رمان خان زاده جلد دوم

رمان خان زاده جلد دوم پارت ۲۰

 

پس بهش گفتم 

چرا چیزی نمیخوری باید به خودت خوب برسی به خاطر خودت به خاطر بچه ای که توی وجودته نباید کاری کنی که به بچه سخت بگذره.

 کیمیا باشقابو و کنار زد و گفت

_ اصلا اشتها ندارم فکر کنم باید یا یه دکتر مشورت کنم .

اهورا قاشق شو روی بشقاب گذاشت و گفت

_ می خواین یه وقت دکتر بگیرم؟

 موافق بودم بهتر بود یه  دکتر خوب پیدا کنه رو بهش گفتم

 آره یه دکتر خوب پیدا کن من باهاش میرم …

ببینم بچه توی چه وضعیه .

اخماشو تو هم کشید و گفت 

_من می خوام با اهورا برم همه با شوهراشون میرن منم بگم این بچه رو از سر راه آوردم ؟

اهورا این بار اخمی کرد و گفت

_ این چه حرفیه  که می زنی؟

 این همه زن که شوهرشون سرکارن مسافرتن هم مشکل دارن نمیتونن با هم برن تنهایی میرن چیزی ازشون کم میشه؟

 کیمیا اما با همون اخم  که داشت گفت

_ اما من فقط و فقط با تو میرم دلم میخواد مثل بقیه زنان خیلی عادی رفتار کنم نمیخوام کسی بفهمه که من رحم اجاره ای ام.

 بی خیال قاشق  وتوی دهنم گذاشتم و گفتم 

_اما وقتی میری پیش دکترباید همه چیز رو بهش توضیح بدیم تا اونم بتونه کمکمون کنه اولین چیزی که قرار من  بگم همینه که این زن  رحم اجاره‌ای ماس…

کیمیا عصبی از پشت میز بلند شد و به سمت اتاقش رفت 

اهورا که لبخند روی صورتش بود چرخید و گفت

_ حرف نمیزنی حرف نمیزنی وقتی هم که میزنی میزنی طرف را نابود می‌کنی…

 با پنبه سر میبری عشقم …

 واقعیت و گفتم ا وقتی میریم دکتر باید راست و حسینی حرفمونو  بزنیم تا  بهتونه کمک کنه…

 اهورا دستشو و روی دستم گذاشت گفت

_ همیشه حق با توعه درست میگی باید همه چیز  وگفت تا انتظار کمک وراه حل درست داشت.

  شام بدون کیمیا توی راحتی خورده شد بعد از شام سه نفری جلوی تلویزیون نشستیم تا فیلم ببینیم اما من خیلی زود کنار اهورا به خواب رفتم.

 این همه خوابیدن از کجا پیدا شده بود واقعا نمیدونستم…

با احساس اینکه روی هوا معلقم چشمامو باز کردم و خودمو توی بغل اهورا دیدم بیشتر خودمو توی بغلش جا کردم و اهورا با لبخند در اتاقمو باز کرد و وارد شدیم منو روی تخت گذاشت و شروع کرد به در آوردن لباس هاش چراغ خاموش کرد کنارم دراز کشید خودمو توی بغلش مثل یه دختر بچه جا دادم اون شروع کرد به بازی کردن با موهام کنار گوشم آروم زمزمه کرد

_ موهات خیلی خوشگل شده ها ولی حیف که بهشون نمی رسی و همیشه خوابی…

اخم ریزی کردم و گفتم نخیرم کی گفته؟

 من اصلا خوب نیستم الانم شبه همه می‌خوابن من میخوابم

 خندید و موهامو به هم ریخت و گفت

_ عاشق همین زبون درازیتم ولی خوشگلم  آدم باید به فکر شوهرش هم باشه اونم یه شوهر مثل من خوش تیپ و خوش قیافه که همه دخترا براش سر و دست می شکنن…

 باید حواست رو خوب جمع کنی ازت می دزدن منو بی شوهر میمونیا

 خواب از سرم پرید شروع کردم به زدنش با مشت روی سینش بازوهاش میکوبیدم اون با صدای بلند می خندید از اینکه اذیتم کنه لذت می‌برد اینقدر صدای خندیدنش بلند بود که تقه ای به در خورد و صدای عصبی کیمیا بلند شد 

_ چه خبرتونه نمیذارین بخوابیم!

 اما اهورا بیخیال گفت دیگه ببخشید بازنم نمیتونم تو اتاق خودمونم بخندیم برو بخواب ناراحتی تو گوشات پنبه بذار کیمیا…

از این حرف اهورا خندم گرفت و منم شروع کردم با صدای بلند خندیدن گاهی بعضی حرف‌هارو اینقدر بامزه می‌زد که نمی تونستم خودمو کنترل کنم .

خودش روی تنم کشید و روم خیمه زد و گفت

_ آهان همینه من همین ایلین و میخوام که همش بخنده که شاد باشه نکه همش اخم میکنه خواب باشه…

 گونه شو  کشیدم و گفتم 

سواستفاده نکن حرفاتو داری میزنی یکی یکی با شوخی  حواسم‌هستا..

 خندید و پیشونیمو بوسید و گفت 

_نمیدونی که من چقدر تورو دوست دارم و دیوونتم اصلاً …

محکم بغلش کردم نفساداغشو روی پوست گردنم پخش کرد که  گفتم بیخیال غلط کردم می خوام بخوابم تو الانه که شروع کنی به بازی درآوردن 

مثل یه بمب منفجر شد وشروع کرد به خندیدن خودشو کنارم روی تخت انداخت و گفت

_ از دست تو 

تو باید از خدات باشه من همش بخوام با تو…

 دستمو روی دهنش گذاشتم و گفتم هیس هیچی نگو هیچی نگو ادامه نده

 نگاهم کرد توی همون تاریکی آروم زیر دست من لباش تکون میخورد و داشت چیزی میگفت که نمی فهمیدم دستم وکه برداشتم با همون نگاه خیره اش به صورتم زمزمه کرد

_ دوست دارم عاشقتم …

این بارمن بودم که لباشو بوسیدم عمیق ک طولانی دستاش لابلای موهام رفت و منو روی تنه خودش کشید و گفت

_ مثل یه عروسک میمونی دلم میخواد صبح تا شب باهات بازی کنم خسته نمیشم از این بازی ….

خندیدم و سرم و روی سینش گذاشتم و شروع کرد به بازی کردن با موها آروم پرسیدم

_ به نظرتون شوهر کیمیا قبول میکنه؟

 بوسه ای روی موهام زد و گفت _احتمالاً قبول کنه چون هنوز هم عاشق کیمیاس میگفت دوسش داره.

 امیدوار گفتم خدا کنه قبول کنه و بیاد اینجا راحت میشیم باور کن کیمیا اگه شوهر سابقش اینجا باشه دیگه اینجوری به من تو پیله نمی کنه خجالت میکشه از این کارا کنه…

 اهورا منو به خودش بیشتر فشار داد و گفت

_ من نگران هیچی نیستم جز تو نگران توام عزیزم کاش کمی درک کنی 

می دونستم می خواد حرف به کجا بکشه نمیخواستم دلخورش کنم با اینکه میدونستم نیازی به روانشناس نیست اما به اجبار نفسمو کلافه بیرون دادم و گفتم

 باشه بابا باشه میرم پیش دکتر خوب شد الان راضی شدی خیالت راحت شد؟

سرخوش سرم و بلند کرد و لبام و شکار کرد و گفت اره که الان خوب شد اصلا دیگه بهتر از این نمیشه

کنارش زدم و گفتم باشه فهمیدم خوشحال شدی حالا برو عقب بخوابیم …

من واقعا میترسم کنار تو باشم چون میدونم هر لحظه ممکنه دیوونه بشی بزنه به سرت من دیگه نتونم کنترلت کنم و کار دستم بدی.

 ابروهاشو توی هم کشید و گفت _یعنی این که نمیخوای منو ؟

لبامو جمع کردم و مثل بچه ها گفتم نه که نمیخوام میگم خوب آدم چقدر از این کارا بکنه 

بغل خوبه  بوس خوب لالاخوبه ولی دیگه اینجوری نه که هر روز هرروز بریم‌سر اصل مطلب…

 روی بینیم زد و گفت

_ تو بردی امشب در رفتی اما فردا رو دیگه نمیتونی دریا از الان میگم تا در جریانش باشی

دو هفته ای از اومدنمون به این شهر میگذشت.

همه چیز عادی بود همه چیز خوب پیش می‌رفت تنها مشکل حضور کیمیا و بیحالی ها و خواب آلودگی های من بود و بس.

 دخترم با من رابطه اش مثل قبل شده بود و زیاد دورو بر کیمیا نمی چرخید 

و این موضوع انگار کیمیا رو ناراحت کرده بود که فاز افسردگی و غمگینی گرفته بود

 می‌گفت اینجا حالش بده می گفت ازتنهایی خسته شده و باید وقت بیشتری را با کسایی بگذرونه من که می دونستم منظورش چیه می دونستم می خواد با اهورا وقت بگذرونه ولی من این فرصت و بهش نمی دادم .

چند روزی بود که با ترس از این زن تمام سعی کرده بودم که کمتر بخوابم و کمتر بیحال باشم خیلی بهم سخت می گذشت احساس می کردم کل بدنم کوفته و خسته است اما نهایت سعی می کردم که پیش این آدم شوهرم دخترم رو تنها نزارم.

اما  شبا اذیت می‌شدم شبا درسته که خواب آلود بودم اما خواب من همیشه سبک بوده صداهایی که می شنیدم و دنبال صدا می رفتم و هیچ چیزی نمی رسیدم چراغ زیرزمین که همیشه خدا روشن میشد اینا منو میترسوند 

به اهورا که میگفتم میگفت خواب‌آلودی و بد خواب شدی و این چیزا رو توی خواب می شنوی  اما من مطمئنم تمام این چیزا رو توی بیداری تجربه می کنم.

 نمی خواستم زن ضعیفی به نظر برسم نمیخواستم بهم بگن ترسو بگن ضعیف اما واقعاً شبا دیگه داشتم از این خونه میترسیدم کیمیا رو پیش دکتر برده بودیم دکتر گفته بود همه چیز نرمال و طبیعیه و هیچ مشکلی وجود نداره این منو راضی می کرد خوشحال بودم که بچه ام داره در سلامت رشد میکنه و چقدر خوب میشد اگر اون بچه توی وجود من بزرگ می شدم و من اون حس قشنگ بارداری رو دوباره تجربه می کردم و این همه مشکلات به زندگیم اضافه نمی شد اما تقدیر منم این بوده .

همه خواب بودندپ و من به سقف خیره شده بودم امشب میخواستم اگه سر و صدایی شنیدم  اهورا رو بیدار کنم تا با چشمای خودش ببینه که شاید حرفامو باور کنه هر چقدر نگاه کردم هر چقدر منتظر شدم هیچ صدایی نیومد هیچ نوری از حیاط نمیومد و این یعنی اینکه قرار نیست اتفاقی بیفته.

  بدجوری خواب الود بودم بدجوری دلم میخواست بخوابم اما ثابت کردن این سر و صداها و اتفاقات شبانه ی خونه برام مهمتر از خواب بود.

  ساعت نزدیک چهار صبح که شد دیگه بی خیال شدم و چشمامو بستم خودمو توی بغل اهورا جا دادم و سعی کردم دیگه بخوابم نزدیک صبح بود و من دیگه زمان زیادی برای استراحت نداشتم چشمامو که می بستم خواب سریع منو با خودش می‌برد و این روزا یکی از بهترین لحظات من وقتایی بود که توی خواب بودم و چیزی احساس نمی کردم

چشمامو که باز کردم وسط یه بیابون بزرگ بودم جایی که نه آدمی بود نه درختی و نه هیچ چیز دیگه ای یه جای مسطح که فقط خاک بود مثل کویر

ترسیده از جام بلند شدم و با صدای بلندی اهورا و صدا کردم اما انگار هیچکس این اطراف نبود هیچ کسی این نزدیکیا نبود با قدم های بلندی شروع کردم به دویدن انگار این کویر این بیابون تمومی نداشت هیچ وقت نمی خواست تموم بشه با شنیدن صدای قدمهای کسی که پشت سرم بود  چرخیدم کیمیا رو پشت سرم دیدم شکمش بزرگ شده بود و بالا آمده بود و توی دستش یه چاقوی بزرگ بود با فاصله از من ایستاد و گفت

_ تو فکر می کنی من این بچه رو به دنیا میارم تا تو خوشبخت بشی ؟

نه اینطور نیست قراره کاری کنم که هزار بار آرزوی مردن کنی من اهورا رو از تو پس میگیرم به این شک نکن…

 بعد گفتن این حرف با صدای بلندی خندید و چاقوی توی دستشو توی شکمش فرو کرد خون و آب از شکمش بیرون می زد و من خودمو با وحشت و ترس بهش رسوندم سعی کردم بچه مو نجات بدم اما نتونستم هیچ کاری از دستم بر نمیومد هیچ کاری نتونستم بکنم کیمیا هنوز می خندید خون از بدنش می رفت و اون با صدای بلند می خندید روی زمین افتاد شکمش پاره بود ک از توی شکمش یه چیزایی داشت بیرون می‌ریخت با دیدن بچه که درست قلبش شکافته شده بود با صدای فریادی از خواب پریدم…

 نفسم بند اومده بود قلبم داشت از جا کنده می شد اهورا کنارم نشست و گفت 

_خوبی عزیزم چی شده ؟کابوس دیدی !چیزی نیست…

ببا این اب و بخور

 اما من آب نمی خواستم من می‌خواستم این زن از اینجا بره دیگه خوابم داشت از من میگرفت دیگه توی خوابم اومده بود قرار نبود انگار منو رها کنه همیشه خدا سایش بالای سر زندگیم بود….

خودمو توی بغل اهورا انداختم و گفتم توروخدا این  زن از اینجا ببر من نمیتونم تحمل کنم داره منو دیوونه میکنه دارم دیوونه میشم تورو خدا اهورا

 میخواد بچه مونو بکشه میخواد بچه ی ما رو بکشه تو رو خدا یه کاری بکن یه کاری بکن..

 اهورا منو محکم به خودش فشار داد و روی سرم و چندین بار بوسید و گفت 

_عزیز دلم همچین اتفاقی نمیافته اون جرات این کار رو نداره بهت قول میدم بچه ما سلامت به دنیا میاد خواهش می کنم تحمل کن خواهش می کنم این کارو با من و خودت نکن میدونی چقدر اذیت میشم تورو توی این حال میبینم؟

 جونمو میگیری…

دیگه خوابم نبرد و اهورا هم با من بیدار بود هر حرفی می‌زد تا ذهن منو از این کابوس خالی کنه می گفت هرگز هیچ اتفاقی نمیوفته و کیمیا همچین جرئتی نداره که اینکارو بکنه اما  کابوسی که من دیده بودم خیلی به واقعیت شبیه بود بدجوری منو ترسوندخ بود.

 صبح که شد آفتاب دیگه کامل بالا زد و اهورا از جاش بلند شد و گفت _برم صبحانه آماده کنم که خانومم بخوره حالش بیاد سرجاش.

 دستشو چسبیدم گفتم منو اینجا تنها نذار دست انداخت زیر پامو بغلم کرد و گفت 

_چطوره خانم بشینه نگاه کنه تا من صبحانه رو حاضر کنم؟

 راضی از این حرفش قبول کردم و توی بغلش به اشپزخونه  رفتم هر کاری که می کرد یه دور میزد لبمو به بوسه مهمونی مبکرد و بعد به کارش می رسید دیگه کم کم داشت کابوس یادم میرفت که گوشی اهورا زنگ خورد با دیدن شماره ی ناشناس  متعجب جواب داد

 انگار که خوشحال شده بود

 باشه 

گفت

_ حتما رسیدی اینجا خبر بده تا ادرس وبرات بفرستم.

 تماس و که قطع  کرد نزدیکم شد محکم لبامو بوسید و گفت 

_دیدی گفتم همه چیز روبراه میشه دیدی گفتم همه چیز مرتب میشه؟ شاهین داره میاد ایران داره میاد اینجا .

یادم نبود شاهین کیه پس پرسیدم شاهین کیه که اومدنش خوشحالت میکنه؟

 آروم روی پیشونیم زد و گفت

_ خانم خنگ من شاهین شوهر کیمیا داره میاد ایران …

این خبر منو چنان خوشحال کرده بود که دیگه همه چیز یادم رفته بود هم کابوس هم  هر روز که دیگه ای عصبیم میکرد

با خوشحالی از گردنش آویزون شدم گفتم 

_خوش خبر باشی دورت بگردم که با دادن این خبر منو زنده کردی جون گرفتم .

دوباره منو بغل کرد و توی آشپزخونه چرخوند و گفت

_ من که گفتم بسپارش به من همه چیز درست میشه بهت نگفتم؟

 این بار من لباشو بوسیدم و گفتم گفتی هر چی که تو بگی درستا به خدا دیگه هر چی بگی نه نمیارم  دیگه مطمئن شدم…

 اینکه من انقدر خوشحال می دید با سرخوشی گفت

_ پس بهتره بیخیال صبحونه بشیم و آیلین خانوم یه جور دیگه ای به من صبحانه بده چون بدجوری هوس کردم…

 وارفته گفتم باز شروع شد بیخیال اهورا بزار یه دو دقیقه از خوشیم بگذره با صدای بلند خندید و منو بغل کرد و گفت

_ دیگه تمومه من این فرصت ها را از دست نمیدم خودت که خوب میدونی .

به سمت اتاق رفت و دوباره در اتاق قفل کرد  منو روی تخت گذاشت و گفت 

_خب خانوم به خاطر این خبر خوبی که بهش دادم چطوری میخواد تلافی کنه؟

روی تخت دراز کشیدم و گفتم من اصلاً خیلی خوابم میاد می خوام بخوابم خندون کنارم روی تخت دراز کشید و منو به سمت خودش چرخوند و گفت 

_خواب نداری الان فقط باید صدای ناله ات تو این اتاق پیچه نه خواب…

 با لب و لوچه ی اویزون  گفتم چطوری دلت میاد اخه من تا صبح نخوابیدم کابوس دیدم بیخیال شو…

 اما اون بی اعتنا به حرفام لباسامو در آورد و گفت

_ یه نفر دیگه داره میاد بهمون  اینجا اضافه بشه اون موقع دیگه کمتر میتونم باهات باشم باید این روزا هوامو حسابی داشته باشی  دیگه مگه نه؟

 نمیدونم کیمیا گوش وایساده بود یا واقعاً طوری شده بود که وقتی لباسامو اهورا درآورد خواست بهم نزدیک بشه ضربه ای به در اتاق خورد صدای ناله مانند کیمیا بلند شد 

_من درد دارم باید برم دکتر…

 از شنیدن این خبر اهورا رو کنار زدم و سریع لباسامو پوشیدم اهورا عصبی قبل از من در اتاق باز کردو به کیمیا گفت 

_چه خبر از اول صبح درد چی داری آخه مگه ما همین چند روز پیش دکتر نبودیم؟

 کیمیا اما گریون گفت به خدا خیلی درد دارم دندونم داره منو میکشه نفس راحتی کشیدم چون اتفاقی برای بچه نیفتاده بود گفتم 

بیا بریم مسکن بهت بدم اما اون رو به اهورا کرد و گفت

_ باید بریم دکتر با مسکن خوب نمیشه.

 اهورا نزدیک من آمد و گفت

_ تو بمون پیش مونس من میبرمش پیش دکتر ببینم چی میگه!

 به ناچار قبول کردم و بعد آماده شدن از خونه بیرون رفتن دلم برای اهورا می سوخت بدجوری توی ذوقش خورده بود اما بدتر از اون تنها شدن شوهرم با اون کیمیا بود..

نگران دراز کشیدم و سعی کردم تا مونس بیدار نشده منم کمی بخوابم اما مگه فکر و خیال اون کیمیا که الان با اهورا تنها بود میذاشت؟

توی ماشین که نشستیم عصبی به سمت کیمیا چرخیدم و گفتم معلوم هست چه مرگته؟

 پشت دربست میشینی تا درست سر بزنگاه این مزخرفات تحویلم بدی؟

 دندونت درد میکنه من که میدونم همه اینها بهانه است.

 کیمیا تابی به موهاش که روی پیشونیش ریخته بود داد و گفت _خوبه که میدونی انتظار که نداری وقتی میبینم دم به دقیقه با اون دختره رو تختی و صدای عشق و حالتون کل خونه رو پر میکنه  سکوت کنم و حرفی نزنم؟

 انگار یادت رفته چی داری دست من که نمی خوای زنت ببینه؟

 من خواستم الان فقط بهت یادآوری کنم بخوام دو صوته میتونم زنتو از این مثلث عشقی حذف کنم اونم خیلی راحت میزاره و میره من میمونم و تو با یه بچه تو شکمم بهتر از این چی می خوام باشه ؟

اما الان فقط بخاطر توعه که سکوت کردم و حرفی نمیزنم تو هم دیگه شورش رو در نیاراهورا من تحمل این چیزا رو ندارم صبر من خیلی کمه و تو اینو خوب میدونی .

کلافه چنگی به موهام زدم و گفتم

 تو ول کن منو زنم نیستی نه؟

 بابا بفهم نفهم من زنمو دوست دارم عاشق شم نمیخوام از دستش بدم من هیچ حسی به تو ندارم چه طوری اینو  به تو بفهمونم ؟

کیمیا عینکه آفتابیش و روی چشمش گذاشت و گفت

_ الان بهتره که بریم یه دوری بزنیم و یه صبحانه دونفره بخوریم بعداً برمیگردیم خونه و میگیم رفتیم دندانپزشکی دندونم خوب شد…

 بامشت  روی فرمان کوبیدمو سعی کردم خودمو کمی آروم کنم بازوشو سفت نچسبیدم گفتم 

ببین چی دارم بهت میگم داری کاری می کنی که جونتو بگیرم میدونی که من اگه جونتو بگیرم هیچ احدی نمیتونه بفهمه که من این کارو کردم جوری سر به نیستت می کنم که هیچکس نفهمه اصلاً آدمی به اسم کیمیا تو این دنیا زندگی می کرده یا نه …

 آروم خندید و گفت

_ توام این و خوب میدونی که تو هیچ صدمه ای به  من نمیزنی من عشق اول توام عشق اول هیچ وقت از دل آدم پاک نمیشه …

نفسمو کلافه بیرون دادم و گفتم تو واقعا مریضی نمیفهمی چی میگی

 نمیدونم باید باهات چیکار کنم فقط و فقط منتظرم این بچه رو به دنیا بیاری بعدهر طوری که شده شرت‌ و از سر زندگیم کم می کنم. 

زن من بخاطر تو مریض شده افسرده شده اینقدر که فکر و خیال میکنه انقدر حضور تو باعث آزار شه و من هیچ کاری نمیتونم بکنم اما این بدون صبرمنم فقط و فقط تا موقعیه که بچه به دنیا بیاد و بس 

بعدش دیگه هیچ چیزی نمیتونه جلودارم بشه حتی تهدید‌های تو….

بیخیال گفت

_اهورا گوشم از این حرفای تو پره روشن می کنی بری یا برگردم خونه؟

 ماشین خاموش کردم و گفتم پیاده شد دندونت که دیگه خوب شد برمیگردیم خونه اونو توی ماشین تنها گذاشتم و خودم به سمت خونه برگشتم 

واقعا دیگه کم آورده بودم گیر افتاده بودم نمی دونستم باید چه کاری بکنم دلم میخواست سالهای سال کنار ایلین دراز بکشم و توی آرامش از حضورش لذت ببرم اما این تا وقتی که کیمیا توی خونمون بود ممکن نبود به خونه که برگشتم آهسته در اتاقم و باز کردم و ایلین و بیدار دیدم با دیدن من متعجب روی تخت نشست و گفت

_ چی شد نرفتین؟

 کنارش نشستم و بدون حرف بغلش کردم سرش روی قلبم گذاشتم و گفتم خوب شد دردش بهونه بود…

 نفس آسوده ای کشید ودستاش دوره تنم پیچید و من چقدر این دختر و دوست داشتم تمام زندگیم بود و اصلاً دلم نمی خواست لحظه‌ای آرامشش از بین بره اما گذشت ای پر از خطا و اشتباه من کاری کرده بود که این دختر تقریباً حتی یک روز خوش نبینه و من چقدر مدیونش بودم با این همه اتفاق هنوز عاشقانه کنار مونده بود روی سرش را بوسیدم و گفتم حتی وقتی برای ثانیه ازم دور میش دلتنگت میشم باور کن توی زندگیم هیچ کسی رو بندازه تو دوست نداشتم و عشقی که به تو دارم هیچ وقت توی هیچ برهه ای از زندگیم تجربه نکردم.

 خیلی بهم قول بده هیچ وقت از من نمیگذری قول بده همیشه کنارم میمونی من واقعا می ترسم که تو بخوای منو تنها بزاری.

 سرشو از روی سینم برداشت و به صورتم نگاه کرد و آروم ته ریشم و لمس کرد و گفت

_ مگه من میتونم؟

 مگه من تا حالا تونستم از این به بعد هم بتونم ؟

نمیدونی من چقدر تورو می خوام؟

 اینو میدونی چقدر عاشقتم و نمیتونم از تو بگذرم…

 لباشو بوسیدم و دوباره تنگ به آغوشش کشیدم من برای ادامه این زندگی به حضور این دختر نیاز داشتم.

 مونس وارد اتاق که شد  بل دیدن ما توی بغل هم خندون به سمتمون دوید و چشمای خواب آلوده بازتر شد و خودشو بهمکن رسوند این بار سه نفری همدیگه رو به آغوش کشیدیم من تنها داشته‌ام زندگیم این   دو نفر بودن

 آیلین کنارم نشسته بود و مونس روی پام موهای هر دو نفرشون و نوازش می کردم و اونا  ریز می خندیدن و من چقدر خوشبختم  از حضور این دونفر کنارم .

با دیدن کیمیا که با عصبانیت و ناراحتی از گوشه در به ما نگاه می کرد …

بیخیال موهای دخترم رو بوسیدم دختر من مونسه من برای من کافی بود و نیازی به پسر نداشتم اما خانواده ای که نمیدونم این همه حرف و حدیث از کجا در می آوردند مجبورمون کرده بودند تا تن به این کار بدیم و بخوایم اینطور اذیت بشیم و عذاب بکشیم.

آیلین کمی از من فاصله گرفت و گفت من برم صبحانه آماده کنم که دور هم بخوریم…

 دخترم همراهش رفت و من توی اتاق

تنها موندم و فکر کردم به خودم به زندگی به کیمیایی  چطوری شده بود بلای جونم و من واقعا باورم نمیشد این دختر همون کیمیای چند سال پیش باشه

 اون موقع ها خیلی معصوم و بی سر و صدا بود خجالتی بودم همیشه خدا حتی نگاه کردن به چشمای من شرم می کرد و الان اینقدر افسار پاره کرده بود و نمیشد حتی کنترلش کرد واقعاً چی بهش گذشته بود که این شده بود درد عشق بود؟ اما عشق اینجوری نیست اگه آدم عاشق کسی باشه خوشبختیش براش از همه چیز مهمتره اما اون خوشبختیه منو نمیخواست..

کیمیا که از غیبت آیلین استفاده کرده بود وارد اتاق شده در کمال ناباوری چندتا عکس کنارم روی تخت گذاشت و گفت

_ اینارو خوب تماشا کن تا دلت بخواد از اینا دارم  برای خشکوندن ریشه عشق زنت بهت فکر کنم کافی باشه اینکه لخت تو بغل هم خوابیدیم مگه نه؟

  نگاهم که به عکسا افتاد  همه وجودم آتیش گرفت اگه اینارو آیلین میدیددیگه حرفامو باور نمی کرد و من تقاص کاری رو میدادم که نکردم سریع عکس ها را برداشتم و توی دستم مچاله کردم و گفتم

 بس کن کیمیا چی میخوای از جونم لبخندی زد و گفت

_ من حرفامو قبلا بهت زدم یه کمی از تو رو می خوام توجهت علاقه ات عشقت میدونی وقتی صدای زنت تو این خونه میپیچه از عشق تو  چه حسی دارم؟

 احساس می کنم کسی داره کل وجودمو تکه میکنه قلبم از سینه در میاره و  با خنجر پاره میکنه دلم میخواد منم عشق گذشته رک تجربه کنم 

دلتنگتم و تنها دوای دلتنگیام توی دوای دلتنگیام شو تا من لب از لب باز نکنم و تا عمر دارم سکوت کنم…

 نگاه عصبیمو و بهش دوخته بودم دیگه نمیشناختمش من دیگه این زن و نمی شناخت به سمت در اشاره کردم گفتم

 برو از اتاق بیرون کیمیا برو بیرون تا یه بلایی سر خودم نیاوردم با یه لبخند از اتاق بیرون رفت .

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن