codebazan

رمان ترمیم

رمان ترمیم پارت ۵۸

 

کمی حالم بهتر میشود از این مهربانی. من حتی فرصت برقراری ارتباط با مادرهایی که دو ماه کنارشان بودم را نداشته ام .
– راه حل خوبیه، بهش فکر میکنم.
کار تیغ زدن موهایم تمام میشود، چهره عجیب و متفاوتی است.
– بشین صورت و ابروتم اصلاح کنم، یکمم بهش برسم. حیفه، قشنگیته. یه کلاه بذار جای روسری و شال، البته فکر کنم بدون اینام حلال حروم نباشه؛ مو که نداری!
قاه قاه میخندد و من هم بعد از مدتها با او میخندم.
– حالا کجا داری میری؟ تو دلت نگی چه فضوله ها… آخه واقعا فضولم، ولی ازارم به کسی نمیرسه.
چشمانم را مدتهاست اینگونه براق ندیده ام؛ آنهم فقط با کمی شوخی و مهربانی.
– خیلی وقته نخندیده بودم. دارم میرم دنبال دخترم. یه دختر دیگه ام دارم که الان پیش راننده هست.
صورتم را وکس میاندازد. درد حس خوبی برای من است، وقتی حس میکنم سبک شده ام.
– میخوای برم بیارمش، اگه فکرت مشغوله ؟
– نه، ادم مطمئنیه.

_ دخترت تو این شهر چیکار میکنه؟
آدرس را به او نشان میدهم. دست از کار میکشد. اخمهایش درهم میرود.
– دخترت تو روستاست؟
– چه طور؟ اون دخترخونده ام. مادرش وقتی داشت میمرد، سپردش دست من.
پدرشم فوت شده. دارم میرم ببینم میتونم بگیرمش.
به کارش ادامه م یدهد.
– من اونجا رفتم، مردم فقیری داره. اینجا هیچ کسی پولدار نیست… ولی اونجا… اگه با پولم شده بچه رو ببر.
حس مبکنم چیزی بیشتر از یک مسافرت ساده است برایش. نمیپرسم… همانکه رویش را سمت دیگری میگیرد تا چشمان مرطوبش را نبینم کافی
است.
– پول مهم نیست اگه بدنش.
نگاه غمگینش به چشمانم خیره م یشود.
– پول حلال همه مشکلاته. منم اگه پول داشتم، شوهرم دخترم و نمیفروخت به یه مرد که جای پدرش بود!
کار صورتم تمام میشود و دستانش برای ابروهایم میلرزند. مگر میشود مادر بود و غمی به این بزرگی تنت را نلرزاند؟!
– دخترت الان چطوره؟ حالش…

نفس عمیقی میکشد. اشک میریزد.
– خودش و کشت، دوسال پیش. فقط هیفده سال داشت، نتونست تحمل کنه ، خانوم. منم از اون خراب شده فرار کردم. الان خانوم خودمم، هر ماه یه پولی میندازم جلوی شوهره که صداش درنیاد… ولش کن، درد زیاده. خودت حتماً
زیاد شو داری.
دخترم مرد، خودش را… دلم میگیرد. نباید اینقدر هم راحت باشد که بگویی!
چند بار باید طی دو سال این را بگویی که بتوانی بدون آنکه نفست بگیرد، از دهانت خارج شود؟
– منم دوتا بچه داشتم که مردن؛ البته هنوز اونقدر بزرگ نبودن که بگم بچه،
نوزاد بودن… به نظرت با پول بهم میدنش؟
– پاشو، مبارکت باشه… با پول مرده هم زنده میشه. مردم داهات که هیچ…
خیلیاشون تا حالا ده ملیون یه جا ندیدن… فقط اول رفتی، پول زیاد نگو. آدمیزاد طماعه. کم بگو که اگه زیاد گفتن بتونی بدی.
روی صندلی مینشیند. صورتم تمیز و سرخ شده/است. سر بدون مو هم بد نیست.
کمی بیشتر از آنچه میگوید کارت میکشم، هردو فقط به هم نگاه میکنیم.
از در که که میخواهم بیرون بروم میگوید:
– دخترم و به یه ملیون تومن داد… اونموقع هم پولی نبود، اما برای فلاکت ما…
سر میان دستانش پنهان میکند.
………………….

– اتاق تمیزیه. من امشب تو ماشینم، خانوم. هروقت کاری بود زنگ بزنید.
کلید اتاق مسافرخانه را میدهد.
– چرا تو ماشین؟ یه اتاق نداشت بگیری؟
وسایل را از ماشین بیرون م یآورد.
– اینجوری راحت ترم… براتون شام میخرم، اگه…
بهار را در آغوشم جاب هجا م یکنم.
– اینجوری من راحت نیستم. یه اتاق بگیر نزدیک ما، خیالم راحت تره. اینجا غریبه، اون تو هم معلوم نیست کی هست.
به داخل میروم. مرد پشت پیش خان شبیه هرکسی هست، به جز مسافرخانه چی. بیشتر شبیه معتادهای کنار خیابان است.
– یه اتاقم روبهروی اتاق من بدین، آقا.
نگاهش روی سر بی موی من در زیر شال میخکوب میشود. باید کلاه بخرم
یا مدل خاصی برای شال بستن پیدا کنم. سمیر با وسایل کنارم میایستد.

– با هم نسبت دارین؟
ظاهر مرد برخلاف ظاهر تمیز مسافرخانه است. از بوی گند او کلافه میشوم.
یک هتل هم در این شهر کوچک نیست.
– مگه گفتم یه اتاق برای هر دو ؟ بقیه اش ربطی بهتون نداره… آقا سمیر، یه اتاق بگیرین برای خودتون.
نگاه عصبانی سمیر به مهمانخانه دار کار خودش را میکند. مرد زیرِلب غر میزند و دنبال کلید دیگری میرود.
– اینجا خوبه؟ اذیت نمیشین؟
اتاق مناسبی است. هرچند کوچک، اما برخلاف انتظارم بسیار تمیز است. یک تخت فنری دارد و یک میز کوچک و پنجرهای رو به بیرون با پردهای گلدار .
– تمیزه، مهم همینه.
– کالسکه بچه رو میآرم بالا. از تخت امن تره… شامم میخرم براتون.
فقط ساکدستی را آورده که برای امشب کافی است. یک دست لباس راحت و
وسایل بهار.
– گرسنه نیستم… یه لیوان آب داغ و نسکافه یا چای کافیه.
از بهادر خبری نیست، کمی دلگیر میشوم، اما چیزی است که خودم خواسته ام

– آقا بهادر گفتن غذاتون باید سروقت باشه. ناهار و صبحانه هم درست نخوردین…
بحث فایده ندارد. صدای زنگ موبایل از داخل جیب لباسم بلند میشود. یک شماره ناشناس است.
تماس را برقرار میکنم.
– بله؟!
– مهگل خانوم؟ درسته؟
صدا ظریف، اما غریبه است. حدس اینکه چه کسی است زیاد برایم سخت نیست. لهجه آذری او میگوید که همان دختر همراه برادر خودخوانده من است.
– اگه شما همون خانم همراه…
حرفم را قطع میکند.
_ من آرام هستم، خواهر آراد. شما رو به خدا، چرا نمیخواین ما رو ببینین؟ میدونین از کجا اومدیم دنبال شما؟ ماکو میدونین کجاست؟ باید حرف
بزنیم… جان عزیزتون شما عین مهتاب خانوم خدا بیامرز نکنین. اونکه دختر شوهرشو جای شما بهمون قالب کرد. ما با بدبختی پیداتون کردیم.
شوکه به گوشی و بعد به سمیر که خیال رفتن ندارد نگاه میکنم… ساره؟!

– یعنی چی؟! ساره رو جای من… چی میگید شما؟! چرا میخواید اون آرامش نداشته منو به فنا بدین؟! چرا اینقدر زنگ میزنین؟ من دارم برای یه لحظه خوشی تو زندگی سگ دو میزنم، خانوم. میفهمی؟! به من زنگ نزنین… نزنین، شما رو به خدا…
حاصل تماس میشود یک گوشی صد تکه شده مقابل چشمان شگفتزده سمیر که روی زمین پخش میشود. آه از نهادم بلند میشود. شمارهها، آدرس، همه چیز… دیگر از زور خستگی و فشار به گریه میافتم. لاشه گوشی را جمع میکنم. میان هق هق من صدای گریه بهار بلند میشود…
– گریه نکنین… الان میرم یه گوشی میخرم. اینجوری حالتون بد میشه.
ای خدا… شما امانتین…
بلند میشوم تا بچه را آرام کنم. سمیر بیرون میرود و چند لحظه بعد برمیگردد و گوشی را بهرسمت من میگیرد، بهار نق میزند و با آن چشمان خرمایی رنگ به من زل زده است.
– آقابهادر باهاتون کار دارن.
بهادر؟! حتماً سمیر تماس گرفته، وگرنه او پی کار خودش است. هنوز صدای
زن در گوشم است؛ “ساره جای من”…
– من خوبم، آقا سمیر. حرفی نیست که بزنم.
گوشی را رد میکنم، حتماً میشنود. فقط کمی تنهایی میخواهم و استراحت.

– مهگل؟!
صدای بهادر از آیفون گوشی بلند میشود. اطرافش شلوغ است. در مهمانی است؛ این را مطمئنم. چه زود به زندگی عادیاش برگشت.
– خانوم؟!
– گفتم خوبم، به مهمونیت برس، بهادر افخم.
” بهادر جان”… است؛ شک ندارم. گوشی را از سمیر میگیرم، آناهید .
انگار او هم حس میکند نباید اینجا باشد.
– بهادرجانشون، بر و پی الواطی و خوشگذرونی. به من زنگ نزن، به من زنگ نزن، بهگه نکش منو، بهادر.
– گلی…
تماس را قطع میکنم، گوشی زنگ میخورد و من خاموشش مبکنم. حق ندارد تا من هستم چنین کاری کند. حق ندارد تا تکلیف من را معلوم نکرده به آن زندگی برگردد. سمیر را صدا میکنم. بلافاصله داخل اتاق میشود. بهار آرام
شده است. او را روی تخت میگذارم، دستوپا میزند.
– آقا سمیر، من زن یه دنده و کله خریم. ببینین، واقعاً کله خر. بهادر من و میشناسه. اگه میخواین این سفر رو بی سروصدا بریم و بیایم و شما هم راضی باشین، لطفاً دیگه با بهادر به خاطر من تماس نگیرین؛ شده جنازه من رو زمین باشه… من یه زن تنها با بچه هستم. فکر کنین بهادر نیست. پول و هرچی مربوط به سفره، با من. به بدبختیام اضافه نکنین.
تا صبح میان اتاق راه میروم. قدم میزنم، دراز میکشم. به غذایی که سمیر اورد حتی نگاه نمیکنم. دیگر شیر ندارم که به بهار بدهم. تمایلی به خوردن آب هم ندارم. نمیدانم به کجای زندگیام باید آویزان شوم. بهار، شاپرک، بهادر، این فامیلهای ناخوانده؟ برای اولین بار دلم میخواهد به زندگی ام پایان دهم. خسته شده ام. با تمام بدبختی هایم تابه حال آرزوی مرگ نکرده ام یا فکر به خودکشی، اما امشب واقعاً در آستانه اینکار قرار دارم.
به صورت مظلوم بهار در خواب نگاه میکنم. بزرگ شود حتماً دخترک قشنگی خواهد شد، پدری مانند بهادر دارد. زندگی مرفهی خواهد داشت، اما شاپرک، دخترک مظلوم و ناقص من… او چه سرنوشتی خواهد داشت؟! بهادر حتی
به پای من نماند، برای شاپرک هم کاری نخواهدکرد.
بهار اما فرق دارد. دخترش است. من و شاپری فقط غریبه ایم. شاید اگر شاپری را باز به پرورشگاه برگردانند بتوانم پولی را که دارم بدهم تا خانم ارفعی برایش نگه دارد. او آدم مطمئنی است… دیگر چه؟ همین؟ فقط شاپرک است
که من را وصل کرده به دنیا؟ بهار هم نه… دوستش دارم، خیلی زیاد. شاید اگر
من نباشم، زنهای زندگی بهادر او را اذیت کنند. اگر بخواهم بروم، باید هر دو بچه هایم را هم ببرم. زندگی برای من بدون مادرعذاب بود. واقعاً اگر ما نباشیم،
به کجای دنیا بر میخورد؟ هیچ جا.
سرم از درد درحال انفجار است. خسته از افکار شبانه، با طلوع خورشید
بیهوش میشوم. تمام خوابم همچون بیداریام آشفته است. خواب میبینم با

شاپرک و بهار به داخل یک دره خود را پرت میکنم. با صدای جیغ های بهار و ضربات مداوم به در اتاق ازجا میپرم. کرخت و بیحال به بهار نگاه میکنم که از فرط گریه کبود شده است. مغزم یاری نمیکند، حتی وقتی که در با شدت به
دیوار کوبیده میشود و این بهادر است با سمیر که به داخل پرت میشوند.
– این چه وضعیه؟ بچه هلاک شد.
قبل از آنکه من حرکت کنم، بهار را برمیدارد. سمیر بیرون میرود، حضور بهادر یعنی بازهم نتوانسته ام زنی باشم که بدون مرد زندگی کند. فقط ادای آن را درم یآورم.
– ببرش از اینجا. پیش من جاش امن نیست، بهادر.
خوابهای آشفته ام را به یاد میآورم، شاید در خواب ذهن خود را برای مرگ آماده میکنم.
دیگر جیغ نمیکشد، اما بهادر با اخم ایستاده و نگاه م کند. بیرون از در شکسته صداهایی میآید.

– بلند شو حاضر ش و خودم ببرمت هر قبرستونی که میخوای. خسته شدم از این ادا و اصولا، مهگل. راه افتادی اومدی اینجا؛ گفتم بذار بره، این وضعته…
پاشو ببینم. باید زور بالای سرت باشه حتماً…
روی تخت دراز میکشم. بهار پیش او حالش خوب خواهد بود. چشم میبندم،
گوشهایم نمیشنوند و بازهم به خواب میروم. قرصها کار خودشان را میکنند.
میدانم قرصها اگر من را نکشند، خواب خوبی خواهم داشت.
– مشکلی نیست، فقط خوابن. اونقدری دارو نبوده که جز خواب اثر دیگه ای داشته باشه. نگران نباشین.
بوی الکل و مواد ضدعفونی م یآید، یک بوی آشنا، بیمارستان. غلت میزنم.
– نکش…
صدای بهادر است. دستم میسوزد از لای پلک نگاه میکنم، سوزن سرم است. به حالت قبل برمیگردم، چشمانم سنگین است. اگر میخواستم با قرص
خودکشی کنم همچین هم بد به نظر نمیرسید. خواب و بیخبری… حس خوب
لبخند به لبهایم میآورد، حس کندی افکار. انگار دیگر نگران هیچ چیزی نیستم. نگران با دیگران پریدن بهادر، نگران شاپرک، نگران بهار، حتی شاید مرگ ارسلان… ارسلان…

– نباید بگم، گلی، ولی میگم. مسئولیت سرت نمیشه. هر فکری به سر ت میآد و انجام میدی، آخر و عاقبت کار و بقیه هم به تخم نداشته ات نیست.
بیفکری و احساساتی. بی منطقی. مثل زنهای دیگه حرف نمیزنی که کسی بدونه تو اون مغز گندگرفته چی داری، فقط انجام میدی. اصلاً فکر نمیکنی
کاری که میکنی چه صدمه ای به بقیه میزنه، حتی خود بیشعورت…
انگار نه انگار بچه داری، شوهر داری… عَلَم استقلال دستت گرفتی که میخوام خودم انجام بدم. میگم باشه، انجام بده… بیا… بچه رو داشتی میکشتی، خود تو… دلم میخواد بزنمت، ولی بدتر میشی. به هیچ جات نمینویسی. تو
کل عمرم کسی اندازه تو دهن منو نسابید…
بی دلیل و با چشم بسته میخندم…
– اون دختر پرنده… پرستو… وقتی با اون یارو دیدیش… اون و یادت نره… یا
اون دختره… عشق اولت… آی بهادر… زندگی منو سابید… منم تو رو…
بچه مو… ارسلانو… شاپرکو… حیف قصدم فقط خوابیدن بود… لعنت به همه تون…
حضورش را نزدیکتر احساس میکنم، توان باز کردن چشمانم را ندارم. همینجور خوب است. هرم گرم نفسهایش را روی صورتم حس میکنم.
– حیف مرد نیستی که دخلتو بیارم… چشماتو باز کن مثل آدم حرف بزن…
اصلاً دلت برای بهار نمیسوزه؟ من به درک…

بازهم میخندم؛ انگار دیوانه شده ام. خندهام از درد است، از ناچاری، از…
– من دختر مهتابم، بهادر. دختر مهتاب و مردی که حتی ندیدمش. بیخیال…
بهار و ببر. جاش پیش تو امن تره.
پشتم را به او میکنم تا نبیند لبخند عزاداری که به اشک میرسد. اگر بهار بماند، منِ عقل ناقص معلوم نیست چکار میکنم.
– تو روانی شدی، مهگل. زندگی مو فلج کردی. باید درمان بشی. منم خل کردی…
– بگو کاش نبودم تو زندگیت…
در یک هزارم ثانیه از تخت کنده میشوم. چشمانم از شوک باز میمانند وقتی روبهروی او ایستاده ام. دستم میسوزد. صورتش از خشم تیره است. رگ صورت و گردنش سفت شده… دندان رو هم فشار میدهد.
– زر زیاد میزنی، مهگل. مثل خودت دیوونهم کردی. از یه دیوونه هر کاری برمیآد. تو روانی، ولی من از تو بدترم… فقط تفاوتمون اینه تو روانی فکراتی و گند گذشته و من خر، روانی تو و کارات. درمونت میکنم، شاید خودمم درمون شدم.
دستش میرود روی بازویم، درست جایی که آنژیوکت درآمده است، اما تنم چفت او میشود و روی سین هاش محکم میشوم.
شبیه فیلم ها میشود؛ همان تعداد کمی که دیده ام.
– بعداز من چندتا زن و اینجوری بغل کردی، بهادر افخم؟
صدای استخوانهایم را میشنوم که فشار میدهد. این دیگر در آغوش کشیدن نیست، میخواهد خرد شوم.
– وقتی این حرف و میزنی، یعنی جایگاهت و نمیفهمی، مهگل. حقشه استخونا تو له کنم. من تو زندگیم حتی به دوست دخترامم خیانت نکردم،
احمق خانوم؛ تو که زنمی. هنوز اونقدر بدبخت نشدم که برای… خدا ازت نگذره، مهگل.
حرفش را نیمه رها میکند. در اتاق باز میشود و او من را رها که نه،

کمی دور میکند.
– بهار و کجا م یبری؟ چه جوری میخوای نگهش داری؟
لوازم او را داخل ماشینش میگذارد. حرفهای من را جدی گرفته، میخواهد او را ببرد.
– تو چیکار داری چه جوری و کجا؟ مگه نگفتی ببرم… عقل درست که نداری.
دم در مهمانخانه است. سمیر به ماشینش تکیه داده و نگاه میکند.
– من مادرشم، عقلمم سر جاشه. اون شیر میخوره. بیخود گفتم ببر.
– شیر؟ تو مگه هیچ کوفتیام میخوری که چهار قطره شیر بیاد تو سینه ات؟
میبرمش، کارت تموم شد برگرد سراغش.

کمی دلم آرام میگیرد. هرچند قبل تر هم با تمام اخم وتخمش حرفی از جدا کردن او از من نزده بود.
_ نمیخواد. بده پیش خودم باشه. نمیخوام ببریش پیش آنا و هر کوفتی که دورته.
به سرعت و بااخم نگاهم میکند. ما از بیمارستان به بعد حرفی درباره زنهای دیگر و صدای آن روز آنا نزدیم.
– احمقی، گلی؟ آنا کجا بود؟ اون شب داشتم دنبال یه چیزی تو فیلم مهمونی میگشتم. فکر میکنی چی؟ نیستی، دوره راه افتادم دنبال زن برای تختم میگردم؟ میگم روانی شدی…
کارت تموم شد برم یگردی وظایفتو انجام میدی. وقتی گفتی بله، تا تهش مجبوری بمونی.
دروغ چرا… ته دلم روشن میشود، من حتی یک ذره هم کمتر از قبل عاشق این مرد بدقلق و بدزبان نیستم.
– من سر حرفم هستم. اینکه دختر ت و میبری، دلیل نم یشه ما با هم زندگی کنیم بعداً.
دست به سینه ایستاده و با چشم وابرو اشاره میکند.
– چی مصرف کردی ، مهگل؟ ما با هم چیه؟ میآی با من زندگی میکنیم. یه مدت ولت کردم، تفکرات عجیبی به سرت زده؛ متارکه و جدا بودن و… فکر
کن زورگو و عوضی ام هستم… از اولم میدونستی. برو ببینم شاپر کو چیکار میکنی…
با سر به سمیر اشاره میکند که سوار ماشین شود. دلم با بهار است. چه خطایی کردم…
– بهار و نبر، بهادر. پشیمونم…
نگاهش دیگر عصبانی نیست، قبل تر هم نبود. انگار تفریح میکند.
– برو. به دو روزم نمیکشه که خونه ای. ما تو خونه استقلالت منتظریم.
تهرانه، بچه رو میذارم پیش اون… آلا
– چی؟ اون پیش تو…
از دهانم میپرد. خودم نیز نمیدانم چکار میکنم. نمیدانم عادی است یا نه؟
اینکه نه طاقت نزدیکیاش را دارم و نه دوری. دلم برایش پر میزند، اما میخواهم نباشد. دلخورم و او هنوز برایش کاری نکرده است .
یادم میافتد چه از سر گذرانده ام. عقب میروم. این موضوع اگر حل نشود، ما بازهم کنار هم آرامش نخواهیم داشت.
انگار متوجه حالم میشود. از آن شوخ طبعی نگاهش خبری نیست. او من را خوب میشناسد.

– داشتیم خوب پیش مبرفتیم، گلی… من دوستت دارم؛ خیلی زیاد، با همه این اخلاقات. من این کلکل کردن و خیلی دوست دارم؛ با تو فقط. اینجوری نگام نکن، درست میشه. دیشب فقط اومدم تا بدونی اشتباه میکنی. الانم برو،
خیالت بابت بچه ر احت. بلدم عوضش کنم و شیر شو درست کنم، میدونی چه قدر فیلم آموزشی دیدم که وقتی دوقلوها دنیا اومدن، چه جوری کمکت کنم؟!
لبخند غمگینی میزند، دلم پر از غم میشود. شاید اگر کنار خیابان نبود،
اشکهایی را که نریخته ام، میان آغوشش رها مبکردم.
– ارسلان شبیه تو بود، ولی شانسی نداشت، بهادر. من… مادر خوبی براشون نبودم.
نمی مانم تا حرفی بزند. پشت میکنم تا برای آوردن وسایل به مهمانخانه
بروم، دلم اما پیش بهار است. من مثل مهتاب بی عاطفه نیستم… من بهار را دوست دارم. من…
– بیا بغلم، گلی… اینقدر دور نشو…
در را پشت سرش میبندد. معلوم است تازه درست شده. دستهایش را باز میکند، اما…
– تو به من بغل زیاد بدهکاری، بهادر؛ نوازش و دلداری، بوسه هایی که آرومم میکرد… تو بهم یه عزاداری برای پسری رو بدهکاری که شبیه تو بود و من عاشقش بودم. تو بدهکاری که وقتی چند بار زانوهام لرزید از ترس و غصه، نبودی که زیر بغل مو بگیری… منم بهت بدهکارم. کلی حرفای نزده و دوسِت دارمای نگفته… بهت پسرتو بدهکارم که با یه تصور احمقانه به باد دادمش…
اینا بدهیای سوخت شده است، طلبایی که وصول نمیشن. چکایی هستن که مخدوش شدن و دیگه وصولی ندارن. ما دوتا طلبکاریم که ورشکست شدیم،
فقط اعلامش نکردیم…
جلوتر میآید، حرکتی نمیکنم. دستانش دور بازوهایم قفل میشود. سر پایین میآورد روب هروی صورتم.
– من تو کل عمرم بدهکار نموندم، گلی خانوم. بهذهرحال یه جوری پرداخت کردم، با پول، با ملک، با کار… ولی چیزایی بهت بدهکارم که با هیچی جبران نمیشه، مگر زمان بگذره. تو هم همینطور. فعلاً برو دنبال شاپرک ببین کجاست… بعد بهذوقتش حرف میزنیم… هر قدمی که بر میداری، بدون بهادرو داری.
لبهایش روی گونه ام مینشیند؛ گرم و دلنشین. نگاهش درون چشمانم کسب اجازه میکند. میخواهم عقب نشینی کنم، وا ندهم، اما… امان از دل که دلخوری نمیفهمد این کودک لجباز بیشتر میخواهد، بیشتر میدهد، لب‌هایش بعداز مدتها بازهم کشف میکند تمام پنهان من را. عطش بوی نفسش،

خواب میبینم با عطش دستان مردانه اش که به خشونت هم شده، یادت بیندازند مالک تن و
روحت، اوست. پیشروی نمیکند. بهادر برای تصاحب ازدستداده هایش خونسرد است. میبوسد و بهبَر میکشد؛ مالکانه، تا از نفس بیفتیم.
– هیچ روز و شبی نبوده که تو رو نخوام ، زن سرتق خودم. اینم فقط برای این بود که بدونی مال بهادری. این مرد اون روز دلش رفت که یه دختر با یه نگاه یخ زده از در اتاق کارش اومد تو. کار این مرد همون روز تموم شد.
روی تخت مینشینم؛ مستأصل، درمانده. وقتی میرود بغض سر باز میکند.
تو بدبخت منی، مهگل. ادای زنای شجاعو درنیار واسه من. تهش خر یه بوسیدنی. تو جون میدی برای رابطه با من گوشهایم را میگیرم، شاید صداها محو شوند، اما صدای زنگ دار مسعود
میشود تُنِ صدای بهادر. سرم درد میگیرد، حسی که دارم گفتنی نیست، وحشتناک است. احساس حماقت و بدبخت بودن، حس گول خوردن و ضعیف
بودن آنقدر زیاد است که صداهایی که میگویند بهادر مانند مسعود نیست را خفه میکند. او مثل مسعود نیست، مثل مهتاب نیست… اگر قصدش تلافی باشد، بهادر مهگل را کشته است.
– خانوم، این گوشی رو آقابهادر دادن. گفتن مال خودشونه. سیم کارت شما رو گذاشتن داخلش .

دستانم برای گرفتنش میلرزد. بیخ گلویم گیر کرده که از او بپرسم، حتی اگر یک دیوانه به نظر برسم.
قفلش ساده است، مدتهاست تاریخ ازدواجمان است، هرچند اولش فکر میکنم شاید تغییر داده باشد، اما نداده .
قفل گاوصندوقش هم تاریخ روزی است که من را دید؛ همان که امروز گفت دل از او بردم. آنقدر بدبینم که دلم غنج نمیزند.

بگو بوسه امروز برای این نبود تا بگی یه احمقم که با یه بوسیدن تو مثل سگ دنبالت میدوئم و تشنه تو هستم. بگو نمیخواستی تحقیرم کنی. بگو که بازیم نمیدی و حرفای امروزت درسته، نه اونایی که اون روز تو بیمارستان زدی، بهادر. بگو با دوزوکلک بچه مو نگرفتی که روشو دیگه نبینم… مردونگی
بهخرج بده. اگه اینا فقط فکرای احمقانه و مریض منن… بگو بهم

اشکهایم را پاک میکنم، فقط خدا میداند هر کلمه چه قدر بار غم و درد دارد. قلبم درحال انفجار است؛ انتظار جواب، وحشتناکتر. از صفحه پیام
خارج میشوم. از دیدن عکس روی گوشی شوکه میشوم. عکس من است در خواب و طبق معمول لباس او را به تن دارم. به گالری میروم. پر است از فیلمها و عکسهایی که از بچهها برایش فرستادم. ازعکسهای من که حتی
نمیدانم چه زمانی گرفته شده اند. لبهایم از بغض میلرزند. از پیامی که فرستاده ام پشیمان میشوم. صدای پیام میآید. دستانم میلرزند تا بازش کنم.

در اینکه تو مریضی و اون کله کچلت پر از افکار احمقان هست، شکی نیست. من فقط بوسیدمت، چون عشقمی، حق و سهم منی. بقیهش هم که
خریتای ذهنیته و سر فرصت بهش میرسیم. درضمن، دختر ریقوت حالش خوبه
میخندم، آنقدر که اشک به چشمانم میآید و میگریم. چه کسی جز بهادر میتواند اینگونه با شوخی هایش آرامم کند؟! اگر روزهای سختی کنارم بود…
دربرابر چشمان شگفتزده سمیر روی صندلی عقب دراز میکشم. دلم برای بوی تن بهار تنگ شده؛ دلم برای… بهادر بیشتر. لب به دهان میبرم برای
حس طعم او و عجیب است که هنوز بوی عطرش را حس میکنم، گویا به پرزهای بویایی ام چسبیده.
– مهگل خانوم… رسیدیم.
ازجا میپرم. یک روستا مثل تمام روستاهای دیگر که گاهی در تلویزیون دیده ام. تپه های کوتاه، تک و توک درختانی در اطراف، خانه های گلی و پسرانی از هر سن که در ورودی نزدیک جاده و زیر سایهی خانه ها دورهم جمع شده اند.
ظهر است، حتی سگها هم در این ساعت و گرما زیر سایه ها درحال استراحتند. کمی دورتر کوهایی هستند و آسمانی بدون ابر.

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫7 نظرها

  1. این شخصیت از اون شخصیت هایی هست که در رمان باید درکش کرد
    مهگل خیلی درد کشیده این رفتار ها خیلی عادیه برای یه همچین فردی پس باید فرد و درک کنید
    هر دو اشتباه کردن فقط تقصیر مهگل نیست

  2. من اصن موندم مهگل تا همینجاشم چطوری شیر داشته ک ب بچه ش بده!!!!
    آخه اصن چیزی نخوری شیر نمیاد تو سینه…اگه هم باشه چند قطره ک اونم بدی به بچه ضعف میکنی میفتی!
    بچه ش تا الان زنده مونده معجزه س!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان

بستن