codebazan

رمان ترمیم

رمان ترمیم پارت ۵۷

 

شماره را میخواند، پیش شماره برای جایی است که نمیشناسم.
– گفتن تو هتلن. بعض شما نباشه، وضعشون خوب بود. خلاصه، خبر خوب بود، شیرینی ما یادتون نره.
دندان روی دندان مسکشم، مردک طماع! باشه کوتاهی میگویم و قطع میکنم.
پیام بهادر روی صفحه است.
! » خیلی خری «
خندهام میگیرد، شاید یک توهین است، اما بهادرگونه. به شماره در دستم
نگاه میکنم. از یادم میرود که امروز بین ما چه گذشت.
در گوگل برای پیش شماره جستجو میکنم که معلوم میشود متعلق به آذربایجان غربی است. پدرم تُرک بود، مهتاب هم، بیشتر اوقات با همان زبانش حرف مقزدند؛ البته یادم است که پدرم بیشتر.
…» حرا مزاده « ، پدر! در این ماههای گذشته من یک واژه را یدک میکشم
واژهای که با وجود مردی که تماماً برایم پدر بود، بی معناست. شاید اگر میگفتند مهتاب مادرم نیست، سریع قبول میکردم، اما پدرم… تابه حال
کمترین شک و تردید را نداشته ام. خودش بارها گفت که حتی اسمم را خودش انتخاب کرده است. راستی، من هیچ چیز از او نمیدانم؛ از مهتاب هم.

چند بار دستم برای گرفتن شماره پیش میرود، اما در نهایت این جیغ بهار است که بهانه میشود برای تماس نگرفتن. دخترک کولی جایش را کثیف
کرده. نمیدانم چرا همیشه فکر میکنم او شبیه من است.
او با مرگ و تمام اتفاقات مبارزه کرد. هیچ چیز برایش راحت نبود. هنوز تنش از رد سرنگها کبود است. هنوز پوستش از چسب ها زخم است و هنوز جای لولهای که برای تخلیه آب ریه برایش گذاشتند، هست. دخترکم مانند مادرش سر سلامت به در برده از این آشفته روزگار.
او را میشویم، ظریف است و کوچک. هنوز داخل سینک ظرفشویی حمامش میدهم. میترسم بیفتد. قدش به آرنجم نیز نرسیده است. وَنگ میزند و
پوستش قرمزتر از همیشه میشود.
اگر بهادر واقعاً خیانت میکند، چرا بازهم میآید؟!
بهار را داخل پارچه خشک کن میپیچم. افکار در کمترین فرصتی نمود پیدا میکنند.
سرم از درد به دَوَران میافتد. شیر خشک برای بهار درست میکنم. سنگینتر است؛ کمی بیشتر میخوابد. داروهایش را هم میدهم. دیگر کاری برای انجام دادن ندارم. باید یک تبلت یا لپتاپ بخرم؛ راهی برای ارتباط بهتر با دنیا.
مینشینم و فیلمهای بهار را نگاه میکنم. چند فیلم از ارسلان نیز هست،
اما هنوز ندیدهام، جرئتش را ندارم. یعنی بهار روزی حس میکند یک برادر همراه
داشته، یک قل بدشانس؟! آیا دلتنگش میشود؟
دلتنگی حس عجیبی است، مخصوصاً اگر با دلسردی و دلخوری همراه شود.
مثل الان من که حاصل ترکیب این سه شده دردی در میان سینه ام… اینکه بارها گوشی ام را نگاه میکنم شاید پیامی دهد یا من پیامش را جواب بدهم، اما تهش میشود قطرات اشک و یک بغض بازنشده. مدام میگویی چه فایده؟ اگر
بیاید شاید بازهم رهایت کند. مثل یک توپ کوچک در دست یک کودک. هی پرتت میکند روی زمین و هر بار با قدرت بیشتر میکوبدت، اما یکبار میکوبد و دیگر نمیگیرد. میرود که برود پی یک بازی دیگر و توپ میماند که تهش کجا بیفتد.
دلم تنگ است، برای بهادری که با درد گفت، من از دنیای او چه میدانم.
دلم تنگ است برای بابایی که چند وقتی است هرکسی میآید، میخواهد او را هم از خاطراتم بگیرد. مردی که خودش نامم را انتخاب کرد. مردی که به جای آغوش مادر، دستها و بازوهای او شد گهوار هام. راستی، بابایم مهیار، چه کاره
بود؟! اهل کجا بود؟ چرا ما هیچ کسی را نداشتیم؟
بازهم به گوشی و شمار های که ذخیره کرده ام نگاه میکنم. اینها یعنی به او ربط دارند؟

اگر بیایند و بگویند که واقعاً او پدرم نبود، باید چه کنم؟ باید دنبال پدر هم بگردم؟
خسته از کلنجار رفتن با افکار پریشانم ازجا بلند میشوم. شده ام جغد. یک
لیوان نسکافه شاید حالم را بهتر کند.
سکوت شب را دوست دارم، اما این سکوت و لیوان داغ نسکافه چیزی کم دارد،
بوی یک مرد… حضور آن حجم بزرگ و مردانه که دست به سینه از دور نگاهم کند و من بدانم آنجاست، حواسش به من است. بدانم سرش پر از هزاران
سؤال درباره مهگلی است که ایستاده و سعی میکند از لجن زار گذشته پا بیرون بکشد. او امشب نیست که ببیند مردی که فکر این مهگل را اشغال کرده دیگر مسعود شکاری نیست، دیگر محنا نیست، دیگر فاضل و پسرانش
نیستند.
؟» به چی فکر می کنی گلی «
برمیگردم. صدایش را میشنوم، اما نیست. فقط صدایش در سرم است.
…» به تو «
هیچوقت به او این جواب را ندادم. هیچوقت نگفتم واقعاً چه قدر دوستش دارم.
همیشه حین دعواهایمان گفته ام… یا فقط سرسری. هیچوقت کنارش نایستادم و یک دل سیر نگاهش نکردم و تهش بگویم که چه قدر دوستش دارم.

از شب متنفرم. از این سکوت بیزارم. از این حجم تنهایی که باعث میشود درون خود مچاله شوم و تمام گذشته را طی کنم و ته گلویم از این بی عاقبتی بسوزد.
او همان عاقبت من است که مادرم گفت عاقبتت به خیر نشود، گیس بریده…

موهایم بلند شده، عاقبتم به خیر نشد. گیسهایم بریده شود تا روح مادرم آرام گیرد.
وقتی بهار نق میزند، دیگر مویی روی سرم نیست. از کوتاه هم کوتاهتر است.
حال، حس خوبی دارم.
بهادر نگفت دوست دختری در کار نیست. بهادر مرد ماندن با هیچ زنی نیست.
بهادر…
………………
– شما دنبال من میگشتید؟
ظهر شده که تصمیم میگیرم به آن شماره زنگ بزنم، آن هم بعداز تماس دوباره بنگاهدار که حتماً پول خوبی از ان دو نفر گرفته است.
– مهگل ساریخانی؟ خودتونید؟
لهجه غلیظی دارد، فارسی را قشنگ حرف میزند، کمی شبیه پدرم. نفسم تنگ میشود.
– بله، خودمم، شما کی هستین؟

– آراد ساریخانی، پسر شهیاد ساریخانی. ما با هم نسبت داریم. با خواهرم اومدیم دنبال شما. میشه آدرس بدین خدمت برسیم؟
ضربان قلبم بالا میرود؛ یک ساریخانی دیگر، یک فامیل واقعی؟!
– با من چیکار دارین ؟
سخت است، اما میگویم. آمادگی شنیدن هیچ چیز را ندارم، من قرار است فردا صبح برای دیدن شاپرکم راهی شوم، هیچ ماجرای جدیدی نمیخواهم.
– باید ببینیمتون، خواهش میکنم. ما… ما خواهر و برادریم. من و شما و…
تماس را قطع میکنم. امکان ندارد، من هیچ کسی را ندارم. نمیفهمم چه میشود، اما صدایم بیشتر شبیه ناله یک انسان محتضر است. تمام وسایل در دستم را روی زمین کوبیده ام؛ تصویری آشنا.
درد… دردی فوق انسانی روح و روانم را له میکند، برادر و خواهر؟ این دیگر چه شوخی است.
بچه ام بهار را ازیاد برده ام، لعنت به من… به سختی خودم را به اتاق میرسانم.
موبایل آنقدر زنگ خورد که یا خاموش شد یا کسی که تماس گرفت منصرف.
سینه به دهان طفلم میگذارم. شیرم شاید برایش خوب نباشد. به او ظلم میکنم، اما تمام آوار زندگی روی سرم خراب شد؛ وقتی آن مرد گفت برادرم است، اما فرزند مردی که من حتی نامش را نشنیده ام. این امکان ندارد. محال است پدرم واقعی نباشد.
– گلی جان!
گلی جان گفتنش شبیه تیر خلاص است. با بهاری که در آغوشم است مچاله میشوم و زانو به بغل میکشم. گویا مطخواهم او را به تن چفت کنم. کودکم شیر مینوشد و من زار میزنم. میگویند اشک و شیر هردو از خون هستند.
یکی گوشت به تن میاورد و یکی گوشت از تن میگیرد، اگر به غم باشد.
هیچ نمیگوید، فقط قفل تنم را باز میکند، بچه را بیرون میکشد و لباسم را
مرتب میکند. بهار هنوز سیر نشده، گریه میکند. دستهای بهادر به دورم میپیچند، حال من شده ام بچه او. مادر… نه… مادر برای من یعنی عذاب!
پدر… حال حتی پدر هم شده واژهای مشکوک برای من.
چه قدر خوب است که ساکت است و فقط آغوشش را میدهد. گریه بهار میشود موسیقی متن برای درد مادرش. دست میبرم تا او را به آغوش بگیرم.
– نمیخواد شیر بدی، نمیمیره از گرسنگی و گریه. داروهات و خوردی ؟ این چه سؤالیه… تو اصلاً چیزی ام خوردی؟
آرا متر شده ام. روی تخت میگذاردم و بهار را بغل میکند و میرود.

حتماً در نظرش زن بی عرضه ای هستم که از پس خودم و بچه بر نمیآیم.
اشکهایم را پاک میکنم. نمیخواهم پیش خودش بگوید بدون من لنگ است. خانه هنوز به هم ریخته است… آثار دیشب.
از فلاسک داخل شیشه شیر آب میریزد و شیر درست میکند. بچه را تکان میدهد. آرام است و با او حرف میزند.
– ممنون که اومدی… بده من بهار و میتونی بری به کارهات برسی.
دست میبرم تا بهار را بگیرم، من را کنار میزند. عصبانی است و نگاهش تیره و سرد.
– کار من فعلاً مراقبت از زن و بچه ام و اگه دوباره بگی اونوقت که بیمارستان بودی، به ولله میکوبم تو دهنت. الان عصبانیم. بر و رد کارت،
خودت و با یه چیزی سرگرم کن نبینم ریختتو!
دهانم از تعجب باز میماند. نه به آن دلداری دادنش، نه به این مدل حرف
زدن.
– هیچ متوجهی من اومدم اینجا که تنها باشم؟ به این حالت الان میگن متارکه، نه اینکه تو هرروز ایحجایی. بیرون میرم، دنبالمی، بهادر.
غرشی می کند که باعث میشود کمی عقب بروم. نگاهش شعله ور است.

– تو کی وقت کردی این چرندیات و یادبگیری؟ تو متارکه کردی، من که نکردم. الانم دهن و ببندی، برات ضرر ندارم، گلی.
عصبانی میشوم. یعنی واقعاً او درکی از قهر و دعوا دارد؟ درکی از احساسات من و روزهای گذشت هام دارد؟
– بیا ضرر برسون ببینم… تو وقتی خواستم، نبودی…
– حرف جدید بزن، رو دور باطلی.
بهار را رو شانه میگذارد تا بادگلویش را بگیرد. انگار صدتا بچه بزرگ کرده است. حرص میخورم از اینکه اینقدر مسلط است به خودش و هنوز با
حرفهایش میتواند من را تا سرحد مرگ عصبانی کند.
– چی جدیدتر میخوای؟ داروهام تموم شده. من قبلاً چندتا قرص میخوردم ؟
تأثیرش را میگذارد، آن خشم نگاهش فروکش میکند. با سر به روی کانتر اشاره میکند.
– اونجاست، برات خریدم. دیدم داره تموم میشه… حتی نمیپرسی بهادر، چرا
عصبانی هستی. هیچوقت نمیپرسی از هیچ چیز من، درحالیکه من همیشه ازت میپرسم چه خبر

اگه لطف کنی و حرف بزنی، پای حرفت میشینم.
یاد دیشب میافتم و دوستت دارم. لیست کارهایی که انجام نمیدادم زیاد میشود.

– من هیچوقت کسی رو نداشتم که بخواد برام حرف بزنه، بهادر… عادت ندارم حرف بزنم یا بپرسم. زندگی من جوری بود که باید سرم تو کار خودم میبود.
ندونستن نعمتی بود که تو دردسر نیفتم.
روبه رویم میآید. امروز هم مشکی به تن دارد و چقدر این رنگ او را شکسته تر نشان میدهد. راستی چرا سیاه پوشیده؟
سر انگشتانش روی موهای کاملاً کوتا هشده وم متوقف میشود، چشمانش
میچرخد روی سرم. میدانم چقدر ناراحت میشد هروقت این کار را میکردم،
بیشتر از تمام رفتارهای من.
_ هروقت کوتاهشون میکنی، انگار به من فحش ناموس میدی، مهگل… یه نفر قتلم بکنه، میره زندان تاوان شو میده؛ شده با جونش. منم تاوان میدم.
فرصت بده، ولی اینجور خود تو داغون نکن. به من که نمیگی چی داره مثل خوره متلاشیت میکنه، هیچوقت جز توی تخت محرمت نبودم، گلی. اینو خوب میدونم.
میرود تا بهار را روی تخت بگذارد و نگاه من پی اوست. یاد روزهای اولمان میافتم که میخواستم تن در اختیارش بگذارم تا بیشتر زجر بکشم، اما او همان اول تن و روحم را به زجر که نکشید هیچ، معتاد خودش کرد؛ شد مایه آرامشم.

میاد کمکت… اون آلا یه چیزی بخور، بگیر بخواب… چند روز صبر کنی
دوست دختر من نیست، فامیل منه… دخترخاله ام… میخوام از روستا بیاد بیرون،
زیر بالوپر بگیرمش. برای خودش خانومیه، جاش تو دهات نیست… میدونم‌که تا صد سال دیگه هم نمیپرسیدی.
تبر برداشته تا به ریشه ام بزند. شاید او هم میخواهد مدل خودش رابطه را ترک کند. جوری که بفهمم من هم کم آزارش نداده ام.
_ معایب دیگه ام رو هم لیست کن که هر بار با یه چیز سورپرایزم نکنی.
اینجوری بهتر میفهمم که چهقدر با من بودن عذابت داده… متأسفم، بهادر…
شاید بهتر بود همون پارتنر بود نو با من حفظ میکردی…
لباسش را مرتب میکند. نمیتوانم حسش را بخوانم.
_ خب، اگه میخوای بیا طلاقت بدم، معشوقه ام شو.
نفسم بند میآید، خیلی خونسرد است. انگار پیشنهادی است که خیلی دوست دارد اجرایی شود. هیچ نمیگویم. نفس حبسشده نمیگذارد، انتظار این را ندارم. میروم تا لیوان آبی بخورم. قلبم درد میکند.
_ حرفی که میزنی رو ببین جواب بدم، تحمل شو داری یا نه؟ اول ببین عزتت رو کم میکنه یا نه، بعد بگو… من تو رو ول نمیکنم. من دارایی هامو ازدست نمیدم. فکر کن دیوانه ام. عوض اینکه دنده معکوس بکشی، یکم رانندگی یاد بگیر. امتحان کن… دست فرمونتو درست کن، گلی خانوم.

به ظرفشویی تکیه میدهم. پشت سرم است؛ نه خیلی دور، نه نزدیک.
_ تیکه ها تو بارم کردی، برو. من اموالت نیستم، اموال هیچ کسی نیستم…
خودم میتونم از پس کارام بربیام. بچه ام رو روی دوشمم شده، میکشم… مثل امروزو دیگه نمیبینی.
حس میکنم نزدیکتر شده، گرمایش را احساس میکنم.
_ بچه ات نه، بچه مون، اموال نه، دارایی… من کاری ندارم بهت. دخالتی نمیکنم، فقط مراقب زن و بچه مم. لجبازی هم نمیکنم، من سر زندگی و
خانواد هم کوتاه نمیآم. نمیخوامم اذیتت کنم، من گشتا و دورام رو زدم، دیگه داره میشه چهل سالم. تو رو درستت میکنم، خودمم درست میشم، ولی اولوآخرش مال منی.
…………………
پارچه آغوشی را مرتب میکنم. برایم کمی جدید است، اما راحتتر. بهار درونش میخوابد، پاهایش آویزان نیست. کوله پشتی ام را نیز بر میدارم. هوا هنوز تاریک است و راننده دم در منتظر. نمیدانم باید با خود چه چیزی ببرم. از
دیروز بهادر را ندیده ام؛ بعداز آن مکالمات پرتنش و بازهم بی حاصل. چمدان لوازم بهار و کمی هم مال خودم را برمیدارم. این اولین گام برای یک زندگی به تنهایی است. موبایلم را بعداز دو روز روشن مبکنم. صد تماس از شماره مثلاً برادرم و چندین پیام که پشت سرهم میآید. نمیخوانم.

نمیخواهم در این شرایط فکرم مشغول کسی باشد. اینهمه سال یک پدر داشتم پر از زندگی. او برایم کافی است.
– خانوم، آقا بهادر یه سبد فرستادن که گذاشتم تو صندوق عقب. میخواین بذارم جلو دردسترس باشه…
چشم میگردانم پی او، اما نیست.
وسایل را داخل صندوق عقب میگذارد. حاضرم قسم بخورم این ماشین لوکس و راحت نمیتواند برای یک تاکسی سرویس باشد.
– شما شوهر من و میشناسین؟
میخواهم تکلیفم روشن شود. مرد قوی هیکلی است شاید همسن عباس یا اصلان .
– بله خانوم، من نوکرشونم. هر امری باشه درخدمتم.
دو راه دارم، یا مسیرم را با کسی بروم که او فرستاده و میدانم در امنیت کامل هستم یا یک دندگی کنم و تهش با هزار اضطراب راهی شوم. عاقلانه راه اول است که انرژی ام باشد برای بعد.
یک تشک و بالش کوچک برای بهار کنار خودم روی صندلی عقب میگذارم.
تقریباً قنداق پیچش کرده ام و یک پستانک کوچک هم در دهانش دارد.

این تجربیات را سر شاپرک و مدتی که در پرورشگاه کنارش بودم یاد گرفتم.

هرگز فکر نمیکردم روزی قسمت این باشد که کودکی دیگر را به آغوش بگیرم.
گوشی ام میلرزد، پیام دارم.
مراقب اول خودت، بعد بچه باش. سمیر خودیه؛ کاری بود بهش بگو. در پناه خدا
من حتی یک کلمه هم نگفتم کجا میخواهم بروم. حتماً آنروز متوجه رفتن من به تاکسی سرویس شده است. از من هم نپرسید کجا میروم. از شماره ان مرد تعداد زیادی پیام دارم. نمیخواهم بخوانم. اما نمیشود بی پاسخ از آن گذشت.

من نمیخوام جواب بدم، اصلاً نمیخوام هیچ آدمی رو از گذشت های که نمیدونم، بشناسم. پیامهاتونو نمیخونم، پس نمیدونم شما کی هستین و بقیه
چه کسایی. من پدری داشتم که اسمش مهیار بود، مادرم مهتاب. هیچ خاطره خوبی جز پدرم تو زندگی ندارم، آقای ساریخانی؛ مطلقاً هی چچیز جز اون. نمیخوام اونو ازم بگیرید. لطفاً تماس نگیرید

برایش ارسال میکنم. موبایل زنگ میخورد. انتظار چنین سرعتِ عملی را ندارم. نگاه راننده را از آینه احساس میکنم. باید گوشی را بیصدا میکردم.
– چرا زنگ زدین؟ من براتون پیام دادم لطفاً…
– قطع نکنین، ما مزاحم نیستیم. باید حتماً ببینیمتون.

صدای مرد پر از التماس است. نامش آراد بود؟
– آقای آراد ، با زندگی و روح و روان من بازی میکنین. گفتم بهتون هیچ تمایلی ندارم برای دیدنتون. متأسفم واقعاً. فکر کنین هیچوقت من نبودم.
– یعنی نمیخواین بدونین پدرتون کیه؟ یا…
راننده سعی میکند نفهمم، ولی مگر میشود زیردست بهادر باشی و به او حساب پس ندهی… میشود کنجکاو نباشی؟
– نه نمیخوام، واقعاً برام مهم نیست. خدا نگهدارتون.
گوشی را خاموش میکنم، اما چیزی مثل موریانه از درون تمامی ذهنم را میجود.
– خانوم، مشکلی پیش اومده؟
با تأخیر به او نگاه میکنم. انگار کمی طول میکشد تا اطلاعات کلامش از گوشها به مغزم برسد. همین را کم داشتم؛ یک گزارشگر.
– نه چیزی که نتونم حلش کنم. شما هم نمیخواد به رئیستون گزارش کنین.
اگه فکرم میکنین نمیتونین و وظیفه دارین بگید، تا من ماشین دیگه ای پیدا کنم.
اخمهایش درهم میرود. انتظار این تندی را ندارد، خودم هم ندارم، اما ذهن متشنجم یک فکر دیگر را تاب ندارد؛ اینکه بهادر بخواهد پی تلفن را هم
بگیرد. کاش همان پیک موتوری بدون نفوذ بود، یک مرد عادی.

مسیر طولانی و خسته کننده است، هوای بیرون در اواخر شهریور در طول روز گرم است. سرسبزی کمی در جاده وجود دارد، یک مسیر یکنواخت. گاهی کنار میزند و من کمی راه میروم. زمین خاکی است و پر از خار.
بهار بعداز تمیز شدن و شیرخوردن خوابیده و من هم کمی از جاده فاصله میگیرم و روسری از سر در میآورم. مویی نمانده که بخواهم مخفی اش کنم،
بیشتر شبیه پسربچه ها در فیلمهای قدیمی شده ام. بعضی جاهای سرم انگار کچل شده است. باید با ماشین از ته بزنمشان. سر گرد هم نعمتی است. این را وقتی فهمیدم که یک روز برای تلافی، موهای یکی از دخترهای پرورشگاه را کوتاه کردم، چون ادای مادرم را درآورد وقتی من را آورد و پرت کرد داخل پرورشگاه و گفت: این گیس بریده رو نمیخوام. همان جای قبلی بود، تهش
برگشتم به همانجا. موهایم بلند بود؛ لخت و سیاه رنگ، تا پشت زانوهایم.
نمیدانم زن سرایدار چگونه و با چه دلی موهایم را از ته زد… حتی مهتاب هم بعداز آنکه کمی موها بلندتر شد و من را دید، نگاهش غمگین شد. مهتاب!
دلش به درد آمد؟
– خانوم.
صدای راننده از دور میاید. خیلی بیشتر از حد دور شده ام. سکوت این دشت و علف مسحورکننده است.

– با خودتون موزر آوردین؟ میخوام مرتب کنم این موها رو.
سعی میکند نگاهش را به سر بی روسری ام ندوزد، انگار چه جذابیتی دارد !
– نه خانوم، ولی بخواین تو شهر میخرم
– میخوام… آرایشگاه زنونه هم خوبه. ما که دیروقت میرسیم، فردا بریم
دهات.
– یکم استراحت کنین. بچه رو بدین بذارم صندلی جلو. جا میشه…
– ممنون. نیازی نیست. برسیم استراحت میکنم.
اما خیلی طول نمیکشد که بی خوابی هایم گریبانم را میگیرد؛ چشم میبندم.
جایی مثل یک مهمانی هستم. تنها کنار یک شومینه ایستاد هام. آدمهای اطراف محو اند و فضا دلگیر و تاریک است. انگار شده ام مهگل نوزده ساله.
منتظرم تا او بیاید. گویی خیلی وقت است که ایستاده ام. در سالن باز میشود و بوی عطر مردانه اش ازمیان تمام بوهای دیگر زودتر به مشامم میرسد. سر برمیگردانم، انتظار دارم به دنبالم بگردد. قدم پیش میگذارم؛ مسعود است،
شاید بهادر. چهره هایشان ترکیب شده و چیزی که عجیب است، آن نگاه تمسخرآمیز و نیشخند کنار لب اوست، نگاهم به دخترک زیبای کنار دستش کشیده م یشود؛ بازو در بازو. درخشش نگین حلقه هایشان را میان تاریکی میبینم. نفسم بالا نمیآید. نگاهم به آینه میافتد، من دخترکی بدون مو، لاغر … آن دختر، زیبا و ملیح و دوست داشتنی. صورت مرد هنوز هم ترکیبی

است از مردان گذشته. وحشتزده فاصله میگیرم. میان تاریکی میدوم، آنقدر که سینه ام به خس خس میافتد…
– خانوم؟! مهگل خانوم… جان مادرتون بلند شین… یا خدا…
چشمهایم که باز میشوند، تصویر مردی جلو صورتم است که با چشمانی وقزده ازترس نگاهم میکند. عرق روی پیشانی و شقیقه های تتو شده اش در میان نور خورشید میدرخشد. خواب بود. لب میزنم :
– خواب بود.
دستی به سر ک ممویش م یکشد، یک لیوان آب میآورد. کنار جاده ایستاده است. تا ته لیوان اب را مینوشم.
– بهتر نیست برگردیم؟ حالتون خوب نیست انگار !
به جاده پیش رو نگاه میکنم. کمی جلوتر شهر است.
– خوبم، فقط خواب بد دیدم.
در را م یبندد.
– از صبح یه لیوان آبم نخوردین. براتون ساندویچ سرد گذاشتن، نوشابه
خنکم هست. حالتون بهتر میشه. آقا بهادر بفهمن نتونستم امانتداری کنم،
گردن مو میشکنن؛ پس تو رو خدا با من یکم راه بیاین.

یک ساندویچ با بسته بندی غذاخوری بهادر به سمتم میگیرد و یک قوطی نوشابه خارجی. لحن پرالتماس و نگاه خواهشمندش مقگوید چه قدر از بهادر میترسد. انها را میگیرم، قطعاً خوشمزه و بهترین هستند.
– چه قدر از بهادر میترسین؟! خودش میدونه من اهل خوردوخوراک نیستم.
نگاهش جدی میشود؛ شبیه اصلان، عباس، بهادر.
– نه خانوم، ترس نیست. شما نمیدونین بهادرخان چه لطفی کردن به من!
کی به یه زندانی که اگه عفو بهش نمیخورد حالاحالاها، کار میده و امور زنوبچه ش و رتق وفتق میکنه، خانوم؟! خدا شاهده وقتی آقا خواستن با شما همراه بشم، انگار دنیا رو بهمون دادن… الانم هرچی بخواین همونه. احساس خاصی دارم. من هم کم از یک زندانی نداشتم. نمیتوانم بگویم دلش سوخت؛ بهادر و دلسوزی کنار هم نمیآیند. او عادت دارد میان آنچه دیگران
نمیپسندند، بهترینها را ببیند. اینکه چه چیزی در من بهتر از سایر زنهای اطرافش بود را نمیدانم. یعنی خواب من معنایش چیست؟ بهادر زن دیگری را میخواهد؟ یعنی دخترخاله اش… نه، اگر چنین بود که نمیآمد همه چیز را بگوید! فقط دو گاز از ساندویچ را میخورم. از فکر بهادر و حضور زنی دیگر در زندگی اش، کسی که ان روز گفت، تهوع میگیرم و نوشابه را یک نفس
مینوشم، شاید بغض هم با آن پایین برود.

گوشی ام را روشن میکنم. چندین تماس از همان شماره و چند پیامک که نمیخوانم، اما از بهادر، هیچ. از این انتظار بدم میآید. قبلاً هم چنین تجربه ای داشت هام. انتظار تماس، پیام یا هرچیزی.
دلم میخواهد از او بپرسم: به من خیانت میکنی، بهادر؟ اما نمیتوانم. از کجا معلوم راست بگوید؟
– خانوم، آرایشگاه زنانه… میخواین برید؟ بچه رو من نگه میدارم.
بهار خوشخواب است، البته ماشین هم بی تاثیر نیست. امروز تعداد دفعات شیرخوردنش کمتر شده است.
– میتونین اگه گریه کرد ، با شیشه شیر بدین؟
نگاه دلخوری میکند.
– من سه تا بچه دارم دارم، خانم، سه قلو… الان بزرگ شدن، ولی یه زمانی…
وقتتون رو نگیرم، برید خیالتون راحت.
زن آرایشگر کمی عقب میرود و باتعجب به آنچه از موها باقی مانده است، مگاه میکند !
– خودت این بلا رو سر این موها آوردی؟
واقعاً وضع بدی دارد. حال که جلوی آینه نشسته ام میفهمم چرا بهادر چنان حالی داشت.
– آره، میشه فقط یک دستش کنین؟

سری باتأسف تکان میدهد.
– تنها راهش با موزر زدنه. باید میرفتی ارایشگاه مردونه.
میخندد. زن میانسال و کمی تپل، با یک لهجه خاص است.
– بیا ببینیم چیکارش میشه کرد. به سرت کچل بودنم میآد. یکمم صور ت و مرتب کنیم، خیلی خوب میشی.
از روحیه مثبتش خوشم میآید
– هروقت عصبی میشم، موهام جواب پس میدن.
تیغ بر میدارد. اولین بار است در چنین حدی موهایم را به فنا میدهم.
– خب، اعصاب چیز مهمیه، مو هم مهمه. زیباییِ زنه…به نظر مال اینجا نیستی؛ از تهران اومدی؟
سر تکان میدهم. نصف سرم کاملا صاف و بدون مو شده است. دلم برای تارهایشان تنگ نیست، نه از وقتی که دیگر انگشتان بهادر شانه نشد برای
آنها.
– تو اینستاگرام تبلیغ یه جور کلاه گیس دیدم که خیلی خوب بود؛ سفارش دادم. حتما تو راحت میتونی بخری. از موی طبیعیه، خیلی خوب بود.
اینجوری هم موهات کوتاهه، هم میتونی هر مدلی خواستی استفاده کنی.

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫11 نظرها

  1. نویسنده عزیز قلمت عالیه.
    اما ببین شخصیت بهادر مادی نیست.اصن انگار از یه سیاره دیگه اومده.من تا حالا تو عمرم ندیدم یه مرد اینقدر دربرابر زنش اونم زنی با این خصوصیات شخصیتی کوتاه بیاد!! اگه موضوع برعکس بود قابل باور بود.چون اینهمه گذشت و صبر اکثرا تو وجود زنه نه مرد! مرد نمیتونه اینهمه محبت داشته باشه.من تا حالا ندیدم.اگ هم هس تو فیلما و قصه هاس!
    مهگل بیماره، از نظر روحی و روانی و تو تا حالا مردی رو دیدی پابند همچین زنی باشه؟! خیلی از آقایون خانوماشون بی عیب و نقصن و بهشون رحم نمیکنن،اذیت میکنن، کتک میزنن، خیانت میکنن و از لحاظ روحی همسرشونو آزار میدن ولی بهادر…!
    یا بهادر خیلی غیرواقعیه یا مهگل!آقایونو یه هفته بهشون غذا نده، میان برات آشپزی میکنن مث بهادر؟؟؟عمرا، حتی اگه آشپز درجه یک باشن!ی مدت آرایشگاه نرو، لباسای گشاد و زشت براشون بپوش، خونه رو بهم ریخته نگه دار همیشه، به بچه ت نرس درست و حسابی، زبونت تلخ باشه اکثرا، و هزارتا چیز دیگه واقعا یه مرد تحمل میکنه؟مَردای ما با همچین زنی ادامه میدن؟؟؟؟
    نودو نه درصد خانمها گذشتشون بیشتره تا آقایون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان

بستن