رمان تدریس عاشقانه

رمان تدریس عاشقانه پارت ۳۷

 

ای خدا منو مرگ بده از دست این دختر …تو می‌خوای منو بکشی ؟ یعنی چی که دارم از معین طلاق میگیرم؟کم پشتت حرفه تو فامیل؟ آبروی ما اصلا برات مهم نیست؟
نچی کردم
_من چی ؟من مهم نیستم…بعدم نگران نباش مادر من زیاد ایران نمیمونم بعد طلاقم از ایران میرم
چشماش گرد شد سریع به سمت در جیم زدم و تند کفشامو پوشیدم
_حسابی سرخود شدی…مگه ما چند تا بچه داریم؟همین تو یه دونه ای تو هم میخوای بذاری بری ؟
درو باز کردم و پریدم بیرون
_نگران نباش نامه می فرستم…
غر زدناشو شنیدم اما اهمیتی ندادم و از خونه زدم بیرون…
به محض بیرون رفتن چشمم به آرمان افتاد و اخم کردم.
با اشاره ی ابروش خواست سوار ماشینش بشم.
به سمتش رفتم و گفتم
_چرا اومدی؟ میخوای بهونه دست معین بدی؟
با اخم گفت
_سوار شو خودم می رسونمت
_لازم نکرده خودم ماشین دارم …
کلافه گفت
_بشین بهت میگم…حرف دارم باهات!
نشستم توی ماشینش و درو با تمام توان به هم کوبیدم.
چشم غره ای به سمتم رفت…میدونستم همیشه روی ماشینش حساسه.
استارت زد و راه افتاد‌‌‌…تقریبا نصف مسیرو رفتیم اما اون یه کلمه هم حرف نزد‌…صبرم سر اکمد و خودم گفتم
_الکی گفتی کارم داری نه؟ فقط میخواستی قدرتت و به معین نشون بدی اما لازم نکرده…نمیخوام بهونه دستش بدم که از طلاقم پشیمون بشه بزن بغل باقی راهو خودم میرم.
کلافه نگاهم کرد و گفت
_سوگل ازت یه چیزی میخوام…
نگاهش کردم…دستش به کردنش کشید و گفت
_مجبور نیستی قبول کنی یعنی … فقط در حد یه پیشنهاده.
کنجکاو گفتم
_خوب بگو میشنوم!
به من و من افتاد
_ببین اگه مجبور نبودم ازت همچین چیزیو نمیخواستم اما الان …
وسط حرفش پریدم :
_بگو دیگه اه …
نگاهم کرد و بالاخره تردید و گذاشت کنار
_از معین طلاق نگیر …برای یه مدت کوتاه دیگه

چشمام گرد شد.تند گفت
_ببین بهت گفتم مجبور نیستی قبول کنی منم …به خدا نمیدونم چرا دارم از تو کمک می‌خوام…اه …بیخیال اصلا نباید می گفتم فقط اینکه…
وسط حرفش داد زدم
_نگه دار ماشینو …
_سوگل من ‌‌‌…
محکم به در کوبیدم و بلند تر داد زدم
_با توعم میگم نگه دار این کوفتیو…ازت متنفرم آرمان میفهمی ؟ازت متنفرم؟
_بابا بذار برات توضیح بدم سوگل…
درو باز کردم که ناچارا ماشین و نگه داشت
_حداقل گوش بده ببین چرا این حرفو زدم.
یه لحظع هم نموندم…
درو محکم کوبوندم و بی توجه به صدا زدنش شروع به دویدن کردم…اشکمم سرازیر شد!خدا لعنتت کنه آرمان که یه ذره هم لیاقت نداری!
* * * *
از دادگاه اومدم بیرون…اخمام در هم بود و نمی تونستم خوشحال باشم..نمیدونم تصمیم درستی گرفته بودم یا نه اما میدونم تصمیمم بدون فکر و از روی عصبانیت بود.
معین به سمت ماشینش رفت.ناخواه دنبالش کشیده شدم …به سمت ماشینش رفت و سوار شد ‌سوار شدم و گفتم
_حالا می خوای چیکار کنی؟
موبایلش و برداشت ک با غیظ گفت
_به خاک سیاه میشونمش!
شماره ی آرمان و گرفت.تند گفتم
_تو رو خدا بهش نگیا…
با جواب دادن آرمان لحنش تغییر کرد و گفت
_سلام رفیق چه طوری؟
صدای گرفته ی آرمان و شنیدم که گفت
_سلام.چی شد طلاق گرفتی؟
معین یه نگاه به من کرد و گفت
_نتونستم طلاقش بدم …
عصبانیتو از صدای آرمان تشخیص دادم
_چرا؟
_رفیق همو دوست داشتیم الانم زنگ زدم بگم من و خانومم یه مدتی و میریم شمال…گفتی یه ویلا داری مشکلی نداری بیام کلید بگیرم ازت
چشمام گرد شد‌.شمالو دیگه از کجاش در اورد ؟

آرمان سکوت کرد‌…پوزخندی زدم.به هدفش رسیده بود اما کور خونده کاری می کنم مثل سگ از حرفش پشیمون بشه‌
بعد از کلی مکث گفت
_اتفاقا منم با چند تا از بچه ها راهی شمال بودم‌.مشکلی نیست با هم میریم!
چشمام گرد شد .همین مونده بود با آرمان و معین برم شمال…البته فکر بدی هم نبود به هدفم نزدیک تر میشد.
پوزخندی روی لب های معین نشست
_باشه رفیق پس باهات هماهنگ می‌کنم .
تلفن و قطع کرد و ماشین و راه انداخت که گفتم
_کجا میریم؟
با اوقات تلخی گفت
_نشنیدی؟ میریم وسایل تو جمع کن بریم!
مخالفتی نکردم.اتفاقا دنبال راهی برای تلافی کاراش بودم که اون راه دقیقا جلوم قرار گرفت.
* * * * *
_من چی می‌گم تو چی می‌گی؟ دارم میگم رفتم یه سفر کاری …تویه روستا میخوام برم چند تا مریض بدحال و مداوا کنم چند روزی برو خونه ی مامانت میام منم!
نفسش و فوت کرد
_آخه چرا انقدر به من شک داری؟اصلا هر لحظه شو برات گزارش میفرستم..الو …زیبا …اه
تلفن و پرت کرد روی داشبرد‌ و غرید
_گندت بزنن!
با طعنه گفتم
_می گفتی با زن دومت تو راه شمالی
چپ چپ نگاهم کرد و گفت
_سر به سرم نذار سوگل اعصاب ندارم.
_خوب طفلی زنت حق داره.با بچه ولش کردی به امان خدا داری با من میای سفر که چی بشه؟
عصبی گفت
_خودت چی؟ خودت چرا داری میای؟ چرا از طلاق منصرف شدی؟
_دلیل داشتم
_منم دلیل دارم!
تا خواستم حرف بزنم پخش و روشن کرد و با این کارش علنا گفت ساکت شو
حرفی نزدم.
از آینه به ماشین ارمان که پشت سرمون بود نگاه کردم .
دقیقا پشت به پشت ما حرکت میکرد ک قصد سبقت هم نداشت.
باغیظ نگاهمو ازش گرفتم.انگار ماشین قحط بود که هر چی در و دافه خودش و به زور توی ماشین آرمان جا داد ‌..
اه به تو چه اصلا سوگل؟

کل راه به حرص خوردن گذشت تا این که بالاخره رسیدیم…
همه جلوی در منتظر بودن.آرمان با ریموت در و باز کرد و خودش اولین نفری بود که ماشینش و برد داخل‌
پشت سرش معین رفت.
با دیدن منظره ی رو به روم لحظه ای همه چی یادم رفت و مات اطراف شدم.
خیلی بزرگ و سرسبز بود.تصور اینکه قراره چند روز اینجا باشیم سر ذوق آوردتم…
گوشیمو برداشتم و تند پریدم پایین و شروع به استوری گرفتن کردم…
انکار به کل یادم رفته بود برای چی اینجام!بقیه داشتن وسایلا رو میاوردن اما من مثل ندید بدیدها برای خودم راه می رفتم و استوری می گرفتم.
پشت باغ یه استخر خیلی بزرگ بود .چشمام برق زد.دور تا دور استخر و با شیشه پوشونده بودن…
خوب اینجا اولین کاری که میکنم اینه که بیام تو استخر…یا نه اول میرم تو قسمت بازیش یه کم بازی میکنم اصلا میرم بین درختا و ازشون میوه میکنم!
_انگار خیلی از اینجا خوشت اومده؟
برگشتم و با دیدن معین تند گفتم
_وای خیلی قشنگه!میشه چند روز بیشتر بمونیم معین؟لطفا…میخوام به همه ی برنامه هام برسم…
لبخند محوی زد و گفت
_فعلا بیا یه ناهار بخوریم که گشنمونه!
_نه نه من ناهار نمیخام شما برین منم اینجا…
دستمو گرفت و دنبال خودش کشید
_یادت نره چرا اومدیم اینجا!
مات به دستامون نگاه کردم و دنبالش راه افتادم.
وارد ساختمون شدیم.داخلشم مثل بیرونش قشنگ بود.همه داشتن سر اتاقا بحث میکردن که معین گفت
_اتاق منو خانومم که بالاست
صدای اعتراض همه در اومد و اخم های ارمان در هم رفت
معین دست دور شونم انداخت و گفت
_هر چی نباشه تازه عروس دامادیم!
همه اعتراض کردن اما اون بی اعتنا چمدونمونو برداشت و دستمو دنبال خودش به سمت طبقه ی بالا کشید

۱۶۹

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫17 نظرها

  1. ادمین عصبی نشو دیگه از جهالتم، کمک لازمم، جواب بده، از گوگل سر در نیاوردم خوب، فقط یه کلمه بگو تو قسمت یادداشت درست نوشتم یا نه

  2. سلام ادمین، شما همون آقا قادر هستین؟ در مورد طریقه چاپ pdf رمان میشه منو راهنمایی کنین؟ نمیدونم از کی باید بپرسم

      1. سرچ کردم هیچی سر در نیاوردم، من رمانمو تو قسمت یادداشت گوشیم نوشتم، شما میدونید درستش چیه؟ کجا باید بنویسم که بشه پی دی افش کرد؟ تو رو خدا جواب بدین چهار ماه وقتمو گذاشتم برای این رمان 😭

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن