codebazan

رمان خان زاده جلد دوم

رمان خان زاده جلد دوم پارت ۱۹

 

نه من اینو نمی خواستم من اصلا اون زن و توی خونه ام نمیخواستم حق راحیل بود اون راست میگفت مثل همیشه کاملا منطقی همه چیز و گفته بود
بدون اینکه من ذره ای دلگیر بشم ازش تشکر کردم به خاطر این که هست به خاطر اینکه تنهام نمیذاره و تماس قطع کردم .
یه عکس براش فرستادم و شماره اهورا رو گرفتم چند بوق نخورده جواب داد

_ به به عروسک ما بالاخره زنگ زد گفتم شاید نظرت عوض شده اونجا موندگار شدی… دختر میدونی چند ساعته اون جایی نهارم که نخوردی…

با لبخند به نگرانیش گفتم من حالم خوبه این جا کافی شاپ کوچیک دارن یه همبرگر گرفتم و خوردم آماده ام میای دنبالم؟

_ به روی چشمم عزیزم تا نیم ساعت دیگه اونجام.
تماس و قطع کردم و نگاهمو به زنا و دخترای دیگه ای که هر کدوم داشتن کاری می کردن دادم.
خدا میدونه هر کدوم از اینا چه درد مشکلی توی زندگیشون دارن میدونستم هیچ کسی بدون درد و مشکل نیست همه سختی های خودشون رو دارن اما میتونستم به یقین بگم هیچ کدوم از اینا عشق‌سابق شوهرشون توی خونشون نبود…
هیچ کدوم این ادما بچه شون توی شکم عشق سابق شوهرشون نبود…
مشکل من از اون مشکلای هادو نادر بود از مشکلاتی که برای کمتر کسی پیش می اومد و منه ایلین مثل همیشه بدترین و کمیاب ترین مشکلات سراغم می آمد…

غرق تماشای این آدما بودم که گوشیم زنگ خورد و با تشکر از آرایشگر از اونجا بیرون رفتم.
دلهره داشتم نگران بودم اگه اهورا از ظاهر جدیدم خوشش نمیومد چی؟

به خودم دلگرمی دادم که اهورا هرجوری که باشم منو دوست داره وقتی توی ماشین نشستم بهش نگاه نمی کردم و اون با دوتا چشماش بهم زل زده بود تا به سمتش بچرخم .
وقتی که دید نمی خوام این کارو بکنم دستشو روی دستم گذاشت و اسممو آروم زمزمه کرد.

قلبم به تپش افتاد و من برای چندمین بار عاشق این آدم شدم
نگاهم و به سمتش دادم سر چرخوندم اون با چشمای پر ازذوقش صورتمو موهامو از نظر می‌گذروند لبخند روی صورتش هر لحظه بیشتر کش میومد من به این نتیجه می رسیدم که انگار راضیه…

دستمو توی دستش گرفت و به سمت لباش برد و روی دستم بوسه زد
_عروسک من دلبر من ناز بودی ناز تر شدی عروسک بودی عروسکتر شدی.
آخه نمیدونی چه کردی با قلبم این طوری که دیدمت یاد آیلینه گذشته افتادم خیلی خوشگل شدی خانومم خیلی بهت میاد .
قلبم آروم گرفته بود آروم گرفته بود خیالم راحت شد که پسندیده که خوشش اومده دست دراز کرد و تره ای از موهام او که روی پیشونیم افتاده بود با دستش لمس کردو گفت
_بی نظیر شده موهات خیلی بهت میاد.
از باب میل اهورا بودن بی اندازه لذت می بردم دیگه خستگیم هم از بین رفته بود همین که اهورا لبخند میزد که اهورا تأیید می‌کرد که خوب شدم کافی بود به خونه که برگشتیم با حس غرور و اعتماد به نفس بالایی وارد خونه شدم.

اما با دیدن خونه خالی و نبودن مونس وکیمیا به سمت اهورا چرخیدم پرسیدم
_ دخترم کجاست؟
اهورا منو از زمین جدا کرد و توی بغلش چرخوند و گفت
_فرستادمشون دنبال نخود سیاه فرستادم برن بگردن…
میدونی من به عروسکم اعتماد دارم میدونم چقد خوشگله میدونم یکم که به خودش برسه دلبرتر میشه و شوهرش بی تابتر..
فرستادمشون برن تا من و تو خلوت کنیم.
ناراحت شدم خیلی ناراحت شدم از اینکه این کارو کرده بود از اینکه دخترمو با اون فرستاده بود خواستم اخم می کنم دلگیری و ناراحتی رو بهش نشون بدم که لبام و شکار کردم بعد از یه بوسه عمیق گفت

_اخم وناراحتید هیچ اهمیتی نداره الان فقط و فقط دارم به این فکر می کنم که چطور از خانوم خوشگلم لذت ببرم .
میدونی دیدن تو با این صورت با این موها با این رژ لب منوهوایی تر میکنه دیونه ام کردی باید آرومم کنی.

به شونه اش زدم و گفتم
خیلی بدی دختر منو با اون میفرستی بیرون؟
منو روی مبل گذاشت و گفت
_ عزیز دلم قاتل نیست که براش میگردونه جایی نداره که بره اونقدرا هم که فکر می کنی دیگه جانی و عوضی نیست.
الان به این فکر کن که شوهرت چقدر دلش برای تو تنگه…
میدونی دو روزه یا نه سه روزه با من نبودی میدونی که من چقدر برای تو زود هوایی میشم و تو سه روز خودتو از من دریغ کردی چه فرصتی بهتر از الان که خانم من اینقدر به خودش رسیده ؟
نگاهی بهش انداختم و گفتم بازم قانع نشدم که چرا باید دختر من با اون زن بره بیرون؟
لبخندی می زد و گفت
_صادقانه تر میگم هواتو کرده بودم دکشون کردم..

سرشونه مانتومو پایین کشید و سرشونه مو به دندون گرفت آخه بلندی گفتم که انگار آتش شهوت توی وجودش شعله ور تر کردم با ولع خاصی شروع کرد به در آوردن لباس‌های هر دو نفره مون حتی فرصت نمی داد تا کمکش کنم دیوونه شده بود مثل همیشه که وقتی هوایی می شد و هوس می کرد دیوونه می شد .

لباسامونو که کامل درآورد انگار از وضعیتی که توش بودیم ناراضی بود
پس منو بغل کرد و به سمت اتاق خوابمون رفت و در رو بست
_ اینجا بهتره یه وقت سرمی‌رسن اونوقته که خر بیار و باقالی بار کن واسه دختر فضول مون..
به این حرفش خندیدمو منو روی تخت خواب برد این بار باز روی تنم خیمه زد و شروع کرد به باز بوسه بارون کردن صورتم…
لبم …
چشمام…
بدنمو بوسه می زد …
و من داغ می شدم مثل خودش هوایی می شدم و دلم این مرد پر از نیاز و می‌خواست مردی که جونمو براش میدادم و بی‌اندازه عاشقش بودم…
با حال خوشی کنار گوشم گفت
_این اولین س.کسمون توی این اتاق و توی خونه است باید یه جایی حتما ثبتش کنم.

دیوونه خطابش کردم و اون با چشمای پر از نیازش به صورتم خیره شد و گفت
_ بهم اعتماد کن الکی به خاطر هر چیزی خودتو ناراحت نکن از چشمام باید بخونی من چقدر تورو می خوام پس شک نکن هیچی نمیتونه منو از تو جدا کنه.
این حرفا مثل همیشه آب سرد شد روی آتیش وجودم تا خودمو تمام و کمال با میل و رغبت با حس خوشایندی در اختیارش بزارم صدامون کل اتاق و که نه خونه رو پر کرده بود.
ناله های من نفس داغه اهورا دردی که گاهی وسط رابطه بهم میداد و من از تک به تک لحظاتی که باهاش بودم لذت می بردم احساس می کردم بدنم پر از کبودی و خونمردگی شده پوست تنم بین دندوناش میرفت بی‌مهابا فشار میداد و میگفت دلم میخواد کل تنت جای این کبودیا باشه از این کارش لذت میبردم حس پیروزی داشتم پیروزی در مقابل کیمیا!
چی بهتر از این که به رخش میکشیدم این مهر و امضای اهورارو؟
داشتیم بهتر از این مگه؟
نه نداشتیم.
سیری نداشت اهورا اینقدر ادامه داد که بالاخره اونا هم برگشتن و سر و صداشون توی خونه پیچید.
در و قفل کرد و قبل از اینکه بتونم تکونی بخورم دوباره باهام یکی شد که صدای ناله ام بلند شد.
منو توی بغل خودش نشونده بود و داشت کارشو میکرد.
با ناله کنار گوشش گفتم
بسه اهورا تمومش کن میشنون..
گردن و بین دندون گرفت و گفت
_بذار بشنون مگه مهمه؟؟؟

اگه بخاطر مونس نبود دلم میخواست صدام این خونه رو پر کنه میخواستم کیمیا بشنوه و بفهمه چی به چیه.
اما میترسیدم دخترکم این وسط قربانی جنگ بین منو کیمیا بشه.
آروم کنار گوشه اهورا گفتم
خواهش می کنم تمومش کن مونس اون بیرونه تو که نمیخوای چیزی بشنوه؟
کمی مکث کرد و نگاهی به صورتم انداخت و لبامو شکار کرد و گفت
_هر چی که تو بگی.

توی سکوت به کارش ادامه داد و بالاخره به اوج رفت و نفس نفس زنان کنارم افتاد .
منم دست کمب ازش نداشتم نفسم بند اومده بود بی اندازه خسته شده بودم این مرد روزبه روز توی رابطه و دیوونه تر داغ تر و سیری ناپذیر تر می شد.
زیاد طول کشید تا حال هر دونفرمونیم سرجاش بیاد.
متعجب بودم که چطور شده مونس سراغ ما نیومده اما دروغ چرا خوشحال بودم چون نمی خواستم به دخترکم دروغ بگم یا چیزی به هم ببافم همین که نیومده بود بهتر بود بالاخره نفسامون که سرجاش اومد روی تخت نشستم و گفتم

بهتره لباس بپوشیم بریم بیرون نیومدن مونس نگرانم کرده.
دستی به صورت عرق کرده اش کشید و گفت
_ میدونی چی شد لباسامون توی پذیرایی جا مونده حتمت اونجا دیدنشون…

لبمو به دندون گرفتم و گفتم خیلی بی‌آبرویی اهورا الان من باید چی بگم به بچه؟
چشمکی زد و گفت
_قانع کردن یه دختر بچه ۴؛۵ ساله که کاری نداره بگو چای ریخته شربت ریخت رو لباسمون در اوردیم.

آروم روی پیشونیش زدم و گفتم انقدر که تو برای این کارا بهونه داری و نقشه میکشی برای هیچ کاری اینطوری نیستی.
لباسامو از توی کمد برداشتم اهورا مثل من شروع کرد پوشیدن و کرم
ریختن و دیوونه کردن من بدجوری لذت می برد از این کار.

از اتاق که بیرون رفتیم خبری از اونا نبود اهورا به سمت اتاق مونس رفت و با باز کردن در رو به من گفت

_اینجان نگران نباش.

به سمتش رفتم و نگاهی به اتاق مونس انداختم کیمیا از جاش بلند شد و گفت

_کارتون تموم شد؟

چنان با معنی این حرف وزد که مثلاً منو اهورا خجالت زده بشیم اما ما کار خلافی نکرده بودیم که بخوایم خجالت بکشیم اهرا به جای من جواب داد
_آره کارمون تموم شد و خدا را شکر خیلی خوبم پیشرفت .
کیمیا خنده مسخره تحویلمون داد و گفت
_ چه به خودت رسیدی آیلین خیلی بهت میاد چرا همیشه اینطوری نیست؟ی یهو چی شد که یادت افتاد به خودت برسی؟

دستی به موهام که روی صورتم ریخته بود کشیدم و پشت گوشم فرستادم و گفتم
من نیازی ندارم که به خودم برسم گاهی فقط برای تنوع این کارو میکنم
آرایش کردن این طوری تغییر کردن برای کسایی که اعتماد به نفس ندارن و صورت شون ایرادی داره خوبه تا خودشونو بهتر کنن.
من خداروشکر نیازی ندارم و فقط برای دل اهورا اینکارو میکنم گاهی.
خنده ای کرد و گفت

_حق داری تو واقعا خوشگلی عزیزم.

از جاش بلند شد و به سمت من اومد و گفت
_پس من برم دیگه کمی استراحت کنم خیلی خسته شدم مونس تحویل شما.

مونس که اصلا حواسش به ما نبود بالاخره سرشو بالا اورد و بین بازی کردن با عروسک تازه‌ای که معلوم بود الان خرید کمی وقفه انداخت و گفت
_عروسک منو دوست دارین همین الان خاله کیمیا برام خرید.

به سمتش رفتم و صورتشو بوسیدم نمی خواستم دیگه بیشتر از این در مورد کیمیا حساسش کنم پس گفتم آره عزیزم خیلی خوشگله مبارکت باشه اهورا پشت سر من اومد کنارش نشست و گفت

_به به میبینم که دختر عروسک جدید خریده خسته نمیشی این همه عروسک میخری بابا ؟
دخترم بزار چندتام عروسک توی بازار بمونه برای بقیه دخترا .

مونس از گردن اهورا آویزون شد و گفت
_ نخیر همه عروسکا مال منه تو هم باید برام بخری…

اون سمت مونس نشستمو حالا سه تایی همدیگرو بغل کرده بودیم و مونس بین دو نفره ما بود اهورا سریع از فرصت استفاده کرده و سرشو کج کردم گونمو بوسید مونس با اخم گفت
_ پس من چی بابایی؟

اهورا پدرسوخته نثاره دختره شیطونمون کرد و صورت اونم بوسید چه خانواده خوبی بودیم اصلا نیاز بود یه بچه دیگه بیاریم؟
منه بیچاره برای حفظ زندگیم و شوهرم این کار رو کرده بودم اما الان واقعا از ته قلبم پشیمون بودم.

انگار که مونس تازه نگاهش به من افتاده باشه با ذوق گفت

_ چقدر خوشگل شدی مامان موهاتو رنگ کردی؟
دخترک مو بغل زدم از اتاق بیرون رفتم و گفتم آره عزیزم گفتم یکمی خوشگل کنم برای بابایی تا بابای منو بیشتر دوست داشته باشه

مونس صورتمو بوسید و گفت

_اما بابا اهورا که تورو خیلی دوست داره وقتی که خواب بودی فقط از تو حرف میزد میگفت مامانت انگار مریضه می گفت خیلی ناراحتم که مامانت خوابه میگفت نمیتونم غذا بخورم از گلوش پایین نمیرفت.

با شنیدن این حرف ها حالم بدم چنان خوب شد که نگو دیگه چی میخواستم بهتر از این؟
اهورا اینطور نگران بود
اینطورعاشقم بود

با اینکه روز خوبی گذرونده بودم ولی باز احساس خلاء بزرگی داشتم احساس میکردم یه چیزی کمه احساس میکردم یه چیزی اصلا جور در نمیاد بعد از خوردن شام دوباره این حس خستگی سراغم اومد و حتی نتونستم ظرفا رو بشورم و به اتاقم رفتم خیلی زود به خواب رفتم اینقدر خسته بودم که حتی تلاشی برای خوابیدن نکنم .

نیمه‌های شب از خواب پریدم کابوسه بدی دیده بودم نفس نفس زنان دنبال آب گشتم اما وقتی لیوان آب کنار تخت و خالی دیدم از جا بلند شدم تا برم آب بیارم اما با دیدن جای خالیه اهورا کمی متعجب شدم به ندرت از خواب بیدار می شد و اینکه الان اینجا نبود کمی غیر منتظره بود برام.
از اتاق که بیرون رفتم با دیدن نوری که از حیاط می اومد با قدم هایی آهسته به سمت حیاط رفتم چراغ زیرزمین روشن بود و برای همین نور کمی است پنجره کوچیکش به حیاط می تابید احتمال میدادم که اهورا اونجا باشه اما نصف شبی اهورا اونجا چیکار داشت؟
کمی ترس برم داشته بود اما حس کنجکاوی نمیذاشت که بیخیال اون جا رفتن بشم آهسته اسم اهورا رو صدا کردم اما وقتی هیچکس جوابی نداد دودل اولین پله رو پایین رفتم به شدت ترسیده بودم چون توی کابوسمم توی یک زیرزمین بودم و الان داشتم دوباره توی واقعیت به زیرزمین می رفتم.

در اونجا رو که باز کردم صدای بدی داد و من از جا پریدم بالاخره به هر زحمت قدم اول توی اون زیرزمین که تا به حال پامو توش نزپذاشته بودم گذاشتم همه جا روشن بود و چیزه غیر عادی نبود متعجب سرکی کشیدم و سریع از اونجا بیرون اومدم پس اگه اهورا اینجا نبود کجا رفته بود؟
به خانه برگشتم هنوز ضربان قلبم آروم نشده بودبه آشپزخونه رفتم و برای خودم یه لیوان آب ریختم و خوردم به دیوار تکیه دادم و سعی کردم کمی آروم بگیرم احتمال می دادم اهورا توی دستشویی باشه کمی که حالم جا اومد به سمت دستشویی رفتم اما وقتی اونجا هم پیداش نکردم دیگه کم کم ترس داشت وجودم برمیگشت هم نگرانی آهسته با تردید به سمت اتاق کیمیا رفتم لای درو که باز کردم و توی اون تاریکی اتاق و نگاهی انداختم کیمیا روی تخت خوابیده بود و هیچ کسی توی اتاقش نبود نفس آسوده ای کشیدم من تحمل هر چیزی رو داشتم الا این که اهورا رو اینجا ببینم دیگه واقعا نگران شده بودم.

به اتاق خودمون که برگشتم با دیدن اهورا روی تخت اونم توی خواب واقعا شوکه شدم چطور ممکن بود من وقتی از خواب بیدار شدم اهورا اینجا نبود الان توی خواب روی تخت بود یعنی اشتباه دیده بودم؟

سریع روی تخت دراز کشیدم و به خودم گفتم معلومه که اشتباه دیدی چشمات خواب داشته درست ندیدی اطرافو…
اینطور خودمو قانع کردم و سریع خودمو بخواب زدم که خیلی زود دوباره خوابم گرفت.

صبح به هر سختی و زحمت چشمامو باز کردم خبری باز از اهورا نبود دستی به صورتم کشیدم و از جام بلند شدم .
به حدی بیحال بودم که دلم میخواست فقط دراز بکشم هیچ تکونی نخورم از اتاق که بیرون رفتم صدای خنده کیمیا خونه رو پر کرده بود
به آشپزخانه که رفتم مونس و روی کابینت گذاشته بود و خودش داشت آشپزی می‌کرد با دیدن من خنده شو قطع کرد و گفت

_ به به بالاخره از خواب بیدار شدی؟
ما صبحونمون خوردیم داریم ناهار آماده می‌کنیم آیلین خانن تازه از خواب بیدار شده.

من انقدرا تنبل از اینکه بهم میخواست بفهمونه تنبل شدم معصبی میشدم
من آدم تنبلی نبودم.
هیچ وقت نبودم اما اون داشت با این حرفاش منو اذیت می کرد دخترم وبغل کردم و روی صندلی نشستم و گفتم
خوبی عزیزم؟
مونس صورتمو بوسید و گفت

_من که خوبم خیلی باح
خاله کیمیا خوش میگذره آشپزی میکنیم.
بهم قول داده همه غذاها را بهم یاد بده.
موهاش به قشنگی بافته شده بود معلوم بود اونم کار کیمیاس کمی نوازشش کردم و گفتم اما دختر کوچولوی من برای آشپزی کردن هنوز خیلی کوچیکه!

اخماشو تو هم کشید و گفت

_نخیرم خاله کیمیا میگه از الان باید یاد بگیرم که بزرگ شده ام آشپز خوبی بشم

میگه دختر باید خیلی زود آشپزی کردن یاد بگیره.
نگاهی به کیمیا انداختم و گفتم عزیزم تو هنوز خیلی کوچولوی آشپزی کردن کار تو نیست خیلی خطرناکه.
بزرگ بشی خودم یادت میدم .
اما اون ناراحت از روی پام پایین رفت و کنار کیمیا ایستاد و گفت

_ اصلاً چرا بیدار شدی؟
برو بازم بخواب وقتی که خوابی خیلی بهم خوش میگذره.

به چه روزی افتاده بودم که دخترم هم دیگه هوای منو نداشت کیمیا رو به من ترجیح می‌داد کیمیا که بحث من و دخترم دید مثل خواست بحث و عوض کنه رو به من کرد و گفت

_ باید یه دکتر خوب اینجا پیدا کنیم چون وقتشه که بریم برای چکاب دیگه چند روز دیگه دو ماه تموم میشه ها!
دارم میرم توی سه ماه …

این خبر توی اوج ناراحتی خوشحالم کرد دو ماه تموم میشد یعنی فقط ۷ ماه دیگه باید تحملش میکردم .

باشه گفتم برای خودم چایی ریختم و سرم رو روی میز گذاشتم تا چشمامو بستم تا چایی سرد بشه اما باز خواب چشمامو دزدید و به دنیای بی خبری رفتم

با نشستن دست کسی روی سرم لای پلکامو باز کردم و با دیدن اهورا لبخند کم جونی زدم کنارم نشست و گفت
_ عزیزم رفتم جواب آزمایشات و گرفتم به دکتر نشون دادم هیچ چیز بدی نیست اما من بازم نگرانم می بینی حتی پشت میزم خوابت گرفته…
دکتر گفت شاید به خاطر افسردگیه ازم خواست بریم پیش یه روانشناس تا ببینم خدای نکرده افسردگی نداشته باشی.

صاف نشستم و گفتم
این حرفا چیه مگه دیوونم که برم پیش روانشناس؟
اهورا بدجوری اخم کرد و گفت

_ مگه دیوونه ها میرن پیش روانشناس؟
میگم افسردگی دکتر گفت احتمالا افسردگی دراری که اینقدر میخوابی و خسته ای.
از جام بلند شدم و گفتم

می‌خوابم که میخوابم مگه چیه اتفاق خاصی افتاده ؟
خواب دیگه …
خوابم برام زیادی میبینی؟

اهورا کلافه نفسش را بیرون داد و گفت

_ واقعاً داری نا امیدم می کنی آیلین این حرفا چیه که میزنی.
طوری داری حرف میزنی انگار اصلاً تحصیلاتی نداری و هنوزم توی صد سال پیش زندگی می کنی!
عزیزم دکتره نمیخواد کاری بکنه که این همه پافشاری تو برای نرفتن واقعا نمیدونم دلیلش چیه….
من دلم نمیخواست برم پیش روانشناس وقتی همه آزمایشها جوابشون خوب بوده و من مشکلی ندارم چرا باید برم پیش روانشناس؟

فقط خستگی بود و استرسه این مدت که اینطور منو که کسل و بی حال کرده بود نیازی نبود پیش دکتری برم.
پس همین حرف ها رو به اهورا زدم و اون دست منو کشید و به خودش نزدیک تر کرد و گفت

_ اگه لازم باشه کشون کشون میبرمت الکی اعصاب من و خودتو به هم نریز آیلین.
وقتی میگم باید بری باید بری …

بغض کردم چرا اینقدر ناراحت شدم نمیدونم ولی بغض کردم و اشکام روی صورتم ریخت اهورا با دیدن من که دارم گریه می کنم متعجب بغلم کرد و سرم را روی سینه اش گذاشت و گفت
_ عزیز دلم چرا گریه می کنی مگه می خوام باهات چیکار کنم ؟
باشه نمیخوای بری نمیریم ب دیگه گریه نکن …
دیگه نمی خواد بهش فکر کنی هر چی که تو بگی !

اینکه به خواستم رسیده بودم خوب بود اما نمیدونم چرا گریه ام بند نمی اومد.
با برگشتن کیمیا به آشپز خونه نگاهی به من که توی بغل اهورا بودم انداخت و برای خودش شروع کرد به درست کردن قهوه.

این دختر زیادی کم حرف و زیادی منطقی شده بود و این خیلی عجیب بود.
اهورا اشکام از روی صورتم پاک کردم پیشونیم و بوسید و گفت دیگه گریه نکن درموردش حرف نمیزنیم باشه؟

راضی از تصمیمی که گرفته بود سرمو تکون دادم .
کیمیا به سمتمون اومد رو به اهورا گفت

_میتونم باهات حرف بزنم؟

اهورا کمی از من فاصله گرفت و پشت میز نشست گفت
_میشنوم بگو !
اما کیمیا به من اشاره کرد و گفت
_می خوام که تنهایی حرف بزنیم!

دلم نمیخواست تنهاشون بذارم چه حرفی تنهایی با شوهرم داشت که بزنه ؟
منم مثله اهورا پشت میز نشستم و گفتم ما حرف تنهایی نداریم هر حرفی داری پیش من بزن اهورا دستمو تو دستش گرفت و حرف منو تایید کرد کیمیا به کابینت تکیه داد و گفت
_حرف خاصی نبود فقط می خواستم بگم منم نگران آیلینم به نظرم بهترین که بره پیش دکتر روانشناس اینجوری که نمیشه حتماً این همه خوابیدن کسل بودن دلیلی داره .

اخمامو توی هم کشیدم و گفتم
لازم نکرده تو یکی نگران من باشی من خودم خوب میدونم حالم خوب هست یا نه ؟
شونه ای بالا انداخت فنجون‌قهوه شو رو پر کرد و گفت
_ از من گفتن حالا خودتون میدونین دیگه من زیاد دخالت نمی کنم.

از آشپزخونه بیرون رفت من به اهورا گفتم
این دختر زیادی مشکوک میزنه !

اهورا موهامو پشت گوشم فستاد و گفت
_ نمیدونم شاید حق با تو باشه اما من چیز مشکوکی نمیبینم کیمیا از همون اول هم این طوری بود به دختر مهربون و آروم بود.
من اون کیمیایی که باهاش دوباره اومد تا زندگیمونو خراب کنه رو نمیشناختم وگرنه کیمیایی که الان میبینم کیمیای گذشته است.
فکر می‌کنم از کارهایی که کرده پشیمونه و الان فقط میخواد تویی آرامش بچه رو به دنیا بیاره و بره…

ابروهامو بالا دادم و پرسیدم
میخواد بره خودش اینو بهت گفته؟

اهورا برای خودش یه لیوان آب ریخت و سر کشید و گفت

_ نه خودش که نگفته ولی از رفتارش فهمیدم .
راستی یه خبر جدید برات دارم.

منتظر نگاهش کردم که گفت

_ با شوهر سابق کیمیا حرف زدم شاهین…
هنوزم کیمیا رو دوست داره و اون بهم گفت در مورد پیشنهادم فکر می‌کنه.
خوشحال از این خبری که گفته بود سریع پریدم و صورت اهورا بوسیدم و گفتم خوش خبر باشی انگار که دنیا رو بهم دادی .

لبخندی زد و گفت

_توهمیشه بخند حالت اینجوری خوب باشه من فقط خبر خوب برات میارم.

اما با یاد آوردن مونس که چقدر وابسته ی کیمیا شده ناراحت و وارفته روی صندلی نشستم و گفتم اما من نگرانم نگران مونس…
میدونی زیادی وابسته کیمیا شده باورت میشه دیگه به حرفای من گوش نمی کنه هر چیزی که میگم میگه خاله کیمیا گفت اینطوری باشه احساس می کنم میخواد دخترم از من دور میکنه اهورا متفکر شده گفت
واقعا همچین حسی داری؟

اهورای بیچاره برای اینکه خیال منو راحت کنه و حال دلمو خوب کنه هر کاری از دستش بر میومد می کرد سراغ دخترمون رفت و باهاش حرف زد .
نمیدونم بین پدر و دختر چی گذشت و چیا گفتن و شنیدن دخترک من مگه چند سالش بود چیزی از منطق و فکر و این چیزا نمیفهمید اون فقط محبت و می‌دید و کیمیا شدیداً داشت از همین نقطه ضعف بچه ی من استفاده می‌کرد و خودش توی قلبش جا می کرد‌.

اما اهورا راضی از حرفهایی که با دخترمون زده بود پیشم برگشت و گفت
_ نگران چیزی نباش همه چیز درست میشه من با مونس حرف زدم .

دلم می خواست خودم آشپزی کنم امروز حالم درسته خوب نبود و مثل دیروز بودم اما میخواستم کاری کنم که خیاله اهورا راحت بشه و نگرانی هاش از بین بره پس دست به کار شدم و برای ناهار همه چیزو آماده کردم .
کیمیا وقتی دید خودم دارم ناهار درست می کنم کمی اصرار کرد تا استراحت کنم اما من مخالفت کردم و ازش خواستم از آشپزخونه بیرون بره تا من راحت تر بتونم کارامو بکنم وقتی اهورا توی خونه بود خیالم از بابت مونسم راحت بود چون حواسش به دخترمون بود و من دیگه نگرانی در مورد اینکه کیمیا داره چی به خورد ذهنش بچه ی من میده نداشتم .

شام که آماده شد میز مفصلی چیدم دست و پام می لرزید احساس می کردم جونی ندارم اما به روی خودم نمی آوردم همین که پشت میز نشستیم تنها کسی که کمی اخم داشت و ناراحت به نظر می رسید کیمیا بود.

اهورا با دیدن میز پر رنگی که چیده بودم با خوشحالی بغلم کرد و صورتمو بوسید و گفت
_دلم لک زده بود برای آشپزیت عزیزم خوشحالم که شام و تو درست کردی.

چقدر مهربون بود اهورا چقدر دوست داشتم من این مردو…
همیشه همین بود درسته گذشته تلخی گذرونده بودیم اما خیلی وقت بود اهورا شده بود باب میل ممم.. غذای مورد علاقه مونس و درست کرده بودم تا کمی رابطه ام بادخترکم بهتر بشه انگار حرف های پدرش روش تاثیر گذاشته بود که کنار من نشست و گفت
_مامانی می خوام تو بهم غذا بدی.

درسته وظیفه ام بود غذادادن به دخترم اما این حرفش به قدری خوشحالم کرد که خودمم نمیدونستم چطور خوشحالیمو کنترل کنم همه فکر و خیالم از بین رفت و با سرخوشی شروع کردم به دخترم غذا دادن.
اما کیمیا لب به غذا نزد فقط با غذاش بازی کرد با تمام ناراحتی که ازش داشتم نگران بچه م بود که توی وجود اون بود.

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫6 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان

بستن