رمان تدریس عاشقانه

رمان تدریس عاشقانه پارت ۳۹

مثل طلبکارا بالای سرم ایستاده بود و نگاهم میکرد ‌
حق به جانب گفتم
_شعور نداری ؟ برو بیرون نمیبینی دارم شنا می‌کنم
با همون اخمش گفت
_بیا بیرون باید حرف بزنیم!
بی اعتنا گفتم
_من حرفی با تو ندارم بزن به چاک تا داد نزدم همه بریزن اینجا…
بدجور عصبیش کردم با غیظ غرید
_چه غلطی میخوای بکنی؟داد بزنی؟خوب بزن منو از چی می ترسونی؟ باتوعم سوگل روی سگ منو بالا نیار گمشو بیا بیرون تا زیر همین آب خفت نکردم.
محلش نذاشتم و دوباره به اون سمت استخر شنا کردم.
بذار اون قدر حرف بزنه و تهدید کنه تا جونش در بیاد .
صدای آب و که شنیدم برگشتم و با دیدنش دست و پامو گم کردم و شنا از یادم رفت .
آب تا عمق وجودم رفت .اومدم خودمو بکشم بالا که رگ پام گرفت و قبل از اینکه بتونم اشهدمو بخونم دستی دور کمرم پیچیده شد و بالا اومدم .
به نفس نفس افتادم.قطره های آب از سر و صورت جفتمون می چکید .
با چشمای قرمز داشت نگاهم می‌کرد .
کم کم غرق نگاهش شدم و انگار یادم رفت چه کارایی در حقم کرده ‌.
قبل از اینکه هیپنوتیزمم کنه خواستم ازش فاصله بگیرم که اجازه نداد ‌
صورتشو جلو آورد و پیشونیش به پیشونیم چسبید ‌
گرفته گفت
_خیلی بی رحمی …چ طور ازم میخوای تحمل کنم کنار اون مرتیکه باشی؟ چه طور اجازه میدی دستتو بگیره؟ بغلت کنه؟
آروم گفتم
_مگه همینو نمیخواستی؟
_نه …من حاضرم بمیرم اما نبینم کسی دست بهت میزنه!بیشتر از این عذابم نده سوگل بیا همین الان برگردیم تهران …دوباره مال من باش!
تو چشماش نگاه کردم ‌
عذابایی که به خاطر اون کشیده بودم تک تک جلوی چشمم اومد ‌با جدیت گفتم
_میدونی چیه؟
منتظر نگاهم کرد که ادامه دادم
_اگه دوستت داشتم میومدم …تا اون سر دنیا هم باهات میومدم.
مات برده نگاهم میکرد .
ازش فاصله کردم و گفتم
_اما ازت متنفرم جناب استاد و عاشق شوهرمم از اینکه دستشو بگیرم بغلش کنم لذت میبرم‌
خشم و به وضوح توی صورتش دیدم.
رگ هاش برجسته شد ‌
با اخم گفتم
_در عوضش وقتی تو بهم نزدیک میشی منزجر میشم ازت …تو پستی آرمان …خیلی هم پستی!
شنا کردم به سمت لبه ی استخر که صداشو از پشت سرم شنیدم
_من که میدونم برای انتقام از من این کارا رو میکنی‌.نکن سوگل

از استخر بیرون اومدم.عوضی اینجا بود و نمیتونستم لباسامم عوض کنم.
ناچارا حوله رو دور موهام پیچیدم که صداش اومد
_با توعم سوگل!
دیدم که از استخر اومد بیرون!لباسامو برداشتم و زدم بیرون و تازه با هجوم باد سردی که به صورتم خورد به غلط کردن افتادم‌.
رسما یخ زدم ..خدا بگم چی کارت نکنه آرمان…
چند قدمه سوگل ..‌خودتو برسونی داخل تمومه!
با بدنی منجمد شده به راه افتادم که بازوم کشیده شد .
در حالی ک فکم میلرزید گفتم
_چیکار میکنی؟ ولم کن میخوام برم!
_دنبالم بیا دختره ی احمق یخ میزنی الان!
پاهام قدرت نداشت‌دنبالش کشیده شدم.
دقیقا پشت استخر به سمت دیوار رفت و در کمال تعجب دری و باز کرد‌.
درش از جنس چوب بود و تا لحظه ای که نزدیکش نمیشدی نمیفهمیدی
با داخل رفتنمون به سمت شومینه رفت و روشنش کرد .
اشاره ای به در کرد و گفت
_اونجا حمومه میتونی بری لباساتو عوض کنی
با تردید نگاهش کردم.بهش اعتماد نداشتم‌دردمو فهمید و گفت
_از داخل درو قفل کن …برو تا یخ نزدی
دیگه مخالفت نکردم.با این لباسا کم مونده بود منجمد بشم.
وارد حموم شدم و تند لباسامو عوض کردم و حوله رو دور موهام پیچیدم‌
بیرون که اومدم اونم لباساش عوض شده بود ‌
تازه فرصت دید زدن اطراف و داشتم.
یه اتاق کوچیک و جمع و جور که از به هم ریختگیش معلوم بود آرمان اینجا میمونه‌
توی آشپزخونه داشت چایی دم میکرد‌
کنار شومینه نشستم و دستامو مقابلش گرفتم.
با دو لیوان چای اومد و مقابلم نشست .
محلش نذاشتم .یه کم که گذشت خودش به حرف اومد:
_این قرص و بخور سرما نخوری!
اعتنا نکردم بهش.منتظر بودم موهام یه کم خشک بشه تا برم!
قلبم داشت گومب گومب میکوبید.جلوش اختیاری نداشتم و میترسیدم با دو کلمه حرفش بپرم بغلش.
بدجور دلتنگ عطر تنش بودم.
یه کم که گذشت گفت
_سوگل نگام کن!
باز هم اعتنا نکردم.دستش زیر چونم نشست و سرمو به سمت خودش برگردوند
با غیظ نگاهش کردم که با حرفش هوش از سرم پرید
_من هنوزم برا تو میمیرم

قلبم دیوانه وار شروع به کوبیدن کرد .لعنتی چرا هنوزم با یه کلمه ش می رفتم توی آسمونا؟چرا ازش متنفر نمیشدم؟
_اگه گفتم یه مدت طلاق نگیر دلیل داشتم…وگرنه واسم مرگه اسم اون یارو تو شناسنامت باشه واسه انتقام گرفتن از من این همه به معین نزدیک نشو خطرناک تر از اونیه که فکر میکنی!
فقط نگاهش کردم.
_من واست جبران میکنم قول میدم.همه ی بدیهایی که در حقت کردمو فراموش میکنی.بذار دوباره شروع کنیم سوگل…خواهش میکنم.
از جام بلند شدم.اگه یه کم دیگه میموندم تسلیم حرفای عاشقانش میشدم.
به سمت در رفتم و قبل از اینکه چیزی بگه درو شتاب زده باز کردم.
با دیدن معین توی باغ در حالی که داشت اطراف و می گشت تند درو بستم و ترسیده گفتم
_معین اینجاست!
خونسرد گفت
_خوب؟ یه کم دیگه میاد اینجا بهتره همین امشب همه چیو بهش بگی
با وحشت گفتم
_مزخرف نگو اگه منو اینجا ببینه چه فکری میکنه؟یه جوری از اینجا فراریم بده زودباش!
با بدجنسی گفت
_نمیشه!مگه نگفتی عاشق همین؟پس بهت اعتماد داره.لازم نیست بترسی
با چند تقه که به در خورد وحشت زده به سمتش رفتم و با صدای آرومی گفتم
_لطفا نذار بفهمه اینجام!
چند لحظه نگاهم کرد و در نهایت گفت
_برو توی حموم!
سر تکون دادم و داخل حموم پریدم و درو بستم
قلبم تند تند میزد .هر کی ندونه فکر میکنه رابطم با معین واقعیه …
نمیخواستم با دیدنم اینجا فکر کنه ضعیفم و زیر تموم قول و قرارام زدم.
صدای پاشو که شنیدم ترسم بیشتر شد.برعکس چیزی که فکر میکردم خیلی خونسرد گفت
_داشتم توی باغ قدم میزدم دیدم چراغ اتاقت هنوز روشنه!
صدایی از آرمان نیومد.دوباره معین گفت
_گفتم حتما بیداری اما دیر درو باز کردی‌.خواب بودی؟
لعنتی داشت مچ گیری میکرد.خیلی زرنگ بود ‌.اصلا اگه پیدام میکرد چی؟
ارمان گفت
_بی خواب شدی رفیق؟هنوز آفتاب نزده توی باغ پرسه میزنی!
معین گفت
_دنبال زنم میگردم!
چند ثانیه صدایی نیومد و در نهایت دستگیره ی در پایین کشیده شد ‌
قلبم هری پایین ریخت

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫4 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن