codebazan

رمان تدریس عاشقانه

رمان تدریس عاشقانه پارت ۳۵

 

صبحونه شونو نخورده بلند شدن .
لحظه ای که از کنارم می گذشتن معین نگاه تندی بهم انداخت که با لبخند براش ابرو بالا انداختم .
از کافه که بیرون زدن برای خودم صبحونه سفارش دادم و دلی از عزا در اوردم .
تقریبا آخرای صبحونم بود که کسی صندلی و با ضرب عقب کشید .
سرم و بلند کردم و با دیدن معین ابرو بالا انداختم:
_زنت کو ؟
با عصبانبت گفت
_حواست هست چه غلطی داری می کنی؟
_چیه خوب ؟ اونم حق داره بدونه شوهرش یه زن دیگه داره .
خودش و جلو کشید
_حواست باشه سوگل …بخوای زندگیم و به هم بریزی زندگیت و نابود میکنم .کاری میکنم خودت دست به خودکشی بزنی پس با من در نیوفت!
بدون اینکه خودم و ببازم گفتم
_پس طلاقم بده
_هنوز کارم با آرمان تموم نشده!
دستامو روی میز گذاشتم
_مشکل تو با آرمان چیه؟
_این دیگه به تو ربطی نداره …تو حواست به خودت باشه!
با جدیت گفتم
_طلاقم بده معین وگرنه همه چیو به جون میخرم و میرم به زنت میگم …
عصبی روی میز کوبید و داد زد
_منو تهدید نکن زنیکه!
نگاه همه سمت ما کشیده شد .بلند شدم و در حالی که کیفم و روی شونم مینداختم گفتم
_یک ماه بهت فرصت میدم .هر انتقامی که داری تو همین یک ماه از آرمان بگیر …من اگه برم به زنت بگم قضیه رو یه جور میگم که تا آخر عمر تو صورتتم نگاه نکنه!
کارد میزدی خونش در نمیومد…
دیگه نموندم و از کافه بیرون زدم …یه حسی بهم می گفت به زودی از شر معین خلاص میشم و این حس خیلی خوب بود …حداقل اگه می تونستم یک سوم مهریه مم ازش بگیرم می تونستم به راحتی از ایران برم و اون وقت نه معینی بود نه آرمانی ‌..
* * * * *
_دختر چرا رنگت انقدر پریده؟از صبح سرپایی بیا بشین ببینم!
نشستم و غر زدم
_خوبم بابا شلوغش نکن معدم به هم ریخته یه بیمار تصادفی و آوردن وضعش داغون بود دیدمش اصلا نتونستم تحمل کنم پریدم تو دستشویی طفلک جوونم بود!
نچی کرد
_دیگه باید عادت کنی …
چشمم به آرمان افتاد که داشت به این سمت میومد .خیلی وقت بود که همو میدیدم و گاهی فقط به زور به هم سلام می کردیم .
این بار هم به این سمت اومد و بدون این که نگاهم کنه گفت
_خانوم‌جعفری لطفا پرونده ی اتاق سیصد و یک رو بدید
برای لحظه ای نگاهش به من افتاد .اخم کرد و با مکث پرسید
_رنگت چرا پریده؟

سرسنگین جواب دادم
_چیزی نیست!
شادی گفت
_عادت نداره هنوز اون بیمار تصادفیه رو دیده رنگ و روش این طوری پریده!
اخمش غلیظ تر شد و گفت
_بیا فشارتو بگیرم
تند گفتم
_لازم نیست .گفتم که خوبم
نگاه تندی حوالم کرد و گفت
_بیا گفتم
حرفش و زد و راه افتاد …ناچار بلند شدم و دنبالش رفتم …
وارد اتاقش شد.پشت سرش رفتم و درو بستم .
در حالی که فشار سنجو برمی داشت گفت
_بشین
بدون حرف نشستم مقابلم نشست و دستم و گرفت .
نفسم حبس شد .غرق چهره ی مردونش شدم اخماش در هم رفت و گفت
_فشارت خیلی پایینه!
فقط نگاهش کردم .
دستش به سمت صورتم اومد و پلکم و پایین کشید …
مسخ شده نگاهش کردم که گفت
_ناهار خوردی ؟
سر تکون دادم و گفتم
_دکتر بازی و بیخیال شو من چیزیم نیست .
خواستم بلند بشم که مچ دستم و گرفت و گفت
_دراز بکش روی تخت سرم وصل کنم بهت ‌…بعدشم آزمایش میدی!
چشمام گرد شد و گفتم
_زیادی شلوغش نکردی؟من فقط …
کلافه گفت
_روی سگم و بالا نیار سوگل دراز بکش!
خواستم اعتراض کنم که نگاه تیزش پشیمونم کرد .
روپوش پزشکی مو در آوردم و روی تخت دراز کشیدم .
به سمتم اومد و بهم سرم وصل کرد .
تمام مدت اخم داشت .
کنارم روی تخت نشست و گفت
_اون یارو اذیتت کرده؟
پوزخند زدم و گفتم
_هیچکی به اتدازه ی تو اذیتم نکرده!
چند لحظه چشماشو بست و گفت
_کمتر زخم زبون بزن سوگل …همین طوریشم وسط جهنم افتادم تو دیگه بیشتر از این عذابم نده.

رومو برگردوندم که نفسش و رها کرد .بلند شد و گفت
_لجبازی نکن تا سرمت تموم نشده بلند نشو!
چیزی نگفتم…با تلفن بیمارستان زنگ زد و دستور داد تا یه نفر بیاد و ازم خون بگیره!
یک ربع بعد سرمم و کشید و همون موقع یکی از پرستارا در زد و اومد تو …
کلافه بلند شدم و گفتم
_دیگه آزمایش برای چی ؟ چرا شلوغش میکنی من حالم خوبه!
با اخم گفت
_حرف نباشه تو بیخودی این حال بهت دست نمیداد باید مطمئن بشم به خاطر اون بیمار تصادفی به این حال افتادی
به پرستار اشاره کرد و خودشم عقب رفت .
نفسم و فوت کردم و گفتم
_اه …نمیخام بابا نمیخوام ..انگار مامان بزرگمه! کم تو خونه می کشم اینجا هم باید سر و کله بزنم!
باز همون نگاه تندش و حوالم کرد کلافه آستینم و دادم بالا و غر زدم
_سر هیچ و پوچ باید خونای نازنینم و بدم بره ‌…حداقل سفارش کن یه چیزی واسم بیارن این طوری بیشتر فشارم میوفته که
لبخند محوی زد و سر تکون داد و بازم سراغ تلفن رفت.
پرستار با تعجب ما رو نگاه می کرد انگار واسش عجیب بود یه نفر با دکتر آرمان زند رئیس بیمارستان این طوری حرف بزنه .
خودم گفتم
_پسر عممه! تعجب نکن…
خندید و گفت
_آهان …یه چیزایی شنیده بودم!
چیزی نگفتم …ازم خون گرفت و گفت تا یکی دو ساعت دیگه جواب و برام میاره!
روی تخت دراز کشیدم و پلکامو روی هم گذاشتم‌ تا یه کم حالم سر جاش بیاد ‌.غافل از اینکه انقدر خسته و بی حال بودم که پلکام روی هم نرفته سنگین شد و خوابم برد .

* * * * * *
پلکام تکونی خوردن و چشم باز کردم‌.نگاهم و دور و اطراف چرخوندم …آرمان رو به پنجره ابستاده بود و از دود اطرافش معلوم بود داره سیگار میکشه .
کنار تختم یه لیوان آب انار و کیک بود.
نشستم و بی سر و صدا کیکم و برداشتم …انقدر گشنه بودم که همشونو تو پنج دقیقه خوردم
سرمو سمت آرمان چرخوندم که دیدم داره منو نگاه میکنه .
لقمه دهنم و قورت دادم و گفتم
_چه قدر خوابیدم؟باید برم سر کارم!
خواستم بلند بشم که گفت
_جواب آزمایشت اومد

بی خیال گفتم
_خوب حالا که فهمیدی چیزی نیست راحت شدی؟دست از سر کچل ما برمیداری؟
کفشامو پوشیدم و روپوشم و برداشتم که با حرف بعدیش خشکم زد
_حامله ای…
خشکم زد …تمام اون چیزایی که خوردم کوفتم شد …داغ کردم و ناباور برگشتم سمتش و نگاهش کرد.
اخم داشت.جلو اومد و گفت
_از من حامله ای درسته؟
بی رمق روی تخت نشستم…بازوم و گرفت و غرید
_ جواب منو بده سوگل …با معین رابطه ای نداشتی مگه نه؟ بچه مال منه؟
خشکم زده بود …حامله ام من …حامله بودم!
کلافه گفت
_نمی‌خوای حرف بزنی نه؟من که می دونم اون بچه مال منه!
سراسیمه از جام بلند شدم‌.اگه معین بفهمه …من حاملم اونم از آرمان!
تند و وحشت زده گفتم
_تقصیر توعه …خدا لعنتت کنه!
با مشت به سینش کوبیدم و داد زدم
_بدبخت شدم …بدبختم کردی خدا لعنتت کنه آرمان …از کجا پیدات شد یهو ؟حالا من چه خاکی تو سرم بریزم؟
مشتامو گرفت و گفت
_پات هستم …خودم حاملت کردم پس پای تو و اون بچه هستم!
محکم هلش دادم عقب
_کور خوندی …من این بچه رو نمیخوام …نگهش نمی دارم!
مثل شمر نگاهم کرد و غرید
_همچین غلطی بکن ببین من زندگی تو سیاه میکنم یا نه …اون بچه مال منه تو هم نگهش میداری .
عصبی داد زدم
_من شوهر دارم احمق …باهاش هیچ رابطه ای نداشتم اون وقت حاملم …ازم میخوای نگهش دارم .
_خوب طلاق بگیر ..‌
دود از سرم بلند شد
_کدوم دادگاهی طلاق یه زن حامله رو از شوهرش میگیره هان؟
کلافه دستی به موهاش کشید و گفت
_خوب اینجا اینطوریه میریم آمریکا برامم مهم نیست اسم اون عوضی تو شناسنامته

 

۱۶۱

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫13 نظرها

  1. درسته داره کلیشه ای می‌نویسه بعضی جاهام چرت و پرت می‌نویسه
    ولی باز خوبه
    هیجان داره یکم
    از استاد دانشجو و خانزاده بهتر داره پیش میره :|
    خدا کنه این یکی رو نرینه…:/

  2. چراااااااااا؟ انقد کلیشه لازمه واقعا؟ همون موقع که آرمان گف باید آزمایش بدی من فهمیدم حاملس خب چرا اینکارو میکنین تو همه رمانا حتما دختره باید حامله شه تابهم برسن؟ ینی بدون کثافت کاری نمیشه بهم رسید آیا؟

  3. طبق قانون طلاق توافقی زن حامله میتونه از شوهرش طلاق بگیره!!جهت اطلاعات عمومی گفتم!
    اینا که تو این رمانا همه کار میکنن یه منفی کردن مثبت یه ازمایش که دیگه چیزی نیست که به خاطرش بری امریکا!!!!!!!

    1. اصلاااااا فیلم آمریکای شد رفت :|
      بخدا فیلم آمریکای هم اینجوری نیست :|

      زنه شوهر داره از یکی دیگه بچه دار میشه درسته نمیخوایش ولی بازم شوهر حساب میشه کع :|

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان

بستن