codebazan

رمان ترمیم

رمان ترمیم پارت ۵۴

 

– چیکار داری میکنی، مهگل؟ خونه پدریت و فروختی؟
– اخبار زود میرسه… بله، فروختم. من کار خاصی نمیکنم، فقط میخوام رد‌پای نامردای زندگیم و پاک کنم. میخوام دخترم و جوری بزرگ کنم که مادرم نکرد، وقتی بی پدر شدم.
– بهار بی‌پدر نشده ، مهگل. فرصت بده… فقط…
سینه‌ام تیر میکشد. درد دارم. درد نبودن مردی که روح مردی که من را در کوتاهترین زمان زنده کرد و به بردگی کشید و بعد دست بسته رها کرد. قلبم تیر
میکشد از حجم درد این مدت بی بهادری.
– هیچکی نمیدونه به من چی گذشته. اگه دیدینش بهش بگین که مهگل گفت، من از درد نبودت میمیرم، زجر میکشم ولی دیگه نیا تو زندگیم.
هیچوقت نمیبخشم این همه غمی رو که به دلم انداختی.
گوشی را قطع میکنم. اولین قطر هی اشکم روی گونه های تازه رنگ گرفته دخترم میچکد. بهار من که در خزان زندگیام به دنیا آمد. امان از ارسلانم…
– رسیدیم خانوم… بذارین کمک کنم.
بچه را بغل میکنم. این گونه راحتتر است.
– بمونین امروز تا کارام تموم بشه.
مرد راننده حرفهایم را قطعاً شنیده، سر تکان میدهد.
– میخواین باهاتون بیام؟ ببخشید، حرفاتون و شنیدم. من خودم یه بچه دارم. میفهمم خانومم چه قدر تنهایی سختشه، شمام جای خواهرم… بدین من بچه…
دستی پیش میآید و بهار را از آغوشم میگیرد.
– بدینش به من، خانوم. باهاتون میآم… شما هم میتونین برید، آقا… من‌حساب میکنم، خانوم .
اصلان؟ بعد از این همه مدت؟! مسخره است. بهار را از دستش میگیرم.
– آقا، منتظر بمونین لطفاً .
اخمهای اصلان را ندیده میگیرم. همپای من جلوتر میآید.
– خانوم؟! به غریبه ها اعتماد نکنین .
روبهرویش میایستم و بی توجه به اخمهایش به او خیره میشوم. دوستان بهادر به جای خودش… واقعاً خنده دار است.
– قبل از بهادر هم هی شماها اطرافیان اون، غریبه بودین و الانم بعد بهادر، به جای خودتون برگشتین، آقا اصلان؛ شما و بقیه. به بهادر افخم بگین بچه من پدر میخواست، نه دوستاش و. منم اونقدر بزرگ شدم که بدونم به کی وکجا اعتماد کنم. لطفاً برید دنبال کارتون. من از پس خودم و بچه هم برمیآم.
نگاه دلخورش را فاکتور میگیرم. چه کسی حال من را فهمید در این مدت که
حال من اهمیت بدهم ؟
– مهگل خانوم، آقا برگشتن تهران. خودشون میخواستن بیان دنبالتون، ولی من نزدیکتر بودم..

بهادر برگشته است؟ دیده اید انگار چیزی سرد درونتان فرومیریزد، عرق سرد میکنید و حسی گلول همانند در گلویتان مینشیند… ناگهان احساس میکنید که زانوهایتان سست میشوند و فقط میخواهید فرار کنید؟ من نیز میخواهم فرار
کنم.
کسی میگفت مهم نیست چه قدر فاصله بیفتد بین دو نفر، مهم این است که ان فاصله را چگونه تاب میآورید. چگونه پرش میکنید، چگونه یاد میگیرید
که این فاصله را نبینید و زندگیتان را بکنید. مهم همین یاد گرفتنِ بدون طرف دیگر زندگی کردن است. اینکه بدانی میشود با همین فاصله هم بود و زندگی‌ کرد و من یاد گرفت هام که از درد دوریاش بمیرم، اما سر کنم با فاصل همان.
………..

خانه هایی که نشانم میدهند را میبینم. همگی قشنگ و در موقعیتهای خیلی‌خوبی هستند. یکی را انتخاب میکنم که بهترین موقعیت دسترسی را به‌ همه جا دارد، اما جایی میان ته ماندههای ذهنم این زندگی مشترکمان با بهادر است که آرزویم است .

هر چه قدر مقاوم، هر چه قدر مستقل، اما بازهم زن که باشی، مردت را میخواهی .
بهادر را هنوز دوست دارم، تا آن قسمتی که هنوز دوستم داشت. تجربه مسعود به من یاد داد که مردم ان بیرون زندگی خود را دارند. برای کسی مهم نیست تو چکار میکنی، چه حالی را تجربه میکنی. اینکه خودت میمانی و باتلاقی پر از درد و کثافت.
قرارداد میماند برای فردا تا چک را نقد کنم. بهار میان آغوشم خوابیده است.
برایش مانند تخت و گهواره شده ام. سوار ماشین که میشوم دیگر پاهایم رمق ندارند. مرد راننده تمام مدت را به نحوی با من بود. دورتر، اما بود. حتی گفتگویش را وقتی با همسرش حرف میزد شنیدم که به او دلداری میداد که میاید و خدا را خوش نیامده من را رها کند. از این آدمها کم دیده ام. حضور اصلان را هم حس میکنم. بهتر است دم دست من نباشد. مرد خوبی است و
لیاقتش نیست تلافی بهادر را سر او دربیاورم.
در تمام این لحظات به این فکر کرده ام که اگر ببینمش، چه واکنشی نشان دهم ؟
به آپارتمان که میرسم حضورش را از همان ورودی سالن حس میکنم. این‌دیدار را نمیخواهم، آمادگی اش را ندارم، اما تمام و سایل بهار در خانه است و همه مدارک من.

داخل آسانسور میشوم. بوی او را حس میکنم، بوی عطر خاصش را، حتماً
تازه رسیده است. دستم میلرزد. کالسکه را هل میدهم و کلید را در میاورم.
واقعاً چه چیزی میان ماست، جز بهار ؟
در را باز میکنم و زیر لب دعا میخوانم که به خیر بگذرد، هرچه که هست.

میدانم این بار دیگر هیچ چیز مثل قبل نیست… نخواهد شد. چراغها خاموش هستند. نفس رها میکنم. بوی او در خانه نیست. به آپارتمان خودش رفته و این خوب است، اما نمیدانم چرا چیزی درونم میشکند. قلبم درد م یگیرد از ابن نبودن او. اشکهایم سرازیر میشوند و من از درون میشکنم. رحم و تمام احساساتم له میشود، مثل همان روز در بیمارستان… حرفهای بهادر عجیب
روحم را تکه تکه کرد و حال تک ههایش را هم به باد داد .
بهار بیدار است. ساعت شیرش رسیده و بعداز یک روز پر از فعالیت باید از سینهام شیر بخورد؛ سینهای که دردناک شده است. نق میزند و من لباس
عوض میکنم. در کمدش را باز میکنم. هنوز لباسهای ارسلانم آویزان است.
– باید برشون داریم !
از ترس تهوع میگیرم. به در اتاق تکیه داده، با بلوز و شلواری سیاهرنگ. فقط یک طرح از بهادر است. این مرد غریبه فقط صدای او را دارد… لاغر و رنگ پریده است. نگاه از او میگیرم. انتظار دارم به سراغ بهار برود. اما فقط از همانجا به من خیره شده است.

آخرین بار که در این اتاق بودیم، تنها فریاد میزد. من را به خیانت متهم میکرد. آن عکسها…
– خوبی، گلی ؟
بغض راه نفسم را میبندد… این را آن روز بعداز بهوش آمدنم باید میپرسید.
همان روز که رفت و دیگر نیامد. گلی گفتنش فقط بیشتر درد به جانم میاندازد، اما سر بلند م
یکنم. نفس میگیرم.
– بله، خوبم… میشه بیرون باشی؟ باید بهار و شیر بدم، بعد بیا ببینش .
به نگاه خیر هاش توجه نمیکنم. کمی آرامتر شده ام.
– اومدم تو رو ببینم اون فقط یه بچه است، چیزی نمیفهمه.
باورم نمیشود این حد از بی تفاوتی را.
– واقعاً اینجوری فکر میکنی؟ هرچند مهم نیست چی فکر کنی. اگه میشه…
– نامحرم نیستم که… تو شیرت و بده.
بهار گریه میکند. قلبم یخ زده و روحم سر شد است. راست میگویند آدم دو بار یک حال را تجربه نمیکند. درد یک زندگی و عشق بیسرانجام، دو بار
زمینت نمیزند. سخت است، اما بار دوم نفس که میشود کشید .
– اگه منظورت به اون چندتا جمله عربیه که تو قبرستون برامون خوندن که سرنوشتش معلومه… لطفاً برو، بهادر. برو. اگه اومدی دخترت و ببینی،
تو پذیرایی بشین؛ اگه نه، برای دیدن من اومدی، خب دیدی، زنده ام و زندگی میکنم .

چرا هیچ چیز مثل گذشته نیست، حتی بهادر .
– حق داری اینقدر تلخ باشی، اومدم از اول شروع کنیم، گلی. این بار… دیگه مثل قبل نیست…
فایده ندارد، نمیرود. شیشه تمیز را از ساک بیرون میآورم. درد سین هام به جهنم، شیر خشک را داخل اب میریزم و به دهانش میگذارم .
– من خسته ام، میدونی حتماً که از صبح بیرون بودم. نه حال بحث دارم، نه حرف، بهادر. هرچند واقعاً حرفی ندارم. آدم شاکی حرف داره. آدمی که میخواد بحث کنه و انتظاراتش و بگه و نق بزنه، چیزی برای به دست آوردن داره؛ من
ندارم… تعارف و نازم ندارم…
– ولی ازنظر من اینجور نیست. من حرف دارم، توام داری. اشتباه زیاد داشتم… اونقدر که حتی روم نمیشه بگم ببخش… ما بچه داریم ، مهگل…
متوجهی یا نه ؟
بی اراده میخندم؛ شاید از درد، شاید از حرص. شاید هم از سر قلب پاره پاره شده ام. هرچه هست، زبانم را باز میکند؛ از سر درد…
– بچه ؟! بیخیال، بهادر. این هنوز هیچی نمیفهمه. بزرگترم بشه، فکر میکنی رفتارات و بفهمه، چیکار میکنه ؟
از محبتای بی دریغ و نگرانیت بفهمه که چه قدر عاشقانه و پدرانه کنار اون و مادرش موندی… اینکه چه جوری لحظه به لحظه با هر نفس کشیدنش زندگی کردی… با افت اکسیژنش مردی و زنده شدی… آره، ما یه بچه مرده و یه
بچه نصفه نیمه داریم با یه مادر خائن و بی لیاقت… برو بیرون از این خونه. برو و روی بهادریتو نشونم بده.
سر پایین دارد و دست به سینه مانده است. نگاه خیره یدخترکم تنها مانع اشکهایم است. من برای این مرد میمردم. هنوز هم…
– حق داری، گلی… فقط میخواستم بدونی چه اعصابی ازم خورد کردی، وقتی جریان اخاذی مصطفی رو مخفی کردی… میخواستم یاد بگیری یه بارم شده، به کسی غیر خودت اعتماد کنی… اون عکس…
بهار به خواب رفته است و من فریادم را خفه میکنم. واقعاً میفهمد چه میگوید؟ مصطفی حق داشت که میگفت او میداند. بهادر جان بچه هایم را بازیچه خودخواهی خود کرد؟ !
من فقط نگفتم مصطفی شاپرک را در ازای ارثیه معامله میکند.
من آن روز فقط برای حرف زدن با او رفتم. همه چیز در یک هزارم ثانیه اتفاق افتاد. از بوسه ناغافل مصطفی روی لبهایم و شوکه شدن من، فقط در کسری از ثانیه… من تنها نمیخواستم بهادر را درگیر کنم .

– تو جون بچه من و گرفتی، بهادر؛ چون میخواستی بهت اعتماد کنم؟! تو اصلاً آدمی؟! برو دیگه، حرفی نزن که بدتر بشه. حداقل بذار فکر کنم که خیال میکردی بهت خیانت کردم. اینجوری قلبم از درد شاید نترکه…

جلو میآید. از کنارش رد میشوم. واقعاً چرا ما کنار هم قرار گرفتیم ؟
– مهگل! بیا حرف بزنیم…
به رویش بُراق میشوم. سعی میکنم نبینم که چه قدر ازبین رفته است.
– ما خیلی حرف زدیم. ما هر روز حرف زدیم. هر روز دعوا کردیم. ما حرف زدیم، تو حیاط بیمارستان. یکم فکر کن، بهادر! ما همیشه درحال حرف زدن و گند زدن به رابط همون بودیم… اصلاً تو برای چی من و انتخاب کردی؟! این
سؤال و هر روز از خودم میپرسم.. کنجکاوی بود؟! برای نیاز جنسی بود؟ بچه
میخواستی؟ چی بود ؟
میخواهد دستم را بگیرد، عقب میکشم. کنار شقیقه هایش سفید شده است؛
مثل من .
– نباید بهم دروغ میگفتی… میدونی چه قدر منتظر بودم تعریف کنی اون روز جلوی رستوران چی شد؟ من فیلم اون روز رو پیدا کردم، دیدم همه چی رو…
ولی تو هیچی نگفتی. تو منو مجبور کردی برم از دیگران دربیارم. گلی! من
برای خودم کسی بودم قبل از تو. از روزی که میخواستن منو ببرن زندان و من التماس کردم، دیگه هیچوقت غرورمو نشکستم… اما از وقتی هر بار یه جور رفتی یا… ولش کن اینا رو… تو فکر میکنی من نسوختم به خاطر ارسلان؟ فکر
میکنی از دیدنت رو تخت بیمارستان، وقتی من باعثش بودم دق نکردم؟ تو میگی آدم نیستم؟ مهگل، ما روزای خوب کم نداشتیم…
حرفهایش به دلم نمینشیند. دیگر هیچکدام از اینها برایم ارسلان نمیشود.
روزهای خوب… آرام میشوم. عصبانی نیستم؛ دلخور هم. همیشه یک چیز میان ما اشتباه بود، از جای درستی شروع نشده بود.
– آره، داشتیم. همه دارن، بهادر… ولی واقعاً بودنمون کنار هم بیشتر از دوتا دوست اشتباه بود. بذار اینجوری بگم… تو مرد خوبی هستی، من مناسبت نیستم… شاید دوستای خوبی بودیم، ولی من از اولم آماده زندگی مشترک نبودم… تو یه خانواده میخواستی. من حتی نمیدونم چی هست… من ملک ارثیه رو فروختم، خونه گرفتم. بعدش میرم دنبال شاپری. اونا پول میخوان؛
میدم بهشون. بذار بهار پیش من بمونه… هروقت خواستی، بیا ببینش… ولی…
– ولی چی؟ اونی که دور میندازی از زندگیت، رفتارات نیست، بلکه منم! اونی که حذف میکنی، منم، مهگل… فکر میکنی میذارم؟ گند زدم، درستش میکنم… اگه دروغ نمیگفتی، شاپرک الان تو خونه بود… الانم فکر کردی بچه رو ول میکنم؟ شاپرک و ول کردم دست اون کولیا؟ چی نشستی برای خودت برنامه ریختی که بهادر بره دنبال زندگیش، من و بچه هامم با هم؟
خریت کردم؟ نامردی کردم؟ درستش میکنم… خبط و خطا واسه آدمه…

سکوت میکنم دربرابر مردی که میرود تا عصبانی شود .
دوستش دارم، اما دیگر نمیخواهم تاوان دلم را با روح و روانم بدهم .
– من دوستت دارم ، بهادر افخم.
اما الان خودم و بچه هام رو بیشتر دوست دارم. میدونی چرا… چون حاصل این شیوه زندگی شد یه بچه مرده، روح و روان داغون، یه قلب مریض، یه بچه نارس و عصبانیت و درد… من نمیخوام حرف بزنیم. تو سه ماه نبودی،
درست از روزی که عکسا رو پاره کردی و منو ول کردی، با کیسه آبی که از شدت ترس و درد ازدست دادنت، پاره شد. تو شرایطی که با جون کندن خودم و بچه ها رو نجات دادم… مهگل همونجا رو به مرگ رفت. چی رو
میخوای درست کنی ؟
اصلاً باشه… حرفت درست… ارسلانو بهم برگردون…
انگشت اشار هام روی سین هاش مینشیند. از بغض درحال خفه شدنم.
مسعود هم همینقدر خودخواه بود، محمد هم و مصطفی… کاش کسی من را
برای خودم میخواست، نه خودش…
دستانش که میرود تا دستم را بگیرد پس میزنم. با ته مانده توانم او را هل میدهم. گریه نمیکنم.

– مگه نمیگی درستش میکنی؟ باشه… برو بچه و بیار. برو از تو اون خاک سرد بیارش تا لباسای تو کمد و تنش کنم. بر و بیار تا شیرش بدم که سهم
شیرش هر روز تو سین هم میشه غده… برو بچه و بیار و از یادم ببر آخرین تصویر صورت کبودش رو وقتی از خفگی مرد. درستش کن… برادر بهارو بیار…
شاپر کمو بیار… لباسای تو کمدش، صاحبشونو میخوان. درستش کن، بهادر افخم…
گریه نمیکنم، اشک نمیریزم. قلبم درد میکند، نفس کم میآورم، جان کم میآورم. ارسلانم اینگونه مرد… نفسش بالا نیامد، قلبش درد گرفت و دیگر
نزد.
این مرد روبه رو که لبهایش تکان میخورد، چگونه میخواهد درست کند،
تک تک لحظه های بدون کودکم را؟! تک تک کلماتی را که بارم کرد ؟
طعم قرص که زیر زبانم میترکد را حس میکنم. نفس بر میگردد، درد برمیگردد و من هنوز گریه نمیکنم. مگر نه اینکه گفتم آغوش بهادر را
میخواهم؟! اما کدام بهادر؟ مردی که روزی دخترکی در اوج فلاکت را به حمام برد و تمام گندش را تمیز کرد و شد دایه روح بیمارش یا بهادری که برای غرورش من و فرزندانش و همه چیز را فدا کرد ؟
……………….

با سوزش سینهام از درد شیر بیدار میشوم. حتی به یاد ندارم چه زمانی به اتاق خواب آمده ام. بوی خوبی میآید. لحظه ای فکر میکنم نکند همه اینها خواب بوده است .

به شکمم نگاه میکنم و دوباره روی تخت میافتم. نه، واقعیت است و دیگر جنینی را حمل نمیکنم.
با یاد بهار ازجا مبپرم. بچه گرسنه است، اما این شیر برایش خوردن ندارد.
یکسره به اتاقش میروم. خوابیده و شیشه اش خالی، کنار تخت است.
– سیره، آروغشم گرفتم، خوابیده… بیا صبحانه .
حال که ریشش را زده، بیشتر غریبه به نظر میرسد. شاید احساساتم تغییر کرده است.
– ممنون، باید شیرم و بدوشم، کهنه شده… برو بیرون اگه لج نمیکنی.
دلخوری در نگاهش بیداد میکند، اما واقعاً چرا دلخوری؟! انتظار دارد همه چیز
را فراموش کنم ؟
– ببینم گلی، تو توی تمام افکارت فقط من و محکوم کردی یا رفتارای خودتم دیدی؟! تو حق نداشتی خودت و تو موقعیتی بذاری که مصطفی، لبهایی رو که من هر روز و هر شب میبوسم، لمس کنه؛ حتی یک ثانیه. تو حق نداشتی با این شکم راه بیفتی و بری و جون خانواده منو به خطر بندازی. خانواده که
میگم، یعنی تو و بچه ها. حق نداشتی از من مخفی کنی که اون بی همه چیز آدم فرستاد سراغ زن حامله من، چاقو گذاشت بیخ گلوش و بچه مو تهدید کرد و تو نگی و من برم از تو دوربین ببینم… تو به چه حقی منو حذف
کردی؟! گفت بهادرو میکشم؟ مگه من سوسکم که بکشه؟! من مقصرم فقط؟
ارسلان بچه منم بود. تمام فیلما رو دیدم… حماقت کردم نبودم، ترسیدم که نبخشی. گفتم مهگل حق داره نبخشه… حرفای توی بیمارستان از روی بدبختی بود، از روی درد بود. من روزی هزار بار قربون صدقه ات رفتم. کار نبود که خواستی و انجام ندادم. وظیفه بود، منتی نیست… ولی تو چی، گلی؟! حتی یه بار گفتی بهادر شوهرمه، شریکمه؟! اون همه دورت گشتم که ازدواج کنیم،
تهش گفتی به خاطر شاپرک… نگفتی چون دوستم داری، گفتی شاپرک… مگه
قرار نبود من بیارمش تو خونه مون؟! پس چرا سرخود با مصطفی معامله کردی؟! اگه منم نبودم، هما چیزت رو میخشیدی، تهش کوفتم نمیرسید
بهت… به من نگاه کن… چرا باید جون زن منو به خطر بندازی… ها؟ تو مگه مهگل مجرد بودی؟
صدایش اوج میگیرد. ما هر دو اشتباه کردیم. ما…
– تموم شده، بهادر. تو حق داری، منم مقصرم… اما نمیبینی؟ از هم پاشیدیم.
من دل بریدم… تو دل بریدی…
پشت سر من از اتاق بیرون میآید. تنم ضعف دارد، از دعوا خست هام.

– تو بیخود میکنی که فکر میکنی من دل بریدم… من هنوزم همونقدر میخوامت که اول خواستم… مگه دست توئه که دل ببری؟ مال منی، زن
منی…
دلم غنج نمیزند. دلم آشوب نمیشود، فقط یادم میافتد روزی میان حیاط بیمارستان گفت از زندگی خودش و دخترش بیرون بروم! به حرفهای او اعتباری نیست.
رو در رو و خیره به آن چشمان غمگین میگویم؛ آرام… غصه دارم، عزادارم،
اما میدانم وقت کنار هم بودن نیست. نه حالا. نه راحت… بهادر مرد به دست آوردن است. باید به دستم بیاورد، باید به دستش بیاورم. با درد، مثل زایمان. درد دارد، اما تهش شاید خوب باشد.
– زن تو یه روز عصر تو حیاط بیمارستان، وقتی گفتی از زندگیت بره بیرون رفت، بهادر. بیا و سختش نکن. بهار مال ماست، من اوتقدر خسته و دلگیرم که دیگه حال قشقرق و سروصدا ندارم، میفهمی؟ بچه مو از دست دادم.
شوهرم مردی نبود که نشون میداد. فک کردم مثل کوه پشتمه، ولی توام آدمی، مثل بقیه. حتی نمیتونی تصور کنی چه جهنمی دارم… من توان
درگیری ندارم، بهادر…
و ساعت ده صبح روز دوشنبه، بهادر است که فریاد میکشد و میشکند.
یک ساعت بعد میان خانه ای ویران شده مینشیند و من هنوز به او و فروریختنش نگاه م
یکنم. بهار درون اتاق دیگر فریاد میکشد و من بهت زده، مانده ام میان آوار زندگی ای که درونش متلاشیتر از بیرون آن است .
– تو حق نداری بری… طلاق نمیدم… بچه ام و نمیدم، هنوز نفهمیدی؟ بهادر داشته هاش و با چنگ و دندون نگه میداره و تو، گلی… از تمامشون مهمتری.
انگشت اشاره اش روی پیشانی ام مینشیند. خیره چشمان به خون نشسته اش نیشوم، شاید اگر فیلم بود و قصه، باید اشک میریختم و میگفتم گذشتم از تمام ویرانیهایی که بر سرم آوار کردی. میگفتم مینشینم سر زندگیام؛
خوشحال از این غیرت، اما نیست… هیچکدام. کسی که یک بار نه، که چند بار تو را بشکند، دیگر چم وخم راه را یاد میگیرد. هر بار چسب به دست و با وصلع پینه میشکند و به هم وصلت میکند.
– من دیگه نیستم، بهادر… با بهار، بی بهار… نیستم. دوست داشتن و یاد بگیر.
من ملک و دارایی نیستم به خدا… من آدمم. نگام کن، نمیتونم؛ حداقل نه الان.
آرام میگویم؛ بدون بغض، با درد. نفسم سخت بالا میآید وقتی میگویم.
سینهام سنگین میشود، وقتی میگویم… زانوهایم میلرزند. چشمانش از اشک
برق میزند، نگاه من هم.
…………………

– خودت و خفه کردی با سیگار.
از تراس نگاه میکنم؛ فقط یک ماشین کوچک باربری. قلبم درد میگیرد،
واقعاً دارد میرود. او به راستی دارد من را ترک میکند.

نمیدانم چندمین بسته سیگار است که دود میکنم تا بغض و درد را فروبنشانم.
– خفه بشم بهتره تا این روز و ببینم، عباس… دارم سکته میکنم… جدی داره میره.
به سمت در خروجی پا تند میکنم. نمیتوانم قبول کنم. چند روز پیش هم
اشتباه کردم. بازویم میان راه گرفته میشود.
– نرو… بذار آروم بشه… تو که طلاق نمیدی، پس همیشه راه داری برای رفتن.
فرامرز است. با عباس آمده اند تا مانع از کارهای احمقانه ام بشوند. خودم خواستم، میدانستم مرد عمل نیستم… مهگل میخواهد برود و میدانم بعدی
دیگر نخواهد بود.
– چی میگی؟ بره دیگه تمومه… مهگل و نمیشناسی؛ اون خدای لجبازی و یه دندگیه… من گه خوردم. به ابوالفضل نمیتونم، ولم کن.
دستانش سفت تر میچسبد. زورم میرسد، اما دیگر توان ندارم. عشق تنها ضعف یک مرد است.

– چرا نتونی، بهادر؟ الان چه نیازی بهت داره؟! سه ماه قبل که باید پیشش بودی، گورت و گم کردی… الانم فکر کن نیومدی.
هاج و واج نگاهش میکنم، عباس است که میگوید و خیره نگاهم میکند.
اولین بار است اینگونه حرف میزند.
– اینجوری نگاه نکن، بهادر… از شونزده سالگی غلامت بودم، تا ابدم هستم.
بامرامی، مردی، اما برای زنت نبودی! من سه ماه لحظه‌ به لحظه عین سگ پاسوخته دنبالش بودم. من دیدم چه زجری کشید… فیلمایی که میفرستاد تا شاید آدم بشی و برگردی… الان اینا رو جای رفیقت میگم. من نه مهرادم، نه آنا، نه اون مگسای دنبال شیرینی… نگمم، مدیون مهگل خانومم… من و اصلان نباید عین چی پاسبانی م یدادیم. تو باید میبودی. تو باید کسی میبودی تا وقتایی که زار میزد، بهش دلداری میداد، نه تنه درختای
بیمارستان… تو باید میبودی که بزنی دهن مصطفی رو صاف کنی، نه من که وایسم ببینم به زنت از عشق کثافتش میگه… از نامردی شوهرش میگه. که از زور درد و بدبختی رنگ به رنگ بشه، ولی بازم بگه یه تار موی بهادرو به اون
نمیده… بدت میآد، بیاد؛ ولی نگم، نامرد روزگارم…
حرفهایش سرب شده و به پایم بسته میشوند. سنگین و پاکشان روی مبل رها میشوم.

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫12 نظرها

    1. همشم تقصیر مهگله نباید پنهان کاری میکرد
      وای آیلین ارکان رو خوندی ؟! نمیدونم چرا من رمان صبا رو میخونم حرص میخورم از دست شخصیت دخترا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان

بستن