codebazan

رمان خان زاده جلد دوم

رمان خان زاده جلد دوم پارت ۳۳

دستم روی شکمم گذاشتم و آهسته سومین بچه مون رو نوازش کردم و گفتم
دعا کن دعا کن برادرت سالم به دنیا تنها خواستم همین بود

گوشیش رو با خودش نبرده بود برای همین نمی تونستم باهاش تماس بگیرم به راحیل زنگ زدم و جریان گفتم بهش خبر دادم که اینجا میمونم و منتظر اهورا هستم از راحیل خواستم تا اونم دعا کنه که اتفاق بدی نیافته و تمام تلاش های من بی ثمر و نتیجه نشه

اخرای شب بود از انتظار کشیدن خسته شده بودم نگرانی داشت من از پا درمی آورد هر ساعتی که می‌گذشت اهورا بر نمی گشت من ترسم بیشتر می شد که نکنه اتفاق بدی افتاده باشه
ساعت ۱۱ شب بود که بالاخره در خونه باز شد و من خودمو هراسون به اهورایی که خسته از در داشت داخل میومد رسوندم و پرسیدم

چی شد همه چی مرتبه بچه حالش خوبه؟
نگاهش به صورت من داد نمی دونم توی صورتم چی دید حال بدم و انگار تزچشمام خوند که با چند قدم بلند خودشو بهم رسوند منو محکم بغل کرد و سرم را روی سینه اش گذاشت و گفت

_ آروم باش هیچ اتفاقی نیفتاده همه چیز مرتبه چرا اینقدر نگرانی ؟

کمی سرم و از روی سینش جدا کردم و پرسیدم

مطمئنی چیزی نشده خواهش می کنم راستشو بگو!

موهامو نوازش کرد پیشونیمو بوسید و گفت
_ مطمئنم بچه حالش خوبه اما دکتر گفت کیمیا باید تحت‌نظر بمونه به خاطر خونریزی که داشته

نفسمو اسود بیرون دادم و گفتم

خدا رو شکر مردم از ترس گفتم خدای نکرده اگه اتفاقی بیوفته برای اون بچه چیکار باید بکنم؟
ما این همه تلاش نکردیم سختی نکشیدیم که این بچه رو از دست بدیم
دستشو دور کمرم انداخت و همراهش هم قدمش وارد پذیرایی شدیم روی مبل نشست و منم کنار خودش نشوند و گفت

_ کیمیا هر کاری میکنه که منو پیش خودش نگه داره شاید حتی خونریزی هم در کار نبوده و فقط و فقط میخواست منو به خونه بکشونه تا نزدیکش باشم از اون زن هیچ چیزی بعید نیست

دستی به صورتم کشیدم و گفتم مهم نیست فقط حواست باشه که یه موقع داستان چوپان دروغگو نشه چند بار بری و در آخر واقعیتی اتفاقی بیفته بود دیگه حرفشو باور نکنی حتی اگه هر روز از این حرفا بزنه تو باید بری میدونی که من اون بچه رو می خوام؟

روی مبل دراز کشید سرش روی پاهام گذاشت به صورتم خیره شد و گفت
_هر چی که تو بگی اگه کنارم باشی هر کاری که بگی می کنم به این شک نکن فقط باهام بمون کنارم باش دور ازتو حتی نمیتونم نفس بکشم چه برسه به اینکه بخوام زندگی کنم وقتی تو نیستی نه میتونم فکر کنم نه تصمیم بگیرم
من حتی عصبانیتمو نمیتونم کنترل کنم اما تو که هستی همه چیز رو به راهه …
همه چیز خوبه دیگه هیچ چیزی نیست که منو ناراحت عصبی دیوونه کنه…

به این حرف‌هایی که می‌زد به این عشقی که از تک به تک کلماتش به وجود من تزریق میکرد نیاز داشتم من به این مرد به این آدمی که سرش الان روی پاهام بود نیاز داشتم برای اینکه زندگی کنم نفس بکشم احساس زنده بودن داشته باشم
با تمام سختی هایی که داشتن این آدم برای من به وجود آورده بود با تمام عذاب هایی که خواستن این آدم به من تحمیل کرده بود توی تمام این سالها هنوزم قلبم…
تپش های این قلب بیچاره من فقط و فقط به خاطره اهورا بود
موهاشو آهسته نوازش کردم و نگاه از صورتش نگرفتم ماهها بود که دلتنگ اینصورت بودم توی خواب و رویا هزاران بار به آغوش کشیده بودمش نگاهش کرده بودم و حتی بوسیده بودمش الان رویا و خیال نبود خواب نبود این آدم کنارم بود درست نزدیکم

دستشو بالا اورد صورتمو نوازش کرد و گفت
_ تو هم مثل من بودی تو هم مثل من عذاب کشیدی تو هم دلت برای من تنگ میشد؟

چشمام به اشک نشست قطره اشکی از گوشه چشمم سر خورد روی صورتش افتاد سریع سرش را از پا بلند کرد کنارم نشست اشکم از صورتم پاک کرد و گفت

_ فهمیدم می دونم خواهش می کنم گریه نکن
با صدای لرزونی که به خاطر بغض توی گلوم بود گفتم
من تمام روزایی که تا نبودی هزاربارمردم جون دادم حسرت داشتنت جون منو گرفت اما چاره دیگه ای نداشتم چیزهایی که دیده بودم باعث میشد این دوری رو تحمل کنم و ازت فاصله بگیرم…

دستشو توی دستم گرفتم و روی قلبم گذاشتم و گفتم
می بینی این قلبم انقدر درد می‌کشید وقتی نبودی اینقدر تیر می کشید که گاهی فکر می کردم همین الان که از کار بیفته و من جونم از تنم بره
منو خوب میشناسی میدونی برای من تو حکم عشق و شوهر و این چیزا رو نداری تو برای من دلیل نفس کشیدنی وقتی از تو گذشتم قلبم هزار تیکه شده بود
دیدن این عکسها دیدن کیمیا لخت توی بغل تو خیلی درد داشت اهورا….
این درد و من نمیتونستم تحمل کنم دیگه نمی تونستم بی خیال از کنار این درد بزرگ بگذرم باید میرفتم تو به من حق نمیدی؟

پیشونیشو به پیشونی من تکیه داد و گفت
_ بهت حق میدم اما تو بدون اینکه با من حتی حرف بزنی رفتی این منصفانه نبود انصاف نبود..

قلبم بی تابی می کرد میخواست بغلش کنم میخواست توی بغل این آدم آروم بگیره بی هوا دستامو باز کردم و محکم بغلش کردم کمی مکث کرد تا به خودش بیاید و بعد دستاش بازوهای مردونه اش دور تنم نشست و منو به خودش فشار داد
منو این آدم به هم نیاز داشتیم برای زندگی یعنی باید بهش میگفتم الان که منو اهورا کنار همیم یه بچه توی شکم منه؟
دودل بودم مردد بودم برای دادن این خبر میترسیدم این خبر رو بدم اتفاق بدی بیفته و من به خاطر این بچه باز پاگیر بمونم

می خواستم اول مطمئن بشم از زندگیم از اهورا از اینکه کیمیا رفتنیه بعد این خبر رو بهش بدم انگار بدجوری توی فکر غرق بودم که اهورا آهسته اسممو صدا زد به خودم اومدم و بهش نگاه کردم

_به چی داری فکر می کنی؟

کمی مکث کردم با یه لبخند گفتم هیچی فکرم پیش مونسه اهورا روی مبل دراز کشید منو روی خودش کشید روی تنش خوابوند و گفت

_جای مونس خوبه نگران نباش الان من و تو به هم احتیاج داریم به اینکه کنار هم باشیم تا بتونیم آروم بگیریم مگه نه ؟

درست روی تنش دراز کشیده بودم و سرم زیر گردنش بود من از تنها بودن با این آدم می ترسیدم میدونستم اهورا از من چی میخواد اون می خواست عطش این چند وقت اخیر شو همین امشب بخوابونه و سیراب بشه اما من نمیتونستم…

نمیتونستم باهاش همراه بشم و نمیتونستم روراست حرفمو بگم بهش ونه نه بگم..
مونده بودم بین دو راهی که هر دو در راه برای من سخت بود و دشوار دستش روی تنم بالا و پایین میشد و نوازش می کرد آهسته دستشو از زیر تی شرتی که تنم بود داخل فرستاد و شروع کرد به نوازش کردن کمرم دروغ چرا حرکت دستش روی تنم منو هوایی می کرد هوایی می‌کرد و حس نیاز و توی وجودم روشن میکرد…

تنم داشت داغ میشد این مرد خوب بلد بود که چطور منو رام کنه
بلد بود چطور شهوت نیاز و توی وجودم بیدار کنه
و از این راه منو تسلیم خودش بکنه…
اما الان چطور تن به رابطه میدادم باهاش اگر می فهمید اگر اتفاقی برای بچه می‌افتاد !؟

تمام این ترسا راواز خودم دور کردم اگه یه رابطه آروم و باهاش تجربه می کردم هیچ اتفاقی نمی افتاد مگه نه؟

من دلم براش تنگ بود درست مثل خودش که دل تنگ من بود دلو به دریا زدم و باهاش همراه شدم رقص دستش روی تنم نفسای داغش روی گردنم داشت منو دیوونه میکرد

اهورا انقدر داغ بود که انگار که تب ۴۰ درجه را داشت تجربه می‌کرد دستاش سریع دست به کار شدن لباسامو از تنم جدا کردن و من با شهوت و نیاز لباسای اونو در آوردم…

حالا هر دو نفرمون بدون لباس توی بغل هم بودیم
باید سعی می‌کردم خودم بالا باشم باید سعی می‌کردم وزنش روی تنم نیفته
نگران بودم نگران پسری که همیشه آرزوشو داشتم الان توی وجودم بود..

احساس می کردم این نزدیکی این رابطه با اهورا کاری میکنه که پسرم پدرشو احساس کنه
پدری که ماههاست ازمون دوره و ادن حتی حسش نکرده می خواستم عشقی که بین من و اهورا ست و احساس کنه…

دوست داشتم از همین الان با عشق رشد کنه یه مرد خوب مثل پدرش بشه اما بدون یه دل بزرگ که خیلیا توش جا داشته باشن
دلش باید به من می رفت که فقط و فقط اهورا توش زندگی می کرد

اهورا دیوونه شده بود وحشی شده بود این همه دوری و جدایی انگار که حریصش کرده بود
منو لبه تخت کشید سرم رو به پایین خم کرد و خودش پشتم جا گرفت

نفس عمیقی کشیدم تا استرس و از خودم دور کنم و بتونم از این رابطه لذت ببرم
همه چیز مرتب بود و قرار نبود اتفاق بیفته وقتی اهورا باهام یکی شد صدای آه بلندم کل اتاق و پر کرد خیلی وقت بود رابطه ای نداشتیم و این برای من کمی باعث اذیت بود

روتختی رو چنگ زدم اهورا محکم کمرم توی دستاش گرفت تا اجازه هیچ حرکتی بهم نده

آرامشی نداشت محکم خودش رو به من میکوبید و من داشتیم فکر می کردم توی شهوت و نیاز این مرد و خودم غرق می‌شدم

اهورا مثل دیوونه ها داشت خودشو عقب جلو میکرد و من فقط و فقط زیرش داشتم آه و ناله میکردم چقدر این مرد و دوست داشتم حتی نمیدونستم
میدونستم موقع ارضا شدن وحشی تر از هر لحظه دیگه میشه پس سعی کردم اونو روی تخت بخوابونم و خودم بیام بالا
به خاطر شهوت نبایدریسک میکردم انگار که قصدمو فهمید روی تخت افتاد و من روش نشستم حالا من خودم بودم که همه کار را به دست گرفته بودم
اهورا چشماشو بسته بود و من روی تنش بالا و پایین میشدم حس بی نظیری بود خیلی بی نظیر وقتی که داشت به ارضا شدنش نزدیک میشد من روی تنمش خم کرد محکم بغلم کرد و با فریاد بلندی توی وجودم به اوج رسید
هردومون از نفس افتاده بودیم به هم چسبیده بودیم و همو بغل کرده بودیم
انگار که قراره کسی مارو از هم جدا کنه از لذتی که برده بودم گریه ام گرفته بود و اهورا با تمام بی حالی که داشت آهسته صورتمو میبوسید عرق کرده بودیم و هر دو بی حال شده بودیم…
وقتی کمی حالمون جا اومد اهورا موهای خیس از عرقمو کنار زد و پیشونیمو بوسید و گفت

_ چقدر دلتنگ تو بودم چقدر تورو کم داشتم مثل دیوونه ها شده بودم خوشحالم که برگشتی زنده شدم که برگشتی
دیگه نرو هیچ وقت منو تنها نزار من بدون تو هیچی نیستم
تمام زندگی منی آیلین
من برای اینکه تورو داشته باشم هر کاری می کنم از هر چیزی می گذرم خواهش می کنم بهم اعتماد کن
من هیچ وقت بهت خیانت نکردم من هرگز به کیمیا نزدیک هم نشدم…
من تو رو عشق تو رو با کل دنیا عوض نمیکنم فراموش کن گذشته رو فراموش کن کارنامه سیاه منو
الان من فقط تورو می خوام چشمام جز تو کسی رو نمیبینه قلبم جز تو جای هیچ کس دیگه ای نیست…

دوسش داشتم خیلی دوسش داشتم حرفاشو باور میکردم پس مهر تایید و با بوسه ای روی لبش زدم و اون محکم تر منو به خودش فشار داد و گفت
_چه خوبه که دارمت چه خوبه که برگشتی
ممنونم که اومدی که بخشیدیم که هنوزم منو دوست داری…

الان فقط عشق بود که توی وجودم تویی قلبم جا داشت
تمام شک و تردیدام از بین رفته بود من بازم به این آدم اعتماد کرده بودم میدونستم این بار اعتمادمو زیر پا نمیزاره.
توی بغلش اوج آرامش داشتم تجربه می کردم اونم بعد ماها مزه ی این بغل این آغوش این آدم زیر دندونم مونده بود وهرگز از بین نمیرفت

حضور و وجودش برای من همون بهانه ی نفس کشیدن بود
تا صبح نخوابیدیم خواب با چشمای من غریبه بود همانطور که با چشمای اهورا غریب بود توی بغل هم موندیم از این چند ماهی که بدون هم گذرونده بودیم حرف زدیم و حرف زدیم چندین و چند بار تا نوک زبونم اومد که بگم حامله ام اما باز جلوی خودمو گرفتم نمی دونستم چرا این کارو می کنم اما عقلم می گفت هنوز نباید بگی هنوز زوده …

آفتاب که بالا زد اهورا روی تخت نشست و موهای منو بوسید و گفت

_ شب خوبی گذروندیم هر دو نفرمون بهش نیاز داشتیم بعد چند ماه دوری و نبودن به این خلوت واقعاً محتاج بودیم اما من بی اندازه دلتنگ دخترمونم

برم دنبالش؟
برم بیارمش اینجا زندگی می کنیم دیگه مگه نه ؟
اینجا میمونیم تا وقتی که شر اون کیمیا رو از زندگیمون کم کنم!
همین جا میمونی مگه نه؟

مگه میتونستم وقتی اینطور با مظلومیت از من چیزی میخواستم نه بگم !
سرمو تکون دادم و پلک زدم که اون منو محکم بغل کرد بغلم کرد و دوباره لبامو بوسید میدونستم این بوسه های طولانی کار و به جاهای باریک میکشونه پس کنارش زدم و گفتم

برو عقبتر من به تو اعتماد ندارم الان دوباره دیوونه میشی می افتی به جون من..

با صدای بلند خندید و گفت
_امان از دست توآیلیت ولی حق با توئه میرم مونس بیارم بعدش دیگه خودت باید جمع و جورم کنی میدونی که منه دیوونه وقتی از تو دورم بینمون رابطه ای نیست چقدر حریص میشم
باید آرومم کنی
خودت که شوهرت رو میشناسی تو این مدتی که نبودی از حسرت داشتن تو و حضورت دیوونه شده بودم و الان وقتشه که خودت شوهر دیوونه تو آروم کنی ..

میدونستم فکر و ذکرش فقط این چیز است عاشق رابطه بود اما خدا را شکر که فقط عاشق رابطه بامن بودو نه کسه دیگه ای..

به سمت آشپزخونه کوچیک آپارتمان جدیدش رفتم و گفتم
من صبحانه آماده می کنم تو برو دنبال مونس تا برسین و با هم صبحانه بخوریم خلوت بودو ترافیکی وجود نداشت برای همین یک ساعت و نیمه می رفت ومی آمد

سریع آماده شده از خونه بیرون رفت حس زندگی داشتم زنده شده بودم الان دوباره حس می کردم دارم زندگی می کنم چقدر بدون حضور این مرد زندگی تلخ بود زندگی نبوداصلا
صبحانه رو آماده کردم جلوی آینه نشستم موهامو با شونه اهورا شونه کردم نگاهی به صورتم انداختم درست لاغرتر شده بودم اما نگاهم جون گرفته بود انگار که برگشتنم پیش اهورا حتی روی ظاهرم هم تاثیر زیادی می گذاشت درست حدس زده بودم درست یک ساعت و نیم وقت برد تا اهورا با مونسم برگرده
درو که باز کردن به پیشوازشون رفتم و مونس خوشحال با اون چشمای خواب آلودش خودشو توی بغلم انداخت و گفت

_بابامیگه دیگه باهم زندگی می کنیم اره؟
من تو بابا مگه نه ؟؟

پیشونیشو بوسیدم موهاشو بوسیدم و گفتم آره عزیز مامان دیگه با هم زندگی میکنیم
دیگه دور بودن تمام شد خوشحال دستاشو برای پدرش هم باز کرد دختر کوچولوی من هم منو هم پددرش محکم بغل کرده بود با صدای بلندی میخندید

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫4 نظرها

  1. چرافصل دوم پارت ۳۴نمی گذاریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
    خسته شدیدم دیـــــــــــــــــگـــــــــــــــــــــــــــه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان

بستن