codebazan

رمان خان زاده جلد دوم

رمان خان زاده جلد دوم پارت ۱۱

 

حرفی برای زدن نداشتم اهورا با کاری که کرده بود دیگه جایی برای حرف زدن نذاشته بود.
دیشب منو با این حال تنها گذاشته بود و شب و توی خونه و کنار این زن گذرونده بود.
الان با خیال راحت بدون اینکه به من فکر کنه که اصلاً کجام یا چه حالی دارم اینجا خوابیده بود.
درد از این بزرگتر ؟
این یه نشونه بود برای من یه نشونه که بهم بگه آماده‌باش بازداره روزای بدت می رسه من اصلاً این روزای بد نمی خواستم.
به سمت در چرخیدم تا از خونه بیرون برم دیگه طاقت بیشتر از این دیدن و نداشتم اما صدای کیمیا مانع شد

_ کجا داری میری عزیزم ؟
گفتم که باید حرف بزنیم یکم دیگه بیدار میشه میشینیم صحبت می کنیم راجبه زندگیمون…
داشت راجب شوهر من حرف میزد…
تا خواستم جوابشو بدم صدای خواب آلود اهورا نگاهمو به سمت اون که روی مبل نشسته بود و داشت پیشونیشو ماساژ میداد کشید.
چند باری پلک زد و با دیدن من اونجا از جا پرید انگار اونم شوکه شده بود ترسیده بود …
نگاهم گویای همه چیز بود دیگه لازم نبود که حرفی بزنم چشمام همه چیز را فریاد می‌زدن.
از جاش بلند شد و به سمتم اومد یه قدم عقب تر رفتم و دیدم که کیمیا دست به سینه پیروزمندانه داره به من نگاه می کنه.
دست دراز کرد تا منو لمس کنه ازش فاصله گرفتم و گفتم
بازم دلمو شکستی خیلی دلمو شکستی اهورا…
من بهت احتیاج داشتم اما تو منو گذاشتی اومدی اینجا پیش این زن و من و تنها گذاشتی باورم نمیشه…

دستم رو گرفت و گفت
_اونجوری که تو فکر می کنی نیست عزیزم یه لحظه وایسا برات توضیح میدم.
دستم از دستش بیرون کشیدم و گفتم
تو اینجا اومدی شب و اینجا گذروندی بیخیال من…
پس با همین زن بشین فکر کن ببین برا اینده میخواین چیکار کنین و تصمیم بگیرین.

دستم که به دستگیره ی در نشست از پشت منو محکم بغل کرد و بی‌خیال کیمیایی که اونجا بود محکم به خودش فشار داد و گفت
_ از این حرفا نزن دیوونم نکن دختر اینطوری که فکر می کنی نیست بین من و این چیزی نیست.
دیشب که اومدم اینجا فقط یه دلیل داشت میخواستم جونشو بگیرم انا وقتی به این فکر کردم بچه من و تو توی وجودشه نتونستم داد و بیداد کردم و تا شاید کمی اروم بشم.
هزار بار گفتم بهم اعتماد کن من دیگه از اعتماد تو سوء استفاده نمی کنم اگه این جا موندم نمیدونم چرا خوابم مرد من از دیشب اینجا خوابیدم.
حرفاش همون چیزی بود که دوست داشتم بشنوم تا امیدم به زندگی دوباره برگرده از صداش کاملاً معلوم بود که توش غم بزرگی داره باید باور میکردم حرفاشو…
منو به سمت خودش چرخوند و صورتمو با دستاش قاب گرفت و گفت
_من نمی دونم چرا اینجا خوابیدم من فقط اومدم داد و بیداد کردم نمیدونم کی خوابم برده نگاهی به کیمیا که با اخم داشت به ما نگاه می کرد انداختم مطمئن بودم کار همین زنه سرمو تکون دادم و گفتم

باور می کنم هرچی که تو بگی باور می کنم…
نفسشو بیرون داد و گفت
_میترسم میترسم تورو از دست بدم من اینو نمیخوام آیلین..

به سمت کیمیا چرخید و گفت
_حضور این زن توی زندگیمون بلاست بلا…

کیمیا با شنیدن این حرف بلند خندید و گفت
_یادته قبلا هم بهمن میگفتی بلا..
میگفتی بلای زندگیمی…
الان چی شده دوباره شدم بلاتبرای زندگیت ؟
از من فاصله گرفت و خودش را به کیما نزدیک کرد.
_نگاه کن ببین چی دارم بهت میگم بچه ای که توی وجودته آیلبن میخوادش بچه مونو به دنیا میاری و سلامت تحویلمون میدی …
وگرنه من میدونم و تو بلایی به سرت بیارم که مرغای آسمون به حالت گریه کنن.

کیمیا به اهورا نزدیک که شد و گفت
_باهام بدتا نکن هرکاری هم کنی من خوب میدونم ته دلت چی میگذره…

اهورا عصبی فریاد
_تو دل من هیچ چیز در مورد تو نمیگذره..
گذشته ی کوفتی و بریز دور فراموشش کن خودت خواستی خیانت کردی رفتی تموم شدی برام؛
الان چی میخوای از زندگیم؟

کیمیا بی خیال روی مبل نشست و گفت اینقدر حرص خوردن لازم نیست سه تا ادم گنده ایم حرف میزنیم تصمیم می گیریم…

او را به سمتش حمله کرد و گفت _تصمیم چی؟
چه تصمیمی اخه؟
همه چیز مثل روز روشنه بچه ی ما توی وجود توعه درست به دنیا میاریش…
نه ماه مراقبتیم هر خرج و مخارجی داشته باشه با منه بعدش به من تحویلش میدی و میری گورتو گم میکنی …
کیمیاازجاش بلندشد و گفت
_خوب اینا درسته بچتون توی شکم منه…
حامله ام و به دنیا میارمش اما خوب می خوام بگم اگه خانوادت بفهمن بچه تو شکم منه چه عکس العملی نشون میدن؟؟
رو به اهورا نگاه کردم و اون عصبانی تر از قبل فریاد زد
_تو همچین غلطی نمی کنی من نمیزارم
بفهم چی داری میگی؟
کیمیا پاتو از گلیمت درازتر نکن هیچ احدی نباید بفهمه حامله ای چون ما قرار نیست که بگیم بچه مون رو تو رحم یه زن دیگه گذاشتیم قرار نیست کسی از ماجرای رحم اجاره‌ای با خبر بشه …

کیمیا با پوزخند به من نگاه کرد و گفت
^ پس میخوای خودتو حامله نشون بدی ؟

اهورا به جای من جواب داد هر کاری که دلمون بخواد میکنیم به تو هیچ ربطی نداره این بار کیمیا عصبانی از جاش بلند شد و گفت
_داری بد بازی می کنی باهام اهورا خیلی بد داری باهام بازی کنی…
نزار کاری کنم که به ضرر همون باشه من باید بیام توی خونه شما و با شما زندگی کنم حداقل تا وقتی که بچه به دنیا بیاد وگرنه میدونی که من خیلی دهن لقم…
حرف تو دهنم نمیمونه شاید رفتم به کسی حرفی زدم …
اهورا به طرفش رفت و من بازوشو کشیدم و مانع شدم و گفتم باید ببینیم چی میگه …
رو به کیمیا کردم گفتم

منظورت از این حرفا چیه میخوای بیای خونه ما زندگی کنی که چی؟
عادی سری تکون داد و گفت
^ به شما ربطی نداره من می خوام بیام تو خونه شما زندگی کنم تا وقتی که این بچه به دنیا بیاد وگرنه هر چی رشته بودیگ پنبه می کنم اهورا منو خوب میشناسه اگه پا روی دمم بزارین اگه برا خواسته ها من نه بیارین بدجوری عصبانی میشم اونوقت دیگه نمیفهمم چی به چیه و تر وخشک و با هم میسوزونم.

اهورا دندوناش رو روی هم می ساید سعی میکرد خودشو کنترل کنه و من داشتم جون میدادم از این همه بدبختی که توی زندگیم آوار شده بود چاره‌ای جز قبول کردن نداشتیم نمی‌خواستم کسی از این جریان بویی ببره اینکه جلوی چشم خودمون باشه بهتر بود تا اینکه اینجا تنها بمونه و هر روز یه فکری به سرش بزنه یه کاری بکنه…

اهورارو رو گوشه پذیرایی کشیدم گفتم باید قبول کنیم چاره ی نداریم خیلی کارها ازش برمیاد باید جلوی چشم خودمون نگهش داریم
حداقل اینجوری حواسمون بهش هست که گند نزنه به برنامه هامون…

اهورا نگاهی بهش انداخت گفت

_من نمی خوام این زن حتی به من نزدیک باشه نمیتونم تحمل کنم

دستشو گرفتم و گفتم تو فکر می کنی من خیلی خوشحالم که بیاد توی زندگیم؟
مجبوریم و چاره دیگه ای نداریم باید باهاش راه بیای فعلاً هم توپ هم میدون دست این زنه.
اهورا کلافه موهاشو چنگ زد چند بار با مشت به دیوار کوبید که جلوش رو گرفتم دستشو توی دستم می‌گرفتم تا آروم بگیره
اروم زمزمه کردم درست میشه باشه؟
چند ماهه تحملش کن دیگه…

مطمئن بودم اهورا هیچ سر وسری با این زن نداره برای همین
برام کمی تحمل این روزا راحت تر بود به کیمیا گفتم باشه مشکلی نیست بیا خونه ما همین الان میریم خونه ما فقط تا وقتی که بچه به دنیا میاد بعدش ازشرت واز سرما کم می کنی باصدای بلند خندید و گفت
_ حالا تااون موقع خدا خیلی بزرگه خدارو چه دیدی شاید یه اتفاقایی افتاد که خودتون خواستین تو همون خونه بمونم من خندیدم و گفتم
_عاشق چشم و ابروی توییم برا همین دلم میخواد همیشه جلو چشمم باشی ….

ازم دور شد و گفت
_من چمدونم از قبل بستم یه مانتو تنم کنم چمدونا رو بر می دارم میام..
پله به پله با برنامه جلو اومده و همه کارارو پیش بینی کرده بود از اینکه اینقدر زرنگ بود واقعا متعجب شده بودم واقعا همه ی کار رو برنامه‌ریزی کرده بود آماده شده بود خیلی زیاد طول نکشید که مانتو تنش کرد و با دو چمدون بزرگ به سمتمون اومد و گفت:
_خودت میدونی که من حامله نمی تونم چمدونم رو بردارم زحمتشو میکشی؟
اینو گفت از کنار جفتمون رد شدو از در خونه بیرون رفت.
اهورا چشماشو بسته بود و نفس می کشید پشت سر کیمیا راه افتادم اهورا پشت سر من اومد.

سوار ماشین شدیم کیمیا روی صندلی عقب لم داده بود…
اهورا عینک آفتابی روی چشمش بود اخم بدی روی صورتش جا خوش کرده بود و من دردی توی دلم بود که هیچکس نمیتونست حتی تصورش کنه.
درسته قبول کرده بودم به خونم بیاد اما برای من سخت تر از هر کس دیگه ای بود تحمل کردن این زن…

وقتی ماشینو توی حیاط پاک کردیم به سمت خونه رفتیم کیمیا خوشحال گفت
_عاشق خونه های حیاط دارم خیلی خوب شد اومدیم اینجا
تو روحیه ادم خیلی تاثیر میزاره…
اینو گفت خودش به اهورا رسوند محکم بازوشو چسبید …

اهورا دستش و پس زد و کیمیا شاکی گفت
_پاشنه کفشم خیلی بلنده نمی تونم راحت راه برم می خوای بخورم زمین و بچه ات طوریش بشه؟
اهورا هیچ حرفی نزد و فقط دستاش مشت شد و کیمیا از بازوی ا شوهرم اویزون شد به سمت خونه اومد…

اهورا دستش و پس زد و کیمیا شاکی گفت
_پاشنه کفشم خیلی بلنده نمی تونم راحت راه برم می خوای بخورم زمین و بچه ات طوریش بشه؟
اهورا هیچ حرفی نزد و فقط دستاش مشت شد و کیمیا از بازوی ا شوهرم اویزون شد به سمت خونه اومد…

با خودم فکر می‌کردم که به مونس باید چی بگم در مورد حضور این زن توی خونمون قرار بود هر روز این زن و کنارمون ببینه و مطمئناً براش سوال می‌شد که این زن اینجا چی کار داره وارد خونه که شدیم چرخی توی خونه زد و گفت
_ خونه بزرگیه فکر نکنم مشکلی براتون پیش بیاد اتاق من کجاستگ

اهورا که عصبی بود ومی دونستم داره از شدت عصبانیت منفجر میشه بدون حرف به سمت اتاقمون رفت من موندم و کیمیا اشاره ای به راهرو کردم و گفتم
اتاقت اونجاست بیا بهت نشون بدم پشت سرم داشت می اومد و من کلافه از صدای کفش های پاشنه دارش به سمتش چرخید و گفتم تو رو خدا تو خونه من از این کفشا نپوش من حال و حوصله صداش و ندارم چپ و راست بری و صدای کفشت بیفته توی سرم..
پوزخندی بهم زد و گفت
^برای همینه که میگم تو مناسب اهورا نیستی اهورا عاشق کفش های پاشنه بلنده مخصوصاً وقتی توی خونه راه بری و صداش پخش بشه و تو ؛تویی که زنشی این وبعد این همه سال هنوز نمیدونی بعد انتظار داری من کسی که مثل کف دستم میشناسمش تقدیم تو کنم؟

من خبر نداشتم اهورا کفش پاشنه بلند دوست داره اونم توی خونه هیچ وقت به من نگفته بود بازداشت دروغ می گفت
پس بهش توجه نکردم و در اتاق باز کردم و گفتم
اینجا اتاق توعه
توی اتاقت میمونی تو زندگی من سرک نمیکشی کم از اتاقت میای بیرون و پر حرفی نمی کنی
دور دختر منم نمیایی..

وقتی وارد اتاق شد تازه الان یادم افتاد دوباره در اتاق باز کردم و گفتم مگه یه پسر نداشتی الان کجاست؟

شال و از روی سرش برداشت روی تخت انداخت و گفت
_پسر که دارم الان پیش مادرمه گفتم یه مدت اونجا بشه بچه که به دنیا بیاد میارمش پیش خودم.

خدا رو شکر کردم که قرار نیست دیگه بچه این زن و تحمل کنم

تا بهش پشت کردم صداش باعث شد به سمتش برگردم
_این حرفایی که زدی اصلا درست نبودا
من زندانی نیستم من دارم بهتون لطف می کنم در مقابل لطف من این حرف هایی که زنی واقعا خجالت آوره‌.
حوصله جر و بحث نداشتم دلم گمیخواست حرفه‌ای صدمن یه غاز این زنو پس محکم درو کوبیدم از اتاقش فاصله گرفتم.

بعد به سمت اتاق خودم رفتم اهورا روی تخت نشسته بودم سیگار می کشید با دیدن من سیگار روی زمین انداخت و بیخیال روی تخت دراز کشید کنارش نشستم و گفتم

خیلی منو ترسوندی وقتی اومدم اونجا دیدم که تو اونجا خوابیدی دلم شکست باورت میشه خیلی سخته ببینی شوهرت خونه عشق سابقش گرفته تخت خوابیده وقتی که تو انقدر نگرانشی

حرفمو نشنیده بود انگار آروم زمزمه کرد
_میشه برام یه مسکن بیاری سردردم داره دیوونم میکنه…

نگران شدم خودم رو بالاتر کشیدم کنارش نشستم و دستمو روی پیشونیش گذاشتم می خواستم پیشونیش ماساژ بدم تا دردش مثله همیشه کمتر بشه اما دستمو پس زد و گفت

_فقط برام قرص ببار من الان حوصله هیچ کاری ندارم ..
داشت دست پیش می‌گرفت باز داشت تقصیر را و گردن من می‌انداخت باز داشت با من بد تا می کرد با من که حقم نبود بدتاکردن.

از کنارش بلند شدم رفتم و براش مسکن‌ و آب آوردم مسکن بدون آب خورد دوباره دراز کشید اما منم پررو تر از این حرفا بودا کنارش خوابیدم گفتم
تو چرا از من دلخوری تقصیر منه؟؟
این زن وببین خودت عاشق ادم ناجور شده بودی که اینطوری الان بعد این همه سال شده بلای جونمون …
طوری با اخم ابرو در هم کشید و بهم نگاه کرد که دیگه لال شدم حرفی نزدم کمی سکوت بینمون حاکم شد بپو باز به حرف اومدم و گفتم

_فقط ۹ ماهه…
باید ۹ ماه تحملش کنیم تموم میشه و میره خواهش می کنم اهورا تو که نمیخوای همه ی این مدت و این طوری با من سر جنگ داشته باشی؟

اهورا کلافه روی تخت نشست و گفت
_فقط ۹ ماه نیست آیلین چرا به این فکر نمی کنی این زن هر وقت که بخواد می تونه بیاد ما رو تهدید کنه میفهمی؟

حق با اون بود اصلا به اینجای قضیه فکر نکرده بودم دستشو گرفتم گفتم
پس چطور همونطوری که این زن از ما عاتو داره بیا مام ازش یه عاتو بگیریم که باهاش تهدیدش کنیم.

خنده بلندی کرد و گفت
_ خیلی بچه ای…
بچه بازیه مگه؟
مگه میشه این زن دیوونه است ما مثل اون دیوونه ای ایلین؟

به حرفی که اهورا زده بود فکر کردم حق با اون بود اون بعدا هم می تونست برای ما دردسر درست کنه اما من چیکار میتونستم بکنم تا جلوشو بگیرم ؟
که نتونه به من و خانوادم آسیبی بزنه ….

اهورا وقتی از خواب بیدار شد منو بیدار نشسته کنار پنجره دید به سمتم اومد و به صورتم نگاه کرد و گفت
_چرا اینجا نشستی؟ چشات داد میزنه تمام شب و بیدار بودی!

به بیرون نگاه کردم و حرفی نزدم از اهورام دلگیر بودم .
این اتفاقا تقصیر من نبود تقصیر خودش بود که زندگیش پر بود از زنایی که قبلا باهاشون بوده و هرکدوم می خواستن زندگیمونو بهم بریزن.
کنارم نشست و گفت
_به خاطر دیشب معذرت می خوام خواهش می کنم منو ببخش عصبی بودم ناراحت بودم …

من دوسش داشتم این مرد وبه قدری دوست داشتم که این همه مصیبتی که سرم اومده بود و تحمل کرده بودم
به قدری دوسش داشتم که هیچ وقت توی هیچ شرایطی ازش نگذشته بودم اما الان احساس می کردم واقعا کم آوردم احتیاج داشتم که آرومم کنه نه که من هر روز بشینم آرومش کنم.
به صورتش خیره بودم که قطره اشکی از چشمام روی گونم افتاد.
اهورا با دیدن اشکم دستمو گرفت و منو توی بغلش گرفت محکم به خودش فشار داد و گفت
_ گریه نکن عزیزم درستش میکنیم یه راهی پیدا می کنم بالاخره باشه؟
گفتم از بچه بگذریم اگه از خیرش می‌گذشتیم تموم شده بود واما تو لج کردی که میخوامش…
تو نخواستی وگرنه الان این زن توی زندگیمون هیچ جایی نداشت.
اما الان به خاطر اومدن بچه مجبوریم که تحملش کنیم.

وقتی مونس از خواب بیدار شد کیمیا رو دوست خودم معرفی کردم و گفتم قراره یه مدت خونه ی ما بمونه.
کیمیارو یادش بود و من گفتم یه بارهم توی خرید دیدیش …
مونس یه دختر خیلی مهربون بود از حضور این زن خوشحال بود و احساس می کرد بیشتر شدن یه نفر تو خونه یعنی سرگرمی و بازی بیشتر اما خبر نداشت این زن یه افعی بود که پیش اومده بود توی خونه ما تا سمش توی خونوادم بریزه.

اهورت سر کار رفت کیمیا جلوی تلویزیون لم داد و خودشو سرگرمه تلوزیون کرد.
دقیقه دستور می داد کلافه باید کارهایی که می‌گفت انجام میدادم چون هر باری که سرش داد و بیداد میکردم میگفت فکر کنم این بچه رو نمی خواهی و با این حرف منو تهدید می کرد که کارسازهم بود .

برای من اون بچه همه چیز بود تضمین آیندمو زندگیم بود نمی خواستم از دستش بدم.
حضورش تو این خونه فقط به خاطر بچه داشتم تحمل می کردم و بس .

با صدای زنگ خونه ترس تو وجودم نشست منتظر هیچ کسی نبودم یعنی کی بود که اومده بود ؟

به سمت آیفون رفتم و با شنیدن صدای مادر اهورا به سمت کیمیا برگشتم و گفتم مادر اهوراس حواست باشه برو تو اتاق و صدایی ازت درنیاد.
بیخیال شونه ای بالا انداخت و گفت _چرا باید برم تو اتاق میشینم اینجا .

بازوشو گرفتم و کشیدم و گفتم حرفی که میگم گوش کن برو تو اتاق صدات دربیاد به خداوندی خدا میگم دیگه این بار اهورا بد از خجالتت دربیاد میفهمی؟
از جاش بلند شد با قدم های آهسته به سمت اتاقش رفت.
سریع در رو باز کردم میدونستم باز اومده سرزنشم کنه و نیش و کنایه بزنه اما مهم نبود دیگه این روزا روزای آخری بود که این حرفارو هم میزد.

وقتی وارد خونه شد نگاهی به اطراف انداخت و بدون سلام و احوالپرسی پرسید و اهوراخونه نیست؟

نه که گفتم روی مبل نشست و گفت
_بیا بشین باهات کار دارم .

کنارش نشستم
_ ببین چی دارم میگم دختر پدر اهورا واقعاً عصبیه از اینکه پسرش توروش وایساده ناراحته و همه اینا تقصیر توئه مسببش تویی چرا حرف گوش نمیدی ببین کار به کجا رسیده که به پدر اهورا گفته کلی پول بهت میده تا از این جا بری بگو باشه و قال قضیه رو بکن.

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫8 نظرها

  1. این دختره همون دختری که سامان عاشقش بود ولی دختره اهورا رو انتخاب میکنه ولی بعدا کات میکنن .
    برای همین سامان و کیمیا میخوان از آب این و اهورا انتقام بگیرن.

  2. و اینکه این اهوراااا از اول قصه داستان تا همین الانش خییییییییییلی روی اعصاب منه و به نظره من عوضی و کلاهبرادر شارتان تر از کیمیا خوده خودش•••• و اینکه آیلییین هم با عرض پوزش خییییلی : خ•ره
    باید پول یه خونه رو از ننه و آقای اهورا میگرفت و برای همیشه گموگور میشودن با دخترش•
    این اهوراااا ع•و•ض•ی
    د•و•س•ت•دخ•ت•ر• و م•ع•ش•و•ق•ه های اسبقش و بدتر از همه دشمناش تمومی نداااارن

  3. ممنون مدیرعزیز ○○○ بخاطر عکسهای زیبا•
    یچیزی من از بس فیلم•سریالهای مرموز کارآگاهی دیدم👣👀🔍🕵🕶✒📝💼🕴🔫🙎
    فکرمیکنم شاید کیمیا با مادراهورا همدس نیست درسته که مادر اهورا مدتهاست که از آیلین خوشش نمیاد و چشم دیدنش نداره و دلش میخواد که اهورا دوباره که چه عرض کنم ۲۰۰باره ازدواج بکنه• اما فکرنکنم به کیمیا اطلاعات زندگی شخصی پسرش داده باشه
    همونطور که مدتها پیش گفتم کاره یکی از دشمنای اسبق اهورا ست که ممکن احتمالش هست سامان باشه و کیمیا هن یکی از دستنشونده های اون و ازش دستور میگیره و احتمال ۸۰درصد هم مرگ بچه اول اهوورا تقصیره همون دشمن یا دشمنای اهوراااا هست از طریق جاسوساشون میدونستن که خانواده اهورا فقط فقط عاشق پسرن و نوه پسریشون تاج سرشون میکنن و همه دارو ندارشون به نام اون میزنن و همه کارشون میکننش وکیل وسی
    و جانشین خان/پدر اهورا/ و••••••• میدونستن میتونن با حذف بچه(پسر) اون مهتاب بیجاره•بینوا• بدبخت•••• خانواده اهورا به جون خودش و زنش آیلین بندازن که خان جانشین میخواد و از این حرفا و پای دخترها و زنهای دیگه رو چندین چندباره به خونه اهورا باز کنن و اینطوری جاسوس خودشون به بهانه بچه به خورد اهورا بدن•••• و راحت تو زندگیش سرک بکشن

  4. اووووووه شت
    اوووووه شتتتتتتت
    بکهیون و چانیول !!!!!!
    شت ادمین شت
    آی خدااااااااااا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان

بستن