبت منو خاکستر میکنه، باید فرار میکردم..
سرمو انداختم پایین.. تمرین ریاضت، اُففف.. چه ریاضتی کشیدم، یوگی(مرتاض هندی) شدم خدایا، به مرحله روی هوا معلق موندن نرسم صلواات..

خیره تو چشمای زیباش ناخودآگاه آروم گفتم
_برمیگردم

و تا بیشتر از این رسوا نشدم سریع پشتمو بهش کردم و راه افتادم، اونم دنبالم اومد.. شاید اون بخاطر تابلوش و اطمینانی که به من کرده بود نگران بود که اونطوری پرسید برمیگردم یا نه ولی من فقط بخاطر خودش برمیگشتم حتی اگه عالم و آدم مانعم میشدن برمیگشتم، مگه میشد اون چشمارو دیگه نبینم؟.. نه، دیگه ممکن نبود، من دلمو بد باخته بودم و برمیگشتم..
شالم رو که توی کیفم بود انداختم روی سرم و قبل از اینکه برم سمت قسمت بازرسی ایستادم و گفتم
_خوب دیگه وقت رفتنه مرسی بابت همه چی، دو روز دیگه اینجام، میبینمتون دست همو فشردیم دستمو کمی بیشتر از معمول توی دستش نگه داشت و گفت
_به سلامت برید و برگردید، به امید دیدار
دستمو ناخواسته از دستش بیرون کشیدم و بعد از آخرین نگاه پشتمو بهش کردم و راه افتادم، در آخرین نقطه ای که قبل از پیچیدن میشد ببینمش، دلم خودشو کوبید به سینه م که بازم برگردم و نگاهش کنم..

۲۱)
ولی بد میشد، یه خانم خوب نیست برگرده و پشت سرشو هی نگاه کنه، ولی مگه دست خودم بود، افسار صاحبمرده م دست دل صاحبمرده ترم بود..
اصلا شایدم رفته بود.. آخرین لحظه سرمو برگردوندم و دیدم دست به جیب هنوز اونجا وایساده..
نگاهم میکرد.. نه اون حرکتی کرد نه من، نه اون دستی تکون داد نه من.. انگار نگاهمون کافی بود.. برگشتم طرف خروجی و رفتم بیرون..

مهراد

هواپیما که از پیست بلند شد و توی آسمون استانبول اوج گرفت احساس کردم چیزی رو از دست دادم..
دختر شاه پریون رفت..

دختری که از لحظه ای که دیدمش فکر کردم یه پریه افسانه ایه.. فقط یه پری میتونست انقدر زیبا و ظریف باشه، چنین دختری تا بحال ندیده بودم، زیباییش وصف نشدنی بود.. رفت و من موندم و ترس برنگشتنش..
اگه پدرش منصرفش میکرد یا اگه نمیتونست از سر کارش مرخصی طولانی بگیره و یا بدترین احتمالی که اصلا نمیخواستم بهش فکر کنم اگه مردی توی زندگیش بود و نمیذاشت که برگرده..
سلانه سلانه راه افتادم که از فرودگاه خارج بشم، سوار ماشین شدم و به جای خالیش کنارم نگاه کردم، فقط دوبار نشسته بود پیشم و چقدر بیشتر از هرکس دیگه ای مالک اون صندلی شده بود.. و به طرز غیر قابل باوری شاید مالک قلبم..
این فکر اذیتم کرد، من به عشق اعتقاد نداشتم.. در طول سی سال زندگیم اون حسی که توی کتابا خونده و توی فیلما دیده بودم هرگز تجربه ش نکرده بودم.. رابطه های زیادی داشتم با دخترها و زنهای زیبایی که صرفا بخاطر حس نیاز به جنس مخالف و داشتن رابطه، باهاشون بودم.. آدم منطقی ای بودم که چیزی رو که خودم ندیده بودم و حس نکرده بودم قبولش نداشتم، هر کدوم از دوستام که ادعای عاشقی میکردن به صداقتشون شک میکردم و احساسشونو باور نمیکردم، ولی به دوست داشتن اعتقاد داشتم، به نظرم زنی که هم خوب و فهمیده و هم زیبا باشه مسلما میشد دوستش داشت و میشد تا آخر عمر باهاش همراه شد، ولی عشق و احوالات عجیبش بنظرم اغراق آمیز و غیر واقعی میومد و خیلی دور از من..
اولین باری که دیدمش، توی دفترم، منتظر خانم سمجی بودم که تابلوی رستاخیزو میخواست به زور ازم بخره، آماده بودم وقتی میاد طوری بکوبمش که از خیر تابلو بگذره و دمشو بذاره روی کولش و بره..
ولی وقتی از پشت میز برگشتم و دیدمش، مثل برق گرفته ها خشکم زد و محوش شدم، چه دختری بود.. چشمهای سیاه درشتش سیاه تر از شب بود.. مژه های بلندش.. افسون چشماش طوری منو گرفته بود که انگار مسخ شده بودم، موهای خیلی بلند موجدار مشکی و براقش، صورت ظریف و زیباش رو قاب گرفته بود..
لبهاش خوشگلترین و وسوسه انگیزترین لبی بود که توی عمرم دیده بودم، بینی ظریف، چونه ظریف و صورت خوش فرمی داشت، قد بلند و خوش هیکل بود، هیکلشو انگار تراشیده بودن، یاد شعری افتادم که می گفت چه بیرحمانه زیبایی…..
نمیدونم چقدر تو همون حالت موندم و اون دختر در موردم چی فکر میکرد که میدید زبونم بند اومده، ولی اونم چیزی نمیگفت، با شنیدن صداش به خودم اومدم متوجه نشدم چی گفت انگار عربی صحبت کرد ! تعجب کردم و پرسیدم که عرب هستین و گفت بله، شاید از عربهای اهواز یا آبادان بود ولی پوستش انقدر سفید و بلورین بود که فکر کنم آفتاب جنوب بهش نخورده بود..
زیاد نفهمیدم چی گفتیم و بینمون چی گذشت، تابلو رو میخواست و من راضی بودم تابلو که سهله خیلی چیزا بدم ولی اون دخترو بازم ببینم.. میدونستم که اگه تابلو رو بهش بدم بالطبع برمیگرده ایران و من نمیخواستم که اون بره..
حس عجیبی بود ولی تنها چیزی که میخواستم این بود که معجزه ای اتفاق بیفته و اون پری از من دور نشه.. این احساسم نسبت به دختر غریبه مقابلم بقدری سریع در وجودم رشد کرده بود که فرصت تجزیه و تحلیل حال خودم و اینکه چمه و چرا میخوام هر طور که شده نذارم که برگرده شهرش، رو نداشتم..
وقتی حین صحبت نزدیک هم ایستادیم انقدر خوشگل و جذاب بود که دلم میخواست لمسش کنم.. حس بچه ای رو داشتم که آرزوشه عروسک زیبای پشت ویترین مغازه رو لمس کنه.. بغلش کنه و بعد هم با خودش به خونه ببره..
بوی خوش عطرش مثل هوای شیراز گیج و سرخوشم میکرد.. کاش میتونستم سرمو فرو کنم داخل موهاش و عمیق بو بکشم..
گاهی چشمامو به سختی از زیباییهای دلبرانه ش میگرفتم و حواسمو جمع میکردم که رسوا نشم مقابلش..
وقتی گفت نقاشه از فکری که به ذهنم اومد حس کردم دنیا رو دادن به من، بهونه م برای نگهداشتنش جور شد، هنوزم فکر میکنم معجزه شد کار خدا بود که اون فکر به ذهنم رسید و براحتی به خواسته م رسیدم..
وقتی اسمشو پرسیدم و گفت نفس فکر کردم که چقدر برازنده شه.. واقعا هم نفس بود..
شبی که بردمش هتل تا صبح به اون فکر کردم و نخوابیدم.. و به حال و هوای عجیب و غریب خودم.. انگار خود همیشگیم نبودم، هیجان و ضربان قلب متفاوتی داشتم که خیلی عجیب بود برام..
اتفاقی افتاده بود و من هنوز درکش نمی کردم.. وقتی خداحافظی کرد و خواست بره نتونستم خودمو نگه دارم و پرسیدم برمیگردین

۲۲)
گفت برمی گردم ولی من بازم با حسرت رفتنشو نگاه کردم..
اگه نمیومد به بهانه تابلو میرفتم سراغش، نمیتونستم دیگه نبینمش..
چطور در عرض کمتر از یک روز اینطور دلبسته ش شده بودم.. جادوی چشماش با من چیکار کرده بود، باید نزدیکم میبود، باااید.. باید هر روز میدیدمش
چرا میخواستم بیارمش جایی نزدیک به خودم نمیدونم
حتی نمیتونستم بهش ابراز علاقه کنم و یا ازش بخوام که باهم رابطه ای داشته باشیم چون توی زندگیم دختری بود که دو سال بود باهاش بودم..

دختر ترک زیبا و فهمیده ای که اهل استانبول بود، ازش خوشم میومد و فکر میکردم این مقدار علاقه م به یه زن کافیه و یه نفر بیشتر از این از زندگی و جنس مخالف چی میخواد..
ولی بعد از دیدن نفس تازه معنی خواستن رو فهمیدم.. تاب و توان اینکه به آینده فکر کنم رو نداشتم، در حال حاضر تنها چیزی که بیشتر از هر چیزی میخواستم حضورش بود.. اینکه فقط کنارم باشه به هر عنوانی، همکار، دوست، فقط پیشم باشه..

نفس

کل راه استانبول تا تهران که حدود سه ساعتی میشد به مهراد و رفتنم به استانبول فکر کردم..
چشمای عسلیش که با نوری که بهش تابیده بود طلایی شده بودن لحظه ای رهام نمیکرد..
این مرد مسیر زندگیم رو داشت تغییر میداد.. اصلا نمیدونستم وقتی که برمیگشتم استانبول چی انتظارمو میکشید، مهراد راستین چطور آدمی بود، اصلا چطور اینقدر راحت بهش اعتماد کرده بودم، اگه تو استانبول بلایی سرم میاورد چی..
ولی کاری بود که شده بود و من حرفی زده بودم و پاش وایمیستادم..
صحبت با پدرم و قانع کردنش راحت تر از اون چیزی شد که فکرشو میکردم بابام گفت به من اطمینان کامل داره و اگه من فکر میکنم کار درستیه پس حتما درسته، و اینکه هر کاری رو که دلم میخوادو باید انجام بدم چون فقط یکبار فرصت زندگی دارم.. بابا از کجا فهمیده بود که توی این قضیه دلم ذینفعه؟
منکه بهش گفتم برای کار میرم، قضیه مهراد و شرطش همه چیزو گفتم البته بغیر از احساسات خودم..

کارهامو سپردم به کریمی، تنها آدمی که در غیابم میتونست مثل خودم کارها رو سر و سامون بده کریمی بود و اگه کار مهمی پیش میومد میتونستم بیام انجام بدم و برگردم.. دو روز کامل فقط دویدم دنبال کارام و بالاخره روز حرکت رسید..
اینبار یه چمدون بزرگ برداشتم و چند تکه لباس و کفش و وسایل شخصی و ضروریمو برداشتم، تصمیم گرفته بودم چیز زیادی نبرم و در صورت نیاز از استانبول بخرم.. وقتی با بابام و شیرین خداحافظی کردم هیجان داشتم، اولین بار بود که برای مدت طولانی میخواستم از خونه دور بمونم از طرفیم هیجان دیدار دوباره مهراد و هیجان یکماه نزدیک بودن به اون..
گفته بود بهم خبر بده کی میرسی ولی ندادم، نمیدونستم به تلفن دفتر زنگ زده بود یا نه، چون من دیگه نه دفتر نه کارخونه نرفته بودم و نمیخواستم مهراد پیدام کنه و بازم بیاد فرودگاه دنبالم، خجالت میکشیدم راننده شخصیم که نبود..

داشتم میرسیدم فرودگاه که منشیم زنگ زد به موبایلم و گفت آقایی به اسم راستین اصرار دارن باهاتون صحبت کنن شماره تونو بدم بهشون؟ گفتم نه بهشون بگو نمیخوام بیان دنبالم، خودم وقتی رسیدم هتل تماس میگیرم باهاشون..

هواپیما که روی زمین استانبول نشست نفس عمیقی کشیدم و توکل کردم به خدا و راه افتادم سمت تاکسیهای فرودگاه..
بعد از رسیدن به هتل دوشی گرفتم و با همون حوله تنم خودمو انداختم روی مبل، باید به مهراد زنگ میزدم منتظر بود، هنوز خط تلفن ترکیه نداشتم با گوشی روی پاتختی تنها شماره ای که ازش داشتمو گرفتم، منشیش جواب داد و گفتم که میخوام با مهندس راستین صحبت کنم سریع وصل کرد، برای شنیدن تن صدای زیباش هیجان زده شدم..
_الو
_سلام آقای راستین
_سلام رسیدن بخیر، خوبین شما؟
_خوبم شما خوبین؟
_خوبم ولی اگه لجبازی نمیکردین و میذاشتین بیام دنبالتون بهتر میشدم
_آخه دلیلی نداشت اینهمه راه میکشوندمتون فرودگاه با تاکسی اومدم دیگه
_دلیلش این بود که حداقل کمکتون میکردم برای چمدوناتون
_بارم کم بود، چیز زیادی با خودم نیاوردم
_در هر صورت خوشحال میشدم که در خدمتتون باشم ولی دیگه گذشت
گفتم_اگه وقت دارین میتونیم امشب شام رو با هم بخوریم و در مورد کاری که میخوایم شروع کنیم توضیح بدین بلافاصله گفت
_حتما
_پس ساعت ۹ توی رستوران هتل منتظرتونم
_رستوران هتل؟ انتظار دارین اولین شاممون رو توی هتل بخوریم؟
_آخه چه فرقی میکنه؟
_دیگه بعد از این من رئیسم مخالفت نمیخوام، میریم بیرون
با لبخند گفتم_باشه جناب رئیس میبینمتون
_پس فعلا خدافظ
با خوشی تکیه دادم به پشتی مبل و رفتم تو هپروت.. صدای بم و مردونه روحنوازش.. توجه ش و مهربونیاش.. عقلمو از سرم میبرد..
چطور میتونستم یک ماه تموم کنارش باشم و ازش دوری کنم..

ساعت ده دقیقه به ۹ بود و من آماده و منتظر مهراد بودم تا بیاد دنبالم، اولین بار بود که میخواستیم با هم بریم جایی و شام بخوریم، هیجان داشتم، دلم براش تنگ شده بود، دو روز مثل دو هفته گذشته بود برام

Ebham

چشم خود بستم که دیگر چشم مستش ننگرم... ناگهان دل داد زد دیوانه من میبینمش! (شهریار)

‫2 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن