codebazan

رمان تدریس عاشقانه

رمان تدریس عاشقانه پارت ۲۳

 

بدون فکر گفتم
_آره می‌دونه.
پوزخند زد و گفت
_واقعا؟ پس چرا انقدر ترسیدی؟
عصبی هلش دادم و داد زدم
_به تو چه هان؟به تو چه؟هیچی و برات توضیح نمی‌دم.
با همون ریشخندش گفت
_باشه عزیزم ولی اگه عکسای ناجور تو با تمام حقایق گذاشتم کف دست آرمان ازم دلخور نشی.
با خشم نگاهش کردم که رفت.
ضربه ی محکمی به سرم زدم،چرا من اون موقع ها همه چی مو به این احمق گفتم که حالا مثل خر گیر کنم توی گل؟؟؟
* * * *
حس کردم که کنارم روی مبل نشست.
حتی صورتمو بر نرگردوندم.
دو ساعتی میشه روی مبل مچاله شدم و زل زدم به تلویزیون.
خم شد و کنترل و برداشت. تی وی و خاموش کرد و گفت
_چی شده؟
جواب شو ندادم. از یه طرف تهدید پری، از یه طرف طلاقم از آرمان داشت دیوونم می‌کرد.
دستش آروم روی بازوم نشست.
_منو نگاه!
با چشمای پر از اشکم نگاهش کردم.
اخماش در هم رفت.
سرمو روی سینش گذاشت و گفت
_آخه تو چته سوگل؟چرا هیچی بهم نمیگی؟
بوی عطرش باعث شد بغضم بترکه و های های گریه کنم.
هیچی نگفت..فقط موهام و نوازش کرد و اجازه داد یه دل سیر تو بغلش گریه کنم.
بعد از چند دقیقه اشک هامو پاک کردم و ازش فاصله گرفتم. گرفته گفتم
_دلم گرفته بود همین..
به صورتم زل زد:
_تا کی می‌خوای بهم دروغ بگی؟
تکونی خوردم و رنگ پریده گفتم
_چه دروغی؟
_نمی‌دونم اما یه چیزی و ازم مخفی می‌کنی.
بلند شدم و گفتم
_من هیچی ازت مخفی نمیکنم. بکنم هم دیگه به خودم مربوطه یادت رفته که ما میخوایم طلاق بگیریم؟
دستم و کشید که روی پاش افتادم.با نگاه خاصی گفت
_تو چی؟ یادت رفته که من هنوز شوهرتم؟

گر گرفتم… خواستم بلند بشم که محکم کمرم و گرفت و گفت
_چیو ازم مخفی می‌کنی؟
مات برده نگاهش کردم و گفتم
_ه.. هیچی.
مطمئنم باور نکرد. سر تکون داد و کمرم و ول کرد
_اوکی
مثل برق بلند شدم و رفتم توی آشپزخونه…
گفتن حقیقت به آرمان برای من مساوی با مرگ بود.
* * * * * *
_من نمی‌فهمم شما یه بار می‌خواین عروسی بگیرین روز بعدش طلاق می‌خواین.
آرمان با اخم نگاهم کرد و چیزی نگفت.
منظورش این بود که من جواب عمه رو بدم.
_عمه جون جلو انداختن عروسی پیشنهاد آرمان بود بدون اینکه نظرم و بپرسه اینو بهتون گفت.

بابا بزرگ با اخم گفت
_چرا طلاق می‌خوای؟آرمان چی کار کرده؟
نگاهم و به آرمان انداختم. هر چی فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید برای همین مغموم گفتم
_هیچی.
پوزخند زد.بابا بزرگ صداش و انداخت روی سرش
_پس دردت چیه که میگی طلاق میخوام؟
عمه با طعنه گفت
_بچه ست.آخه اینو چه به اداره ی یه زندگی؟به نظر منم طلاق بگیرن. نظر آرمانمم همینه!
صدای آرمان با جدیت در اومد
_من طلاق نمی‌خوام مامان!
متعجب نگاهش کردم. مگه قرارمون این نبود که به همه بگیم دوتامون برای طلاق موافقیم؟
بابا که تا اون لحظه ساکت بود گفت
_پسری که فکر می‌کنین صلاحیت داره دخترم و زد. به نظر کنم طلاق بگیرن بهتره.
تند گفتم
_بابا تقصیر خودم بود وگرنه نمی‌زد
بابابزرگ دوتامونو چپ چپ نگاه کرد و گفت
_پاشین برید خونه هاتون پشت گوش تونو دیدید طلاق و می‌بینید.


تند و سریع اعتراض کردم:
_اما بابا بزرگ…
حتی نذاشت حرفمو بزنم:
_معلومه از سر بچه بازی می‌خوای زندگی تو به هم بزنی سوگل… این پسر که تو رو دوست داره.تو هم دوستش داری…زندگی بچه بازی نیست که یه روزه بزنی زیر همه چی…
ملتمس به بابا نگاه کردم. انگار اونم قانع شده بود که دیگه چیزی نمی گفت.
بابابزرگ عصاشو به زمین کوبید و محکم گفت
_هفته ی بعد عروسی و میگیریم.تا اون موقع هم دوتاتون همین جا توی خونه ی من زیر نظر خودم میمونین.
تمام تنم گر گرفت. به آرمان نگاه کردم که داشت محو لبخند می‌زد.
تنها کسی که اعتراض کرد عمه بود
_خب حالا چرا انقدر با عجله؟اینا که تازه نامزد کردن.
_زودتر برن سر خونه زندگی شون مسئولیت پذیر می‌شن.
لبم و محکم گاز گرفتم. چرا هر چه قدر که می‌خواستم درستش کنم بدتر می‌شد؟
آرمان و می‌خواستم اما اون اگه حقایق و می فهمید… ازم متنفر میشد. * * * * *
در اتاق باز شد،کنج تخت نشسته بودم و زانوی غم بغل گرفته بودم.
حتی با باز شدن در سرم و برنگردوندم تا ببینمش…
خدایا من فقط یه اشتباه کردم،چرا نمی تونم مثل تموم دخترا با دل خوش با کسی ازدواج کنم که دوستش دارم؟
کنارم روی تخت نشست.
امشب انگاری فاز غم برداشته بودم که تا اسمم و صدا زد اشک از چشمم جاری شد.
دستش و زیر چونم گذاشت
_ببینمت!
با چشمای اشکی نگاهش کردم که اخماش در هم رفت.
خودش و به سمتم کشیدو گفت
_تحمل دیدن اشکاتو ندارم سوگل…
دستش به گرمی روی گونم نشست. سرش و جلو آورد و اشکام و بوسید. پیشونیش و به پیشونیم چسبوند و پچ زد
_تو همین یکی دو روزه بلیط می‌گیرم و برمی‌گردم آمریکا… بذار همه فکر کنن من نامرد بودم که زدم زیرش… تو فقط گریه نکن!
حس کردم قلبم از حرکت ایستاد. اگه می رفت یعنی دیگه هیچ وقت نمی دیدمش… این طوری اوضاعم بدتر می‌شد.اگه نمی دیدمش…
با این تصور بدون فکر گفتم
_نرو
از فکر رفتنش طوری دیوونم کرده بود که همه چیو پشت سر گذاشتم و گفتم
_من… می‌خوام یه چیزی بهت بگم

منتظر نگاهم کرد…
آب دهنم و قورت دادم. اگه می گفتم ازم متنفر می‌شد…اما اگه نمی‌گفتم شاید دیگه هیچ وقت نمی دیدمش!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم
_من اون دختری نیستم که تو فکرش و می‌کنی!
اخم ریزی کرد و پرسید
_منظورت چیه؟
جز به جز صورتش رو نگاه کردم…نگاه گرمش رو…قبل از گفتن حقایق شاید می‌تونستم یک بار دیگه طعم با اون بودن و بچشم.
دلم برای لب هاش پر کشید و به جای جواب دادن به سؤالش سر جلو بردم و با ولع لب هاشو بوسیدم.
جا خورد… عقب کشید و به تک تک اجزای صورتم نگاه کرد. اون که هیچ حتی خودمم نمی فهمیدم امشب چه مرگمه تنها چیزی که میدونستم این بود که تا حد مرگ از این وضعیت خسته بودم و قبل از حرف زدن نیاز به آرامش داشتم و این آرامش و فقط آرمان می تونست بهم بده.
از نگاهم خوند که چی میخوام…
صورتش کم کم جلو اومد و لب هامو شکار کرد.
دستم به سمت دکمه های پیرهنش رفت…جرم نبود اگه میخواستم برای آخرین بار با شوهرم باشم. * * * * * *
با حالتی کلافه از جاش بلند شد و شلوارش و پوشید.
با بغض نالیدم:
_آرمان… لطفا به حرفام گوش بده!
عصبی به سمتم برگشت و گفت
_به چی گوش بدم؟هان؟سوگل من از این رفتار و و نقیض تو خسته شدم. چرا یک کلمه بهم نمیگی مشکلت چیه و دوتامونو راحت نمیکنی؟
گریه م شدت گرفت.
کنارم روی تخت نشست و در حالی که سعی داشت آروم باشه گفت
_بهم بگو چی اذیتت میکنه که وسط رابطه گند میزنی به همه چی؟منظورت چیه که میگی اون دختری نیستی که من می‌خوام؟مگه چی کار کردی سوگل؟
لبم و گاز گرفتم… منتظر بهم زل زده بود.
چشمام و با درد بستم و گفتم
_من اون دختری که تو می‌خوای نیستم چون…من بکارتم و از دست دادم.
۱۰۱

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫21 نظرها

  1. نویسنده جان زودبودهنوزپارت بدی…ادمین بپاک تاناراحت نشدن …یکم برای شخصیت خواننده رمانتون ارزش قائل باشید😒😏

  2. چند روز یه بار پارت میزارید؟ تروخدا یه روز درمیون بزارید! این چند مدت با همین ۲۲ تا پارت داشتیم سر میکردیم..

  3. تو اون یکی ک من خوندم,, واقعیتو از زبون سوگل نمیشنوه
    ولی اخرش ازدواج میکنن
    ی رمانو چند نفر مینویسن خو

      1. بچه ها ادمین راست میگه منم تو یه سایت دیگه یکی دوقسمتشو خوندم زمین تا آسمون با این تفاوت داره این رو خود ترنم نوشته اما اونو نه. تازه اونجا من خوندم ک پونه عکسای سوگول رو برا آرمان مست میکنه آرمانم ی زن تو خارج داره اما اینجا سوگول خودش داره حقیقت رو میگه

      1. آقای ادمین این تدریس عاشقانه همونیه که توی یه سایت دیگه گذاشتن تموم شد یا نه فرق داره با اون ؟؟؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان

بستن