رمان خان زاده جلد دوم

رمان خان زاده جلد دوم پارت ۱۶

 

انگار از این که کنارش نشسته بودم خیلی خوشحال شده بود که صورتش بازتر شدو لبخند گشادی زد و گفت _من فقط تورو می خوام حتی شده فقط چند ماه بزار داشته باشمت از اهورا وقتی خارج از ایران بودم روزای سختی گذروندم اون همه عشقی که پسر عموم برام خرج می کرد اصلا به چشمم نمی اومد من توی وجود ادن دنبال تو میگشتم با هزار امید از اونجا اومدم تا به تو برسم وقتی میبینم تو دیگه منو نمیخوای انگار همه دنیا روی سرم خراب میشه من به خاطر تو همه پل های پشت سرم و خراب کردم توی روی خانواده ام ایستادم پدر و مادرم باهام قهرن باورت میشه چون طلاق گرفتم چون برگشتم ایران خواهش می کنم قبول کن فقط چند ماه بهت قول میدم بعد از این که بچه به دنیا آمد بی سر و صدا از اینجا میرم .

نگاهش یه چیزی داشت یه چیزی که مجبورم میکرد بهش اعتماد کنم به خودش به حرفاش اینکه من با این دختر باشم میدونستم برای آیلین غیرقابل تحمله می دونستم بویی ببره میره و تنهام میزاره اما باید یه کاری می کردم تا دست و پای این زنم بسته بشه تا کاری نکنه که از خانواده ام محافظت کنم.
این بار دستم رو بالاتر آوردم و آروم صورتشو نوازش کردم و گفتم
فقط چند ماه !
خودشو توی بغلم انداخت و محکم منو بغل کرد دستام دورش حلقه نشد من نمی‌خواستم بغلش کنم نمی خواستم به زنم خیانت کنم فقط میخواستم خانوادمو از خطری که تهدید شون میکنه دور نگه دارم به کنارش اشاره کرد و گفت
_همیشه ارزوم بود باز کنارم بخوابی دراز بکش مثل سابق بذار حس کنم که دوباره دارمت.

کلافه شدم اگر آیلین بو می برد چی! در اتاقو قفل کرده بود پس به خودم جرات دادم و کنارش دراز کشیدم داشت به صورتم نگاه میکرد ته ریشمو لمس کرد و گفت
_هر شب و هر روز خواب این صحنه رو میدیدم که تو دوباره کنارم دراز بکشی و من تماشات کنم معذرت می خوام که رفتم اهورا معذرت می خوام که انتخابت نکردم من بچه بودم خانواده ام کاری کردن انتخابم اون باشه نه تو !
املوقتی رفتم وقتی دور شدم ازت فهمیدم انتخاب من فقط تویی .
به حرفاش گوش می کردم سعی می کردم خودمو مشتاق نشوت بدم. اما هیچ اشتیاقی بهش نداشتم قلبم ذهنم توی اتاق دیگه ای دلم اونو میخواست دیگه این زن برام ارزشی نداشت در مقابل آیلین و کارایی که برام کرده بود این زن هیچ ارزشی نداشت
سرش و زیرگردنم گذاشت و محکم بغلم کرد نفسای داغش بهم میخورد دلم می خواست از خودم جداش کنم اما نباید این کارو میکردم زبون داغش که زیر گردنم خورد بدنم لرزید سعی کردم عکس العملی نشون ندم سعی کردم کاری نکنم وبدون اینکه بفهمه ازش فاصله بگیرم پس کمی ازش جدا شدم و گفتم شیطونی نکن!

با شوقی که توی چشماش بود بهم نگاه کرد و گفت
_ لحظه شماری میکردم برای این لحظه برای اینکه دوباره با تو باشم میخوامت اهورا ….
میخوام با تو باشم می خوام صدای منم مثال ایلین که توی خونه میپیچه بپیچه…

آب دهنم و پایین فرستادم و آروم روی موهاشو دست کشیدم و گفتم عزیزم اون زن منه صدای تو از در این اتاق بره بیرون زندگی من به هم میریزه نباید ریسک کنیم باشه؟

کمی مکث کرد نگاهم کرد و بعد سرشو تکون داد و گفت
_هر چی که تو بگی هرچی تو بگی حتماً همونه من مخالفتی نمی کنم.

روی تخت نشستم و گفتم خواب ایلین خیلی سبکه اگر الان بیدار بشه و ببینه که کنارش نیستم
و بویی از این ماجرا و قراری که با هم گذاشتیم ببره واقعاً برای هر دو نفرمون بد میشه میفهمی که بفهمه من با تو روی این تخت بودم اون از بچه ام میگذره کیمیا وتورو میندازه بیرون بچه رو هن از بین میبره پس باید کاری کنیم هیچی نفهمه…

لبش با زبونش تر کرد و گفت
_ من این همه مدت به خاطرت صبر کردم بازم صبر می کنم که موقعیتش پیش بیاد
اذیتت نمی کنم بهت قول میدم.

بلند شدم و به سمت در رفتم و گفتم آروم بخواب به چیزی فکر نکن قول میدم همه چیز درست میشه در اتاقش که باز کردم و از اتاق بیرون رفتم به دیوار تکیه دادم قلبم داشت از جا کنده میشد نفسام طولانی شده بودم نمیدونستم کاری که کردم درسته یا غلط نمی دونستم اصلا باید از این قرار و مداری که گذاشتم با ایلین بگم یا نه !
فقط میدونستم من این زن و کنارم نمیخوام وقتی کسی مثلا ایلینو دارم چرا باید این زن بخوام ؟

باید یه کاری می کردم کم کم باید از اینجا دور میشدیم وگر نه همه شک میکردن چون قرار نبود شکم ایلینم بالا بیاد و بچمون توی وجودش رشد کنه و همه اینو میفهمیدن باید از اینجا دور میشدیم میرفتیم یه جای دیگه یه جایی که کسی ما رو نشناسه.

به اتاقم رفتم با دیدن آیلین که بالشت منو بغل کرده و آروم خوابیده لبخند زدم کنارش دراز کشیدم روی موهاشو بوسیدم و آروم کنار گوشش زمزمه کردم من هیچ وقت بهت خیانت نمیکنم قول میدم مجبور بشم جونم پای این قول و قرار میدم دارم ولی بهت خیانت نمی کنم.
صبح قبل ازایلین بیدار شدم به خاطر دیشب عذاب وجدان داشتم اما قصد و نیت من فقط و فقط حمایت از خانواده ام بود باید یه کاری می کردم از دیشب تا وقتی که آفتاب بالا بیاد فکر کرده بودم و بهترین نتیجه ای که گرفته بودم این بود که شوهر سابق کیمیا رو پیدا کنم و کاری کنم به اینجا برگرده شاید بتونم با کمک اون شر این زن و از زندگیمون کم کنم
توی آشپزخونه مشغول درست کردن قهوه برای خودم بودم که با صدای قدمهای کسی به پشت سرم چرخیدم و با دیدن کیمیا نفسم رو بیرون فرستادم بازی کردن نمایش بازی کردن برای من واقعا سخت بود حال و حوصله این کارا رو نداشتم اما چاره ای جز اینم برام نمونده بود.

کیمیا خندون به سمتم اومد و منو بغل کرد هیچ حسی به این بغل کردن‌اش نداشتم دستام بازم دور تنش حلقه نشد من واقعاً نمیخواستمش به دور از گذشته که با هم داشتیم الان بی نهایت از زندگیم راضی بودم اما کیمیا اینو نمی فهمید از اون سر دنیا برگشته بود تا به قول خودش منو به دست بیاره منی که تمام وجودم سهم یه زنه دیگه شده بود نگاهم به در آشپزخانه بود نمیخواستم آیلین از راه برسه پس سعی کردم از خودم جداش کنم اما کیمیا طوری محکم بهم چسبیده بود و ول کن نبود که نمی دونستم الان باید چه کاری بکنم آروم گفتم آیلین میاد میبینه تمومش کن اما اون لباش رو روی صورتم گذاشت و گونمو بوسید..

حواسم چنان پرت شد که ندیدم اومدن مونس..
مونس کنار دیوار ایستاده بود و به ما نگاه می کرد اونم با تعجب سریع کیمیا رو کنار زدم و به سمتش رفتم اما هنوزم خشکش زده بود به کیمیا نگاه میکرد آروم از من پرسید
_بابا باخاله کیمیا عروسی کردی؟

شوکه از این سوالی که پرسیده بود سرمو تکون دادم و گفتم
نه عزیزم این چه حرفیه که میزنی؟

اون به جای رژ لبی که روی صورتم بود اشاره کرد و گفت
_ اما خاله کیمیا مثل مامان تو رو داشت می‌بوسید مامانم میگه فقط عروس و دامادها و کسایی که عروسی کردن می تونن همدیگرو ببوسن…

سریع دستم و روی صورتم کشید و جای رژ لبش و پاک کردم و نگاه بدی به کیمیا انداختم.
همینو کم داشتم کامل وقتی اون دیوونه داشت منو می بوسید دیده بود الان بدون شک حرفی اگه پیش می‌اومد همه چیز و کف دست ایلین میذاشت و من اینو نمی خواستم.

کیمیا با خنده ای که سعی می‌کرد کنترلش کنه به سمت مونث
س اومد و کنارش نشست و گفت _عزیز دلم فقط که عروس و دامادا همدیگر بوس نمی‌کنن بابات خیلی به من کمک کرده منم برای تشکر یه دونه بوسش کردم مثل تو که وقتی دلت برای بابات تنگ میشه وقتی میخوای به خاطر چیزی تشکر کنی بوسش می کنی…

هنوز قانع نشده بوددخترم این صورتش میخوندم دخترکم مثل مادرش مهربون و مثل من خیلی تیز بود اینو خود آیلینم بهش رسیده بود

جمعمون جمع بود که با اومدن آیلین دیگه تکمیل شدیم نگاهی به ما سه نفر انداخت و دستت مونسو گرفت و گفت
_مامان جون چرا انقدر زود بیدار شدی ؟
مونس به پای مادرش چسبید و گفت
_خواستم آب بخورم اما اومدم اینجا دیدم…
سریع بغلش کردم و از ایلین دورش کردم ‌و به پذیرایی رفتم نمی خواستم حرفی بزنه من قصدی از این کار نداشتم من کیمیا رو نمیخواستم؛
نمیخواستم به خاطر این بوسه احمقانه ایلین ناراحت کنم کنار گوشش گفتم
عزیز دلم از چیزی که توی آشپزخونه دیدی چیزی به مامانت نمیگیا مامانت ناراحت میشه گریه میکنه تو که دوست نداری مامان گریه کنه با ناراحتی گفت
_نه دوست ندارم.
صورتشو بوسیدم و گفتم پس چیزی به مامان نگو..
بعد از صبحانه ای که با هم توی سکوت خوردیم ازایلین خواستم تا به اتاقمون بیاد که تصمیمی که گرفتم و باهاش در میون بزارم
وقتی وارد اتاق شد اخماش توی هم بود انگار از اینکه منو کیمیا صبح توی آشپزخونه بودیم دلگیر و ناراحت بود کنار خودم نشوندمش گفتم به خاطر صبح باید بهت بگم من قبل از اون بیدار شده بودم داشتم قهوه درست میکردم که اومد توی آشپزخونه چیکارش می کردم؟
بعدم که مونس بیدار شد هیچ اتفاقی نیفتاده که تواخن می کنی اون لبخند خوشگل تو از من دریغ کنی کمی نگاهم کرد و گفت
_ میدونی من بهت اعتماد دارم یعنی دوست دارم بهت اعتماد کنم اما واقعیت اینه که انقدر تو از اعتمادم استفاده کردی انقدر من چوب اعتماد بی جامو خوردم که الان میترسم اهورا …
میترسم یه اتفاقی بیفته باز من اعتمادم بیجا و اشتباه ببینم.
حزفاش حق بود میدونستم حرفی که میزنه واقعیته من گذشته چندان خوبی نداشتم و این دختر وکم اذیت نکرده بودم دلم می خواست براش جبرانش کنم اما همیشه یه اتفاقی می افتاد که مانع این کار می‌شد صورتشو بوسیدم و گفتم این بار هم بهم اعتماد کن باور کن پشیمونت نمیکنم.
حرفی نزد سکوت کرد از دیشب تا الان انگار این دخترم عوض شده بود انگار شکش به من دودلی و تردیدش بیشتر شده بود باید در مورد رفتن بهش میگفتم پس شروع کردم به توضیح دادن خوب به حرفام گوش میکرد و حرفی نمیزد تمام حرفام که تموم شد بهم نگاه کرد و گفت
_منم به همین فکر می کردم چون فردا پس فردا دستمون رو میشه بهتره بریم از اینجا.
از اینکه موافقت کرده بود از اینکه هیچ حرفی نزده بود خوشحال بودم احساس بدی داشتم احساس می کردم از اینکه خواسته دوباره بچه دار بشیم پشیمونه پس دستشو گرفتم و پرسیدم پشیمونی ایلین؟
لبخند کم جونی زد و گفت
_ احساس می کنم اشتباه بزرگی کردم اما الان دیگه برای جبران اشتباهم خیلی دیره فقط دعا می کنم این ۹ ماه زودتر تموم بشه و من بتونم به آرامش برگردم چون حضور این زن توی خونه ام باعث میشه من هر لحظه و هر لحظه در حال عذاب کشیدن باشم.

بلندش کردم و روی پاهام نشوندمش موهاشو بوسیدم و گفتم این ۹ماهم تموم میشه تقریبا یک ماهش رفته و مونده ۸ ماه این ۸ ماه دور از اینجا میگذرونیم که کسی ما رو نشناسه با خیال راحت زندگی میکنیم که ترسی از چیزی نداشته باشیم بعدش این بچه ای که تو خواستی به دنیا میاد و ما از شر کیمیام راحت میشی برای این ۸ ماه هم یه برنامه دیگه دارم می خوام شوهر کیمیا رو پیدا کنم ازش بخوام برگرده ایران میدونم کیمیا رو دوست داره و مجبور شده طلاقش بده اگه بتونیم راضیش کنیم که بیاد اینجا کنار ما زندگی کنه بهش میگیم همه چیزی میتونه کمکمون کنه تا کیمیا دست از سرمون برداره ‌

با شنیدن این حرف رنگ امید توی چشماش دوید و گفت
_واقعا راست میگی اهورا حق با توعه هاخیلی خوب میشه اگه شوهرش بیاد این طوری این زنن دست از سرمون برمیداره.
لباش و بوسیدم و گفتم تو فکر کردی من همینجوری بیخیال میشینم و به فکر این چیزا نیستم و تنهایی داری اینطور اذیت میشی باور کن کم از توعذاب نمکشیم کم اذیت نمیشم .
دنبال راه چارم و فعلاً جز این راه هیچ راه دیگه ای به نظر من نمیرسه از روی پام بلند شد و گفت _خوشحالم کردی اول صبحی شنیدن این خبر کمی آروم کرد .
اینطوری ذهن و فکر این کیمیا از من و تو زندگیمون کمی دور میشه نزدیکش شدم و گفتم
آره دیگه نگران نباش بالاخره یه راهی برای همه چی پیدا می کنم زیاد دورو بر این کیمیانباش تا حرفی نزنه که اذیتت کنه میدونم تعنه کنایه میزنه و خوصبوری می کنی اونم به خاطر بچه ای پیشش داریم ازت ممنونم اما نمی خوام جلوی هیچ کسی کوتاه بیای نمیخوام به خاطر من بچه هامون جلوی کسی سر خم کنی حرفی زد جوابشو بزار کف دستش باشه؟
خندید محکم بغلم کرد و گفت
_داری یادم میدی جلوی این کیمیا در بیام ؟
روی نوک بینیش زدم و گفتم دقیقاً دارم همین کارو می کنم ناراحت میشم وقتی تو اینقدر ساده ای
می خوام بلد باشی تا از پس این جور آدما بربیای …
بالاخره از ایلین دل کندم و آماده به سمت شرکت رفتم نمیدونستم باید چیکار کنم و شوهر کیمیا را از کجا پیدا کنم بهترین کار به نظرم رفتن سراغ پدر کیمیا بود اون می تونست کمکم کنه ……

دور زدم و به جای شرکت خودم به سمت محل کار پدر کیمیا رفتم هنوزم شرکتش سر جای سابقش بود نمی خواستم چیزی در مورد اینکه کیمیا پیش ماست بگم فقط میخواستم راجبه دامادش و برادرزاده اش سوال کنم میدونستم اون هم از خداشه دخترش برگرده پیش شوهرش…..
وقتی وارد شرکت شدم و منشی برام از پدر کیمیا اجازه ورود گرفت وارد اتاق شدم
افتاده تر شده بود از جاش بلند شد و با هم دست داد رو بهم گفت
_ فکر کنم شما را یک جایی دیدم اما یادم نمیاد

به گذشته رفتم به روزایی که چند باری خودم سراغ پدر کیمیا رفته بودم تا باهاش صحبت کنم و برای خواستگاری کردن ازش اجازه بگیرم
انداختم و گفتم اومدم بهتون کمک کنم تا شما به من کمک کنید اون موقع ها که من دختر شما را می خواستم شما منو نمیخواستی حالا به هر دلیلی پسر برادر تون به من ترجیح دادیم و خواست این روند آماده تر بشه مشکلی نبود رفت من زندگیم و ساختم ازدواج کردم و بچه دارم الان دخترتون برگشته و گیر داده به من میگه فراموش نکرده برای زندگی مشکلاتی درست می کنه می خوام کاری کنیم که کیمیا بیخیال من بشه پدرش ایمان اخلاص باز شده صورت غمگینی به خودش گرفت گفت من دیگه نمیدونم از دست کیمیا چه کنم
زندگیشو بچشو شوهرشو ول کرده افتاده دنبال تو بهش گفتم تا وقتی فکر تو رو از سرش بیرون نکنه دیگه سراغ ما نیاد.

کمی خودم وجلوتر کشیدم گفتم ببینید من می خوام یه کاری بکنم کیمیا توی گذشته برای من خیلی عزیز بوده خیلی زیاد وقتی رفت زندگیم از هم متلاشی شد خیلی داغون شدم اما بعد از یه مدت بالاخره به خودم اومدم و دوباره زندگیمو از نو شروع کردم من زن دارم بچه دارم دخترم ۵ سالشه نمیخوام اینا رو از دست بدم این حرفا رو چندین بار به کیمیا گفتم اما اون زیر بار نمیره من فقط دنبال شوهر سابقشم یعنی برادرزاده شما اگه میشه شما خودتون باهاش حرف بزنین یا اجازه بدین من باهاش در تماس باشم ازش بخوام برگرده ایران و کمک کنه …
اون طوری که از کیمیا شنیدم اون خبر داره که اینجا چه خبره و کیمیا چرا برگشته به نظر من برگشتن شوهر سابقش میتونه کاری بکنه که حواس کیمیا از من و زندگیم پرت بشه و دوباره سمت شوهرش برگرده.
پدرش توی فکر رفت و به روبرو خیره شد و گفت
_ نمیدونم واقعانمیدونم اصلا قبول میکنه یا نه من از خجالت برادرم برادرزادم حتی یک بار هم باهاشون حرف نزدم اما اگه تو که فکر می کنی اینجوری دخترم از خر شیطون میاد پایین و سر عقل میاد حرفی ندارم ولی واقعا من خودم نمیتونم باهاش حرف بزنم ازش خجالت می‌کشم چون دخترم یک راست برگشت به شوهر بیچاره اش گفته یکی دیگرو دوست دارم می خوام برگردم ایران سراغ اون اگه بخوای میتونم شماره تماس ازش بدم و تو باهاش صحبت کنی…

راضی از پیشنهادش شماره تلفن و گرفتم و با خداحافظی کوتاه از شرکت بیرون آمدم بهتر از این نمیشد خیلی راحت تونسته بودم به چیزی که می خوام برسم حالا مونده بود راضی کردن این آدم که حتی اسمشو نمی دونستم .
باید فکری می‌کردم و یه راه درست برای کشوندن ان آدم به این جا پیدا میکردم پس عجله نکردم برای اینکه بهش زنگ بزنم به شرکت رفتم با یکی از دوستان برای رفتن به شهر دیگه مشورت کردم خبر از مشکلمون نداشت بهش گفتم با خانوادم به مشکل خوردیم می‌خواهیم یه مدتی از اینجا دور باشیم و این بهمون شهر شیراز و پیشنهاد کرد گفت اونجا یه خونه هم داره که خالیه و خیلی سال توش کسی زندگی نکرده از پیشنهادش راضی بودم خوب میشد که قرار نبود دنبال خونه و این چیزا هم بگردم پس اون زنگ زد و هماهنگ کرد تا خونه رو قبل از رفتن ما تمیز و مرتب کنن باید یه کاری می کردم تا تمام کارامو از دور انجام می دادم چون نمی تونستم توی مسیر تهران و شیراز در حرکت باشم کل روز و به کار مشغول بودم باید همه چیز را درست می کردم تا آخر هفته بتونیم راه بیفتیم از قضیه رفتن به کیمیا چیزی نگفته بودم قرارم نبود بگم اگر اون می‌خواست با ما زندگی کنه این چند ماهو باید هر جایی که ما می‌رفتیم اونم بی سر و صدا می اومد و اعتراضی نمی کرد واقعا برام عجیب بود یه زن چطور می تونست بیخیال بچه‌اش بشه و اون رو پیش بقیه بذاره و خودش دنبال عشق سابقش راه بیفته؟
وقتی با آیلین مقایسه اش میکردم اصلا انگار این دونفر از دنیاهای متفاوت بودن.
وقتی به خونه رسیدم هوا دیگه کاملاً تاریک شده بود با بازکردن در مونس خودشو توی بغلم انداخت و گفت _کجا موندی بابایی خیلی ساعت منتظرم که بیای بریم برام بستنی بخری
گونشو بوسیدم و گفتم
دختر کوچولوم هوس بستنی کرده؟

اما اون به سمت کیمیای که توی پذیرایی نشسته بود اشاره کرد و گفت
_من اول هوس نکرده بودم خاله کیمیا اول هوس کرد بعد منم گفتم که خب منم دلم میخواد بعد خاله کیمیا گفت بابا که بیاد توی خونه با هم میریم بستنی می خوریم …

ایلین از آشپزخونه بیرون اومد و با دیدن من به سمتم اومد و صورتمو بوسید
_خسته نباشی عشقم.

صورتشو بوسیدم و گفتم ممنونم عزیزم دخترم چی میگه از راه نرسیده هوس بستنی کرده؟

نگاهی به مونس انداخت و گفت _قشنگم من که بهت گفتم فردا خودم میبرمت برات بستنی میگیرم بابا خسته است نمی تونه باز بره بیرون.
کیمیا از جاش بلند شد و با لب و لوچه آویزون گفت
_ اما من هوس بستنی کردم دلم بستنی میخواد
هم من هم آیلین به طرفش نگاه کردیم هر دو نفرمون عصبی بودیم اما نمیتونستم حرفی بزنیم ایلین به سمت آشپزخونه رفت و گفت قبل از شام بستنی و اینا نمیشه شام میخوریم باهم میریم باشه بستنی هم برای شما میگیریم.
پشت سر ایلین راه افتادم که صدای منس و کیمیا بلند شدهمدیگرو بغل کردن و خوشحال به خاطر این پیروزی شروع کردن به جیغ و داد کردن.
#آیلین

صدای خندیدناش توی خونه من می پیچید و من چاره ای جز صبوری کردن نداشتم تنها امیدم اهورا بود که به بهش ایمان داشتم من به مرد خودم ایمان داشتم .
مطمئن بودم که به من خیانت نمیکنه .
از اینکه دخترکم با کیمیا گرم گرفته بود و دوست شده بود عصبی بودم اما نمی تونستم حرفی به مونس بزنم بچه بود و درکش اونقدری نبود که بخوام براش توضیح بدم…
جلوی چشمای من داشت با دخترم دوست و دوست می شد و من هیچ کاری نمی تونستم بکنم بعد از شام به اتاقم رفتم تا آماده بشم برای رفتنه بیرون اهورا پشت سرم وارد اتاق شد و اروم در اتاق و بست سکوت کرده بودم باهاش حرفی نزده بودم حتی سر میز شام چند جمله ای که گفته بود و بی جواب گذاشته بودم نمی خواستم حرفی بزنم واز من دلخور بشه میدونستم مسببه تمام این اتفاقات منم و این وسط اهورا هیچ تقصیری نداره برای همین نمیخواستم ناراحتش کنم .

دستاش که دور تنم نشست نفسمو بیرون دادم حتی با لمس کردنم همه ی دردو غمام یادم می رفت این آدم برای من دلیل نفس کشیدنم بود کنار گوشم با اون صدای بمش آروم زمزمه کرد
_خانمم باهام قهره ؟
سکوت کردم قهر نبودم اما نمی‌دونستم حالی که دارم رو چطوری براش توصیف کنم چطوری بهش بگم که توی چه حالی هستم اون منو به سمت خودش چرخوند و پیشونیم آروم بوسید و گفت

_میدونم سخته برای من هم سخته اما درستش می کنم خبرهای خوب دارم برات رفتم شرکت پدرش ازش شماره شوهر سابق کیمیا رو گرفتم می خوام خبرش کنم که بیاد ایران.

خوشحال از این خبری که شنیده بودم انگار که جون به تنم برگشت دستاشو گرفتم و گفتم
واقعا میگی اهورا! یعنی برمیگرده؟
بیاد مشکلاتمون حل میشه؟

این بار روی دستمو بوسید و گفت _حل میشه من حلش می کنم بالاخره یه راهی پیدا می کنم یه خبره دیگه ام برات دارم کنجکاو منتظر شدم که گفت
_نظرت راجع به شیراز چیه ؟

کمی فکر کردم شیراز…
این شهر و خیلی دوست داشتم گفتم شهر خوبیه دوستش دارم و اون منو روی تخت نشوند و گفت _پس باید به اطلاع شما برسونم آخر هفته میریم شیراز برای چند ماه تا وقتی که بچه به دنیا بیاد و برگردیم اینجا .

خوشحال از حرفی که شنیده بودم از جا پریدم و محکم بغلش کردم دستاش دور تنم حلقه شد و من احساس می‌کردم این مرد تنها پشت و پناهم تنها کسی که میتونم بهش اعتماد کنم خوشحال بودم دیگه ناراحت و نگران نبودم مطمئن بودم حل میشه دلم روشن بود خدا این بار دیگه دل منو نمی شکست مثل اهورا…
اهورام دیگه دل منو نمی شکست .

از خونه بیرون رفتیم توی خیابونا چرخیدیم مونس و کیمیا روی صندلی عقب نشسته بودن منو اهورا جلو.
مونس با خوشحالی حرف می‌زد و آهنگی که داشتی توی ماشین پخش می‌شد و زمزمه می‌کرد دخترکم عاشق آهنگ خوندن بود و کیمیا به فکر رفته بود و سکوت کرده بود.

جلوی یکی از کافی شاپ های بزرگ ماشینو نگه داشت و گفت
_خوب هرکی چی میخوره بگین براتون بگیرم بیارم…

اما کیمیا سکوتش را شکست و گفت
_چرا نریم داخل نخوریم تو ماشین کیف نمیده ..

گوشه مانتوم رو توی مشتم فشار دادم تا حرفی نزنم و هورا گفت
_ برای من که فرقی نمیکنه باید آیلین نظر بده

نگاهی به من انداخت دخترم منتظر بود تا جواب مثبت من رو بشنوه پس خوشحالش کردم و ناراضی گفتم باشه بریم اونجا بخوریم .
پیاده شدیم کوارد اون کافی شاپ شدیم پشت میز که نشستیم هر کدوم هر چیزی که دلشون میخواست انتخاب کردن جز من…

من هوس بستنی نکرده بودم اونی که هوس بستنی کرده بود باید انتخاب می‌کرد اهورا دستم و لمس کرد و گفت
_ عزیزم تو چیزی نمیخوری ؟

نگاهش کردم دوباره چشمام غمگین شده بود انگار صندلیش رو بهم نزدیکتر کرد و گفت
_ من و آیلین یه دونه می‌خوریم یه بستنی بزرگ شکلاتی مگه نه عشقم؟
از این همه توجهش قند تو دلم آب می شد این توجه برای من می‌شد برگ برنده که جلوی کیمیا رو کنم و بگم دیدی؛ دیدی شوهرم منو خیلی دوست داره تو رو نمیبینه …
با این حرف اهورا اخمای کیمیا توی هم رفته بود ولی من و شاد می‌کرد راضی می کرد با خوشی بستنی رو خوردیم از اونجا بیرون آمدیم به خونه برگشتیم کیمیا ناراحت بود عصبی بود برای همین بی حرف به اتاقش رفت مونس خوابوندم و منم به اتاق خودمون رفتم

اهورا سرش توی گوشیش بود و داشت یه چیزایی رو چک می کرد شروع کردم به عوض کردن لباس و لباس خابمو پوشیدم…

نگاهش را از گوشی گرفت و بهم ریخت و گفت‌
_ دخترکه من کرم داره؟
نکنه هوس شوهر توکردی!

سریع لباسامو عوض کردم و گفتم نه بخدا من غلط بکنم هوس کنم بیخیال شو اهورا می خوام امشب بخوابم…
با خنده گوشیشو کنار گذاشت و دستاشو از هم باز کرد برای بغل کردنم به سمتش رفتم و کنارش دراز کشیدم و خودم و توی بغلش جا دادم چقدر حس امنیت میکردم وقتی اینطور‌ باعشق بغلم می‌کرد.
انگار تمام دنیام بین بازوهای این مرد برای من خلاصه می شد خیلی زود به خواب رفتم مگه میشد تو یه بغل اهورا باشم و راحت آسوده نخوابم نمیدونم ساعت چند بود از تشنگی بیدار شدم و با دیدن جای خالی اهورا سر جام نشستم و خواب از سرم پرید اتاق تاریک بود تا چشمام بخواد به این تاریکی عادت کنه چند باری پلک زدم و وقتی توی اتاق ندیدمش ترس بدی توی دلم نشست این شک که میخواست توی وجودم جوونه بزنه باید همین الان از ریشه در می آوردم اهورای من همچین آدمی نبود حداقل دیگه همچین آدمی نبود بلند شدم و بسم الله گفتم خودم رو به خدا سپردم میدونستم اگر اهورا رو جایی که نباید با کسی که نباید ببینم دیگه فقط خدا میتونه کمکم کنه با قدمایی اهسته به سمت در اتاق رفتم دستم که روی دستگیره در نشست در اتاق باز شد و اقامت اهورا جلوی روم زنده شد توی اون تاریکی به صورتش نگاه کردم و اون لیوان آب توی دستش بهم امید داد ارون گفت
_ عزیز دلم چرا بیدار شدی ؟
آب دهنمو پایین فرستادم و سکوت کردم و سعی کردم خودمو آروم نشون بدم قلبم داشت از جا کنده میشد .
پرسیدم کجا رفته بودی اشاره‌ای به لیوان توی دستش کرد و گفت
_تشنه ام بود و آب توی اتاق نبود رفتم و آب خوردم یه لیوانم آوردم نکنه توام تشنه ات بشه…

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫13 نظرها

  1. دوستان محترم نویسنده یه خواهش داشتم 🙏 از این به بعد جلو رماناتون مثل این فیلم•سریالهای خارجی بزنید 👈🔞🛇
    😕😯😉😀😁😂 البته این سینما و نمایش خانگی خودمون هم همینه اما من درجریان نیستم که هشدار🔞 میزنن یا نه 🤔 اگر روزی یسری از این رمان آنلاین هاهم خواستن از روش فیلم•سریال بسازن💯 نیاز به هشدار داره واقعن جوری نیس که یه بچه بشینه پاش بد آموزی داره حتی برای نوجوون ۱۳•۱۴ ساله امروزی هم خوب نیست نتیجش میشه فرار یه دختر بچه۱۳ ساله با یه پسر مرده ۳۰ساله●●●●😳😵😨😱

    1. والا نیوشا خانم حق با شماست ولی خب وقتی داری رمان رو تو تل یا سایت انلاین میخونی قطعا مناسب اون رده سنی که میگید نیست

      1. ممنون عزیزم☺
        درسته الان متاسفانه الان۷۰•۸۰% دخترهای نوجوون میان اینا رو میخونن
        اما ۲۰•۳۰% هم مانند من ۲۰ تا۳۰ هستن که از رمان خوششون بیاد یااینکه
        %۸۰ سن بالاها تا۳۰ساله خودشووون مینویسن مثل؛ فتانه حاج سیدجوادی• زویا؟!پیرزاد• و•••••••••••••
        تکین حمزه لوو•بهارباقری• همااصفهانپور• و•••••• درسته یسری نوجونها هم الانه خودشون رمان آنلاین مینویسن اما بیشتر نویسنده های نامی و شناخته شده سن بالا هستن○○○○○
        یچیزی خوب شما میگی الان نمیشه هشدار رده سنی داد مطمئنن بعدها از روش فیلم•سریال که میسازن اون موقع احتمالن راحتتر میشه مثل بقیه فیلمها هشدار داد

  2. اه واقعا افتضاحه چرا نویسنده سعی داره همش خیانت و فساد و بی بند وباری را ترویج بده؟؟؟؟ آخه این چه وضعه رمان نوشته جمعش کن .قشنگ محرم نامحرما بوسیدی گذاشتی کنار یعنی چی ک اهورا پیش کیمیا خوابید؟؟؟!!!!!+

    1. واقعا ديگه مزخرفه متاسفم واسه نويسنده حال بهم بزن خودتو بزار جاى ايلين مى تونى شوهرت تو خونه با يكى ديگه رابطه داشته باشه تحمل كنى؟
      واقعا متاسفم واسه اون ذهن مريضت جمع كن بابا اه عمرا ديگه وقتمو واسه اين رمان اشغالى بزارم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن