codebazan

رمان خان زاده جلد دوم

رمان خان زاده جلد دوم پارت ۳۲

_ باهام میای بریم ؟
بریم یه جای خلوت فقط من و تو باهم حرف میزنیم حل می‌کنیم هر چیزی که تو بگی هر کاری که تو بگی می کنم که قلبت باهام صاف بشه فقط باهام بیا بهت نیاز دارم …
دلتنگی داره منو میکشه حضور تو می خوام
آهسته زمزمه کردم
مونسم میبریم..

اما اون صورتمو با دستاش قاب گرفت و گفت
_فقط من و تو ما دو نفر مونس اینجا پیش راحیل میمونه فقط امشب امروز بزار باهات باشم بزار بهت ثابت کنم که من هیچ خطایی نکردم خواهش می کنم…

دادن یک فرصت بهش اشتباه نبود بود؟
یه فرصت بخواد بهم ثابت کنه چقدر از حرفاش راسته اشتباه نبود اینکه اینقدر راحت کوتاه اومده بودم…

کوتاه اومده بودم اما قلبم داشت طوری خوشحالی می‌کرد که انگار به ارزوش رسیده..
به سمت اتاقی که راحیل و مونس اونجا بودن رفتم و هر دو نفرشون منتظر بودن تا ببینن آخر این جنگ چی میشه!
با دیدن من راحیل به سمتم اومد و گفت
_ حالت خوبه بهش گفتی؟

روی تخت نشستم و گفتم چیزی بهش نگفتم
میخواد ثابت کنه که خیانتی در کار نبوده میتونی مواظبمون مونسمون باشی؟

منو محکم بغل کرد و با خنده گفت _من قربون تو و مونسم بشم چرا نباشم مواظب شم تو برو همه دلخوری ها و کدورت‌ها را کنار بگذارین با و خوشی برگردین دنبال دخترتون

خواهش می کنم باید به خودتون فرصت بدی اون آدمی که تو این مدت من دیدم مجنون ورد کرده به خدا مجنونم انقدر آواره کویر نشد که این بیچاره آواره و دربدر کوچه و خیابون شد خواهش می کنم…
لباس عوض کردم و همراه اهورا از خونه راحیل بیرون رفتیم
سوار ماشین که شدم وقتی حرکت کردیم احساس می کردم این چندین ماه دوری کاری کرده بود که کمی حس غریبگی داشته باشم
اما اهورا چنان دستمو محکم گرفته بود که انگار می خواست مانع از فرار کردنم بشه
سکوت بین هر دو نفرمون حاکم بود حرفی نمی‌زدیم و هر دو به خیابون خیره شده بودیم و غرق در فکر و خیال بودیم.

فکر و خیالی که برای هر دونفرمون شاید فقط فقط یک دلیل داشت من می خواستم بهم ثابت بشه که این آدم بهم خیانت نکرده و اون می‌خواست این رو به من ثابت کنه بالاخره وقتی بعد از یک ساعت و نیم جلوی اپارتمان بزرگی ایستادیم
رو بهم گفت
پیاده شو رسیدیم اینجا هم خونه ای بود که برای خودش اجاره کرده بود حتما همین بود

همقدمش به سمت داخل ساختمان رفتیم وقتی از آسانسور پیاده شدیم و جلوی واحدی که مال اهورا بود ایستادین و اون درو باز کرد و قدم به داخل گذاشتم اهورا که در و بست منو ببین خودش دیوار اسیر کرد

از این کارش قلبم دوباره خودش داشت به قفسه سینم میکوبید نفس نفس می زد و با نگاهش کل صورتم رو زیر و رو می کرد

اهسته گفتم تو منو اوردی که به من ثابت کنی خیانتی نبوده اهورا‌..

اما اون با بوسه عمیقی که روی لبام گذاشت منو خفه کرد و اجازه نداد ادامه بدم…

منم مثل اهورا تشنه این آدم بودم تشنه ی این همه نزدیکی و آغوش گرمش
تشنه ی این بوسه های داغ اما الان وقت مناسبی برای این کارا نبود نمیخواستم از همین اول کار قافیه رو ببازم و دیگه کار تموم بشه…
میخواستم کمی دست و پا بزنه برای اینکه به من ثابت کنه که خیانتی در کار نیست اما اهورا مثل یه آدم تشنه که بعد از مدتها به آب رسیده داشت از من کام میگرفت

تقلا هام دست و پا زدنام به هیچ جایی نمی رسید
دست انداخت زیر پامو منو از روی زمین جدا کرده و به سمت داخل خونه رفت
اسمشو آهسته زمزمه کردم گوشش بدهکار نبود صدامو کمی بالاتر بردم نگاه پر از نیازشو بهم داد با دلخوری که توی وجودم بود آهسته زمزمه کردم
منو بذار زمین من برای این به این خونه نمیومدم
اما اون شده بود همون اهورای زورگوی همیشه که توی تخت خواب حرف حرف اون می شد

من و روی تخت گذاشت روی تنم خیمه زد و بدون مکثو بی اعتنا به من و حرفام شروع کرد به در آوردن لباس هام
دستم روی دستش گذاشتم و گفتم

خواهش می کنم این کارو نکن این کارو بکنی دیگه هیچ چیزی بین من و تو درست نمیشه …

دستش روی تنم خشک شد
دلخور غمگین محزون و عصبی بهم نگاه کرد دستاشو کنار کشید و روی زمین نشست تکیه شو به تخت داد و صورتشو با دستاش پوشوند و گفت
_ تو آیلین من نیستی اون دختری نیستی که همیشه توی خونه من بود چطور اینهمه عوض شدی؟
بخاطر چی به خاطر نقشه های کیمیا؟
به حرفهای اون اعتماد می کنی به من نه؟

من حتی اون زن تا به حال و بغل نکردم توی هر شرایطی که بودیم من هیچ وقت پام فراتر از خط قرمز هایی که برای خودم و خودت تعیین کردیم نذاشتم
تو از من دور میشی فرار می کنی پنهان میشی جون میدم هر روز هزار بار میمیرم اما تو خودی نشون نمیدی راضی میشی به این عذابم به مردنمو جون دادنم چرا ؟
چون کیمیا کاری کرده که تو به من شک کنی من گذشته بدی داشتم اما این بار خودت خوب میدونی که من اون اهورای سابق نیستم من به تو خیانت نکردم نمیتونم که خیانت کنم من عاشق توام
اما تو انگار منو عشقمو باور نداری‌..

کمی خودمو جمع و جور کردم و لباسامو مرتب کردم و روی تخت نشستم و گفتم

تو جای من بودی چیکار میکردی اگه من اون همه توی گذشته به تو خیانت کرده باشم و الان باز یه خیالت دیگه جلوی روم باشه چیکار می کردی؟
به خدا بدتر از من میکردی نمیکردی؟
دلت نمیشکست؟
به خودت زندگیت به احساسی که داشتین شک نمیکردی؟

نگاهش به سمت من داد و گفت _گفتم که بهت حق میدم اما کیمیا رو خوب میشناسی مولای درز نقشه‌اش نمیره
کارشو خوب انجام داد گرفتن تو از من کار هر کسی نبود اما اون تونست

از روی تخت پایین اومدم و جلوی روش نشستم و گفتم
اون عکسا شبایی که من بیدار میشدم و تو نبودی و سر و صدایی که از زیر زمین میومد اونا چی بود همه دروغ بود ؟

دستشو روی صورتم گذاشت و پوست صورتم را نوازش کرد و گفت _سروصدارو نمیدونم اما چند باری که تو بیدار شدی و من نبودم آره رفته بودم به اتاق کیمیا صدام میکرد اما هرگز بین من اوت و هیچ اتفاقی نیفتاده
من و اون درست و حسابی با هم حرف نمی زدیم چون بین ما فقط بحث و دعوا بود وقتی تو نبودی من باهاش اتمام حجت کردم گفتم که بچه به دنیا میاد و میره اما اون رفت به خانوادم همه چیزو گفت که یه بچه تو شکمشه اونم یه پسر خوب میشناسی خانواده منو مجبورم کردن که توی اون خونه نگهش دارم اما خودم از اونجا زدم بیرون اینجا رو برای خودم گرفتم
اما خانم خودشو زد به مریضی دکترا گفتن احتمال سقط جنین هست و من خدا شاهده به مرگ خودم به جان تو که عزیزتر از توی برای من وجود نداره فقط به خاطر تو به اون خونه برگشتم
چون نمی خواستم بچه صدمه‌ای ببینه چون تو اون بچه رو می خواستی به خاطر اون بچه این همه مصیبت سرمون اومد

خواهش می کنم باورم کن
چیزی درونم داشت فریاد میزد که این مرد دروغ نمیگه هیچکدوم از حرفاش دروغ نیست می‌خواستم بهش اطمینان کنم شاید برای آخرین بار امیدوار بودم دیگه هرگز اعتمادم زیر پاش نره و هیچ وقت قلبم نشکنه اشکای روی صورتش چشمای خیس این مرد هرگز دروغ نمی گفت اهورا هیچ وقت گریه نمی کرد مگر اینکه حرفش واقعا براش درد داشته باشه و انگار نبودن من اینقدر براش درد داشت که الان این اشکا مهمون صورتش بشه..

صدای زنگ گوشی اهورا مارو از اون جو آروم و رمانتیکی که توش بودیم بیرون اورد
اهورا گوشی رو از جیبش بیرون کشید و با دیدن اسم کیمیا کلافه گوشی رو کنار انداخت با دیدن اسم کیمیا منم دیگه اون دختر چند ثانیه پیش نبودم حالم بدجوری گرفته بود…

هر اتفاقی می‌افتاد من حتی اگه با اهورا آشتی هم می کردم و می بخشیدمش و عشقش و حرفاشو باور میکردم باز کیمیا توی زندگی ما حضور داشت و این برای من قابل هضم نبود
الان فقط می خواستم اون بچه رو داشته باشیم و کیمیا از زندگیمون حذف بشه اما برای داشتن بچه باید این چند ماه آخر هم صبر میکردیم.

انگاراخمام خیلی توی هم رفته بود که اهورا منو به سمت خودش کشید توی بغلش نشوند و گفت

_ اخم نکن دختر اخم نکن میگذره دیگه آخراشه
نفس عمیقی کشیدم و گفتم کیمیا برای من شده ملکه عذاب انگار سایه نحس این زن قرار نیست از زندگی من کم بشه و تا وقتی که اون هست من هرگز پیش تو برنمیگردم

تا اون موقع ترجیح میدم کنار راحیل بمونم و با اون زندگی کنم
تا کیمیا بچه رو به دنیا بیاره

اخمی کرد عصبانی شد و ناراحت گفت
_ چرا پیش راحیل ؟
همینجا میمونی من تو دخترمون توی همین خونه میمونیم تا وقتی که کیمیا بچه رو به دنیا بیاره…

غمگین گفتم اما مطمئنی که بعد دنیا اومدن بچه شر کیمیا از زندگی ما کم میشه؟
پدر و مادرتو اونو میخوان دوسش دارن الان گذاشتنش روی چشمشون من چی؟
من اصلا براشون مهم هستم ارزشی براشون دارم؟

با چشمای غمگین به صورتم خیره شد و گفت
_مهم اینه پدر و مادرم هر چقدر اونو دوست داشته باشن من دوسش ندارم
این دوست داشتن اونا به چه دردی میخوره؟
برای من تو مهمی من فقط تورو میخام مهمتر از همه اون فقط و فقط یه رحم اجاره‌ایه اما تو زن منی اسم تو توی شناسنامم توی قلبم توی زندگیم حک شده و هرگز بیرون نمیاد…

با اینکه حق با اهورا بود و واقعیت زندگی ما هم این بود که اهورا ازش حرف می‌زد اما باز ترسی توی دلم بود که تا وقتی که این زن از زندگیم بیرون نمی رفت از من جدا نمیشد رو به اهورا گفتم
حق با توعه اما من تا وقتی که کیمیا توی زندگیمون هست با تو یکجا زندگی نمیکنم
این همه صبر کردیم این چند ماه آخرم صبر میکنیم تا ببینیم چی برامون پیش میاد…
اما من اینجا و پیش تو نمیمونم ترجیح میدم با راحیل زندگی کنم اونجا آرامش بیشتری دارم چون اگر نزدیک تو باشم هر باری که اون زن به تو زنگ میزنه و پیام میده من عصبی میشم حالم بدمیشه و تو مطمئنم اینو نمیخوای …

کلافه دستی به صورتش کشید و گفت
_گاهی اوقات آرزو می کنم بمیرم و این همه درد مصیبت تموم شه..

انگشتم رو لباش گذاشتم و گفتم خواهش می‌کنم این حرف نزن ما این همه صبر کردیم …

اما بهم قول بده بهم قول بده که هرگز بهم خیانت نمی کنی من با اینکه دودلم اما می خوام بهت اعتماد کنم می خوام یه فرصت دیگه به تو زندگیمون بدم خواهش می کنم اعتماد منو ویرون نکن
لبامو بوسید و منو روی تخت خوابوند و گفت
_ بهت قول میدم..

این کارش یعنی داشت باز خودش رو برای یه رابطه آماده می‌کرد اما من به گفته دکتر رابطه برام کمی خطرناک بود به خاطر ضعف بدنی که داشتم از من خواسته بود تا حد امکان رابطه جنسی نداشته باشم و من چطور می خواستم اینو به اهورا بگم بدون اینکه بفهمه حامله ام؟

شروع کردم به پس زدنش اما اون تقلا و و دست و پا زدنم و به پای ناز کردنم می گذاشت و به کارش ادامه می داد
بالاخره با صدای بلندی گفتم
مگه با تو نیستم نکن اهورا من رابطه نمیخوام
نگاهی به من انداخت و با صورت عصبی و ناراحتی گفت
_تو منو نمیخوای؟
دلت برای من تنگ نشده؟

میخواستمش با تمام وجودم میخواستمش دلتنگش بودم اما الان پایه یه موجود زنده دیگه وسط بود من نمی‌خواستم هیچ اتفاقی برای بچم بیفته نمیخواستم اهورا لباسمو دربیاره و متوجه برآمدگی کوچکی که روی شکمم بود بشه نمی خواستم به چیزی شک کنه

اهورارو کنار زدم و روی تخت نشستم و گفتم
گوشیت باز داره زنگ میخوره نمیخوای جواب بدی اما اون دلخور از جاش بلند شد بی اعتنا به گوشی به سمت آشپزخونه رفت میخواستم ببینم کیمیا چی میخواد بگه که این همه داره زنگ میزنه تماس و وصل کردم و سکوت کردم و صدای گریون کیمیا از اونور خط به گوشم رسید

_اهوراکجایی حالم خیلی بده خونریزی دارم…

گوشی از دستم افتاد و به سمت آشپزخونه رفتم…

اهورا با یه لیوان آب توی دستش به کابینت تکیه داده بود وارد آشپزخونه شدم و بهش گفتم

_ کیمیا میگه خونریزی داره حالش خوب نیست..

لیوان روی کابینت گذاشت و بی اعتناء گفت
_ به جهنم برام اصلا مهم نیست!

با عصبانیت گفتم من زندگیمو به باد ندادم که تو الان بگی به جهنم که برات مهم نیست
بچه من توی شکم اون عوضیه نمیخوام اتفاقی براش بیفته..
خودت خوب میدونی چی کشیدم تا این بچه به دنیا بیاد برو و ببین چه خبره خواهش می کنم…

کلافه بهم نزدیک شد شونه هامو توی دستش گرفت منو کمی تکون داد و گفت
_ کاش منم به اندازه اون بچه دوست داشتی کاش منم به اندازه همون حس میکردی
اما تو همیشه بچه رو به من ترجیح دادی برای همین هم توی این بدبختی گیر افتادیم
چون تو الویتت توی زندگی همیشه بچه‌هات بودن نه منه شوهرت …

اینو گفت و به سمت در خروجی رفت چنان در و محکم به هم کوبید که من از جا پریدم و قلبم از جا کنده شد کنار دیوار سر خوردم و روی زمین نشستم من بچه هامو دوست داشتم چون از من و اهورا بودن هرگز اولویت من بچه ها نبودن تمام عمرم اولویتم اهورا و زندگیمون بوده اما اون یه حسادت ذاتی توی وجودش داشت
که گاهی حتی به دختر خودمونم حسودی میکرد
شروع کردم به دعا کردن
دعا کردم تا اتفاقی برای اون بچه نیفته حداقل سلامت به دنیا بیاد تا این همه عذابی که کشیدیم بی ثمر و نتیجه نمونه

 

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫12 نظرها

    1. نه بابا به نظرم هر دو بچه زنده میمونن خود کیمیا میمیره
      .
      .
      آیلین تو کلا بچه نداری عشقم 😂۶ تا بود کشتیشون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان

بستن