codebazan

رمان خان زاده جلد دوم

رمان خان زاده جلد دوم پارت ۱۸

 

دیگه حرفی نزدم و این بار اون به سمت من اومد و گفت
_عزیزم این شک های که داری می کنی خوب نیست داره اذیتم میکنه.
من هیچ ارتباطی با کیمیا ندارم ما داریم توی یه خونه زندگی می کنیم مجبوریم با همدیگه کنار بیایم.
نمیتونیم که جنگ و دعوا داشته باشیم همش
می تونیم؟
حرفی نزدم ۱۰ دقیقه ای نگذشته بود که کیمیا با یه سینه بزرگ به سمت من اومد و یه لیوان چایی طرف من گذاشت و گفت
_ این چای نبات مخصوص توعه سر درد تو فوری خوب می کنه اینو تو بخور اینم صبحانه است
بدون اینکه به کیمیا حرفی بزنم اهورا به من گفت
_آره راست میگه شاید فشارت افتاده چای نبات حالتو بهتر میکنه.
کمی خودمو بالا کشیدم روی مبل نشستم
چای نبات اماده کرده بود عطر خاصی داشت یه بوی خوبی داشت.
گفتم با چی درست کردی؟

اون سمت میز نشست و گفت _توی کابینت های خونه کلی چای معطر و عرقیجات و این چیزا هست از اونا ریختم خیلی خودم دوست دارم خوشت نمیاد ؟
خوبه ای گفتم و دیگه هیچ کدوم حرفی نزدیم .
من تمام اون چایی رو خوردم احساس می کردم از مزه ی شیرین حالم کمی بهتر شده بود.

با بی حالی رو به اهورا گفتم خیلی خوابم میاد دلم میخواد بازم بخوابم دستش روی پیشونیم گذاشت و گفت
_تبم که نداری چرا اینقدر بی حالی؟

شونه ای بالا انداختم بلند شدم و به سمت اتاق رفتم دلم فقط خوابیدن می خواست بدنم خسته بود احساس می کردم انقدر کار کردم که کل وجودم خسته و کوفته است دراز کشیدم و اهورا وارد اتاق شد و گفت
_به نظرت بهتر نیست بریم پیش یه دکتر ؟
حتما یه اتفاقی افتاده که این همه بی حالی…
چشمامو بستم و گفتم دکتر لازم نیس بخوابم خوب میشم.
تا من بیدار میشم تو برو چیزایی که گفته بودم بخر تو خونه نمونیا با این زنه…

نفسش کلافه بیرون داد و گفت
_ من بالاخره از دست شماها دیوونه میشم .
باشه من رفتم .
خیلی زود به خواب رفتم چند باری می خواستم از خواب بیدار بشم اما باز بی حالی و کسل بودنم نمیذاشت و دوباره میخوابیدم.
به خواب طولانیم ادامه می‌دادم با احساس دست کسی روی صورتم به زحمت لای پلکامو باز کردم و به اهورا که کنارم نشسته بود نگاه کردم

_چرا بیدار نمیشی میدونی هوا تاریک شده دیگه وقت شامه و ناهارم نخوردی عزیزم.
پاشو
پاسو قربونت برم غذا بخور سرحال میشی.
به کمک اهورا بلندشدم
به خدا خیلی خوابم میاد هر چه قدر میخوابم دلم بیشتر میخواد م
نو بلند کرد و گفت

_عزیز دلم خواب خواب میاره ها هر چقدر بخوابی میتونی ادامش هم بخوابی …
دیگه خوابالو شدی اینجا کلی کار داریم .
امروز قرار بود کلی وسیله بگیریم ولی چون تو خواب بودی هیچ کاری انجام ندادیم.
کیمیا فقط داشت کارای خونه میکرد نهار پخت ..
شام درست کرد پاشو به زندگی مون برس عزیز دلم تو که میگی نمیخوای دخترمون نزدیکه اون باشه چرا این این دو تا رو با هم تنها میذاری ؟

با ناراحتی و شرمندگی گفتم به خدا دست خودم نیست اهورا دلم میخواد بخوابم منونمیشناسی مگه اصلا من آدمی نیستم که اینقدر بخوابه نمیدونم امروز چم شده …

به کمک که اهورا از اتاق بیرون رفتم احساس سرگیجه داشتم هنوز هم سرگیجم بهتر نشده بود کیمیا میزی چیده بود که باورم نمی شد که اون ایت غذاهارو درست کرده بود خیلی قشنگم چیده بود از کسالت من سوء استفاده می کرد این زن مونس با دیدن من به سمتم اومد و گفت _مامانی تو که نبودی با خاله کیمیا کلی کار کردیم همه جا را تمیز کردیم غذا درست کردیم خاله کیمیا گفت مامانت مریضه باید ماکارا بکنیم که اون خسته نشه.

نگاه بدی به کیمیا انداختم و دست مونس رو گرفتم باهم به سمت میز شام رفتیم پشت میز که نشسته‌ام اهورا بشقابم و پر کرد و گفت
_ همه این و میخوری ها وآیلین خیلی ضعیف شدی شاید به خاطر اینکه اینقدر کسل و بیحالی …

قاشق اول و توی دهنم گذاشته بودم کیمیا رو به اهورا گفت
_ ازشربتی که بعد از ظهر درست کرده بودم مونده …
اهورا اگه بری بیاریش بخوره شاید حالش بهتر بشه.
اهورا که انگار یادش افتاده بود با سرخوشی گفت
_ آره راست میگی خیلی خوشمزه بود بزار برم بیارم براش میدونم سر حالش میاره.

یه لیوان بزرگ شربت بجلوی روم گذاشت و گفت
_ از این بخوری حالت جا میاد بعد از ظهر من و مونس انقدر گرممون بود و بیحال بودیم کیمیا این ودرست کرد داد ما خوردیم حالمون جااومد …

برات خوبه مخالفتی نکردم وهمه شو سرکشیدم حق داشتن خیلی خنک و خوشمزه بود.
بعد شروع کردم به خوردن شام روی حالم انگار تاثیر داشت که بهتر شده بودم شام کامل خوردم وبا اهورا توی پذیرایی نشستیم کیمیا مانع از این شد که میز و جمع کنم گفت
_تو حالت خوب نیست من انجامش میدم تو استراحت کن.

از اینکه اینقدر مهربون شده بود واقعاً تعجب می کردم از اهورا پرسیدم
چه اتفاقی افتاده این دختر انقدر خوب و مهربون شده خبریه اهورا شونه ای بالا انداخت و موهامو بوسید و گفت
_ نه میدونم با کل کل و جنگ و دعوا نمیشه توی خونه ادامه داد برا همین شاید نظرش عوض شده .

بیشتر خودمو توی بغل اهورا جا دادم کنار گوشم آروم زمزمه کرد _حالت جا اومد دلم میخواد زودتر توی خونه…
توی این خونه جدیدمون با هم یکم حال کنیم
از اینکه توی هر موقعیتی می‌خواست حرف و به این چیزا بکشونه منو دیوونه میکرد روی سینه اش زدم و گفتم

_ تو فکر و ذکر دیگه ای نداری نه همه کار و زندگیت همینه که بشینی برنامه بچینی که باهم باشیم؟

خندید و گفت شوخی می کنم دختر میخواستم یه جوری کمی عصبانیت کنم که از این فاز ناراحتی بیای بیرون.

عزیزدلم تو که دیروز خوب بودی دیشب رفتیم بیرون خوش گذرونی ولی به خاطر دخترمون که گفت کیمیا رو دوست داره انقدر به هم ریختی که از دیروز حال و روزت شده‌این دورتو بگردم یه نگاه به من بنداز من فکر و ذکرم تویی اصلاً کیمیا رو می خوام چیکار وقتی تورو دارم نگران چی هستی؟
شاید خدا بهمون رحم کرد شوهرش با اوند بعد دختره رو برد و راحت شدیم.

شاید ما برای همیشه با هم رفیق موندیم باور کن هیچی بعید نیست ممکنه
منفی به همه چیز نگاه نکن شاید اصلاً کیمیا پشیمون شده
به خاطر همین کارها..

چقدر خوب بود که اهورا به همه چیز انقدر مثبت نگاه میکرد این طرز فکر و افکارش واقعا برام قشنگ بود کاش منم مثل اون بودم اما من مثل اهورا نبودم اهورا هیچ وقت از جانب من خیانتی ندیده بود خیالش راحت بود راحته راحت که آیلین همیشه ی خدا کنار من میمونه…
هرگز تنهام نمیزاره …
و قرار نیست بهم خیانت کنه…
اما اهورا به دفعات بهم خیانت کرده بود الان در سته مرد ایده عالی بود و من بی اندازد عاشقش بودم اما این زن مثل یک مار خوش خط و خال بود که توی زندگیمون چنبره زده بود سایه نحسش داشت همه چیز و توی تاریکی فرو می برد .
این که رفتارش تغییر کرده بود متعجب بودم اما کمی خیالم آرومتر شده بود چون دیگه خبری از کل کل و بحث و طعنه و کنایه ای نبود از تهدید و این چیزا هم خبری نبود می‌خواستم این ۹ ماه خیلی زود تموم بشه و هرچه زودتر شرش این زن از زندگیم کم بشه.

موقع خواب با دیدن مونس که توی بغل کیمیا بود عصبی رفتم و گفتم اینجا چه خبره کیمیا خودشو جمع و جور کرد و گفت
_ خبری نیست فقط قول داده بودم به مونس شب براش قصه بگم برای همین اینجام.
گفتم برو از اتاق دخترم بیرون خودم براش قصه میگم.
باشه گفت بدون حرف یا حتی بحث دیگه ای از اتاق بیرون رفت مونس با اخمای توی هم بهم پشت کرد و گفت
_ این چه کاری بود کردی مامان من دلم می خواست خاله کیمیا برام قصه بگه…
انقدر قصه های قشنگ بلده!

کنارش روی تختش نشستم و گفتم دختر مامان یه روز مامانت مریض بود اینقدر با این خاله کیمیا دوست شدی ؟
عزیز دلم تو نباید زیاد وابستش بشی چون قراره که از اینجا بره موندگار که نیست راضی بشو نبود نه قانع می‌شد نه راضی نه کوتاه می‌آمد هر کاری کردم باهام آشتی نکرد و حتی دیگه از من قصه نمی خواست برای همین توی اتاق تنهاش گذاشتم و به اتاق خودمون رفتم اهورا روی تخت دراز کشیده بود کنارش نشستم اون نگاهی به صورت بیحالم انداخت و گفت

_ ایلین خانم که باز اخماش رفت توی هم چی شده؟

نگاهی بهش کردم و گفتم
مونس باهام قهر کرد چون نذاشتم کیمیا براش قصه بگه عجب گیری کردم آوردن این زن توی زندگیمون بزرگترین اشتباهم بود کاش میتونستم بگم غاط کردم وهمه چیرو جمع و جور کنم…
وبگم من پشیمونم نمیخوام دیگه…

اهورا موهامو به هم ریخت و گفت

_از دست تو خودتم نمیدونی چی میخوای یه مدت پدر منو در آوردی بچه می خوام بچه می خوام تا بذارم اینکارو بکنی اون بالا سرمون اومد باز گفتی نه این زنیکه بیاد پیش ما کیمیا با ما زندگی کنه جلو چشام باشه الان که اینجوری شده کیمیا عقب‌نشینی کرده دیگه کاری به کارمون نداره مثل بچه آدم نشسته سر جاش تو شروع کردی؟
عزیز دلم همه چی خوبه ببین فقط فقط ۸ ماه مونده این ۸ ماه بگذرونیم دیگه همه چی حله.

نفسم رو بیرون سرم روی سینه اهورا گذاشتم و گفتم امیدوارم این طوری که تو میگی بشه ولی اهورا حالم خیلی بده همش که می خوابم راهم میرم سرگیجه میگیرم .
نمیدونم چم شده !
شلید غذاییه که دیروز خوردیم به من نساخته؟

اهورا کمی نگران گفت
_عزیزم من که میگم بریم دکتر ببینیم چه خبر اگه به خاطر غذایی بود که خوردیم منو مونس از همون غذا خوردیم حتی کیمیا بولی هیچکدوممون طوریمون نیست..
م به خاطر غذا نیست نمیدونم منم.
ولی فردا میریم پیش یه دکتر …

باشه ای گفتم و خیلی زود دوباره توی بغلم اهورا به خواب رفتم.

با سر و صدایی که باز از خونه میومد چشمامو باز کردم و به زحمت از اتاق بیرون رفتم دستمو به دیوار گرفته بودم تا سرگیجه منو نقش زمین نکنه با دیدن اهورا و مونس کیمیا و یه نفر دیگه که داشت با اهورا مبلا رو جابجا می‌کرد متعجب رو بهشون گفتم
اینجا چه خبره؟
اهورا گوشه ی مبلی که دستش بود رو روی زمین گذاشت و به سمتم اومد و گفت
_عزیز دلم مبلا رسیدن دیروز رفته بودم گفته بودم بفرستن.
داریم جا به جا شون می کنیم.

کمی فکر کردم و کی به اهورا گفته بودم مبل بگیره یادم نبود ؟
نمی دونم …
شاید هم گفته بودم !
کنار دیوار روی اون صندلی قدیمی نشستم و بهشون نگاه کردم کارشون که تموم شد اهورا نزدیک مین شد گفت

_ بهتری جونم حالت خوبه؟

سرمو تکون دادم و گفتم
نمیدونم اما من یادم نیست به تو گفته باشم مبل بخری چشماشو گشاد کرد و گفت
_ واقعاً حالت خوبه عزیزم؟
تو دیروز یک لیست بلندبالا به من ندادی گفتی برو اینا رو بگیر کنار این زنیکه نمون؟
منم رفتم گرفتم دیگه تو لیست مبلم بود گفته بودی نیاز نیست انتخاب کنی چون اینجا خونه خودمون نیست فقط یه مبل راحتی باشه من هم گرفته بودم امروز برامون آوردن…

نمیدونم احتمالاً حق با اهورابود و من به خاطر اینکه زیاد خوابیدم گیج می زدم.
مونس با دیدن من ازم رو گرفت وبه زنی که رقیب مادرش بود پناه میبرد اما مهم نبود فقط باید تحمل می‌کردم این چند ماه میگذشت.
اهورا دستمو گرفت و منو بلند کرد و گفت
_پاشو عزیزم پاشو بریم لباسه تو عوض کن آماده شو بریم پیش دکتر دیگه واقعا دارم نگرانت .

من نگرانی نداشتم چرا باید نگران می شد ؟
تمام این سال ها سر وقت بیدار شده بودم سر وقت خوابیده بودم این یکی دو روزه به خاطر فشار عصبی که روم بود یکم بیشتر از حد معمول خوابیده بودم چرا داشت بزرگش می کرد؟

رو به او گفتم
بزرگش نکن لطفاً چیزی نشده که حالا دو روز یکم زیاد خوابیدم انقدر بهت برخورده؟
متعجب کمی ازم فاصله گرفت و گفت

_عزیزم چی باید بهم بر بخوره؟
من نگران حالتم از تو بعیده این کارا فکر می کنی مثلا من به فکری چیم واقعا ؟
این انتظار ازتوندارم که اینطور در مقابل نگرانیه من جبهه بگیری.

کنارش زدم و به اتاقم رفتم حالم خوب نبود اصلا دلم نمی خواست باهاش بحث کنم وارد اتاق شدو کنارم روی تخت نشست و گفت

_ هر چی تو بگی عزیزم هیچی من نمیگم.
من نگرانت نیستم اصلا..
ولی به نظرت به خاطر این سرگیجه ای که داری بهتر نیست بریم پیش دکتر تا بدونیگ چیکار باید بکنیم قرصی چیزی شاید داد حالت خوب شد !

نفسم رو بیرون دادم و گفتم باشه بریم
دیگه چیزی نگفتم خودش لباسامو تنم کرد آمادم کرد و دستمو گرفت و با هم از خونه بیرون رفتیم .

رو بهش گفتم میخواستم مونسم با خودم بیارم و اون با اخم گفت
_ دیگه داری اذیت می کنی مگه بچه شد ؟
مونس و کجا ببریم وسط مطب دکتر؟
دورت بگردم اینطوری نکن خودت میدونی من بدجوری اعصابم خورد میشه ها دیگه توان ناز کشیدنمم ته میکشه اون موقع یه چیزی میگم نباید که دلخور میشی.
یه کمم به من بدبخت فک کن..
دیگه حرفی نزدم واقعاً احساس میکردم اهورا رو دارم ناراحت می کنم دلم اینو نمیخواست تا وقتی که به مطب دکتر برسیم هر دو نفرمون سکوت کردیم غرق بودیم توی فکر و خیال های خودمون وارد مطب که شدیم و منشی بهمون گفت باید چند دقیقه ای منتظر بمونیم تا مریضی که پیشه دکتر بیرون بیاد کناره هم توی اتاق انتظار نشستیم.

با صدای منشی وارد اتاق دکتر شدیم .
مرد مسنی بود که با خوشرویی بهمون اشاره کرد بشینیم.
روبروش نشستیم و من واقعا از اینجا بودنم ناراضی بودم و این و میشد حتی از صورت
اخموی من فهمید.

به جای من اهورا شروع کرد به توضیح دادن حالم.

اما دکتر انگار راضی نشد با حرفای اهورا که رو به من گفت
_دخترم چ‌را ساکتی مگه تو مریض نیستی؟
با زبونم لبم تر کردم و گفتم
چرا اقای دکتر دوروزه که بی حال و خواب الودم و کمی سر گیجه دارم به همسرم گفتم نیازی نیست وقت دکترو بگیریم چون برای اولین باره اینطوری شدم و حتما یکی دور دیگه حالم بهتر میشه اون راضی نشد.
دکتر تک خنده ای کرد و گفت
_پس ناراضی هستی که اینجایی!
سکوت کردم و
دیگه حرفی نزدم و دوباره به اهورا شروع کرد به حرف زدن…
دکتر باز من و مخاطب قرار دادگفت
_بیا اینجا بشبن تا معاینه ات کنم دخترم.
از جام بلند شدم. درست کنار دکتر روی صندلی نشستم..
دکتر با سیل عظیمی از آزمایش و عکس و این چیزا از مطب راهیمون کرد .
من حال و حوصله هیچ کدوم از اینا رو نداشتم روبه اهورا گفتم من برای این آزمایش ها و عکس ها و این چیزا نمیرم اما اهورا با اخم پاشو روی ترمز گذاشت و کنار خیابون ماشینو نگه داشت و گفت

_این کارا چیه که می کنی آیلین احساس می کنم دارم با مونس حرف میزنم عزیزم تو باید مشخص بشه که چرا دو روزه اینه حال و روزت چرا داری اینطور هم خودتو هم مارو اذیت می کنی ؟
دختر خوب ببین من شوهرتم خودت خوب میدونی که چقدر عاشقتم ولی من عاشق آیلین مهربون و حرف گوش کنه خودمم این ایلینی که از امروز صبح از خواب بیدار شده و فقط داره مخالف منو حرفام رفتار میکنه اصلا خوشاینده من نیست.
میریم آزمایش میدی همه چیز ایشالا که رو به راهه بعد با خیال راحت میرسیم به زندگیمون قرار نیست اتفاقی بیفته فقط و فقط می خوام خیالم از بابت اینکه حال خانومم خوبه راحت بشه پس اینقدر مخالفت نکن.

حرفاشو کاملاً جدی زده بود پس جای مخالفتی هم نداشت سرمو پایین انداختم و شروع کردم به ور رفتن با ناخونامو زمزمه کردم
تو دیگه منو دوست نداری همش باهام با عصبانیت و بداخلاقی حرف میزنی دستشو روی دستم گذاشت و مجبورم کرد بهش نگاه کنم و گفت

_عزیزم این چه حرفیه که میزنی من تو رو دوست ندارم؟
اینکه نگرانتم این که می خوام ببینم حالت خوبه یا نه چرا این حال و روزه می کنم اذیتت می کنم ؟
اگه بگم باشه عین خیالمم نیست صبح تا شب به خواب سردرد داشته باش اون موقع میشم شوهر خوب و ایده آل ؟

عزیزم میدونم به خاطر حضور کیمیا توی زندگیمون تحت فشاری میدونم داری اذیت میشی اما یه نگاه به گذشته بنداز من باعث حضورش نبودم تو خودت خواستی الان چرا داری با من این طوری رفتار میکنی

بدجوری حق با اهورا بود من این حال و روزم فقط و فقط بخاطر خودم بود کم آوردم جلوی اهورا….
جلوی زندگی….
پیش اون کیمیا…
تنها چیزی که الان شاید آرومم میکرد گریه بود پس خودم و رها کردم و شروع کردم به گریه کردن اهورا اما بیکار نبود دستمو کشید و سرم را روی سینه اش گذاشت و گفت
_گریه نکن عزیزم گریه نکن خانومم همه چی روبه راهه چندتا آزمایش میدی خیالم راحت میشه که خانم من عشق من حالش خوبه خوبه فقط می خوام سلامت باشی می خوام بخندی می خوام مثل همیشه این ور اون ور بری نکه همش روی تختخواب باشی…
دور تو بگردم اینطوری نکن قلبم درد میگیره ها میدونی که من طاقت گریه های تو رو ندارم…
کمی که گذشت گریه ام بند اومد اهورا منو از خودش فاصله دادو اشکای روی صورتم رو پاک کرد و گفت
_نگاهی به خودت انداختی توی آینه دیدی خودتو دورت بگردم بی‌رنگ و رو شدی به خودت نمیرسی اون ایلین سابق نیستی.
چیزی از اون آیلین شروشیطون نمونده چرا اینکارو با خودت می کنی؟

تازه یادم افتاد من چه قولی به راحیل داده بودم بهش قول داده بودم به خودم میرسم یه ادم دیگه میشم اما از وقتی اینجا اومده بودیم حال و روزم خیلی بد شده بود رو به اهورا کردم گفتم
اول بریم آزمایش بدیم بعد باید برم جایی.
کمی مشکوک نگاهم کرد و گفت
_ کجا به سلامتی کار داری ایلین خانم؟

صورتمو خودم پاک کردم و گفتم یه قولی به راحیل دادم باید بهش عمل کنم باشه گفت و بی حرکت به سمت آزمایشگاهی که همون نزدیکی بود رفت زیاد طول نکشید که ازم خون گرفتن و بعد از اونجا بیرون اومدیم .
روبه اهورا گفتم به نظرت میشه این ورا آرایشگاهی جایی پیدا کرد که من یه کمی به خودم برسم؟

با خوشحالی به سمت اطراف نگاه کرد و گفت
_ پیدا می کنم برات عشق دلم چرا که نه ؟
همینه آیلینه من اینطوریه به خودش میرسه به خودش اهمیت میده زندگی رو دوست داره منو دختر منو دوست داره …
خوشحال بودم که به خودم اومده بودم و می خواستم کاری که قبلاً تصمیم گرفتم انجام بدم منو جلوی یه سالن زیبایی بزرگ که نمی دونستیم اصلا کارشون خوبه یانه پیاده کرد و گفت

_ امیدوارم عروسک منو عروسک تر کنن وگرنه میام اینجا رو روی سرشون خراب می کنم.

گونشو بوسیدم و با خنده گفتم حتماً کارشون و خوبه نگران نباش اگه بد بود من میام سراغت میرم‌یه آرایشگاه دیگه …

خندید و گفت
_ تو هر طوری که باشی برای من همین عروسکی هستی که همیشه بودی پس نگران این چیزا نباش اگه خوشحالم که داری میری به خودت برسی فقط و فقط به خاطر خودته دوست دارم همیشه شاد باشی همیشه حالت خوب باشه.

دوباره گونشو بوسیدم از ماشین پیاده شدم وقتی وارد اون سالن بزرگ شدم به قدری شلوغ بود که باورم نمیشد دیگه داشتم با دیدن کسی که اونجا بودن و صورتهای بی نظیرشون و رنگ موهای قشنگ تر از چیزهایی که قبلا دیده بودم مطمئن می شدم اینجا انتخاب مناسبی بوده.

با خوش رویی بهم خوش آمد گفتن و ازم پرسیدن که می خوام چیکارا اینجا بکنم شماره راحیل رو گرفتم و بهش گفتم عزیزم اومدم سر قولم باشم این تو این آرایشگر خودت بهش بگو که چیکار کننن…

راحیل با خنده شروع کرد به حرف زدن با آرایشگر نمیدونستم داره بهش چی میگه اما مطمئن بودم سلیقه راحیل حرف نداره پس خودمو به دست آرایشگرا و نظرات راحیل سپردم و بی صدا سر جام نشستم هنوزم خسته بودم و از وجودم خستگی می بارید پس خیلی زود به خواب رفتم و حتی با اینکه این همه آدم اینجا بودن و سر و صدای زیادی بود
وقتی منو بیدار کردن فهمیدم نشسته خوابیده بودم ارایشگر رو بهم گفت کار رنگ موهات تموم شده میخوام بشورمشون عزیزم.

با تعجب از آرایشگر پرسیدم این همه ساعت من نشسته خوابیده بودم آرایشگر لبخندی زد و گفت
_ آره عزیزم خواب بودی خوابتم انگار خیلی سنگینه چون با این همه سروصدا بیدار نشدی .

متعجب بودم خواب من هیچ وقت سنگین نبود وقتی سرمو شستن وقتی موهامو سشوار کشیدن تازه بهم اجازه دادن که موهامو ببینم بی نظیر شده بود یه رنگ بلوند استخوانی که خیلی خیلی زیاد به صورتم میومد از بین موهای مشکی هایلایت استخونی در آورده بودن و بی انداز قشنگ شده بود باورم نمیشد که این موها مال منه کمی دور خودم چرخیدم و گفتم خیلی خوشگل شده باورم نمیشه موهای منه…
آرایشگر منو دوباره روی صندلی نشوند
_ هنوز خیلی مونده قراره انقدر تغییر کنی که همسرت تو رو نشناسه لبخندی زدم و با رضایت خودمو به دستش سپردم…

چند ساعتی رو اونجا بودم انقدر کارشون طول می‌کشید که منه خسته رو خسته و خسته تر کرده بودن.
بالاخره وقتی کارم تموم شد و با رضایت به صورت جدیدم به موهای جدیدم توی آینه نگاه کردم دست مریزادی به آرایشگرا گفتم مدل ابروهام تغییر کرده بود توی چشمام لنز گذاشته بودن موهام رنگ شده بود آرایش ملیح و خیلی خاصی روی صورتم بود رژلبم با همیشه فرق داشت رنگ مات اما خیلی پررنگی بود.
حتی به ناخونامم رحم نکرده بودن…
ناخنامم کلی تغییر کرده بود ناخن های کوتاه همیشگیم حالا تبدیل به ناخن های بلند و خوش رنگ هلویی شده بودن.
حس خوبی داشتم از این تغییر…
حس خیلی خوبی داشتم از این تغییر در آخر با اصرار آرایشگر موهامو کمی کوتاهتر کرده بودم می دونستم اهورا با این کارم خیلی مخالفه اما دیگه نتونستم جلوی این آرایشگرا را بیشتر از این مخالفت کنم و بالاخره تسلیم شدم .
من الان یه ادمه دیگه بودم قبل از اینکه بخوام به اهورا زنگ بزنم گوشیم زنگ خورد با دیدن اسم راحیل با لبخند جوابشو دادم و یه گوشه خلوت نشستم

جانم راحیل.
_کارت تموم شد یا نه سریع برام یه عکس بفرست ببینم چه شکلی شدی!

خندیدم و باشه ای گفتم درسته حالم بهتر شده بود درسته روحیه ام خیلی تغییر کرده بود اما این چیزی از نگرانیخ درونیم کم نمی‌کرد اسم‌راحیل و صدا زدم که نگران گفت _جانم عزیزم چیزی شده؟

از اینکه حرفامو بدون اینکه بگم میخوند خوشحال بودم داشتن چنین دوستی توی این زمونه واقعاً غنیمتی بود بزرگ.

رو بهش گفتم نمیدونم چم شده راحیل از وقتی اومدیم اینجا همش بی حال و کسلم همش دلم می خواد بگیرم بخوابم نمیدونم چه مرگم شده .
اهورا ازم ناراحته میگه منو اینجوری نمیخواد ببینه .
میگه آیلین همیشه رو میخواد اما من واقعا دست خودم نیست.

راحیل نگران گفت
_عزیز دلم از بس که به خود سخت گرفتی الان دیگه از پاافتادی .
آخه من به تو چی بگم تو چی کم داری؟
شوهرت به این خوبی دخترتون مثل دسته گل..
چی کم داری؟
فقط اون زنیکه تو زندگیته که اونم کوتاه مدته و رفتنی قرار نیست که بمونه و موندگار بشه.
خواهش می کنم به خودت بیا اینقدر سخت نگیر کاری نکن شوهرت بیشتر از این ازت فاصله بگیره نمیخوام اهورا از تو دل سرد بشه باید کنارش باشی.
تو الان اونجا باید کنارش باشی نباید تنهاش بذاری تا اونم تمام وقتش رو با اون کیمیا پر کنه…
اهورا دیگه سر کار نمیره میدونی که همه کاراش از توی خونه انجام میده خوابیدنه تو گوشه گیریه تو باعث میشه که اهورا بیشتربا اون وقت بگذرونه و بیشتر باهاش صمیمی بشه و خدایی نکرده گذشته براش زنده بشه .
تو که نمیخوای ؟

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫6 نظرها

  1. احتمالن این آیلیییین احمق هم حامله هست😕😯🤐😳😵
    بگذریم توپارت جدید عشق و تعصب اون بهار احمق نمیشه نظر گذاشت•••• چراااا

  2. لابد حامله ست دیگه😱

    تعداد پارتایی که از زمان بارداری کیمیا گذاشتن
    حدود هفت هشتایی میشه
    با احتساب هفته ای یه بار
    میشه حدود دوماه
    بعد هنوز بچش یه ماهشه😬

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان

بستن