codebazan

رمان ترمیم

رمان ترمیم پارت ۲۱

_ من یه ملک میخرم براش مهمونی میگیرم بچه…اونوقت زن میگیرم تو سکوت؟…بذار بقیه هم ببینن کی نصیب کی می شه… مهم نیست الان دوستم نداری گلی خانم…اونقدر برات مایه میذارم که قبولم می کنی… میتونی با پولای من چشم دربیاری… میتونی با خود من دهن خیلیا رو پر گِل کنی… هر جور تو بخوای…فقط…با من روراست باش …اینجوری…
کف دستش را روبروی صورتم می گیرد.
_ دروغ گفتم ازت متنفرم…به بودنت عادت کردم…نباشی یه چیزی کمه.
لبخند می زند، برق نگاهش اما نورانی تر است.
_ معلومه یکی به گندگی من نباشه یه چی کمه…پس این پرستار چی شد؟!
با او صادق بودم، اما نه کاملا، نگفتم که دوستش دارم. شاید بهتر است نداند، آدمها از دوستداشته شدن که مطمئن می شوند، وحشیانه تو را میدرند.
……………….
خواب آلوده از مسکنها، که روی تخت میگذارتم، به آپارتمان من برگشته ایم. زیر لب حرف می زند یا من درست نمی شنوم، فقط لحظه ای بعد بازویش را به دور خود حس می کنم.
_ از بودن کنار من پشیمون نمیشی گلی خانم…
این آخرین جمله ای ست که کنار گوش می شنوم.
تنم درد می کند، این چندمین بار است که مسعود مست پا به خانه می گذارد و در نهایت، این منم که با تنی کبود و زخمی باید در اتاق کز کنم. اما اینبار فقط من را نزد…
_ چکارش کنم تو میگی؟ نمی بینی عین کنه چسبیده به من و زندگیم؟…هربار میگم گمشو برو، میگه کجا…برو خب بین اون پدر و پسرا بالاخره یکیشون که بهت میرسه… زنیکه آشغال.
_ چرا راستش و نمی گی بهش؟ خودتم کرم داری…ما دیگه نامزدیم…خانوادم بفهمن این تو زندگیتِ پوست هردومون کندست…
میخواهم تکان بخورم اما نمی توانم، کابوسها شان رهایم نمی کند، مهگلِ تن دریده و روح پاره ی بدبخت، حتی در خواب هم رهایم نمی کنند.
_ نه آقا…به شکاری بگو بمیره شاید مهگلمو سر قبرش بیارم…پسرت گه کشید به زندگی زن من ….
_….
نمیدانم هوشیارم یا خواب، توان حرکت ندارم، پایم در گچ انگار ورم کرده و درد دارد، مچ دستم بیشتر، بی اراده زیر گریه می زنم. از هرچه آدم است متنفرم.
_ گفتم که نه…به اونم حرفی نمیزنم لطفا مزاحم نشید.
سعی می کند آرام حرف بزند اما باز هم می شنوم، شاید هنوز قسمتی از خوابم باشد، اما اشکها و دردهایم که واقعی ست.
_ یاخدا…تو چته؟
زیرشلواری و زیرپوش، تیپ سنتی یک مرد ایرانی، میان اشک خنده ام می گیرد. من رسما عاشق این مرد شده ام. با اخم نگاهم می کند، احتمالا فکر می کند دیوانه شده ام.
_ روانت پاک شده گلی؟…سرتم جایی خورده؟
_ تیپت و دوستدارم به پیک موتوری بودنت میاد.
روی تخت خودش را رها می کند، درد یادم می رود.
_ مرد باس زیرشلواری راه راه با یه عرق گیر ثابت کنه خوش تیپه ضعیفه وگرنه تن میمونم کت و شلوار کنی که خوشتیپه.
رو تختی را روی هر دویمان می کشد. از تلفن و کسی که با او حرف می زد چیزی نمی گوید، سرحال است و بهادر سرحال پر از تفریح برای هر دویمان.

_ یکم تحویل بگیرخودت و بها خان.
با ظرافت من را میان بازوانش میگیرد، صورتش میان موها و گردنم می گردد.
_ سفارش دادین خودت تحویلم بگیر خانم خوشگله…فقط نقد حساب کن.
نفسش قلقلکم می دهد.
_ آیییی درد دارم بهادر… من و نخندون …گرسنمه …اصلا ساعت چنده؟
_ اوووم …شاید ۹شب…همش خواب بودی، من رفتم بیرون ، اومدم کلی کار داشتم و تو هنوز خواب بودی…آب نمی بینی وگرنه خوب شنا میکنی…پاشو ببینم یه کوفتی بده این مرد بخوره…سالاد و مخلفات هم باشه.
بی حرکت می مانم و دست از وول خوردن می کشد.
_ خب حالا جدی نشو بابا…یه کوفته خودمون درست می کنیم…زنم اینقدر بد اخلاق.
_ اگه فکر کردی زنت میشم آشپزی و اینا …باید بگم من تو اینکار مهارتی ندارم…پرورشگاه به آدم آشپزی یاد نمیدن.
از تخت پایین می رود.
_ بلند شو ببرمت تو پذیرایی کپک زدی تو تخت، درباره ی شاپرک برام بگو… چجور بچه ایِ…البته اگر پاچمو نمی کنی.
دست دور شانه اش می اندازم، از گردن مردانه اش خوشم می آید، بینی ام را می چسبانم.
_ خوبه دوستم نداری، اگه داشتی الان چکار میکردی.
می خندد، او هم خوب می داند تا چه حد وابسته اش شده ام، مگر می شود کنار او باشی و محبتهایش را بچشی و گرفتارش نشوی.
_ خدایی چقدر از این خوش خدمتیا کردی جون گلی به دخترا اینقدر حرفه ای شدی؟
بالشت روی کاناپه را پشت کمرم میزان می کند، در پایان انتهای موهایم را محکم می کشد که صدایم در می آید.
_ موهامو کندی وحشی.
_ دهنت و به چرت و پرت باز کردی … دوره ی تمرینی رو پیش شما خدمت می کنم بانو…تا ببینم دوره ی اصلی برای کی باشه.
لبخند پهنی می زند و انگشت وسطش را حواله می دهد.
_ به من فحش انگشتی میدی بهادر؟
وارد آشپزخانه می شود. دل نازک شده ام، نیلی از خواب بیدار شده و دنبال او به آشپزخانه می رود، هر چه بزرگتر می شود کمتر بازیگوشی دارد.
_ حالا بُغ کن…بهت محبتم می کنم نیش میزنی… از وقتی تو رو دیدم با کی من و دیدی که متلک می ندازی؟
فکر نمی کردم شوخی ام را جدی بگیرد.
_ خب حالا یه شوخی بود…اخلاق گندی داری ها.
_ یاد بگیر گلی خانم…این دختر از تو بیشتر قدر منو میدونه…آی ننت قربونت بشه دختر با وفای من…با تو می افتادم تو رابطه الان چندتام بچه داشتیم، نه اینکه غر و ادای اون نی قلیونو به جون بخرم، تهشم بگه خوش خدمتی.
نیلی کنار دستش روی کانتر آشپزخانه می نشیند.
_ خاک تو اون مخت بها …آخه با گربه؟
با اخم نگاهم می کند، اما لبخند مخفی شده اش را نمیتواند پنهان کند.
_ ها چیه؟ از قدیم گفتن مرد جماعت به هیچی رحم نمی کنه… حالا من پیشنهاد دادم این که راه نداد…شوما به دل نگیر ضعیفه.

بهادر استاد حرص دادن من است. هرگز در جواب کم نمی آورد.
_ شد تو جواب تو آستینت نباشه بها؟
با یک سینی چای و شیرینی بیرون می آید. از دیدن شیرینی های تازه که بویشان این را تایید می کند، ذوق زده می شوم.
_ اصلا شیرینی دانمارکی میبینی چشمات قلب میزنه بیرون…وحشی نباش دخترم آرومتر.
می خندد و سینی را روی میز پذیرایی می گذارد.
_ از شاپرک بگو…همون دختریهِ که میری دم مدرسش؟
نگاهم مات می شود، او پریناز را بیاد دارد؟ نمیخواهم درباره ی او و بقیه ی گذشته حرفی بزنم، نمیخواهم از عمق بدبختی هایی که کشیده ام بداند. نمیخواهم بیشتر از این ترحمش را بخرم.
_ شاپرک و من اسمش و گذاشتم چند وقت دیگه میشه ۶سالش… اون دختر کسی بود که میشناختم …یعنی روزای آخر شناختمش…گذشته ی گندی داشت ولی خب … تهش اینکه بردنش پرورشگاه من که نمیتونستم سرپرستی بگیرم…هزینه هاشو قبول کردم.
نمی دانم چندمین شیرینی ست که برمی دارم اما او حتی لب به چایش هم نمی زند.
_ من عاشق اینم که حداقل ۵تا دختر داشته باشم گلی…فقط دخترها… قد و نیم قد…
از تصور بهادر در حصار دخترها خنده ام می گیرد، واقعا به او می آید پدر چندین دختر باشد.
_ تو بنظرم بابای باحالی بشی بها…بابای منم خیلی خوب بود.
بلند میشود و روی زمین کنار من می نشیند، یک شیرینی دیگر تعارفم می کند و من نه نمی گویم.
_ پس خوب بخور تا جون داشته باشی برام بچه بزایی ضعیفه.
شیرینی به گلویم می پرد، تا بحال هیچ چیز تا این حد جدی نبوده که ما حرفی از آینده بزنیم. پشتم می زند.
_ یعنی چی بهادر؟… جدی که نگفتی؟
به مبل تکیه می دهد و زانو ها را تکیه گاه آرنج می کند.
_ تو بچه دوست نداری؟… یعنی … خب ما عقد می کنیم… ما با هم خوبیم … بعد از عقدم همینه گلی…خب اگر دوست داشته باشی.
دوست داشتن؟ داشتن بچه هایی از او و با او یک تصویر ایده ال برای هر کسی ست، حتی من. زمانی که با نیلی تا این حد مهربان است با بچه های خودش تصویر بی نظیر پدر و فرزند می شوند.
_ چه خبره بها؟ میخوای تیم فوتسال بسازی؟… مگه ماشین جوجه کشیه؟
نگاهش برق می زند و لبش به خنده باز، شاید چون مخالفت نمی کنم.
_ آی قربونش بره بهادر که یه تیم فوتسال از این جوجه مامان بخواد…بخدا تو حامله بشی خودم نوکرتم بولله… نمیذارم جز بچمون چیزی تو دلت تکون بخوره

_ این زبون نبود بهادر به فنا می رفتی…من خواب بودم کی زنگ زد؟
حال نوبت اوست که چای به گلویش بپرد. پس حدسم درست است که کسی زنگ زده بود.
_ کسی نبود یعنی خاص نبود…خب داشتی می گفتی پس اون دخترِ که میری گاهی می بینیش کیه؟.
می دانم دیگر دست از پرسیدن بر نمیدارد و نخواهد گفت که شکاری با من چه کاری دارد، هر چند هیچ اهمیتی هم ندارد، آن وقت که داشت او برای خودش کسی بود، از شنیدن نام و یادآوری خاطراتش تهوع می گیرم.
_ اون زنِ محناست…اونم دخترشه…دست بردار از این سوالای کوفتی…
_ محنا زن محمد شده یعنی تو میری زندگی اونا رو دید میزنی مهگل؟…احمقی چیزی هستی؟… دیدن بچه ی محمد به تو چه دخلی داره…
عصبانیتش شوکه کننده است، بلند می شود و پایش به میزش می خورد، لیوانها از روی میز می افتد و می شکند. می دانم تحقیر آمیز است.
_ نگفتم بچه محمده، گفتم بچه ی محناست… بچه ی مسعود و محنا.
با نگاهی که می کند واقعا از حرفی که زده ام پشیمان می شوم گویا به چیزی نفرت انگیز و چندش آور نگاه می کند، اما او هیچ چیز نمی داند، نباید تا این حد پا پیچ من شود،برای دانستن چیزهایی که حتی خودم نیز از یادآوری آنها فراری هستم.
_ راست می گی دیگ گذشته رو هر چی هم بزنم بیشتر بوی گهش بالا میزنه…میرم بیرون یه هوایی بخورم فکر می کردم فقط من مثل زالو چسبیدم خرخره ی عموم … تو از منم بدتری.
چیزی در قلبم می شکند، او هم بالاخره قضاوتم کرد.
_ هر جور دوست داری فکر کن…من عادت دارم به اینکه مثل یه کثافت نگاهم کنن…فقط تو مونده بودی که حل شد.
خدا محمد را لعنت کند که اینچنین عاجز شده ام.
_ تو پا میشی میری توله ی اونا رو دید میزنی که چی؟ جز اینکه یا همش به یاد اون حرومزاده ای، یا حسرت داشتن بچه ی اونو داری؟…تو چجور آدمی هستی که گذاشتی با تو رویای داشتن بچه رو داشته باشم درحالی که…
_ میشه بری بهادر؟ برو و لطفا …خواهش می کنم، دیگه تا من اینجام برنگرد…این لطف و به هردومون بکن.
گریه نخواهم کرد. برای هیچ رفتنی گریه نخواهم کرد. برعی هیچ ترک شدنی، پس زده شدن، تحقیر شدن…گریه نخواهم کرد.
_ باشه…فکر کنم این راه خیلی بهتر از اینه که با من بخوابی با رویای مرد دیگه.
در که بسته می شود. آوار فرو می ریزد، روی من، له می شوم و اینبار بهادر با حرفهایش لهم می کند.
به سختی بلند می شوم، تا لِی لِی کنان به اتاق بروم، اثری از نیلی نیست، احتمالا او را هم برده است… گلویم می سوزد، شاید قلبم…او چه می داند که من در آن دختر تمام تنهایی ها و آرزوهای دزدیده شده ام را میبینم. او که زن نیست بداند …
به سختی به اتاق می روم، حتی دیگر دوست ندارم روی آن تخت بخوابم. این خانه و این تخت هم بوی او را می دهد. لعنت به من که باز هم خاطره ساختم، باز هم دلبستم. اما گریه نمی کنم. او باید می رفت، وصله اش نیستم. اندازه اش نیستم. امروز نه فردا می رفت. تهوع امانم را می برد، با تنی دردناک به دستشویی می رسم، هر چه خورده ام پس می دهم، آنقدر که دیگر جان ندارم. صورتم را در آینه نگاه می کنم، کاری که این مدت نکرده ام، کبود است اما تورم ندارد و حال زرد و نذار.

خنده دار است که من هیچ کسی را در دنیا ندارم. اما با پرویی تمام هنوز روی پاهایم ایستاده ام و باید بایستم، دنیا به من بدهکار است، یک فرزند، یک زندگی آرام، یک خوشبختی، یک نگاه بدون قضاوت، یک گذشته ی تمیز، یک مادر خوب، یک کودکی شاد، یک دنیای بدون درد و تحقیر. این دنیا به من بدهکار است. اگر هزار بهادر هم بیاید و برود باز هم می ایستم.
به اتاق دیگر می روم، لباسهایم را از تن می کنم، بوی او را می دهد. بیخیال قفل کردن در می شوم. از تمام مسکن هایم دوبرابر میخورم، نهایت میشود معده درد.
من به شبهای کلافگی عادت دارم، به این خورده شدن توسط افکار، اما گویا دیگر مغزم آزموده شده، بی حس است. باید فردا ک بیدار شدم زندگی ام را دوباره و بدون بهادر شروع کنم، گلویم از درد در حال انفجار است، مادرم چه می گفت؟ غمباد؟… ببین مهتاب…گفتی عاقبت بخیر نشوم…مادری برایم نکردی اما نفرینم که کردی عمیقا مادرانه بود.
……………….
_ گلی؟… پاشو…هلاک شدی از گریه.
گریه ام اینبار در نیمه بیداری ست و شدت می گیرد، زار می زنم، صدای اوست و این هم به خوابهایم اضافه می شود.
_ پاشو… خوشم نمیاد گریه می کنی…دِ پاشو دیگه.
چشم باز می کنم، این دیگر خواب نیست، با همان زیرپوش و زیر شلواری دیشب روبرویم ایستاده، در اتاق قبلی هستم روی تخت.
_ چندتا قرص با هم خوردی؟… بزنم اونور صورتتم نقش دار بشه؟… وسط دعوا که شیرینی تُقس نمی کنن که…دعوا یعنی یکی میگی یگی میشنفی… یکی میزنی یکی میخوری… گفتم میرم هوا به کلم بخوره…تو پیاز داغشو زیاد کردی… نه اینکه من دهنم هرز نرفت، رفت…ولی تو زنی…منم دوست نداری …ولی من که دوست دارم…روت غیرت دارم…بیخود میکنی میگی بچه ی اون فلان شده هان…بگو نپرس…بگو به تو چه… بلدی پاچه بکنی بازم میکندی تا خرخره…
یک شلوارک گشاد پایم می کند. یک سویشرت خانگی و من هنوز گیج قرصهایی هستم که خورده ام اما بیشتر گیج حضور او. من را دراز می کند و ملحفه را رویم می کشد. گلویم میسوزد، از گریه های در خوابم، از بالا آوردنهای دیشب، از سوزش اسید معده، صدایم بالا نمی آید.
_ برام میگی چرا میری اون دختر و نگاه می کنی، الان نه چون اعصابم گه مرغیِ… یه روز دیگه…گلی؟…
نگاهش می کنم، هنوز باور ندارم برگشته است. گفت می رود.
_ گه خوردم با اون حرفام خب؟… به روم نیار… بروت نیار … رفتم چرخ زدم، گفتم گلی بی حکمت نیست کارش، بذار به حساب خریت مردونه…ولی حتی اگر دلیلتم اونا بود…
دستی به پس سرش می کشد، برایش سخت است گفتن، میخواهم بگویم نیست. بگویم تو تنها انسانی هستی که به او میخواهم فکر کنم، اما صدایم در نمی آید.
_ خب اگرم اوناست که بیا دلت و ببر…به زندگیمون بچسبون…بخدا با فکرای گذشته، پخم کف دستمون نمیذارن…ببین از وقتی تو اومدی من دیگه از افخما کشیدم بیرون…میگم یه عمر به کینه بود کون لقشون، زن و زندگی آخر میمونه.
دلم اگر برای این مرد نلغزد پس، برای که خواهد لغزید؟ دوستش دارم، اما دیشب میان حرفهایش دیدم چگونه می تواند من را له کند، او قدرت از هم پاشیدنم را دارد.
_ میخوام تنها باشم…نباید برمیگشتی… من روبراه می شم نگران من نباش بهادر… واقعا دیشب گفتم برو…توام خوب میشی.
نگاهش آزرده است، اشک ها بی اختیار است. از آمدن و نرفتنش در حد مرگ خوشحالم، اما نمیخواهم کسی حرفهایی که سالهاست می شنوم را بار دیگر مانند مشت در صورتم بکوبد.
_ بخاطر حرفام؟…من عصبانی شدم…عصبانی که نه … دلم گرفت از اینکه من تمام تلاشم و این مدت کردم و تو میری بچه ی اونا رو می بینی…تو خودت درد پس زده شدن و کشیدی گلی…میفهمی چی میگم…تو من و به شکلای مختلف پس میزنی…میگی برو و میدونی که نمیرم…میدونستی وقتی کابوس می بینی حرف میزنی؟… میدونی چقدر وقتی خوابی التماسات و به اون دیوث شنیدم؟…منم آدمم، هر کدوم به نحوی زخم داریم که یه استخون لای اونه…بذار من اونی باشم که زخمات و ترمیم میکنه، توام برای من رو.

_ من یه بچه داشتم…یه دختر… و کلی آرزو… اما نموند…نذاشتن که برام بمونه… من نمیرم به یاد اون کثافت، پریناز و دید بزنم…فقط… میبینم اگر شاپرک من زنده میموند، شبیه اون می شد؟…بچم موهاش مشکی بود…برای همین … اسم اون دختر و من گذاشتم، روزی که شاپرک من مرد، مادر اونم مرد…همه چی اونجور نیست که فکر می کنیم بها…ولی درد زن بودن خیلی سخت تر از مرد بودن با تمام سختیاشِ…می گی التماس؟…تو چندبار تو زندگیت التماس کردی؟…
می آید پایین تخت روی زمین می نشیند، نزدیک من، دست سالمم را می گیرد، گرمای دستهایش بیشتر اشکم را در می آورد. دردها هرگز کمرنگ نمی شوند، فقط آنقدر دردهای جدید می آید که قبلی ها ته نشین می شوند، آنقدر که سنگین می شوی از رسوب آنها، زمین گیر می شویی، سرب می شوند و پاهایت دیگر توان حرکت ندارند.
_ من به تمام آدمایی که تو زندگیم بودن التماس کردم…به بابام که برگرده وقتی همه گفتن اون مُرده و من فقط فهمیدم جاشو اون کثافت تو خونش گرفت…به مامانم که من و از دست فاضل و پسراش نجات بده که دوستم داشته باشه…به فاضل که بهم دست نزنه…به محمد که… دروغ نگه…به ساره به مصطفی…به مسئول پرورشگاه که من و برای تنبیه نفرسته تو انبار…به مسعود…که منو مثل یه تیکه گه ندونه…که زیرپای محنا نندازه…به اون پیرمرد خرفت و حرمزاده که بچمو کشت…به پرستارا به همه که حداقل جنازه ی بچمو بدن ببینم…میبینی؟ …ولی دیگه التماس نمی کنم…به هیچ کسی…دیگه دل نمی بندم به کسی…
لحظه ای بعد من میان آغوش او همچو یک کودک گریه می کنم…آغوش او بعد از پدرم اولین مکان امنی ست که مهگل را درون خود جا می دهد، مردانه و بزرگوار.
_ قول میدم بهت اینا یه روز فقط برات بشه یه آه…نه گریه و غصه…دلم گیرته گلی…دل بهادر گیر کسی شد دیگه تمومه…خودم دونه دونه این خورده شیشه ها رو از تنت در میارم…مرحم میذارم…ولی تو دیگه نشو زخم دلِ بهادر.
یک دل زخمی مگر چه می خواهد؟ زن بودن در این دنیا سخت است، در جامعه ی مرد خواه ما، در نگاههایی که تربیت شده اند، سرزنش گرانه نگاه کنند، آدمهایی که ابتدا تو را منع می کنند تا شاید بعدها فرصت کنی وخلافش را ثابت کنید، آدمهایی که ملاک خوب و بدشان جنسیت توست، نه آدمیتت. این میان من به آغوش این مرد راضیم، اگر سهم من از دنیا همین گیر دل بهادر بودن باشد کفایت می کند.
………………..
_من…لباس…عروس نمی پوشم.
عکس بعدی را نگاه می کند و نگاهی به من، سری به معنی نه تکان می دهد.
_ من لباس داماد میخوام بپوشم پس برم لباس عروس تن بقال محل کنم؟
از تصور منصور خان صاحب سوپر مارکت این محل با آن ریش بلند و موهای کوتاه و اندام ورزشکاری کنار او با لباس عروس خنده ام می گیرد.
نگاه تند و اخم آلودی به من می اندازد، زنی که از مزون برای نشان دادن طرح های لباس عروس آمده، هول می کند. لبخندم به خنده ای بلند تبدیل می شود، نگاه دزدکی زن از او به من است. فقط چند روز از،گچ گرفتن دست و پایم می گذرد و خانه نشین شدنم، که امروز بی مقدمه و بی وقت آمد و اطلاع داد که میخواهد سفارش لباس بدهد و خانمی را که طراح مزون بود با خود آورد.
_ این لباسا برای آقا منصور مناسب نیستا…یکم که …
روی مبل جابجا می شوم، این چندمین لباسی ست که طراح نشانم می دهد و من حتی نگاه هم نمی کنم، لباس عروس بنظرم زیاده روی ست.
_ ببند اون نیش و گلی… اسم طرفو از کجا میدونی؟…
نگاهی به زن می اندازد یعنی بحث نکنم و مراعات داشته باشم. اما سربه سر بهادر گذاشتن لطف خودش را دارد.
_ خودت گفتی هر چی خواستم نبودی به منصور زنگ بزنم میده شاگردش بیاره…بعدم اون هیکل و تیپ و مگه میشه ندید.
لبش را گاز می گیرد.
_ فکر کنم این به شما بیاد خانم…بخاطر طور و مدلش یکم تو پر تر نشونتون میده.
عکس این لباس عروس من را محو زیبایی و ظرافتش می کند. یک لباس با بالاتنه ای سنگدوزی شده، یک ترکیب سنتی و مدرن با تورهایی زیبا در قسمت پایین و دامن از همان پف دارها که تمام دختران آرزوی پوشیدنشان را دارند. همه ی دخترها با آرزوهای دخترانه.
_ همین عالیه …تا روز عروسی چند کیلو چاق بشی محشره.
لبخند گشاده ی زن و ذوقی که بهادر از دیدن آن عکس روی صفحه تلویزیون دارد و برق نگاهش زمانی که به من نگاه می کند گویا تصور من در آن لباس را دارد، دهانم را می بندد.
در را که پشت سر زن می بندد، اندازه ها گرفته و قرار های بعدی گذاشته شده است.
_ خب داشتی درباره ی تیپ منصور بقال محل می گفتی… خوب چشات میچرخه ها.
عصایم را از کنار مبل بر می دارم، از این همه نشستن خسته شده ام. حتی حرص خوردنش هم جالب است.
_ خب حالا…کلا جذابیتها رو نباید از نظر دور داشت، کفران نعمته به خان.
دست به کمر با آن ابهت مردانه و اخم های درهمش، فقط یک سبیل و کلاه کم از لاتهای قدیم دارد.

_ آی آی …با من سر این چیزا شوخی نکن گلی خانم… من حسودم… مخفیشم نمی کنم…دیگه ام نمیری در مغازه اون الدنگ با اون قیافه ی داعشیش.
دلم برای همین حسادتش می رود که بد اخلاق می شود. هر وقت احساس می کند او را نمی بینم یا دست کم می گیرم، بدخلق می شود. اینها تنها زمان هایی ست که او را ناراحت می بینم.
_ حالا اخم نکن…من که نمی ترسم…سلیقمم جدیدا برگشته…هر کی عین تو باشه بهش نظر دارم…خب توام که فقط یکی ازت ساخته شده.
سرفه ای می کند که مثلا متوجه منظور من نیست. اما برق نگاهش کم از چلچراغ ندارد.
این مرد دلی بزرگ دارد، آنقدر که من احساس کوچک بودن می کنم.
_ خب حالا نمیخواد ماست مالی کنی، اینقدر با اون پا تو خونه رژه نرو به این پا صدمه میزنی، یکی از بچه ها گفت ویلچر برقی هست گفتم بخره …
_ میدونی اونا چقدره بها؟ برای یکماه برقی ویلچر برقی بخری؟ خنگ شدی؟
می دانم برلی او پولی نیست، اما واقعا خرج کردن پولی که برایش زحمت کشیده آن هم برای چنین چیزی برایم قابل درک نیست.
کنارم راه می آید، میخواهم به بالکن بروم، از تراس خانه ی او کوچکتر است اما با کاری که بهادر انجام داده دلنشین است، یک تخت و فرش دستباف و مخدّه ای سنتی، چند گلدان بزرگ گل، با نمای شهر برای هر کسی جالب است، حتی نیلی که بیشتر اوقاتش را در درخت چوبی مخصوص گربه با جایگاه خواب و بازی بهادر برایش خریده، اینجا می گذراند.
_ هر چقدر باشه هدر که نمیره، میدمش آسایشگاهی جایی، حتما کسی بهش نیاز داره…بعدم یاد بگیر خودخواه باشی و از پول خرج کردن خوشت بیاد…جون کندم که خرج کنم.
نیلی را از روی درختش پایین می کشد، دخترک تنبل کش و قوسی می دهد و کمی غر می زند. چقدر تفاوت میان آدمهاست، در نگاه اول بهادر مرد بد خلق با هزاران تصورات منفی دیگر بنظر می رسد که بیشترین جذابیتش پول و هیکل درشت و مردانه اش است با یک جاذبه ی جنسی اما حال می دانم او مهربانترین موجودی ست که خلق شده است.
_ چی شده؟…داری درباره ی من فکر خوب می کنی یا بد.
روی تخت می نشیند و من به او تکیه می دهم، کمتر اوقاتی ست که تا به این اندازه آرام و بی دغدغه ام.
_ دو دیقه نشستیم روتون و ببینیم پشت می کنی خانم؟
نیلی را روی تخت می گذارد و من را روی پایش می گذارد.
_ نمردیم و یه بار لنگ و لگد نزده اومدی بغل.
از متلک هایش میخندم.
_ یکم متلک ننداز از وجودت حض ببریم جناب افخم…فقط قلیون و سماور کم داریم اینجا، یه حوض و فواره.
محکم تر من را نگه می دارد، آه می کشد، خسته . دردهای من این روزها زبان او را بسته، دیگر از رد زخمهایش نمی گوید.
_ چرا دیگه چیزی نمی گی بها؟ … خانوادت و دیدی؟… نشنیدم اصلا حرفی بزنی.
_ چی بگم؟ حرفی نیست… تف سربالان حرف زدن نداره.
_ بهرام چی شد؟…دامادتونم بیمارستان بود انگار.
نگاه متعجبی می کند و من بیشتر از بوی تنش و گرمای او حس آرامش می گیرم. از آن شب که برایش از شاپرک، دخترک بیچاره ام حرف زدم حتی یک کلمه درباره ی آن نه گفت، نه پرسید، اما تمام لحظات بعد و ساعتهای بعد همچون پدری من را به آغوش گرفت.
_ خوب یادته ها… بهرام هنوز زندانه، پول وثیقه نداشتن بدن…چندبار حاجی پیغام داده بود سند خونه رو بدم یا حجره رو که گفتم نمیدم…شوهر بهنازم هنوز بیهوشِ ولی انگار دکترا امید دارن بهتر بشه…نرفتم ببینمشون…یعنی میخواستم با تو برم … که اینجور شدی…راستی فرامرز از محمد شکایت کرده، فیلمای محل کارتم گرفته…مشکلی نداری؟
نگاهش منتظر است، شاید برای مخالفت من یا نشانی از چیزی که قطعا وجود ندارد،آن هم علاقه.
_ فقط بگو بلایی سرش بیارن که اسم منو یادش بره.
صدایی حاکی از رضایت از میان سینه اش می آید. مرد گنده ی حساس.
_ توام دیگه نمیری بچه اون زنه رو دید بزنی مگه نه؟…خوشم نمیاد مثل عقده ای ها بنظر بیای…بحثیم درباره ش نداریم…حرف آخر
سر از روی سینه اش بر می دارم که بدون نگاه کردن به من سرم را سر جای قبل بر میگرداند.
_ گفتم حرف آخرمه… یکم دیگه حاضر بشیم بریم شام بیرون… پوسیدی تو خونه.
سکوت می کنم، من به دیدن گاه به گاه پریناز خو کرده ام، به اینکه شاپرک از دست رفته ام را در قامت او ببینم، دخترکی که شاید هرگز نام پدر واقعی اش را نداند، او که محمد را پدر خود خواهد دانست.
_ لباس عروسِ تو تنت عالی میشه… تو عروس قشنگی می شی…
_ میخوای بگی فک و فامیل عروست کجان بها؟…هنوزم میگم کار بیهوده ایه…
_ مگه من فک و فامیل دارم گلی؟ نکنه فکر کردی اون لاشخورا رو دعوت می کنم؟…خونه پر بهناز و دخترش…اگر اومد…بقیه ش برای دل خودمه و خودت… حتی اگه یه نفرم نگم بیاد بازم لباس عروس و جشن و عکس و بقیه ی چیزا سر جاشه… بقول سید خدا بیامرز…میگفت خرج عروسیت و از بقیه چیزات سوا کن… عروسی برای دل زنِ…اونم نباشه که همون اول دلش و ندید گرفتی…

_ مگه من فک و فامیل دارم گلی؟ نکنه فکر کردی اون لاشخورا رو دعوت می کنم؟…خونه پر بهناز و دخترش…اگر اومد…بقیه ش برای دل خودمه و خودت… حتی اگه یه نفرم نگم بیاد بازم لباس عروس و جشن و عکس و بقیه ی چیزا سر جاشه… بقول سید خدا بیامرز…میگفت خرج عروسیت و از بقیه چیزات سوا کن… عروسی برای دل زنِ…اونم نباشه که همون اول دلش و ندید گرفتی…حالا منم دل دارم مهگل خانم.
دلم برای خانم گفتن هایش لک می زند، این یعنی روی حرفش حرف نزنم، یعنی احترامت را دارم حتی اگر خلاف نظر من باشی، یعنی رضایتم را جلب می کند، یعنی از اینکه با او همراه نیستم دلخور است اما نه به اندازه ی علاقه ای که به من دارد. می دانم یک روز به خود می آیم که دیگر بهادر همه چیزم شده است و خدا کند آن روز من هم برای او همه چیز باشم.
…………………
یک سفره خانه ی سنتی در فرحزاد و با احترامی که به او میگذارند می فهمم اینجا هم او را می شناسند و این یعنی یک پذیرایی خوب. از،وقتی کنار بهادر قرار گرفته ام، انتظاراتم از غذا بالا رفته است. دیگر همان یک ساندویچ در روز کفایت نمی کند. حال حتی از خوردن کباب و سایر خوراک هایی که بیزارم بودم، کنار او لذت میبرم، بهادر خوب میداند چگونه همه چیز را مهگل پسند کند، اصطلاحی که خودش آن را ساخته است. کمک می کند تا روی تخت بنشینم، میان نگاه دیگران و او به گونه ای رفتار می کند، که حتی آنها را نمی بیند، این اعتماد به نفس او را دوست دارم.
_ اینجا سینی کبابش حرف نداره.
برایش قلیان می آورند و مخلفات، حدسم درست است او را می شناسند.
_ رستورانی هست تو رو نشناسن بها؟ از بس خوش خوراکی.
بر خلاف همیشه جدی ست، احساس می کنم کسی یا چیزی برایش نا خوش آیند است، چرا که جایش را عوض می کند.
_ چیزی شده؟
بر میگردم تا زاویه ی دید قبلی او را ببینم، زن و شوهر و یک دختر بچه ۷ساله، چندین مرد جوان که با هم شوخی می کنند، یک زوج جوان که سن و سالی ندارند.
_ به چی نگاه می کنی مهگل؟
شلنگ قلیان را بدست می گیرد، هیچوقت جز سیگار، دخانیات دیگری را دوست نداشته ام.
_ به چیزی که باعث شد جات و عوض کنی.
بوضوح عصبی ست. از پک های محکمش به قلیان مشخص است، از تیرگی نگاهش، از بهادری که مثل همیشه نیست.
_ گیر دادیا مهگل…اگر کباب نمیخوری بگم غذای دیگه ای بیارن.
به من نگاه نمی کند. کمی جا به جا می شوم، حتی متوجه نمی شود. آن زن و شوهر با دختر بچه در دیدرسم هستند، مرد را نمی بینم، اما نگاه زن چند بار روی تخت ما بر میگردد. حسی می گوید آنها یکدیگر را می شناسند. انگشتانی نامرئی قلبم را فشار می دهند. زن چادری نیست اما کاملا پوشیده است، حتی دختر هم روسری اش را مدل عربی به سر کرده. لحظه ای نگاهمان به هم گره می خورد و زن سر بر میگرداند. بهادر همچنان کام از قلیان می گیرد، سینی کباب ها را روی سفره ی ترمه میگذارند و مخلفاتش، چای و قلیان را بر می دارند، گذشت زمان را حس نکرده ام، سکوت طولانی را هیچکدام نمی شکنیم. بهادر کباب کوبیده را جلویم میگذارد و تکه تکه می کند، حتی حواسش نیست که من کوبیده نمیخورم.
_ بهادر؟… من نمیخورم اینو.
_ تو که دوست داری…
به کوبیده هایی که برایم خورد کرده تا بتوانم راحتتر بخورم نگاهی می کند، بعد به من…نگاهش چیزی دارد که دلم را می لرزاند، از غم…از حسی که فقط یک زن می تواند بفهمد، حسی که می گوید اینجا من کسی نیستم که فکر او را از آن خود کرده است. سکوت می کنم، تکه ای از کوبیده را به دهات می برم، با بغضی فرو خورده…هزاران فکر نامربوط… از نادیده گرفته شدن. از اینکه نکند این یک قرار باشد…اما زن شوهر و فرزند دارد.
_ نخور اونا رو …تو از کوبیده متنفری …بیا جوجه، چنجه…
خیره نگاهش می کنم. من مدتهاست او را با حضور مسعود در ذهنم شکنجه می کنم، گذشته ی آدم ها هر چه باشد باز هم روزی سر راهشان سبز می شود. سعی می کنم صبور باشم، مثل او. لبخند می زنم و نگاهش مهربان می شود.
_ چیزی نیست که بخواد فکرت و درگیرش کنی گلی جانم…از اینا بخور… یه زمانی برای اینجا گوشت مزه دار می کردم، ترکیباتش و نمی گفتم، میاوردم اینجا تحویل میدادم…خیلی سال پیش…الانم هر چند طعم اصلی نیست ولی خب از بقیه ی جاها عالی تره…
مرد با زن و دختر بچه از کنارمان رد می شود و می بینم برای لحظه ای چشم می بندد و بعد نگاه به من می دهد.
_ اینکه تو گذشته دوستش داشتی یا میشناختیش یا هر چیزی مهم نیست…راحت باش.
تکه ای از جوجه را به دهان می گذارم، طعمش با طعم تلخ افکارم مخلوط می شود، اما لبخند می زنم تا مثلا عادی باشد اینکه او کسی را در گذشته داشته است و هنوز هم او را میخواهد.
نمی فهمم چگونه غذا میخورم، فقط تا جا دارم می بلعم که قرار نشود حرف بزنم. آن هم میان سکوت او. حال بیشتر می فهمم که بهادر چقدر در قبال من کوتاه می آید.

حال بیشتر می فهمم که بهادر چقدر در قبال من کوتاه می آید، اینکه او از گذشته ی من می داند و اینکه تا چه حد احساس ناراحتی دارد و سکوت می کند. هر از گاهی نوازش سرنگشتان او روی تنم را دارم. حتی وقتی در مقابل نگاه متعجب دیگران من را بغل کرده و داخل ماشین می گذارد چرا که واقعا نمیتوانم قدمی بردارم بدون آن که بیوفتم.
وقتی من را روی تخت میگذارد، خدا را شکر میکنم این ساعتها گذشته و زمان خواب است.
کمک می کند تا شلوار لی را که پاچه اش بریده شده را در بیاورم، منتظر لباسهایم به او که شلوار راحتی می پوشد نگاه می کنم. تقریبا تمام لباسهایش در آپارتمان من است.
_ لباس به من میدی سردمه.
نگاهم می کند، مثل همیشه نیست.
_ بغلت می کنم گرمت میشه.
لبخند می زند، آنقدر خوب شده ام که از رابطه با او استقبال کنم، اما حس خوبی ندارم. سنگینی گچها را چند برابر حس می کنم، حفره ای درون سینه ام در حال ایجاد شدن است.
_ حالت خوبه بها؟
کنارم می خزد، آرام و بدون مقدمه شروع به بوسیدن می کند و من برای اولین بار لذت نمی برم، حس شوم وسیله بودن برای تن او لحظه ای رهایم نمی کند. به روی خودم نمی آورم و او برخلاف همیشه هیچ آرامشی ندارد، حرکاتش عجولانه است، گویا فقط یک رابطه میخواهد و بس و من به خواسته اش نه نمی گویم، او بهادر است. مردی که تا به امروز من برایش اولویت داشته ام، در لحظه لحظه های رابطه ها یمان، هیچ چیز این رابطه مثل همیشه نیست و من احساس می کنم فقط میخواهد قدرت مردانگی اش را ثابت کند، روح زخن خورده اش را. هنوز به اوج نرسیده عقب می کشد و در سکوت نگاهش را به من می دوزد.
_ دارم خودمو تحمیل می کنم بهت…خر نیستم گلی چرا صدات در نمیاد؟… لعنتی حداقل پسم بزن… بگو نمیخوای…
نگاهش پر از درد است، نه مگر او مرحم زخمهای من شده است؟ آغوش برایش باز می کنم، با لبخندی که می دانم خیلی هم ماهرانه نیست اما واقعی ست، او را دوست دارم، او را میخواهم در هر شرایطی، بوی تنش، گرمای وجودش، مهربانی هایش و تمام خاطراتمان و گذشتهایش هر کدام به تنهایی دلیل خواستن اوست.
_ من تو رو همیشه میخوام بیگ من…فقط اینقدر مثل ماشین نباش… نیاز نیست قربون صدقم بری و الکی حاشیه بسازی… بیا فقط انجامش بدیم.
نگاهش از تیرگی در می آید، رنگ می گیرد، اوج می گیرد و او باز هم بهادر من است، حتی اگر پرو بالش هنوز رد زخم ها را داشته باشد.
………………..

بوی خوبی که از آشپزخانه می آید باعث می شود از خواب بیدار شوم، گرسنه و مشتاق یک صبحانه، جای خالی او وقتی می دانم برای من داخل آشپزخانه مشغول تدارک صبحانه است، بیشتر دلنشین است تا مایوس کننده.
کلمات عاشقانه ای که تا زمان خواب کنار گوشم نجوا می کرد، محبتهای مردانه اش انتهای شیرین برای چیزی که می توانست برایمان تلخ باشد. همه چیز می گوید باید من هم تغییر کنم، چرا که او هم نیاز به ترمیم دارد، برای هر آنچه که بر او گذشته.
_ گلی … نیلی برو اون گلی رو بیدار کن ببینم بی خاصیت…برم جای تو یه سگ بگیرم بیشتر حرف گوش میده.
در حالی که او را زیر بغل زده و بازی می کند و می خندد، در آستانه در اتاق ظاهر می شود. نگاهش درخشان است و لبخندش وسیع و دلچسب.
_ تو که بیداری.
نیلی را زمین می گذارد داخل می آید. هنوز کرخت و خسته ام. اما دیدن او اینهمه سرحال مفرح تر از خواب است.
_ نرفتی سر کار؟
پتو را کنار می زند، نگاهش روی تنم می گردد و بعد به سراغ کشو رفته و یک دست لباس خانگی بیرون می کشد.
_ کار همیشه هست…امروز من و توییم…بیرونم نمیریم… تلفن خاموش…البته تا نظر خانم چی باشه.
کمک می کند لباسهایم را می پوشد.
_ من فعلا به یه حموم داغ فکر می کنم، بعد خواب دوباره.
قبل از آنکه عصایم را بردارم، دست زیر پایم می اندازد و بلندم می کند.
_ نخسته بابا…نمیری با این همه خواب… دیشب از من زودتر خوابیدی… صبح رفتم دوییدم، دوش گرفتم، خرید کردم صبحانه درست کردم میز چیدم، تو تازه بیدار شدی…راستی…یکی از دخترای همسایه رو دیدم گفت پایین باشگاه خانوما هست…
روی صندلی می گذارد. بوهای مختلف و اشتها برانگیز، حتی حلیم هم روی میز است. املت، شیرینی، شیر…
_ با دختر همسایه چکار داشتی تو؟!
نان داغ را از داغ فر بیرون می آورد و روی میز میگذارد، بوی داغی نان اشتها برانگیز است.
_ تو با آقا منصور چکار داری منم همون کار و با دختر همسایه دارم.
چهره ی جدی به خود گرفته است، حس حسادت از اینکه او باید اطلاعات را از یک دختر بگیرد آن هم با آن سیاست و جذابیت ذاتی اش باعث می شود، سکوت کنم. تصویر زن دیشبی رهایم نمی کند. زیبا بود و ملیح.
_ شوخی کردم…از نگهبان پرسیدم…من و چه به دختر همسایه اونم این وقت صبح… اخم نکن.
_ دیشب… اون زن و شوهر و میشناختی؟
لبخندش جمع می شود و لقمه وسط راه درون بشقاب برمی گردد.
_ زن و شوهر نبودن…اون برادرش بود… از شوهرش دوماه پیش فکر کنم جدا شد…اون اولین دختری بود که برای خواستگاریش رفتم …البته سید رفت…ولی گفتن آس و پاسم، ندادن…دادنش به یه فرش فروش که تهش یارو با یه بچه طلاقش داد با زید جدیدش رفت کانادا…همش همین بود.

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫9 نظرها

    1. وای وای عشقهههههه عاشق غیرت و فهمشم کاش از این مردا سر راه ماهم قرار بگیره😂😂😂😂 ادمین جون واسه همه پارت گذاشتنات مرسی😉😂منتظر پارت امروزم مشتاقانه و امیدوارم قبل اینکه کلاسم شروع شه پارت بذاری☹

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان

بستن