codebazan

رمان ترمیم

رمان ترمیم پارت ۵۲

 

آخر با چه رویی بگویم که از لحظه خروج از ویلای فرامرز به دنبال تمام کارهایت بودم ؟

یعنی مهگل تف نمی‌اندازد به صورتم که میدانستی و چنین بلایی سرم
آوردی ؟
نمیگوید بچه‌هایمان و جان من را فدای غرور لعنتیات کردی؟!

پاهایم یاری ام نمیکنند . توان نگاه کردن در چشمانش را ندارم. حرفهایی که زدم بخشودنی نیستند.

– آقا… همسرتون میخوان شما رو ببینن.

اخ مهگل !
پرستار درهم است. سه طبقه بالاتر دخترک بیچاره ام خوابیده؛
بی مادر .
فرامرز رفت. حتی مهراد هم نیست. عباس هم دلخور است. تنها مانده ام.
فقط من مانده ام و آن غیرت مسخره و غرور احمقانه .
پاکشان به سمت بخش مراقبتهای ویژه میروم. پرستار یک گان و کاور کفش و ماسک میدهد.

– خیلی حالش مناسب حرف زدن نیست، استرس هم حالش و بدتر میکنه.
فقط سر تکان میدهم. بی حال روی تخت، با سرم و دستگاه های مختلف که به او وصل است دراز کشیده .

مهگل من، مگر تو چند سال داری؟ هنوز سی سالت هم نیست.
چند قدم مانده به او می‌ایستم. تازه به عمق حماقتم پی میبرم. موهای
بیرون افتاده از کلاهش پر از سفیدی است. یعنی فقط در طی این چند روز ؟
ماسک اکسیژن روی صورتش است. سر برمیگرداند. نگاه بیحالش میشود
خنجر میرود تا مغز استخوانم. دست میبرد تا ماسک را بردارد.
پرستار دوروبر ما میچرخد، حتماً او هم میداند قاتل جان این موجود نحیف آمده است.

– بهادر؟!
اولین قطره اشک می‌افتد. خودم گفتم دیگر نگوید “بها”. کاش لال میشدم ‌.
که بها گفتنش چون نفس برایم واجب است.
دست به سویم دراز میکند. میبینم که قطره اشکی از گوشه چشمش
میافتد روی بالش تخت. پرستار میرود؛ آن یک ذره شجاعت من هم .
– بهار خوبه ؟
صدایش ضعیف است و خشدار. میتوانست دیگر نباشد.
شانه بالا میندازم. چیزی مثل سرب راه گلویم را بسته است. صدا که هیچ،
نفسم نیز بالا نمیآید. رو برمیگرداند.
– من خیانت نکردم .
همین کافی است تا جانم آتش بگیرد و پایم به جلو نرود. ماسک را برمیدارم،
لب میزنم.
– ولی من اینکار و نسبت به هر دومون کردم، گلی…
………………….

***مهگل

روزهای سختی است، اما قشنگ. بهار، دخترک قشنگم درحال رشد است،
آن هم درون دستگاه. هر دوروز یکبار، چند سیسی به شیرش اضافه میشود .

حالم بهتر از روزهای اول است. نمیدانم چند روز گذشته، اما من یک ماه است که اینجا در اتاق مادران بیمارستان ساکن شده ام. دخترکم ضعیف است.
چند بار مشکل تنفسی و یک بار ایست قلبی را از سر گذرانده، اما دختر شجاعم مقاوم شده است. امید این روزهای مادرش است، دختر من… و بهادر.

– بهار، مامان، بخند برای بابا… ای دختر بد، چشمات و باز کن بابا ببینه…
و این شاید هزارمین فیلمی است که میگیرم، آن هم با دوربین. نمیگذارند گوشی را داخل اتاق بیاورم، اما عباس برایم این دوربین کوچک را اورده است.

شاید او به خود بیاید… شاید مرد شکست هی این روزها، امید پیدا کند.
– به بابا بگیم چند روز دیگه شاید بیایم خونه ؟
– تو باز افتادی به جون این وروجک .
سمانه است، مادر یکی از نوزادان. اینجا دوستان زیادی پیدا کرده ام و این برای من عجیب ترین اتفاق است.

– شاید بهادر از خر شیطون بیاد پایین… از صبح اکسیژنو قطع کردن…
دیدی ؟
نگاهش رنگ دلسوزی میگیرد، اما واقعاً مهم نیست. او نمیداند که ما چه روزهایی را باهم داشت هایم. نمیداند بهادر…

– مبارکه، ولی تو واقعأ صبوری، مهگل… دل بزرگی داری. این مدت نیومده

اینجا همه زود از هم باخبر میشوند. هرکدام دردی دارند. حتی چند مادر با شرایط من فرزند ازدست داده اند.
این روزها کمتر به ارسلان فکر م یکنم. شاید این هم حکمت خداست؛ آدم صبور میشود.
– سمانه، بهادر فقط ترسیده. آدما حق دارن بترسن. اون بهترین بابای
دنیاست… مگه نه، مامان جونم ؟
بدنش را ماساژ میدهم و او غر میزند.
دخترک غرغرو بیشتر شبیه من است. زیاد صبور نیست، مثل… بهادر!
– تایم ویزیت دکتراست، خانوما .
این یعنی بهار بیشتر از این نمیتواند لذت ببرد. دست به صورتش میبرم.
دهان باز میکند، دخترک همیشه گرسنه.
– قول میدم رفتیم خونه، هر ساعت بهت شیر بدم، خوشگله.

این را هر روز و هر شب تکرار میکنم.
جای تمام این در آغوش نکشیدن ها و شیر ندادنها… جای ارسلانم… جای
تمام دردهایی که میکشم، وقتی سین هام پر از شیر است. وقتی از درد کمر
هنگام دوشیدن شیر، اشکم درم یآید.
بهادر جان! چرا به قلبی که بیمار کردی، وفادار نیستی ؟
آخرین حرفش همین بود، نبود؟! اما حتی فرصت نداد تا حرف بزنیم. بهادر از من برید.
به فیلمهای بهار نگاه میکنم، از او که نمیبرد. به گوشی ام انتقالشان میدهم .

ساعت استراحت من است. اینجا هر مادری به شیوه ی خود زمان را سپری میکند. ما اینجا درد مشترکمان فرزند است. البته دم دستی ترین دردمان
– داری برای بهادر میفرستی؟
نگاهش غمگین میشود. اسما سنی ندارد.

شوهرش دو ماه پیش تصادف کرد
و مرد. حال، او مانده و یک پسر نارس که چند روز است روی خوش به این
نو عروس اش نشان میدهد .

– اون که نمیبینه، گوشیش خاموشه. اهل اینترنتم نیست، ولی میفرستم.
بالاخره یه روز باز میکنه این صفحه رو.
کنارم مینشیند.
– دکترِ بهار به پرستار میگفت شیشه رو شروع کنن، فک بچه قوی بشه.
مبارک باشه .
بوس های بر گونه هایم میزند و من دلم پر از شادی است، اشک میریزم.
– راست میگی، اسما؟ !
– آره، داشتم علی اصغر و تمیز میکردم، شنیدم. یه دو روز شیشه میدن، بعد میفرستن زیر سینه. اکسیژنشم که قطع کردن از صبح… به امید خدا افت نمیکنه و تا چند روز دیگه مرخصه .
فیلمها را ارسال میکنم. برای عباس هم. میدانم او از بهادر باخبر است.
بهادر، جان این مرد است.
– مهگل… یکی پایین اومده سراغت. یه آقاست. داشت از نگهبانی میپرسید.
قطعاً بهادر نیست، بقیه هم تلفن من را دارند.
تمام تنم میلرزد. مادر بودن، زن بودن، ادم را ضعیف میکند؛ عشق و محبت
که دیگر خودش چون یک بیماری است. زمینت میزند. تا همه چیز عادی و روبه راه باشد که سراسر خوشی است، اما… اما امان از ناخوشی… میشود سرطان و رگ میزند در پی و بُن هات. پخش میشود در تمام وجودت و کفایت
هم نمیکند، روح را نیز زمین گیر میسازد. آنطور که حتی دست به زانو هم بزنی و زمین را به یاری بگیری، بلند نشوی.
بهادر با من چنین کرد. عشق او، محبت هایش که من را یاری کرد تا سر پا بمانم و نفسی تازه کنم، حال جانم را میگیرد، ولی دخترش، اوست که جان
میدهد به این تن نزار و نحیف. این بهار است که میشود توان برای ایستادن.
این نگاه بهادرگونه و چشمانی که متعلق به اوست میشود همان درمان که گیگویم. باید بایستم. باید برای صاحب اصلی این نگاه بجنگم که دیگر گوش هی عزلت گرفتن و قمبرک زدن، چاره کار نیست.

بهادر رفته است؟ ارسلان رفته است؟ شاپرک… اما بهار هست. من هستم. یک عمر ایستادن و تحقیر شدن کافی است. من دیگر مهگل، دختر بچه ناتوانی که اسیر تصمیمات مهتاب بود، نیستم.
– عباس آقا…
برمیگردد، درست زمانی که نگهبانی سعی میکند او را از بیمارستان خارج
کند.
عباس مرد تنومندی است، او مثل بهادر خشن است. خونسردی اصلان را‌ ندارد که این روزها هیچ خبری از او نیست. سکوت در سالن حکم فرماست.
همان تعداد مراجعه کننده هم کنار کشیده و تماشا میکنند. نگاه مصطفی، اما…
– بله خانوم؟
– میخوام باهاش حرف بزنم… مگه نه که اومده حرف بزنه ؟
چشمانش از تعجب گرد میشوند و اخم میان دو ابرویش بیشتر.
– حرف چی؟ غلط کرده مزاحم شده. آقا بهادر گفتن…
مستقیم نگاهش میکنم که نفهمد این اسم چه دردی به سینه ام میندازد.

– بهادر اینجا نیست، من و تو هستیم… بریم جایی که ما سه نفر باشیم.
خواستی، به آقات خبر بده؛ ولی من میخوام الان با مصطفی حرف بزنم.
نگاهی به من و مصطفی میکند. میدانم بهادر تأکید کرده او حتماً مراقب باشد
– اگه نمیخوای، مهم نیست. بهادر خیلی مرده، بیاد خودش مراقبت کنه؛ نه کسی دیگه رو بپای زن و بچش بذاره.
به سمت مصطفی میروم. باید بدانم چرا من سالها درد را تحمل کرده ام.
– میشه ولش کنین؟ میخوام باهاش حرف بزنم.
نگاه تعجب بار آنها را بیخیال میشوم.
عباس با تلفن حرف میزند. حتماً آقایش بهادر است.

– مهگل…
گوش های خلوت در حیاط بیمارستان و پشت درختها، عباس دست به سینه و اخم آلود نگاهش میکند؛ من هم از این اخمها بی نصیب نیستم.

– گوش کن… من اون تو یه دختر دارم. یه پسر ازدست دادم. بهادر… نیست،
چون تو باعثش شدی… میفهمی؟
من تا وقتی بهادر اومد تو زندگیم، حتی نمیدونستم محبت چیه… مرد کیه…
بُراق میشود. عباس جلو می‌آيد؛ مانع میشوم.

– من دوسِت داشتم. عاشقت بودم، مهگل. از همون روزی که پا تو خونه تون گذاشتم، همیشه فقط تو بودی… من مثل محمد نبودم… میفهمی… شوهرت میدونست… بهادر میدونست چه خبره… مگه نه، نوچ هی بهادر؟ ولی ولت کرد… میدونست تو گناهی نداری. از اول پاپِی تو بود… بهادر افخم کوپنتو باطل کرد…

نگاهی به عباس میکنم. نگاه به هم همه جا دارد جز من، اما مصطفی هم دوست نیست… هرچند، دشمن هم نیست. او هیچ نیست.

– حالا هرچی… اینکه اون چی میدونست و چی نمیدونست، بین من و بهادره… اینکه تو من و دوست داشتی یا نه هم مهم نیست. هیچوقت… دقت کن. هیچوقت من نمیتونستم و نمیتونم از تو و محمد خوشم بیاد… میدونی،
شماها برای من پسرای فاضل قصابی هستین که زندگی منو سیاه کرد.
هیچوقت نیست بهش فکر کنم و جای دست شو رو تنم حس نکنم. هیچوقت نیست به تمام اون حقارت هایی که کشیدم فکر نکنم. تو هم مریضی، مثل محمد،
مثل باباتون… منو کشوندی به اون خراب شده که بشم سوژه تو برای اذیت بهادر و به کثافت کشیدن زندگیم…

واقعاً فکر کردی بعدش تو رو انتخاب میکنم؟

تو که بچه مو بردی و دودستی
تحویل کسایی دادی که تو عمرشون بهش نگاهم نکرده بودن… که چی بشه؟
مثل اون محمد روانی که مسعود کشت ؟
سر پایین دارد. مصطفی و این همه مظلومیت؟! اما نیشخندش…
– مهم نیست تو مال من باشی یا نه… نفهمیدی هنوز؟ اون محمد احمق
مریض تو بود، مهگل… دنبال راه بود ، منم بهش راه نشون دادم… اصلاً برام
مهم نیست با چند نفر خوابیدی… گوش کن… به اون نوچه بهادرم بگو
اینجور وق نزنه به من…
نگاه خیره اش عجیب است. این موجود نفرتانگیز است. چگونه زمانی فکر میکردم او بهتر از دیگرانشان است؟ !
– من نمیذارم راحت کنار مردی باشی… مگه اون مرد من باشم…
لحظه به لحظه دنبالت بودم… وقتی کارمند بهادر الدنگ شدی… وقتی خونه اون پیرزن سگ صورت بودی…
محمدو من روانی کردم… آخه نمیشه دوتا برادر یه دخترو با هم بخوان که…
رفت سراغ نامزد مسعود. دختر هی فاحشه هم کم نذاشت… ولی خوب پاگیرش کرد، حق محمد بود که با زنی باشه که ازش متنفره… از اول بهش گفتم تو سهم منی… برات خیلی کارا کردم… فکر میکنی چه جوری از دست اون مرتیکه خرفت حشری جون به در میبردی؟ من بپات بودم… من…
محمد … میدونی چند بار ازم کتک خورد برای تمام کتکایی که بهت زد؟
اون مادر هرزه ات… هیچوقت گفت چه جوری سر از اینجا درآوردن؟ گفت چه طوری اون مرد بدبخت و که بابات شده بود زجرکش کرد؟ تو هیچی نمیدونی…حالا هم اومده بودم بگم بیا کنار بیایم… من شاپرک و گذشته ات رو
میدم بهت و هرچی بخوای… از بهادر افخم جدا شو… فقط کنار هیچ مردی
نباش… تو نمیدونی هیچی از من. تو نمیدونی مصطفی میتونه چه کارا
بکنه…

به عباس نگاه میکنم. حتماً حرفهایش را میشنود، اما فقط اخم دارد و من
شوکه از تمام اینها پا عقب میکشم.

– تو کثافتی…
میخندد؛ دیوانه وار.
– کثافت اونیه که زنش اینجا عزادارِ بچه اش و اون اون سر دنیا دنبال
عشق وحال… مگه نه، عباس ؟!

نباید بمانم تا ببینم. احمقانه فکر میکردم که میشود با مصطفی از در صلح درآمد یا حداقل خرش کرد. او خودش شاه مار است از قبال مارهای اطرافش.
…………….

بهار برای اولین بار چند سیسی شیر از شیشه میخورد و من چشم انتظار،
قطره قطره آن را دنبال میکنم. هر بار که فک تکان میدهد و از گلوی
نازک و باریکش پایین میرود و خسته از کاری طاقت فرسا، بازهم تمرکز

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫7 نظرها

  1. سلام
    این رمان واقعا رمان قشنگی هست😍😍😍
    خیلی خوشحالم که دوباره پارتگذاری اون رو شروع کردین
    فقط یه سوال پارتگذاری چه زمانی انجام میشه؟؟؟؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان

بستن