رمان تدریس عاشقانه

رمان تدریس عاشقانه پارت ۳۲

آرمان نگاهی به من انداخت و گفت
_من خیلی وقته ایرانم دایی جان!
مات نگاه‌ش کردم که ادامه داد
_امشب هم من به نامزدی بهترین دوستم دعوت شده بودم. نمیدونستم عروس دختر دایی خودمه!
باز هم به من نگاه کرد
گفت خیلی وقته ایرانه؟اما چه طور؟
دایی با اخم گفت
_یعنی باور کنم به خاطر خراب کردن زندگی سوگل نیومدی؟
آرمان با پوزخند گفت
_من چرا باید زندگی سوگل و خراب کنم دایی جان؟براشون آرزوی خوشبختی می‌کنم فقط همین
بدجوری دلم شکست. نمی‌دونم چرا دوست داشتم عصبی باشه…ناراحت باشه… یا ازم حساب پس بگیره اما انگار بی اهمیت ترین موضوع براش من بودم.
بابام با طعنه گفت
_آخه یه بار دیگه هم زندگی دخترم و خراب کردی و و زدی به چاک! یادت رفته یادت بندازم؟
آرمان بازم سنگین و طولانی نگاهم کرد طوری که سرم پایین افتاد.
هنوزم همه اونو مقصر میدونن. درست تقصیر من بود اما نزدیک چهار سال داشتم تقاص شو پس میدادم.
بیشتر از حقم مجازات شدم…آرمان از جاش بلند شد و گفت
_من بهتون اطمینان میدم خطری از جانب من دخترتونو تهدید نمی‌کنه… فقط…
به من نگاه کرد و گفت
_فقط می‌خوام دو دقیقه ای وقت دختر داییم و بگیرم. ممکنه؟
بابام به من نگاه کرد.هول شده بودم. چی می‌خواست بگه؟من همین الان که مخاطبش نبودم قلبم داشت از سینم بیرون می‌زد اگه روبه روش واستم و بخوام باهاش حرف بزنم رسما سکته میزنم.
مامان گفت
_باز می‌خوای هوایی‌ش کنی؟
آرمان با تمسخر گفت
_با دو دقیقه حرف زدن دخترتون هوایی می‌شه؟انقدر ضعیف شناختیتش؟
حرفش رسما کنایه بود.بدجوری به غرورم بر خورد.گلومو صاف کردم و محکم گفتم
_حق با اونه مامان!من مشکلی ندارم.
لبخند محو و معناداری زد و به سمت در خروجی رفت و منم با قلبی آشفته دنبالش راهی شدم 

از پله ها پایین رفت منم دنبالش راهی شدم.
درست جلوی طبقه پایین جایی ایستاد که اگه از پنجره نگاهمون کردن دید نداشته باشن.
با فاصله مقابلش ایستادم و در حالی که تمام تلاشمو میکردم تا محکم باشم گفتم
_خوب؟می‌شنوم…
اخم داشت،با این حرفم بدتر شد. گفت
_چرا زنش شدی؟
ابرو بالا دادم و با تعجب ساختگی گفتم
_ببخشید؟به تو چه ربطی داره؟
پوزخند زد
_هنوزم بچه ای…
جلو اومد
_اون قدر که واسه ی عصبی کردن من زن یه آدمی شدی که یه ماهم نمیشه میشناسیش!
اون از کجا می‌دونست؟
_اون قدر بچه ای که طعمه ی معین بشی!
با اخم گفتم
_چی داری می‌گی تو؟ما عاشق هم…
حرفم و قطع کرد
_تو عاشق کسی جز من نمی‌شی!
پوزخند زدم و با تمسخر گفتم
_زیادی خودت و دست بالا گرفتی… تنها حسی که من به تو دارم تنفره! حالا هم از خونمون برو بیرون… بیخود دارم به حرفات گوش میدم.
خواستم برم که مچ دستم و گرفت و با این کارش رسما آتیشم زد.
از کمترین فاصله کنار گوشم پچ زد
_طلاق بگیر!
به قدری منقلب شده بودم که توان بیرون کشیدن دستمو از دستش نداشتم.
سرش جلو تر اومد و نفساش به گوشم خورد
_تو نمی‌تونی مال کسی باشی!
دستم و از دستش بیرون کشیدم و گفتم
_چی داری می‌گی تو؟
دستاش و این بار توی جیبش فرو برد و مغرورانه گفت
_معین تو رو طعمه کرده تا از من باج بگیره…
مکث کرد
_نمی‌دونه تو خیلی وقته برام مردی!
بازم مکث کرد
_رو حساب فامیلی می‌گم دختر دایی!طعمه ی معین نشو
نفسم بالا نمیومد… براش مردم؟همین قدر بی ارزش؟
اشک تو چشام جمع شد.با نفرت گفتم
_من طعمه ی اون نشدم. همه رو مثل خودت عوضی نبین 

انگار فکر می‌کرد با یه حرفش منم سریع میگم چشم… اما من دیگه سوگل احمق گذشته نبودم.
اعصابش خورد شد و نقاب خونسردیش از صورتش کنار رفت.
با خشم گفت
_فردا میری دادگاه تقاضای طلاق میدی!
یه تای ابروم و بالا انداختم و گفتم
_و اگه ندم؟
بازوم و گرفت و با عصبانیت غرید
_روی سگم و بالا نیار سوگل وگرنه…
بازوم و از دستش کشیدم و گفتم
_وگرنه چی؟به تو چه ربطی داره؟دلم خواست با معین ازدواج کنم الانم دلم نمیخواد ازش طلاق بگیرم.به تو هم هیچ ربطی نداره.
_به خاطر انتقام گرفتن از من این کارا رو میکنی نه؟
پوزخند زدم
_زیادی خودت و دست بالا گرفتی!
_پس ازم می‌خوای باور کنم دوستش داری؟
با خونسردی گفتم
_نه… دوستش ندارم… عاشقشم!
فکش قفل کرد. با همون لحن حق به جانبم گفتم
_خانومت ناراحت نمیشه از ازدواج دختر داییت تا این حد ناراضی هستی؟
فقط به صورتم نگاه کرد…عقب رفتم و گفتم
_به هر حال به نظرم تو کارایی که بهت مربوط نیست دخالت نکن!
سر تکون داد و جلو اومد:
_باشه…حالا که انقدر عاشق معینی… پس می‌تونی یه عمر زن دومش و نامادری بچش باشی!
چشمام گرد شد و متحیر گفتم
_منظورت چیه؟
با پوزخند گفت
_آخه شوهری که عاشقشی هم زن داره هم بچه!
ماتم برد…اون با بی رحمی ادامه داد
_حالا اگه انقدر حقیری که اینا برات مهم نیست منم دیگه حرفی ندارم دختر دایی…امیدوارم خوشبخت بشی!
اهمیتی به چشمای گرد شده م نکرد و بعد از گفتن حرفش زیر سنگینی نگاهم از خونه بیرون زد و منو مات و مبهوت گذاشت.
معین زن و بچه داره؟ 

بازوم و گرفت و هلم داد داخل یه اتاق که با غیظ گفتم
_ولم کن شارلاتان عوضی…
بازوم و از دستش کشیدم. عصبی گفت
_چه مرگته تو؟انگار خیلی دلت می‌خواد به گوش آرمان برسه این ازدواج ساختگیه؟
دود از سرم بلند میشد
_به جهنم که بفهمه.قرار ما این نبود…قرار بود با ازدواج ما با هم بریم خارج از کشور…قرار بود اونجا آرمان و ببینم اما آرمان خیلی وقته ایرانه! چرا انقدر بهم دروغ گفتی؟ چرا نگفتی زن و بچه داری؟
انکار نکرد
_خوب زن و بچه ی من به تو چه ربطی دارن؟ما یه هدف داریم که انجامش میدیم…
کارد می‌زدی خونم در نمیومد
_یعنی چی چه ربطی به تو داره؟من شاید نخوام با یه مرد زن دار ازدواج کنم حالا به هر قیمتی…
با خشونت گفت
_من مسخره ی دست تو نیستم احمق…یه راه و شروع کردیم تا تهشم میریم…
با عصبانیت گفتم
_من دیگه نیستم… طلاقم بده یا که همه چیو به آرمان میگم!
خواستم از اتاق برم بیرون که بازوم و گرفت
قیافش بدجوری ترسناک شده بود.
_فکر کردی من انقدر احمقم که بذارم بازی مو توئه الف بچه خراب کنی؟
نگاهش کردم که گفت
_اگه به آرمان بگی باید بعدش تا آخر عمرت توی زندان ملاقاتش کنی! چون اندازه ی پنج میلیارد ازت سفته گرفتم تو هم که چنین پولی نداری.
ناباور گفتم
_چی؟
همه چی یادم اومد شب عروسی اون قدر حالم بد بود که وقتی معین با دو سه تا سفته اومد سراغم و گفت اینا هم مربوط به برگه های عقده امضا کن بدون اینکه نیم نگاهی به اون کاغذا بکنم و درکی داشته باشم امضا کردم

با خشم به سینش مشت کوبیدم و داد زدم
_عوضی پست فطرت…تو به چه حقی باهام این کارو کردی؟ خدا لعنتت کنه معین…
مچ دستامو گرفت و غرید
_حالا خفه خون میگیری و هر کاری که من میگم میکنی 

با غیظ نگاهش کردم…
باورم نمی‌شد انقدر عوضی بوده باشه…
_از من چی می‌خوای؟
خندید
_هیچی.. جز همونی که اول توافق کرده بودیم. زیادم به ضررت نیست…
اخم کردم. دلم نمی‌خواست یک لحظه ی دیگه هم ریختش و ببینم اما از طرفی بدمم نمیومد حال آرمان و بگیرم.
بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون رفتم و داشتم به این فکر می‌کردم که چه طور از شر این یارو خلاص بشم که چشمم از دور به آرمان افتاد و پاهام شل شد. اینجا چی کار می‌کرد؟
داشت با آقای افخمی یکی از رئیس های بیمارستان حرف می‌زد.
سریع خودمو توی چهارچوب یکی از اتاقا مخفی کردم و از دور بهش چشم دوختم.
چی میشد اگه می‌تونستم یه دقیقه بغلش کنم و سرمو بذارم روی سینش و همه چیو… نیشگونی از بغل پام گرفتم. احمق نشو سوگل… اون اگه دوستت داشت وقتی خبر خودکشیت به گوشش رسیده بود میومد یا حداقل یه زنگ میزد ببینه مردی یا زنده ای… همون طور که داشت حرف می‌زد همراه آقای افخمی به این سمت میومد.
دستپاچه شدم و قبل از اینکه بهم برسن از بین چهارچوب خودم و کشیدم بیرون… نگاه‌ش که به من افتاد به طور غریزی ایستاد
آقای افخمی همچنان داشت فک می‌زد. سرم و بالا گرفتم و در حالی که زور میزدم تا با اعتماد به نفس باشم از کنارشون گذشتم.
نفس آسوده ای کشیدم و داشتم زیر لب به خودم فحش می‌دادم که درست جلوی روم سبز شد.
جا خورده قدمی عقب رفتم.
نگاهی به سر تا پام انداخت و با لبخند محوی گفت
_بهت میاد… آخ که چه قدر منتظر این لحظه بودم. این که بیاد و ببینه چه طور خودم و کشیدم بالا… با لبخند گفتم
_ممنون پسر عمه… شغل خانوم شما چیه؟ حتما اونم از دانشجو هاتون بودن نه؟
ابرو بالا انداخت و گفت
_کی به تو گفته من ازدواج کردم؟
چشمام گرد شد و با حیرت گفتم
_نکردی؟ 

نیشخندی زد و با نگاه شیطنت امیزی گفت
_من نگفتم ازدواج نکردم .گفتم کی اینو به تو گفت ؟
اخمام در هم رفت .بدجور تو پرم زد …رسما بازیم داد عوضی
به طرز تابلویی دروغ گفتم
_من چه میدونم؟برام مهم نیستی که یادم بیاد کی خبر ازدواج تو داد .
یه جوری نگام کرد .دقیقا مثل سابق که من شیطنت می کردم و اون با لذت نگاهم میکرد .
دست و پامو گم کردم و از کنارش گذشتم که صداش میخکوبم کرد
_سوگل …
قلبم از حرکت ایستاد و نفسم به شماره افتاد ـ.
خدایا نذار پس بیوفتم …نذار بیشتر از این جلوش تحقیر بشم .
حضورش و پشت سرم حس کردم .
قلبم دیوانه وار میکوبید .می ترسیدم صداش به گوش ارمان برسه و پی به حالم ببره .
با صدای مردونه و جذابش گفت
_محض اطلاعت هیچ دختری و وارد زندگیم نکردم.
مکث کرد
_ازدواج هیچی …بعد تو نتونستم به هیچ دختری حتی نگاه کنم .
خدایا این بشر قصد داشت منو دیوونه کنه ؟
به خدا من همین جوریشم دیوونه هستم نیازی به این حرفا نیست
یعنی تمام این سال ها که من داشتم اونو با زنش تصور می کردم مجرد بوده ؟
یعنی واقعا بعد من …
_عزیزم؟
صدای معین پارازیت انداخت وسط افکارم .
برگشتم و بعد از شونه ی ارمان معین و دیدم .
با لبخند خودش و به من رسوند و دستم و گرفت و با لحن مهربونی گفت
_چرا سر پا وایستادی قربونت برم ؟
چشمم به آرمان بود .دستش سمت یقه اش رفت .
معین فشار بدی به انگشتام داد که نگاه از ارمان گرفتم و با لبخند،اجباری گفتم
_رفتم به یکی از بیمارا سر بزنم عزیزم تو نگران نباش
بازم نگاهم کشیده شد سمت ارمان …
صورتش به قرمزی میزد .
معین لعنتی گفت
_هنوز باورم نمیشه که به عشقم رسیدم …امیدوارم تو هم اینو تجربه کنی رفیق …گرچه گفتی عاشق نشدی هیچ وقت ولی امیدوارم بشی و به عشقت برسی!
ارمان نگاه بدی به من انداخت و گفت
_ترجیح میدم هیچ وقت عاشق نشم چون هیچ دختری لیاقتش و نداره 

مغموم نگاهش کردم ….
با اجازه ای گفت و زیر سنگینی نگاهم از کنارمون رد شد .
با رفتنش معین سر زیر گوشم آورد و گفت
_خودتو واسش جر میدی اما اون عاشقت نیست…
با خشم نگاهش کردم و گفتم
_ولی شرف داره به توعه نامرد …
اخماش در هم رفت .نموندم تا بیشتر از این قیافه ی نحسش و ببینم و به سمت پذیرش رفتم …
مدام چهره ی ارمان جلوی چشمم میومد و به حماقت خودم لعنت می فرستادم اما ته دلم خوشحال بودم …حداقل الان می دونستم اون هیچ دختری و وارد زندگیش نکرده . * *
دستم و زیر چونم زده بودم و به آرمان نگاه میکردم که مشغول حرف زدن با بابا بررگ بود .
وقتی به گوش بابابزرگ رسید ارمان برگشته مهمونی بزرگی ترتیب داد و همه رو دعوت کرد
مامان اینا اول قبول نکردن اما با اصرار من پذیرفتن و الان که اومدیم اینجا مثل سگ پشیمونم …
دلیلشم ساغر دختر عمو کوچیکمه که مدام دم پر آرمان می گرده و خیلی هم با هم گرم گرفتن .
ماکان کنارم نشست و گفت
_شوهرت چرا نیومد ؟
شونه بالا انداختم
_کار داشت …
معنادار گفت
_هنوز تو فکر آرمانی ؟
با اخم گفتم
_معلومه که نه …خودتم میدونی خیلی وقته برام اهمیتی نداره .
سر تکون دادم ک غریزی دوباره به آرمان نگاه کردم که دیدم اونم نگاهش این جاست …
مطمئنم داشت به روزایی فکر می کرد که به دروغ بهش گفتم عاشق ماکانم …
_ولی به نظر میاد اون نتونسته فراموشت کنه .
پوزخند زدم و گفتم
_چرت نگو اون از اولشم منو نمی خواست ‌
معنادار نگاهم کرد.
هوای اونجا اون قدر واسم خفه بود که بی طاقت بلند شدم و گفتم
_میرم توی حیاط …
خداروشکر کسی حواسش به من نبود ‌…از خونه بیرون زدم و زیر درخت بزرگ خونه ی بابابزرگ لب حوضش نشستم و سرم و بین دستام گرفتم.
هنوز دو دقیقه ای نگذشته بود حضور کسی و کنارم حس کردم .
سر برگردوندم و ارمان رو دیدم که کنارم نشسته.

۱۴۶

‫27 نظرها

  1. میشه جواب بدید که کی پارت میدید الان یه هفته شده اگه نمیخواید پارت بدید بگین تا ما دیگه منتظر نباشیم “/

  2. دوستان یه خبر ارمان هنوز عاشق سوگول
    به سوگول گفت طلاق نگیری به زور طلاقت میگیرم نزار قاتل بشم

      1. خواهش میکنم گلم
        ارمان حتی سوگول یهو بوسید بعد سوگول به خودش امد میخواست همراهیش کنه که به خودش امد بلند شد بره

  3. ینی ارمان ذره ای علاقه نداره ب سوگل؟

    چقد راحت همه چیو فراموش میکنن ای کاش ما هم مثه اینا بودیم/:

    1. نه ارمان هنوز عاشق سوگول مال امشب معلوم شد
      گفت طلاقت بگیر نزار قاتل بشم سوگول رو هم بوسید

  4. کسی به اسم لیلا نامی پارت قبلی اطلاعاتی داد که درست در اومد
    اهای لیلا خبر نداری ارمان چی میخواد بگه به سوگل؟؟؟
    اقا رمان خوبی بود الانم هست ها فقط ما انقدر چیزای خوب خوندیم که موضوع این پیش پا افتاده و تکراری میاد .
    نویسنده یه تکونی بده یکم هیجان موضوع متفاوت

        1. ارمان هنوز عاشق سوگول گفت ازش طلاق بگیر نزار به زور طلاقت بگیرم نزار قاتل بشم
          و سوگول بوسید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن