codebazan

رمان تدریس عاشقانه

رمان تدریس عاشقانه پارت ۳۳

چرا نمیفهمید من همینجوریشم رو به جنونم و دارم از عشقش میمیرم ؟
فکر میکردم بعد این همه سال دیگه دوستش ندارم اما خودم و گول میزدم …
اروم گفت
_خیلی عوض شدی!
با غیظ نگاهش کردم و گفتم
_به تو ربطی نداره .
خندید
_ولی زبونت هنوز درازه …
_بازم به تو ربطی نداره .
با اینکه نگاهم به روبه رو بود اما حس میکردم داره نگاهم میکنه
_یه جوری از دستم عصبی انگار من مدت ها بهت دروغ گفتم و تهمت زدم و پشتت حرف دراوردم .
با خشم نگاهش کردم و گفتم
_نه همه ی این کارا رو من کردم…می دونی چرا ؟اولش از ترس بقیه بود اما بعدش به خاطر یه عشق کورکورانه و مسخره دروغامو ادامه دادم …باشه من عوضی خوب تو هم نخواستی با یه عوضی باشی همه چی تموم شد و رفت . الان چرا بحثش و باز میکنی ؟
به جای جواب دادن با اخم زل زده بود بهم …
نفسم و فوت کردم و گفتم
_گفتم عشق کورکورانه هوا برت نداره …اون موقع بچه بودم
همچنان داشت خیره نگاهم می‌کرد .
چشم گرد کردم و گفتم
_چرا این‌جوری نگام میکنی ؟؟؟
لحظه ای نگذشت صورتش جلو اومد و تا بخوام قصدش و بفهمم لب‌هاش لبامو قفل کرد .
قلبم از حرکت ایستاد ‌
یه جوری برق گرفتتم که قدرت عقب کشیدنم نداشتم .
اخم داشت و چشماش بسته بود ‌
لباش و جدا کرد اما صورتش عقب نرفت …
توی همون فاصله ی کم مقابل صورتم پچ زد
_طلاق بگیر..
نفس نفس میزدم …منو بوسید؟؟؟
_وگرنه خودم به زور طلاقت و می‌گیرم …
قلبم لرزید …خدایا من دارم کم میارم …
_اگه بازم ببینم بهت دست میزنه …
مکث کرد
_من صبور نیستم سوگل …نخواه قاتل بشم
لال شده بودم و نگاهم همچنان میخ لبهاش بود …
طعم اشنای لبهاش و بعد از سه سال چشیدم و بیشتر بی تاب شدم .
سرم میخواست جلو بره که به خودم اومدم و بلند شدم

نفس زنون بهش خیره شدم …
از جاش بلند شد و رو به روم ایستاد.
عقلم از کار افتاده بود و اگه یه دقیقه دیگه اونجا میموندم مطمئنم کار دست خودم میدادم .
خواستم از کنارش رد بشم که بازوم و کشید سمت خودش .
از پشت بهم نزدیک شد و گفت
_مدتها محرمم بودی و بهت نزدیک نشدم … بعدا فهمیدم یه احمق بودم .الان برام مهم نیست محرممی یا نه …شوهر داری یا نه …تو مال منی!حداقل این حقو دارم بخوام چیزی و به دست بیارم که یه روزی حقم بوده و ازش گذشتم!

پس اون منو دوست نداشت …رو دلش مونده بود که چرا بهم دست نزده
_حالا با زبون خوش یه هفته بهت مهلت میدم ازش طلاق بگیری وگرنه همون طوری که آبروی من چهار سال قبل رفت،آبروی تو هم میره!
بازوم و ول کرد …از هر طرف تحت فشار بودم و بدتر از همه عشقم به آرمان بود که داشت دیوونم میکرد .
نموندم اینجا و تند به سمت خونه رفتم .
فقط شانس میاوردم اگه کسی در اون لحظه ما رو ندیده باشه .
در خونه رو باز کردم که خداروشکر همه چی امن و امان به نظر می رسید .
با چهره ای ملتهب خودم و توی آشپزخونه انداختم .
هر کس سرگرم کاری بود ‌
مامان با دیدنم یه دستمال دستم داد و گفت
_بگیر مامان جان این بشقابا رو یه دستمال بکش زودتر سفره رو بندازیم .
بی مخالفت کاری که گفت و انجام دادم اما تمام فکرم توی اون لحظه بود .
لب هام هنوزم از داغی لبهاش می سوخت و چیزی که آزارم میداد این بود که بیشتر از اینکه عذاب وجدان داشته باشم ،لذت بردم 

_خدایی شانس اوردیم ..اون از دکتر شایان حالا هم دکتر زند …هر چی دکتر جذاب و خوشتیپه داره میاد تو این بیمارستان !
دستم و زیر چونم گذاشته بودم و بی حوصله داشتم اطراف و نگاه می کردم .همین کم مونده بود آرمان هم بیاد توی بیمارستان ما …
البته شانسی که آوردم این بود ساعت هایی که من بیمارستان بودم معین دانشگاه بود و فقط یکی از کلاسهام توی دانشگاه باهاش مشترک بود و یکی دو ساعت تا تموم شدن شیفت من تو بیمارستان اون میومد و خداروشکر شیفتش شب بود.
سر و کله ی دکتر سعادتی پیدا شد و با دیدن ما که نشستیم گفت
_به شما دو تا انگاری خیلی خوش می گذره دارید راجع آخر هفته صحبت می کنین؟
سمیرا جای من گفت
_مگه آخر هفته چه خبره؟؟
دکتر سعادت متعجب گفت
_نمی‌دونین؟آقای افخمی کل بیمارستان و واگذار کرده آخر هفته هم به همین مناسبت یه مهمونی تو خونش برگزار کرده ‌وای که خدا میدونه چه خونه ای دارن آخه خیلی خر پوله …
سمیرا متعجب گفت
_واگذار کرده ؟به کی ؟
_ای بابا شما چرا از همه چی بی خبرید؟؟به دکتر زند دیگه!
چشمام گرد شد .سمیرا متعجب گفت
_دکتر زند؟؟ همین دکتر زند خودمون؟اون که خیلی جوونه از کجا این همه پولو آورده؟؟
سعادت شونه بالا انداخت:
_چه میدونم لابد باباش خر پوله حالا باید از این به بعد اوضاع بیمارستان و ببینیم موندم آقای افخمی چرا باید بیمارستان و واگذار کنه به همچین آدم جوون و بی تجربه ای… اونم که پولای باباشو خرج میکنه خوشی زده زیر دلش این وسط خدا به حال ما رحم کنه .
نتونستم جلوی خودم و بگیرم و گفتم
_بابا نداره .
هر دو نگاهم کردن و سمیرا گفت
_تو از کجا میدونی؟
با پوزخند گفتم
_پسرعممه!
چشماش گرد شد و گفت
_پس ارمان …
سر تکون دادم که سعادت گفت
_استپ استپ واقعا دکتر زند پسر عمته؟
سر تکون دادم که کنجکاوانه پرسید:
_زن داره؟
اخمام ناخواه در هم رفت و گفتم
_چه فرقی به حال تو داره؟
_خوب اگه زن نداره برم رو مخش ..گرچه با این ثروتی که این داره آدم حاضره زن دومشم بشه .
با غیظ خواستم چیزی بگم که سمیرا گفت
_چه حلال زاده هم هست .بحث و جمع کنین بچه ها داره میاد این سمت .

سعادت صاف ایستاد و هنوز آرمان نرسیده با لبخند ژکوندی گفت
_سلام آقای دکتر تبریک می‌گم!
آرمان بی اهمیت سری تکون داد و از کنارمون گذشت .
سمیرا خندید و گفت
_این پنج تا زنم داشته باشه واسه ششمی محل ما نمی‌ذاره!
حس بدی داشتم ..اگه من توی بچه گیم حماقت نمیکردم الان این مرد مال من بود ولی الان …از همه بیشتر برای من ممنوع بود!
* * * * *
به پهلوم فشار آورد و گفت
_اینجا تنها ولم کنی گم میشم چه طوری اینجا زندگی میکنن؟
در حالی که به اطراف نگاه میکردم گفتم
_خرپولن دیگه وگرنه یه زن و شوهر که بیشتر نیستن خونه به این بزرگی و میخوان چی کار؟
پله ها رو که بالا رفتیم دو نفر تا کمر برامون خم شدن و درو برامون باز کردن …
موسیقی ملایمی در حال پخش بود .باز به محض ورودمون دو نفر دیگه اومدن و مانتوهامون و گرفتن…
خداروشکر کردم که معین وسط راه یکی بهش تلفن کرد و یه چیزی گفت که از همون جا پشیمون شد و برگشت وگرنه توی این مهمونی حوصله سربر اصلا نمیتونستم اونو تحمل کنم .
با سمیرا کنار بقیه ی همکارا نشستیم هنوز پنج دقیقه از نشستنم نگذشته بود که موبایل توی دستم لرزید .
نگاهی به صفحه ش انداختم .یه پیام داشتم از یه شماره ی ناآشنا …
بازش کردم که نوشته بود :
_بیا طبقه ی بالا سومین اتاق!
چشمام گرد شد .هنوز توی کف بودم که دومین پیام اومد
_آرمانم .
اخمام در هم رفت و نوشتم
_اونقدر همونجا بمون تا خفه بشی من نمیام!
پیام و ارسال کردم‌.خیلی زود جوابش اومد
_اوکی بشین همونجا‌ فقط اینم بگم زن معین خیلی نزدیک بهت نشسته .
ترسیده دور و اطراف مو نگاه کردم که دومین پیامش اومد
_میای یا من بیام به هم معرفی تون کنم؟‌
نفسی از سر حرص کشیدم و نوشتم
_میام
از جام بلند شدم که سمیرا گفت
_کجا میری؟
جواب دادم:
_میرم دستشویی میام الان!
سر تکون داد.به سمت راه پله ها رفتم …نمیدونم چرا دلم انقدر آشوب بود انگار که قراره اتفاق بدی بیوفته!
طبقه ی بالا برعکس پایین سوت و کور بود.
جلوی سومین در ایستادم و نفس عمیقی کشیدم و دستگیره رو پایین دادم .
به محض اینکه پامو داخل اتاق گذاشتم دستم کشیده شد و محکم به دیوار خوردم و تا بفهمم چی به چیه لب هام اسیر شد و چشمام تا آخرین حد ممکن گرد موند.
با تمام توان هلش دادم عقب و محکم خوابوندم در گوشش و غریدم
_چه غلطی داری میکنی تو؟
با انگشت رژ روی لبش و پاک کرد و گفت
_من؟؟
خندید
_کاری نمیکنم فقط دارم حقم و میگیرم .
عصبی گفتم
_مستی عوضی؟چه حقی؟هان؟؟
خواستم از اتاق بیرون برم که بازوم و کشید و درو قفل کرد ‌…
منو کشید سمت خودش و پچ زد
_چیزی نخواستم من .‌..فقط حقم و میخام …تو مال منی سوگل!
بوی الکل میداد و صداش و می کشید و بین حرفاش وقفه مینداخت .معلوم بود تا خرخره خورده .
بازومو تکون دادم و گفتم
_ولم کن آرمان ..
حلقه ی دستش تنگ تر شد و هلم داد سمت تخت ‌ترس به دلم افتاد خمار گفت
_حیفه قبل من دست اون جوجه دکتر بهت بخوره…ترسم نداره .باکره ای مگه ؟
وحشت زده گفتم
_چی داری میگی تو ؟؟؟
پرتم کرد روی تخت و هیکلش و تماما انداخت روم .
به تقلا افتادم و جیغ زدم که دستشو روی دهنم گذاشت و گفت
_بیخودی خودت و خسته نکن !هیچ کس نمیاد بالا…صداتم تا پایین نمیرسه
دیگه کم کم اشکم داشت در میومد .این اون آرمانی نبود که من میشناختم .
لبهاش و با خشونت روی لب هام گذاشت و زیپ لباسم و باز کرد ‌
هر چه قدر به سینش مشت می کوبیدم فایده نداشت ‌
انگار چشماش هیچی و نمیدید
۱۴۱

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫37 نظرها

  1. دوستان توی اینستا ۳ روز پارت نداریم امشب نزاره میشه ۴ روز
    ولی چند تا پارت جلوتر هست ادمین نمیزاره حتما کذاشته پارت امشب بزاره ادمین بزاره تو سایت

  2. ای خدااا ما به کجا میریم؟درسته ازدواج الکیه ،بیخوده ولی حس نمیکنین این وسط ما داریم یه گناه مثل ز*ن*ا رو انقدر راحت نمایش میدیم؟
    به نظر من ادمی مثل ارمان ارزش وقت تلف کردن نداره:)

  3. بخداآدم بایدتوتجاوزم شانس داشته باشه ….
    حالااگه من بودم یه معتاد پیزولی بعدولمم میکرد ایدزم میگرفتم دوتا تولم پس مینداختم…

  4. بچه ها کسی نمیدونه چرا پارت جدید استاد خلافکار رو نمیذارن؟ چرا اوضاع کامنتای زیر پارت ۱۰۶ اینجوری شده بازش ک میکنی کامنتای ۷ تیر ک تولد پسر من بود و قبل ترش میاد

      1. آها تازه فهمیدم چی رو میگی دمت گرم آیلینم.
        خبر مرگ نویسنده مگه گور ب گور شده دوهفته ست پارت نمیده؟ اه… آخه لیلا ک میگفت تلگرام پارت آخرشو گذاشته! عجبا! الله اعلم

      1. سایانننننن خواهررر گرامممم من میدونمم چی میگیییی وایییی نگوووو اینقدررر خوشحالممممم منو این همه خوشبختی محاله محاله .
        ایلیننن تو بخاطر تجاوزش خوشحالییی اگه بخاطر اونه لطفا بگین دیوار کجاست سرم رو بکوبم داخلش .

        من این آرمان ناقلارو میشناسم میدومم نقشه جدیدی داره میحواد سوگل رو مال خودش کنه ای جونمممممممممممم

    1. حالا که فکر می کنم بیشتر مضحک میشه تا باحال 😑😶😐
      خیلی جالبه دختره میگه لذت بردم عذاب وجدان ندارم و اینا بعد کاری رو که پسره کرده رو تجاوز تلقی می کنه 😶😑😐سوای میل قلبیش خدااااااایا منو گاو کن راحت شم 😶😑😂😂😂😂

  5. نگه نویسنده چندبار این داستان نوشته چقدر حوصله داشته تغییرش داده. اخه تو یه سایت دیگه مستررمان یا کافه رمان بااین خیلی فرق میکرد اونجا سوگل حامله شده بود اصلا خیلی چرند و ابکی تمومش کرده بود اصلا ارمان زن دوستش که حامله بوده اوره بوده خونشون مجبور شده بوده دختررو صیغه کنه تا دوستش پیدا کنه اینجاهم سوگل گیر داده بود باید دختررو طلاق بده . ازخونه بیرونش کنه قسمت اخرشم شایان با دوستش ازدواج میکنه اصلا خیلی ابکی و چرند بود حالا نویسنده چقدر دوباره حوصله داشته موضوعشو تغییر بده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان

بستن