codebazan

رمان ترمیم

رمان ترمیم پارت ۵۵

ایستاده سیگاری روش میکند. نگاه نمیدزدد. وقتی عباس بگوید نامردم، پس هستم.
– بذار بگذره چند روز… ستاره باهاشه امروز… هرچند تو واقعاً نباید کمکی بهت بشه، ولی بازم به خاطر دل اون دختر میگم… میدونم هنوز خیلی دوست داره.
اشار های به عباس میکند.
– تو آپارتمان مهگل خانوم یه واحد فروشی هست، طبقه پایین… آقا فرامرز به مالکش زنگ ز د که برات نگه داره؛ میخریش.
نفسم بالا میآید، نوری در تاریکی زندگیام میدرخشد. یعنی…
– میخرم…هر چند بده…
– چه خبره؟ قرار نیست الان بری اونجا، بهادر… فعلاً خود تو ثابت کن
بهش… یکم از این خودخواهیت کم کن… با حلوا حلوا گفتن دهن شیرین
نمیشه. ببین چه کارایی کردی که شد این… مهگلم عاقله، حتماً تغییراتی به
خودش میده… تو که این مدت ول کردی، اینم روش.
فرامرز هم طعنه میزند، البته حقیقت است.
– فقط یه ماه… همسایه هاش کیان، عباس؟
لبخند کمرنگی میزند. سیگار را داخل جا سیگاری خاموش میکند.
– روبه روشون یه آقا ی دکتر مجرده، طبقه پایین…
بلند میشوم. همین مانده تنها در جوار کسی با این مشخصات باشد.

– یه ماه چیه…گور پدر صبر و حوصله. با کتک میآرمش، مال مو سفت میچسبم که شب خواب راحت داشته باشم. یارو مجرده دکتره… مهگل کم…

اینبار فرامرز جلویم م یایستد.
– شر به پا نکن…چیه؟ به زنت اطمینان نداری یا…
– برو کنار، معلومه که به همجنس خودم اعتماد ندارم… ببینه زن خوشگل و بچه و پولدار و بی مرد، معلومه دندون تیز میکنه… میرم خودمو نشون بدم.
ول کن فرامرز، شر به پا نمیکنم.
…………………

ساختمانی که انتخاب کرده وسط شهر است، اما نوساز؛ محل های ساکت. دلم از اینکه قرار است مدتی از دور هوایش را داشته باشم میگیرد.
– وسایل و آوردن براش؟ چیدن؟
با خون دل و هزار التماس به خودم برایش وسایل را سفارش دادم. این یکی از
شرط هایم بود برای مستقل بودنش از من؛ از بین تمام شرطها.
– بله، فقط همین وسایل امروزه. بالا هم دوتا کارگر هست؛ مطمئن.
– نمیشه واحد روبه رویی رو خرید؟ دکتره کنار نمیآد؟
سر تکان میدهد، فرامرز ریز میخندد.

– نه آقا، نمیشه… حالا چیز خاصی نیست که… مهگل خانوم رو نشون نمیدن.

در را باز میکنم. حرف اخر:
– مهگل نشون نمیده، یار و چی؟! بی صاحاب فرض کنه… فرامرز میآی بالا؟
حداقل را بده من و… زن ناقص العقل، خب میموندی. اون خونه هم به نامت
بود آخه…
– همینا رو گفتی که این شد… دهن و چفت کن، بهادر؛ شیش قفله.
به آخرین طبقه میرسیم.
– عقل نداره. آخه طبقه آخر؟ آسانسور خراب بشه یا چیزی بشه، کی میفهمه؟
خودم میدانم بهانه میآورم، آپارتمان مطمئنی است. در روبه روی آپارتمان باز میشود و من میشوم چشم و گوش. این همسایه مهگل من است؟ فرامرز میخندد. یک پیرمرد شاید هفتادوپنج ساله، با کت و شلوار و کروات. برای این دکتر مجرد آن همه حرص خوردم ؟
– سلام، آقای دکتر… حالتون خوبه؟
فرامرز باب آشنایی را باز میکند. پیرمرد خیلی جدی نگاه م یکند.
– به لطف خدا بله، پسر جان.

نگاه موشکاف پیرمرد روی من میگردد. سلام میکنم. صدای جابه جا کردن وسایل میآید.
– همسایه جدید هستین؟
– بله، من بهادر افخم هستم، واحد روبه رو
فرامرز خداحافظی میکند و در میزند، اما این در واحد مهگل نیست که باز میشود، بلکه واحد روبه رو است. مرد جوان و بلندقامتی با ک توشلوار خارج میشود. نگاه فرامرز متعجب میگردد. انتظار ندارد.
– بابا، نرفتین؟ سلام.
نهایت داشته باشد، سی سال. دست دراز میکند.
– رامین، پسرم… آقای افخم، همسایه روبه رویی هستن؛ پدر فندق.
لبخند وسیع پسر را دوست ندارم. کلاً اینجا را دوست ندارم. کی فرصت کرده اند اسم روی دخترکم بگذارند؟
لبخند میزنم و دست پسر را محکمتر از حد عادی میفشارم.
– بله. بهادر افخم، پدر بهار هستم، ببخشید، برم خانومم کمک نیاز داره.
فرامرز بین‌المللی در ایستاده، به داخل هلش میدهم.
– خب پس این پسر مجرد بود ؟
– ما از پدره خبر داشتیم، اما این پسر…
– سلام، فرامرز جان، اومدی…

نگاه ستاره روی من متوقف میشود، انتظار حضورم را ندارد. مهگل از اتاقی بیرون میآید. یک مانتوی مشکی پوشیده است، مثل همان قدیمی ها؛ لاغرتر اما… نگاهش می خکوب من م یشود.
– چرا اینجوری نگاه میکنین ؟ اینجا زن و بچه ام هستن. تصور نمیکنین که میذارم بقیه فکر کنن بی صاحبن… تو مهگل… کی این روبه رویی فرصت کرد اسم بهار و فندق بذاره؟
نگاهش بین حاضرین میگردد. لب گاز میگیرد و من در حسرت بوسیدن آن لبها گر میگیرم و لعنت به من که نامردی کردم.
– بچه رو بغل من دید، بهادر. مهگل و ندید که… زود قضاوت نکن.
– اصلاً بغل شما، مگه من رو بچه همسایه اسم میذارم؟
بهانه میگیرم. فرامرز زنش را گوشه ای میکشد. کارگرها مشغول جابه جایی وسائل هستند

مهگل را تعقیب میکنم که به اتاق دیگر میرود.
– بهادر، میخوای مثل خونه مهراد، طبقه پایین و آپارتمانت کنی، بیای اینجا؟
عصبی هستم، موهای سفید کنار شقیقه هایش بیشتر کلاف هام میکند. مقصر منم و نمیخواهم کم بیاورم.
– اگه لازم باشه پشت در میخوابم… گفتم برو، ولی طلاق نمیدم. نگفتم بیناموسم میشم که هر بیخوارمادری نگاه چپ کنه به زن و بچه ام

نگاهش میلرزد. میدانم از غم است، مهگل را ازبرم .
– نمیخواد پشت در بخوابی و ادای لاتای چال همیدون و دربیاری، بهادر. مهم اینه که وقتی باید مرد میبودی و کنارم میموندی، نموندی… برام مهم نیست به سوسکای نر چاه هم حسادت کنی. اینا عزیزت نمیکنه، فقط یادم میآره که
ادای مرد بودن داری در میآری، خودت خبر نداری. مردی به آلت تناسلی نیست، به رفتاره، به مرامه… من هنوز یه قطره اشک برای بچه ام نریختم…
میدونی چرا؟ چون هی گفتم بهادر میآد، بغلش میشه برام تکیه گاه… که گریه میکنم برای بچه بدبختم. من دومین بچه رو از دست دادم تو زندگیم، بهادر… اما دومی منو کشت… اولی باباش مسعود بود، من مجبور شدم به اون رابطه. وقتی شاپرک مرد، مسعود مرده بود، ولی توی عوضی زنده بودی. از روی عشق و علاقه بهت حامله بودم، تو که هر بار کنار گوشم حرفای صدم نیه غاز عاشقانه و مردونه زدی، کدوم گوری بودی؟ ببینم، اگه اون روزا مرد غریبه بچه تو فندق صدا میکرد، بازم رگ غیرتت قلمبه میزد بیرون؟
عصبانی است. فریاد میکشد و با هر جمله تیشه به ریشه ام میزند و حق دارد.
من یک درخت خشکیده و بی مصرف در اوج نیازش بودم. حق با اوست. خرد میشوم و نمیدانم که از آنجا خارج شوم، تا چه حد ریزش میکند
شکسته هایم.

…………………
***مهگل

میرود و من میبینم که مرد مغرور و مهربانم چگونه خرد و له شده از در بیرون میرود. کاش هیچوقت اینقدر دلم پر نبود. کاش این رابطه جور دیگری شروع میشد. کاش هرگز آدمهای گذشته میان زندگی ام نبودند. ایکاشها…
حتی اگر کاشته هم بشوند، هرگز سبز نمیشوند. ایکاشها بی ثمر و بی بار هستند. میگریم… برای زندگیِ روی هوا ماند همان. ما هردو خطاکاریم. اگر موضوع به آن مهمی را مخفی نمیکردم، روزگارمان این نمیشد. نمیدانم خطای اول از من بود که ترسیدم بلایی سر عزیزانم بیاید یا از او که لحظه به لحظه من را زیر نظر داشت، اما بازهم بازی کرد که من تنبیه شوم.
تنبیه شدم، اما به چه قیمتی؟ ایکاش کمی صبر میکرد… بازهم، ایکاش…
خانه ساکت است. وسایل چیده شده، فرامرز و ستاره رفته اند، بهار خوابیده و
من ماند هام و تاریکی شب و تنهایی در خان های جدید و غریب. نمیدانم چرا هر خانه ای که تو و بهار در آن هستید، « لحظه منتظرم بهادر داخل شود و بگوید دروغ چرا… شاید در ظاهر نخواهم، اما دلم تنگ شده. دلم .» خانه من است
مدتهاست برای بهادری تنگ شده که تمام عادتهای قدیمش را برای من تغییر داد. دلم برای ان مرد زیرشلواری پوش و ساده که تمام داراییاش هم
تغییری در مرامش نداده، تنگ شده است. بهادر را دوست دارم. میبخشم، چون هیچکسی کامل نیست. چون هرکدام به اندازه خود مقصریم. بار دیگر به در خانه نگاه میکنم. لیوان چایم سرد شده، حال گرم کردنش را ندارم و شام هم
نخورده ام. انگار بدون او حتی طعمها نیز عوض شده است. به قلم و دفتر یادداشتی که روبه رویم است نگاه میکنم. باید برنامه هایم را بنویسم.
یک ماشین میخواهم؛ معمولی. باید به دنبال شاپرک بروم. فعلاً آنقدری در « حساب دارم که نگران بی پولی نباشم. شاید تمام پس انداز شاپرک را برای به دست آوردنش بدهم دست خانواده پدری اش. پول زبان خوبی برای حرف
زدن دارد. یک کار باید پیدا کنم… بعداز مدتها و جایی که بهار را بتوانم با اما بهادر ؟ .» خودم ببرم گاهی عشق هم دوا نمیشود. وقتی مدلش درست نباشد، وقتی ترازها با هم نخوانند… هرچه قدر اعداد درشت و دوست داشتنی، اما تهش که باهم نخواند میشود کابوس. جایی از معادل هی ما اشتباه است؛ نمیدانم. شاید هیچوقت این
معادله درست نشود. شاید دیگر ما کنار هم نباشیم. شاید کمی بعد بهادر برگردد به زندگی قبلی اش؛ فارغ از مهگلی که روزی زندگی اش را به هم ریخت… یک دوست دختر…
ناخودآگاه اشک میریزم. حتی فکرش هم دردناک است… اینکه روزی او را با دیگری ببینم. گوشیام میلرزد. پیام میآید. هیچوقت موبایل را دوست نداشتم.

چرا نمیخوابی، گلی؟ من حواسم به همه چیز. از دیدن نامش شوکه میشوم
هست، بخواب. میبوسمت، مثل تمام بوسههایی که هرکدوم رو لحظه به لحظه
به یاد دارم. یادته اولین بوسه از روی اذیت بود؟! اما بعدش بد چسبید بهم…
گلی خانم، بخواب
اشکهایم به هق هق تبدیل میشوند، کاش پیامی نمیفرستاد. کاش دیگر
نفرستد که بشود مایه عذاب روزهای بعد. از موبایل متنفرم.

کنار بهار دراز میکشم، هر دو ساعت شیر میخورد. شاپرکم نیز چنین بود. دلم برای ان خوشه های طلاییاش تنگ شده، آن بوی نرمکننده پوست. یعنی
برایش میزنند؟
فردا ماشین میخرم؛ یک ماشین جمع وجور و راحت دیده هم. باید بروم به آدرسی که خانم ارفعی فرستاد. فردا تماس بگیرم شاید او هم بیاید. دو نفر بهتر از یک نفر است.
خوابم نمیبرد، یعنی او همین اطراف است؟ چرا پیامش را که دیدم، از پنجره پایین را نگاه نکردم؟ شاید بود. اما اینجور هم نمیشود، یک بام و دو هوا.
نمیشود با دست پس بزنم و با پا پیش بکشم! اصلاً چه انتظاری دارم از خودمان؟ بیاید معذرت بخواهد و التماس کند ببخشم؟!
اینکه دیگر رابطه نمیشود. مگر بخشش برای من میشود ارسلان؟ مگر میشود جبران آن زجرهای هر لحظه بدون او بودن؟ وقتی کیسه آبم پاره شد

و من از وحشت رو به مرگ بودم و بهادر جایی آن بیرون میدانست که من خیانت نکرده هم و من روی زمین از ترس، دستانم برای گرفتن شماره میلرزید.
میخواهم بیاید و فراموش کنیم؟ فراموشی تمام روزهای نبودنش محال است.
همان روزهایی که از ترس یا خودخواهی یا عصبانیت و هرچیزی در سوراخی گم و گور شده بود. مگر من نترسیدم؟
تمام شب تا صبح را در خانه قدم میزنم. چند بار به بهار شیر میدهم، اما تنم، قلبم، روحم درد دارد. کاش کسی میآمد و میگفت سر این کلاف کجاست.
داروهایم را میخورم و باز هم ضعف میکنم. واقعاً تنهایی سر کردن سخت است. حتی حال ندارم بلند شوم و یک چای درست کنم یا لقمه ای نان بخورم
چشمانم رو بهم میافتند. نمیفهمم کی به خواب میروم و تن کوفته به تخت میسپارم. با بویی آشنا چشم باز میکنم.
“بهادر”
اما قطعاً خواب است. دیگر خسته نیستم. بهار کنارم هنوز خواب است. یعنی برای شیر بیدار نشده؟ وحشتزده بلند میشوم. نکند خواب مانده ام
و او افت قند و فشار پیدا کرده باشد ؟
حالش که خوب به نظر میرسد. ساعت را نگاه میکنم و برق از سرم میپرد؛
پنج ساعت خوابیده ام. بچه را بغل میکنم تا شیر دهم، در خواب نق میزند.
خدایا، خوب باشه، خوب باشه… بهار بغض میکنم

سینه روی لبهایش میکشم. دهان میچرخاند و نمیگیرد. سیر است،
سرحال است، تکان میخورد. با او حرف میزنم. صدای در میآید که بسته شد.
ازجا میپرم. کسی در خانه بود؟!
بچه را روی تخت میگذارم. بازهم بوی عطر بهادر میآید، ولی او که کلید…
حتماً خودش بود. به قول خودش هیچ دری برای او بسته نیست. باید ناراحت و عصبانی باشم… اما نیستم. تنم گرم میشود از این حضور که ندیده ام.
بوی خوبی از آشپزخانه میآید، صدایش میکنم، اما کسی نیست. خوب است که نیست. کمی دوری آرامترم میکند.
یک ماهیتابه پر از املتی که دوست دارم؛ بهادرپز. نان تازه… در یخچال را باز میکنم. از روی عادت انتظار شیرینی و خوراکی دارم و پر است. یک ظرف آجیل روی میز… شیشه شیر بهار شسته شده و روی دستگاه استریل قرار دارد. پس راز بهار و سیر یاش این است که پدرش بالای سر او بود.
باز هم اشکهایم میریزند. چرا وقتی که باید، نبود؟ یعنی تنبیه من باید این هزینه را بر میداشت؟
صدای پیام گوشی است که از جا بلندم میکند.
” گلی جان، برای بهار پرستار میگیرم کمکت باشه تا بتونی به کارات برسی “

میخواهم بنویسم برای نگهداری از دخترم نیازی به پرستار نیست. اما دستم نمیرود به لجبازی. واقعاً اگر بخواهم به کارهایم برسم، نمیشود بهار را دنبال خودم بکشم، وقتی میدانم ریه هایی ضعیف دارد.
..”ممنون برای امروز “
این را از ته دل مینویسم. به این کارش نیاز داشتم. بهار خوابیده، میروم چند لقمهای ناهار و صبحانه را یکی کنم. حتی چای هم دم کرده و لیوان خالی و نسکافه را حاضر و آماده چیده است. همه چیز از همین عطر نسکافه و
آشپزخانه بهادر شروع شد. چه روزهایی که گذشت و من از آن دختر سرد و نمور و روحی آمیخته با بوی نا، امروز تبدیل شده ام به مهگلی که دنیایش با تمام اتفاقات، هنوز رنگی است و من قدر کسی که رنگ را به زندگی ام آورد میدانم. هر چه قدر ضعیف، هر چه قدر خودخواه و مغرور، بهادر به زمان خودش کم قوی نبود .
دلم شکسته است. روحم از پا افتاده، اما او راهش را پیدا خواهد کرد، من هم
شاید همراه بهتری شدم برایش.
……………………..

– کاش میتونستین بیاین، شما اونا رو دیدین؟ چه جور آدمایی هستن؟

دیگر ناخنی نمانده که نجویده باشم. ارفعی نمیآید، یعنی نمیتواند. باید کارهای بازنشستگیاش را انجام دهد.
– از بهادر بپرسی بهتر نیست، مهگل؟روزی که اومدن دنبالش، آدمای بدی به نظر نمیرسیدن، ولی معلوم بود وضع مالی درخوری ندارن. پدربزرگه مرد خوبی بود، اما عموش یکم دنبال پول بود.

پول! لعنت به چیزی که اگر نداشته باشی، این روزها دنیا میشود جهنم. به دور و بر خانه نگاه میکنم، شاید برای داشتن شاپرک مجبور باشم نخریده،

اینجا را بفروشم. شاید هم دامداری را. نفس عمیقی میکشم، خدا بزرگ است.
شاید بهادر قرض دهد.
– باشه، فعلاً اونقدر از پول خونه قدیمی دارم که شاید راضی بشن… خانم
ارفعی! بهادر نگفت رفته سراغشون، چی گفتن؟
سکوت میکند؛ کمی طولانی. فکر میکنم شاید قطع کرده باشد یا…
– میخوای طلاق بگیری، مهگل؟ به خاطر ارسلان و بقیه اتفاقات…
پس میداند. بهادر با او میانه خوبی دارد. بهادر لعنتی راه ورود به قلب دیگران را بلد است.
– من هیچی نمیدونم، فقط میخوام شاپرک و بیارم. بهادر بود که تنهام گذاشت، مثل مسعود، مثل مامانم، مثل خانواده پدربای که دارم، ولی انگار حتی نمیدونن من هستم. اونام ولم کردن… بهادرم یکی مثل بقیه، سر بزنگاه گذاشت رفت.
بازهم یک سکوت طولانی…
– حق داری ناراحت باشی، ولی خوب سبک وسنگین کن. تو مثل دخترمی، اگه داشتم. ما میدونیم بچه بی پدر و مادرم بزرگ میشه و فقط بحث بچه نیست؛
ببین با بهادر آرامش داری یا بی بهادر. زندگی اونقدر طولانی نیست که به ناراحتی بگذره. هر کاری میکنی، طولش نده. بخوای برگردین، طولانی بشه،
هزارتا اتفاق میفته، کینه اضافه میشه. نخوای هم برگردی، فرصت تصمیم گیری برای آینده هردوتون ازدست میره… این وسط فقط به خودتون
دوتا فکر کن، مهگل.
نصیحت خوبی است. فکر نمیکنم مادرم اگر بود، چنین حرفهایی میزد.
– من فردا میرم به اون آدرس. شهرستانه، منم بلد نیستم، شاید با آژانس برم… دعا کنین حل بشه… دلم براش تنگ شده. بدتر اینکه نمیدونم
چه جوری ازش نگهداری میشه.
نفس عمیقی میکشم تا اشک نریزم. سرم درحال انفجار است بعد اینهمه گریه.

– تو نگران زندگی مشترکت باش و دل خودت. هر کاری میکنی، دیگه برنگرد به اون روزا که مثل مرده ها بودی، مهگل. یه روز بهادر دست تو گرفت؛ امروز تو دست زندگی و عاقبتت رو بگیر، دخترم… من برم. خبر میگیرم ازت.

تماس را قطع میکنم، تابه حال به تنهایی خارج از تهران نرفته ام. حتی نمیدانم کجاست که بدانم روستاهایش چه جور جایی است. باید با آژانس سفراین سرِ خیابان هماهنگ کنم. مدتها کارهایم با بهادر بوده است و این واقعاً تا چند وقت برایم سخت میشود.
بهار را حاضر م کنم تا با کالسکه به سر خیابان برویم؛ شاید هم یک گردش کوتاه.
این اولین قدم من و بهار است که به استرس و مادرودختری بیرون میرویم.
من هرگز چنین تجربه ای را نداشته ام. بهار هیچگاه این را به یاد نخواهد آورد
که یک روز برای اولین بار با کالسکه مسیری را تنها و گشتزنان طی کردیم،
بدون آنکه درد داشته باشیم. بدون آنکه چشمانمان گریان باشد، فقط خودمان… در آرامش. نه اینکه نبود بهادر غم ندارد، نه… اما یک حس سبکی در دلم است. شاید چون او هنوز هم هست، اطرافمان حضور دارد.
با مسئول تاکسی سرویس حرف میزنم، میگوید باید ببیند کدام راننده حاضر میشود این مسیر طولانی را برود. قرار شد خبر بدهد. بهار بیدار است و از زیر کاور مشغول تماشای بیرون. برای یک نوزاد نارس، هوشیاری خوبی دارد.

کنی بیشتر راه میرویم تا اطراف خانه جدیدمان را بشناسیم. با او حرف میزنم و میدانم نمیفهمد و فقط صدایم را شاید میان این شلوغی تشخیص دهد. شاید حتی خوب هم نبیند. چکاپ های ماهیانه برای چشم، شنوایی و قلب باید برود.
کارهای زیادی مانده که به آن مشغول خواهم بود .
– امروز هوا خیلی خوبه.
این صدا هرجا باشد، حتی اگر میان تمام شلوغی های دنیا، بازهم میشناسم.
حتی اگر نشنوم، با بوی عطرش او را خواهم شناخت.
– آره، هوای خوبیه.
کنارم قدم میزند. نیاز نیست بپرسم این وقت روز اینجا در تعقیب ما چه میکند.
– گفتم تو محل تنها نباشی…
تنها نبودن… نمیدانم چه اصراری دارد تا باعث خشم و عصبانیت من بشود با ااین جمله. راه برگشت را در پیش میگیرم.
– الان همه مردا سر کارن، نیاز نیست کسی تو محل من و با تو ببینه.
اینکه مردی نباشه کنارم ، الان عادیه. اینکه دوماه مردی کنارم نبود تو بیمارستان، غیرعادی بود، بهادر افخم !

یک لحظه میایستد. بغض میکنم از این زبان تلخم. تا کی میخواهم بگویم؟!
– حق داری بگی… خسته شدی هر ساعتی، بگو بیام. تا آخر هفته یه پرستار میآرم. میشناسمش. تو بچه داری حرف نداره. بهار رو مثل گل نگه میداره. تو کارای خونه هم کمکت میکنه.
لب گاز میگیرم تا حرفی نزنم که تلخ باشد. پرستار حتماً یک زن است.
– چند سالشه؟
نزدیک خانه میشویم. ماشینش کمی جلوتر پارک شده است. احتمالاً ما را دیده بود.
– هیجده سالشه… میآد، میبینی… دختر خوبیه، نگران نباش.
نگاهش میکنم. یک دختر هجده ساله آشنا؟! کسی که من در این مدت نشناخته ام؟ نکند آن روز که از خیانت گفت…
– کیه که من نمیشناسم؟
کنار من میایستد. امروز مرتب است و ریش هایش اصلاح شده. بلوز کرم رنگ قشنگی به تن دارد و یک شلوار شکلاتی تیره، اما هنوز خیلی لاغر است. فکرم را جمع میکنم

لبخند میزند یا نیشخند؛ از درک آن عاجزم.
_ تو مگه چه قدر اطرافیان منو میشناسی، گلی؟!

راست میگوید… غم نگاهش دلگیرکننده است. حضور من در زندگی اش بیشتر شبیه یک ایزوله بود. دلم میسوزد، اما نه آنقدر که فراموش کنم دختری هجده ساله اطراف اوست.
– اگه از دوست دختراته یا همونی که باهاش بهم خیانت کردی، بهتره فراموش کنی.
تند میگویم و او سریعتر برافروخته میشود. صدای دندان ساییدنش را میشنوم، اما به راهم ادامه مبدهم. برای آنکه نبیند با کلمه ای دیگر خواهم بارید از فکر بودن زنی دیگر در زندگی اش، غیراز من.
– یه حرفی که میزنی، وایسا جوابش و بخور، مهگل… من دوست دخترم و میآرم خونه زنم؟
نمیگوید نه، دوست دختری نیست. نمیگوید پای کس دیگری در میان نیست.
نمیگوید خیانت نکرده ام! پا تند میکنم. نگهبان جلوی در است که سلام میکند. جواب داده و نداده به سمت آسانسور میدوم. آخرش چه؟! او نمیتواند تا ابد تنها بماند… چرا نباید بماند؟! اما مگر من غیراز او کسی را میآورم داخل
زندگی؟ دل مگر دل نیست؟ مرد و زن که ندارد. آدم است و یک دل.
نمیفهمم چگونه به داخل خانه میپرم. باید قفل را عوض کنم. بهار شروع به گریه میکند. وقت شیر خوردن و تعویض پوشکش رسیده و این برای
مشغولیت ذهن عالی است. آنقدر که صدای پیامک گوشی را میشنوم و میان کارهای بهار فراموش میکنم.
باید بگویم نیاید. اینکه همیشه باشد، انگار زندانی شده ام. مثل نگهبان هرجا بروم هست. حتی نمیخواهم بداند قصد رفتن به دنبال شاپرک را دارم.
ساعتهای بعد را سعی میکنم با انجام تغییراتی در خانه به ذهنم نظم دهم.
صدای زنگ موبایل میآید. منتظر تماس برای راننده ام، اما از دیدن نام مشاور املاک خانه قدیمی بعداز چندین روز، متعجب میشوم.
– بله؟
از او که دوست صمیمی فاضل بود خوشم نمیآید.
– سلام، مهگل خانوم. شرمنده که مزاحم شدم. یه خانم و آقایی اومدن اینجا. داشتم در مغازه رو میبستم؛ گیر سه پیچ شدن و آدرس شما رو خواستن. گفتن از شهرستانن. خواستم بگم اگه میخواین، شماره تونو بدم.
اولین چیزی که به ذهنم میآید این است که از طرف شاپرک باشند.
– از کجا اومدن؟ نگفتن؟
انگار علاق هام به دانستن، سرِکیفش م یآورد.
– والا گفتن فامیلاتونن! اینکه کی و چی، نه… آقاهه شماره داد بدم بهتون. یادداشت میکنین؟

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫11 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان

بستن