رمان خان زاده جلد دوم

رمان خان زاده جلد دوم پارت ۱۰

 

از خوش خیالی شوهرم نفسم بند اومد به چی فکر میکرد من چه خبری رومی خواستم بهش بدم نمیتونستم دوش گرفتنم و طول بدم پس به اجبار از حمام بیرون اومدم تا بخوام لباس بپوشم دوباره سر و کله اهورا توی اتاق پیدا شد با دیدن من که با بدنی برهنه جلوی آینه ساده بودم و داشتم موهام و خشک می‌کردم چشماش برق زد و به سمتم اومد از پشت منو به خودش چسبوند و محکم بغلم میکرد انگشتانش روی شکمم آروم می رقصیدن و من چشمامو از این همه نزدیکی بسته بودم از این همه نزدیکی که قلب منو مثل همیشه آب میکرد…
چونه شو روی شونم گذاشت و آروم پشت گردنم رو بوسید و گفت

_هر بار میبینمت دوباره عاشقت میشم وقتی به این فکر می کنم که در گذشته چطور تونستم از تو بگذرم حالم از خودم بهم میخوره تو زیباترین زنی هستی که تو عمرم دیدم .

از این همه حرفای قشنگی که به من می زد به جای اینکه خوشحال باشم و لبخند بزنم اشکم در اومد گریه کردم.
اشکام و توی آینه دید که سراسیمه منو به سمت خودش چرخوند و بهم نگاه کرد نگران صورتم با دستش قاب گرفت گفت
_ حالت خوبه آیلین؟
این چه حالیه چرا گریه می کنی عزیزم؟
باهمون حال خراب باید بهش میگفتم دستشو کنار زدم و در کمد و باز کردم و دم دستی ترین لباسی که میتونستم برداشتم پوشیدم اهورا متفکر به من خیره شده بود به کارام نگاه می کرد.
روی تخت نشستم و به کنارم اشاره کردم خیلی آهسته کنارم نشست و دستم تو توی دستش گرفت و گفت

_حرفتو بزن چه اتفاقی افتاده؟
چطوری می‌خواستیم حرفمو بزنم.
اروم پرسید
_این زنه مشکلی براش پیش اومده؟ انتقال جنینی که کردیم موفق نبوده؟
دلم می خواست هر کدوم از اینایی که میگفت درست باشه اما واقعیت تغییر کنه. سرمو تکون دادم و گفتم بلا نازل شده اهورا زندگیمون زندگیم توی خطره عصبی شد عصبی جلوی پام نشست و گفت
_ این حرفا چیه که میزنی چی میتونه زندگی ما را بخطر بندازه؟
آروم زمزمه کردم وقتی که رفتم سراغ اون زن تا ببینم کیه که بچه ما توی وجودشه.
از دیدنش دنیا روی سرم خراب شد تو گفتی شرش کم شده اما نگو تازه داشته سایش و روی زندگیمون پخش میکرده.
اهورا منتظر بهم خیره بود که ادامه دادم
کیمیا همون زنیه که بچه مون توی رحمشه…
دستش خشک شد وروی هوا
موند.
حرفامو باور نکرده بود یا مثل یه شوخی بود براش که با صدای بلند خندید و گفت
_چی داری می گی دختر ؟
کیمیا چطوری میتونه این کارو بکنه؟

کیمیا رفته سراغ دکترمون و گفته بدجوری به این پول احتیاج داره چون آزمایشاش باهامون جور بوده اونام اون و انتخاب کردن الان بچه تو رحمه اونه…

اهورا از جا بلند شد و شروع کرد به داد و فریاد کردند و به قدری عصبانی بود که میترسیدم حتی بلایی سر خودش یا من بیاره .

از لای در دخترم به ما نگاه می کرد از جام بلند شدم و سراسیمه به سمتش رفتم و محکم بغلش کردم و گفتم
چیزی نیست عزیز دلم چیزی نیست و فقط بابا یکم عصبانیه برو تو اتاقت درم بنند.
بدون حرف با قدمای بلند به سمت اتاقش دوید و در و بست.
نزدیک اهورا شدم دستشو گرفتم دستم و پس زدن با فریاد گفت

_ ببین چیکار کردی؟ همه اینها به خاطر توعه من اون بچه رو نمیخوام من هیچ چیزی که به اون زن ربط داشته باشه نمی خوام نمی خوامش میفهمی؟
همه چیز تموم میکنی.

حال خودم خیلی خوب بود الان باید اهورا روهم آروم می کردم انگار اون از من عصبی تر و ناراحت تر بود نمیدونستم چی بین اهورا و اون زن توی گذشته بوده که اینطور با شنیدن این خبر در حد انفجار بود.

روی زمین نشستم و زانوهامو بغل کردم و با گریه گفتم:

چرا داری سر من داد میزنی؟ چرا داری با من اینطوری می کنی؟ مگه من خواستم؛ مگه من ازش خوشم میاد؟
دوست دارم بلا نازل بشه سر زندگیم !کم بدبختی کشیدم؟ از خانواده ان از زنایی که دوروبرت بودن؟
الان خودم رفتم سراغ این ادم و آوردمش وسط زندگیمون؟

ایستاد دستی به صورتش کشید و نفس عمیقی کشید کنارم زانو زد و گفت
_ببین عزیزم باشه میدونم تقصیر تو نیست اما شده دیگه…
میریم همه چیز تموم میکنیم باشه؟
پای اون زن نباید به زندگیه ما باز بشه.
من دارم بهت اخطار میدم پای اون زن نباید به زندگی ما باز بشه بفهم حرفمو آیلین.

انگار ازش می‌ترسید یا از اتفاقاتی که با حضور این زن به توی زندگیمون می افتاد میترسید.
دقیق نمیدونم اما هرچی که بود بد جوری به هم ریخته بودش.

با پشت دستم اشکامو پاک کردم و گفتم
نمیشه؛ من با دکتر حرف زدم گفت امکان نداره اون بچه الان جون داره ما خیلی سعی کردیم ما از خدامون بود این بچه به دنیا بیاد الان زنده است اهورا.
دکتر گفته که اگه این کار را بکنیم دیگه نمیتونیم این کار و تکرار کنیم از نظر قانونی هم ایراد داره.

اهورا صورتمو با دستاش قاب گرفت و گفت
_ باشه عزیزم ایراد داشته باشه ما قرار نیست دیگه این کارو تکرار کنیم ما بچه‌ای نمیخوایم .

همونطور با چشمای اشکی به چشماش خیره شدم و گفتم

اما اون بچه ی ماست بچه من و تو بچه ای که من حسرتشو میکشم چطوری خودم بکشمش چطوری حونشو بگیرم؟
تورو خدا ؛توروخدا یه راه دیگه پیدا کن من نمی خوام بچمو بکشم کلافه منو محکم تکون داد و گفت

_به خودت بیا آیلین؛ خودت بیا حالم ازش بهم میخوره نمی خوام بیاد تو زندگیمون نمیخوام اطرافمون باشه درکم کن؛
من تو دخترمون رو دوست دارم هر چیزی که بینمون هست واین عشق و دوست دارم .
عشقمو زندگیمونو…
من بچه اضافی نمیخوام من یه بچه دیگه نمیخوام.

مثل خودش این بار من با صدای بلند گفتم
اما من می خوام من اون بچه رو می خوام کم بدبختی نکشیدم تا اون به وجود بیاید حالا درسته تو شکم اون زنیکه عوضیه اما باید یه کاری بکنیم هرکاری که بتونیم بچه رو نگهداریم.

نمیخوام از دستش بدم هورا.

کلافه از من از حرفام از جاش بلند شد و از اتاق بیرون رفت وقتی در ورودی خونه به هم کوبیده شد فهمیدم که از خونه رفته بیرون تا سر من داد و بیداد نکنه .

همون گوشه اتاق کز کردم و شروع کردم به گریه کردن چطور می تونستم بچه ای که این همه آرزوشو داشتم خودم با دستای خودم بکشم؟
خیلی زرنگ تر از چیزی بود که فکرشو می کردم کاری کرده بود که جای پاش توی زندگیمون محکم تر بشه حداقل تا ۹ ماه آینده نمی تونستیم اون و از زندگیمون حذف کنیم چون حذف کردن اون به این معنی بود که ما بچه مونم حذف کردیم .
با صدای زنگ گوشیم که هر لحظه بهم نزدیک‌تر می‌شد و در اتاق نگاه کردم و بالاخره مونس با اون صورت معصوم و ترسیده اش با گوشی توی دستش وارد اتاق شد گفت
_ گوشیت زنگ میزنه مامانی..

گوشی رو از دستش گرفتم و بدون اینکه نگاهی به شماره
بندازم تماس و وصل کردم صدای کیمیا دوباره شد آتیش و توی جونم افتاد ؛

_سلام حالت خوبه آیلین؟
سورپرایز منو دوست داشتی ؟
به اهورا گفتی که بچه اش توی شکم منه !
باور کن خیلی خوشحال شده…

فریاد زدم برو به درک زنیکیه عوضی…

سرخوش خندید و گفت
_ میدونم الان داد و بیداد کرده بهت توپیده..
بهت گفته باید بچه رو از بین ببرین و نخواین اما میدونی چرا این حرفارو زده؟
چرا اینقدر عصبی شده؟
چون اون عاشقه منه هرچقدرم از من عصبانی باشه هرچقدرم از من متنفرباشه باز مقابل من کم میاره.
بهتره از الان بارو بندیلت و ببندی آیلین چون قراره خیلی زود بیام توی اون خونه!

گوشی رو به سمت دیوار پرت کردم جلوی چشمام چند تیکه شد این زن دیگه داشت بدجوری پاشو از گلیمش درازتر می‌کرد با خودش چی فکر کرده بود که من بیارمش وسط زندگیم توی خونم؟
جلوی چشمای من راه بره و صبح تا شب منو عذاب بده خیال خام بود من هیچ وقت این کار را نمی‌کردم.
خیلی منتظر اهورا شدم اما برنگشت حتی ساعت از نصف شبم گذشته بود و هنوز خبری از اهورا نبود عصبی بود درکش میکردم اما منم کم از اون نداشتم حق نداشت اینطور منو توی نگرانی بذاره و بره .
کنار دخترم خوابیدم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم امروز به قدری ناراحت شده بودم اشک ریخته بودم که احساس می کردم سرم چند کیلو سنگین تر شده صبح با سردرد شدیدی بیدار شدم به خودم که اومدم دیدم اهورا هنوز هم برنگشته کلافه و عصبی بودم دیگه کنترلی روی خودم نداشتم چطور می تونست منو تو این روزا تنها بذاره و بره ؟
چندین بار دوباره شمارشو گرفتم اما گوشیش خاموش بود مونس و از خواب بیدار کردم تا ببرمش پیش راحیل و برم دنبال اهورا بگردم اما بافکر راحیل زد چیزی توی سرم جون گرفت که اصلاً دلم نمی خواست باورش کنم
نکنه راحیل همه چیزهای زندگی منو به اون دختره راپورت می داده؟
دیوونه شده بودم انگار لا خودنگفتم احمق راحیل دوست نزدیکته این کارو نمیکنه باهات.
واقعاً هم همین بود راحیل نمی تونست این کار رو با من با زندگیم کنه.

لباس پوشیدم و زدم از خونه بیرون وقتی به خونه اش رسیدم با دیدن ما متعجب شد که صبح به زودی چرا رفته بودم سراغش.
حق داشت این طور متحیر به ما نگاه کنه.
نگاهش رنگ نگرانی گرفت رو بهم گفت
_خوبی ؟اتفاقی افتاده؟
مونس و روی مبل نشوندم دستشو کشیدم و به یکی از اتاق ها شون بردم و در رو بستم و گفتم
بدبخت شدم راحیل بدبخت شدم راحیل نگران منو روی تخت نشوند و کنارم نشست و گفت
_خوب حرف بزن بگو ببینم چی شده که اینطور بهم ریختی؟

باز اون فکر جنون آمیز از سرم گذشت یعنی راحیل بهم خیانت می کرد ؟
اگه اونی که خبراب زندگیمو می‌داده به اون زن راحیل باشه چی؟

باید میگفتم و جواب میگرفتم خسته بودم از پنهان‌کاری از اینکه همه چیز راپو پنهون کنم و حرفی نزنم و همه چیز توی دلم نگه دارم.
رو به راحیل کردم و گفتم
_ یکی همه زندگی منو به کیمیا خبر میده هر اتفاقی که برامون میوفته باخبره !

کمی مکث کردم ومردد پرسیدم
کار توئه راحیل؟

ماتش برد کمی به من خیره مونده لبخند غمگینی زد کمی از من فاصله گرفت و گفت
_ واقعاً در مورد من هم چی فکر می کنی من میرم زندگی دوستم رو میذارم کف دست دشمنانش؟
من اینجوری شناختی؟

خیلی شرمنده شدم از حرفی که زدم دستش کشیدم و محکم بغلش کردم و گفتم
_ کم آوردم راحیل نمیدونم کیه ولی که این کارو میکنه ولی همه چیز و میدونه.
میدونه من کجام وچیا داره برامون اتفتق میفته…
همه چیزا رو میفهمه همه زندگیمو با خبره …

به روی خودش نیاورد و محکم تر بغلم کرد و گفت
_حرف بزن ببینم چی شده ؟

کمی فاصله گرفتم و گفتم زنی که بچه امونو تو شکمشه میدونی کیه؟

چشماشو بازت کرد و منتظر نگاهم کرد ادامه دادم
نمیدونم چطوری ولی رفته فرم پر کرده و درخواست داده که رحم اجاره‌ای بشه چون آزمایشاش جور بوده و انتخابش کردن و الان بچه ی من تو شکمشه…
اهورا وقتی فهمید از خونه زد بیرون و ازش خبری ندارم .
میگه بایدبچه از بین ببریم میگه نمیخوادش اما من می خوامش راحیل چیکار باید بکنم ؟
من چطور این بچه رو از دست بدم وقتی میتوکه کلید همه ی درای بسته ی زندگیم بشه؟

راحیل اشکامو با دستش پاک کرد و گفت
_عزیز دلم اینجوری گریه نکن درست میشه هر کاری یه راهی داره هر مشکلی حل میشه اینطوری که نمیمونه زنیکه از کجا باید بفهمه تو این کارو می کنی؟
سرمو تکون دادم و گفتم خودم می دونم اما اون میدونست ما میریم دکتر رفته اونجا یعنی یکی بهش گفته حتما!

کمی فکر کرد و گفت کی میتونه بگه جز من هیچ کسی خبر نداشت و و مادر اهورا …
اما ماهم نمیدونیم شما کجا میرین چیکار میکنین دقیق.
_ اخیرا مادر شوهرت اومده خونه شما خبر داره از این چیزا دیگه اره؟

کمی فکر کردم و گفتم آره اومده بود چند هفته پیش اومده بود فهمید که من می خوام حامله بشم بهش گفتم با دکترا حرف زدم اما نمیدونه اون فکر میکنه که من حامله ام…
ازجاش بلند شد کمی قدم زد و گفت
_ من که فکر می کنم اون یکی گذاشته که شما را زیر نظر داشته باشه چیز غیر ممکنی نیست!
ببین من قسم میخورم که حتی یه بار هم اون زن ندیدم و باهاش حرف نزدم من چطور میتونم حرفایی تو دوست خودم به اون زن بگم؟
اما الان میتونم بهت میگم شکی ندارم که اون یه بپا براتون گذاشته که هر جایی که میرین دنبال تون میاد و ته تو کاراتون رو در میاره کمی فکر کردم ممکن بود.
حتی وقتی من رفتم برای خرید راحیل خبر نداشت با مونس رفته بودم اما کیمیا سر از اونجا در آورد .
حق با اون بود برای ما بپا گذاشته و مواظبمونه .

با توعه اونروز توی خریدم همین اتفاق افتاد من معذرت میخوام راحیل معذرت می خوام که به تو شک کردم راحیل لبخندی بهم زد و گفت
_ دیوونه این چه حرفیه منم جای تو بودم شک میکردم هر کسی بود شک می کرد اخه از کجا میتوننه اطلاعات راجع به زندگیتون دربیاره؟
یا یکی گفته یا یکی رو بذاره قدم به قدم با تون بیاد.
راحیل را بغل کردم و گفتم خیالم راحت کردی دختر داشتم پس می افتادم از ترس که نکنه تو هم دیگه به من پشت کرده باشی …

_از این حرفانزن بیا بریم یه چیزی بخور بعدم برام کامل تعریف کن ببینم چی شده و چی نشده.

باهاش از اتاق بیرون رفتم و دیدم دخترکم دوباره روی مبل به خواب رفته راحیل روش یه پتوی نازک انداخت ما توی آشپزخونه نشستیم و من همه چیزو موبه‌مو براش تعریف کردم راجع به اهوراگفتم که رفته و نیومده خونه و اونم از این کار اهورا واقعاً شاکی شد وی گفت انتظار نداره که این تو این شرایط منو تنها بزاره.

نمیدونم این زن کیمیا چی داشت که او را انقدر ازش فراری بود
مونس به دست راحیل سپردم و از اونجا بیرون اومدم باید دنبال اهورا میگشتم الان اوضاع مناسب برای قهر نبود باید یه راه حلی پیدا میکردیم.
هرجایی که به فکرم میرسید رفتم اما هیچ خبری از اهورا نبود انگار که سر گذاشته بود به بیابون و قرار نبود به این زودی‌ها برگرده .

این کارش واقعاً داشت قلبمو می‌شکست من خودم الان بیشتر از همه ناراحت و دلخور بودم اما انگار پیشدستی کرده بود درسته اشتباه از من بود اما انقدر دوری دیگه تقاص زیادی بود که داشت ازم میگرفت توی مسیر یه گوشی برای خودم گرفته بودم و سیم کارتمو توش انداخته بودم .
گوشیم دیگه داغون شده بود و به هیچ دردی نمی خورد با صدای زنگ گوشیم از کیفم بیرون کشیدمش و با دیدن شماره اون زن عصبی خواستم گوشی رو کنار بزارم اما چیزی مجبورم کرد جواب بدم تماس که وصل کردم صدای ای پرازنازش دوباره گوشمو‌پر کرد

_ سلام عزیزم کجایی؟
حالت چطوره ؟
سکوت کردم اون ادامه داد

_اهورا از دیشب اینجاست گفتم بهت بگم توام بیای تا تصمیمی درست حسابی برای زندگیمون بگیریم.

باور نکردم یعنی نمیخواستم که باور کنم اهورا اینطور را منو تنها و نگران گذاشته و رفته پیش اون زن …
اگه شوهرم و کنار اون زن باشه برای من یعنی حکم قتلم را صادر کرده من میمردم اگه این اتفاقی که داشت حرف میزد واقعی باشه…

عصبی گفتم اخه اهورا اونجا چیکار میکنه؟
اون حالش از تو بهم میخوره دوباره.

با صدای بلند خندید و گفت
_آدرس میفرستم بیا اینجا گفتم که باید یه فکری بکنیم نمیشه که من اینجوری بمونم مگه نه ؟

تماس قطع کرد و پشت سرش صدای پیامک گوشیم اومد نگاهی بهش انداختم باید هر چه زودتر این خراب شده که می گفت می رفتم و با چشمای خودم میدیدم که چه اتفاقی افتاده…
بالاخره بعد از پشت سر گذاشتن ترافیکه اعصاب خورد کنی جلوی یه برج ماشین ها نگه داشتم و پیاده شدم وقتی خودمو به جلوی واحدی که گفته بود رسوندم انگشتم و روی زنگگذاشتم رو فشار دادم

زیاد طول نکشید تا در باز شد یه زن تقریبا مسن روبروم جلوی در ایستاد با دیدن من کنار رفت و داخل شدم احتمال می دادم که شاید خدمتکارشون باشه با قدم های بلند هر جای خونه سرک می کشیدم و بالاخره با دیدن اهوراکه روی مبل خوابش برده بود یه پتو روش بود خشکم زد.
این مرد منو تنها گذاشته تا بیاد اینجا بخوابه ؟
توی خونه ی این زن ؟
نفسم بند اومد احساس کردم قلبن هزار تکه شده قلبی که دیگه واقعا چیزی ازش نمونده بود و چندین و چند بار شکسته بود و من به زور سرهمش کرده بودم.

صدای کفش های کیمیا نگاهم را به سمت خودش کشید.
اونقددی به خودش رسیده بود که حتی من برای مهمونی ها هم اینقدر به خودم نمیرسیدم.
به سمت اهورا اشاره کرد و گفت _تمام طول شب و بیدار بوده دیگه الان از خستگی خوابش برده..

میدونستم داره عصبیم میکنه میدونستم داره با این کار حرفا منو دیوونه میکنه…
درسته که اونجا بود اما من مطمئن بودم و اهورا بهم خیانت نمیکنه …
دیگه اینکارو با من نمیکنه…

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫14 نظرها

  1. اقا یه کمم خوشحالی بد نیست اینطوری که نویسنده ایلین رو بدبخت کرده اگه تو زندگی واقعی بود ایلین الان خودکشی کرده بود اخه این ایلین چیکار کرده که چپ و راست واسش بلا نازل میشه لطفا یه کمم بزارید ایلین خوشحال باشه

  2. حداقل زود پارت بگذار تا زود تموم بشه همیشه وقتی زندگی خوش هست که قرار نیست بلا نازل بشه همیشه میگن بعد هر سختی یه آسونی هست توی گذشته ایلین سختی بود الان اهورا آدم شده چرا دوست داری بد جلو بدید خواهشا یه طوری جمش کن که توکل کردن مردم بعد هر سختی به خدا زیر سوال نره😐😐😐😐

  3. بابا این چه وضیعه تو جلد اولش مو هامون مثل دندومون سفید شد تا این اهورا به این ایلینه رسید وما خدا روشکر کردیم که رمان تموم شده ولی یه دفعه چشم باز کردیم دیدیم نویسنده واسه این که ما رو بیشتر سر کار بزاره جلد دومش هم شروع کرده واونم شبیه جلد اوله .تو جلد اول تو هر پارت نویسنده با داغون نشون دادن هر روزه ایلین به خاطر وجود هلیا ومهتاب ما رو سر کار میزاشت حالاهم کمیا رو اورده .من نمیدونم این نویسنده چقدر بیکاره کار وزندگی نداره.من جای نویسنده بودم ترجیح میدادم تو اوج خداحافظی کنم ودیگه بیشتر رمانم رو خراب نکنم .😡

  4. اول قصه/کتاب اول/ شخصیتهای جالب داشت• بسه دیگه ما از زندگی آیلین واهوراااا بیش از اندازه مستفیض شدیم•••• همونطور که یکم پیش گفتم؛
    نویسنده عزیز اگر میخواد ادامه بده بنظرم فعلن این دوتا رو رها کنه بره از شخصیتهای دیگه کتاب اولش بنویسه مثلن خانواده آیلین و سحر یا مهتاب و کسان دیگه مثل*سامان و هلیا یا فرهاد یا•••••••

  5. یعنی واقعا میخوام این نویسنده را از نزدیک ببنیم و بپرسم روت میشه این چرندیاتا مینویسی و تحویل میدی هرچند از یه بچه ۱۵ ساله بیشتر از این توقع نمیره اصن انگار توی یه دنیایه دیگه با کلی توهمات داره سیر میکنه باو به خودت بیا خستمون کردی🤦‍♀️

  6. حیف که فحش ثبت نمیشه
    وگرنه
    هم به اهورا
    هو به ایلین
    هم به اون کیمیا
    ی ابدارشو میگفتم

      1. نرگس به منم فحش می دی ؟ 😂😂😂😂😂😂😂 به خدا هزار بار از اسمم به خاطر این رمان متنفر می شم آخه چراااا ؟

  7. خیلی بیخود و چرت شده حیفه این همه وقتی که براش گذاشتم یعنی فقط دوست دارن رو اعصاب مردم راه برن

  8. جمعش کن بابا خاک بر سر بی خاصیت اه تو دنیای خیالی زندگی می کنی ؟هر سری هرسری تر مالی تر از اون یکی میشه خوبدبخت هیچی حالیت نیس بی خود می کنی می نویسی .دیگه هر خاک بر سر بدبختی بود با اون نصف همون اتفاقات چرتی که قبلا نوشتی می تمرگید سرجاش مثل ادم زندگی می کرد دوبار الاغ رو بزنی دیگه سمتت نمیاد این اشغال چیه نوشتی خو اون ایلین بی شخصیت گورشو گم کنه دیگه مردشور نویسنده هایی مث شمارو ببرن .یعنی ادما اینقدر نفهمن ؟تا این حد؟بابا ادمین تو روت میشه اینو بزاری تو سایت ؟جمعش کن بگو پارت نزاره حال ادمو از رمان خوندن به هم می زنین .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن