codebazan

رمان خان زاده جلد دوم

رمان خان زاده جلد دوم پارت ۸

 

سرمو زیر گردنش پنهان کردم و گفتم می دونی اهورا منم دلگیر میشم منم دلم میگیره از اینکه نمیتونم برات بچه بیارم دلم می خواست این بچه توی وجود خود من رشد می کرد بزرگ میشد جلوی چشمای تو دخترم اما توانایشو ندارم دلم میگیره چرا نمیتونم اینکارو بکنم اما این بچه رو دوست دارم چون مال توئه چون مال منه از وجود هر دوی ماست ذوق دارم برای اومدنش از همین الان دلم میخواد زودتر بیاد و ببینمش.

اهورا منو بیشتر و بیشتر به خودش فشار داد و گفت
_ همه چیز درست میشه بهت قول میدم تو فکر وخیال نکن ..

وقتی دوباره به دیدن دکتر رفتیم و خبر موافقت اهورا دادیم دکتر خیلی خوشحال شد و گفت
چند تا آزمایش باید انجام بدیم با دکتر برم از خانم هایی که این کار رو انجام میدن و ببینم و خودم انتخاب کنم که کدوم زن بچه رو به دنیا بیاره…

اما همون اول کار گفت اهورا جز آزمایش دادن و چند باری بیمارستان رفتن هیچ کار دیگه ای نمی کنه خانم دکتر خیالش راحت کرد که قرار نیست هیچ کاری انجام بده تمام کارها را خودشون انجام می‌دادند و بعضی از کارها رو من…

انقدر این روزا سر گرمه رحم اجاره ای بودیم که دیگه واقعا وقتی برای هیچ چیزی نداشتیم

وقتی با خانم دکتر در مورد خانم‌هایی که قرار بود یکیشون انتخاب کنیم حرف زدم بهش گفتم دوست ندارم که من انتخابی بکنن انجام .
گفتم خودشون ببینند شرایط کدوم بهتره و کدوم بیشتر به این پول نیاز داره تا همون خانوم این کارو برام بکنه خانم دکتر که انتظار این حرف و نداشت نداری کمی شوکه شد گفت
_ واقعاً دختر خوبی هستی خیلی مهربونی منو خوشحال میکنه که به این فکر می کنی که کدوم یکی از این خانمها مشکلات بیشتری دارند که بتونی کمکشون کنی پس من خودم همآهنگ می کنم با هم آشنا تون می کنم.

باشه ای گفتم خانم دکتر شروع کرد به برسی کرد جواب آزمایش هایی که براش برده بودم.
همه رو زیر و رو کرد و گفت

_همه چیز عالیه هیچ مشکلی توی هیچ کدوم از آزمایشات وجود نداره.
همسرتون این مدت رژیمی که بهش دادیم کامل انجام دادن؟
خودتون چی؟
خیالش و از این بابتم راحت کردم که گفت
شنبه ی هفته دیگه باید بیاید کلینیک از اسپرم آقا نمونه بگیریم و همین طور از تو همون روز تخمک و اسپرم رو به رحم مورد نظر انتقال میدیم به امید خدا که همه چیز خوب پیش میره و زودتر خبر خوبی براتون میارم.

خوشحال از مطبش بیرون اومدم….

دلم می خواست این اتفاق بزرگ زندگیمونو جشن بگیریم.
توی بارداری اولم من خیلی سختی ها کشیده بودیم اما الان می خواستم تک تک این روزا برامون خاطره بشه برای گرفتن کیک رفتم و بعد به خونه برگشتم .
مونس با دیدن من خوشحال به سمتم اومد و گفت مامان بابا خوابه منم داشتم بازی میکردم

بعد که نگاهش به کیک افتاد خوشحال پرسید
_ این کیک برای چیه؟ تولد ؟
کیک روی میز گذاشتم و دخترک و بغل کردم و گفتم آره دختر خوشگلم تولده…
تولد یکی که خیلی زود می‌فهمی کیه و میدونم خیلی خوشحال میشی از تولدش .
دخترک بیچاره ام که بهم نگاه میکرد و میدونستم هیچی از حرفام سر در نیاورده فقط سرشو تکون داد و از تو بغلم پایین رفت و دوباره مشغول بازی شد.
به طرف اتاق رفتم و در باز کردم و خواب خواب بود کنارش روی صورتش خم شدم عمیق لبشو بوسیدم…
آروم چشماشو باز کرد و به من نگاه کرد کنارش روی تخت نشستم دستمو روی صورتش کشیدم و گفتم مژدگونی بده .
خودش بالاتر کشیدو به تاج تخت تکیه کرد و نشست
_ برای چی اینقدر خوشحالی؟

دستامو به هم کوبیدم و گفتم دیگه همه کارا تموم شد هفته دیگه انجامش میدیم باورت میشه؟
اهورا از روی تخت پایین اومد و گفت اونقدرام خبر مهمی نیست که بخوای به خاطرش ازم مژدگونی بگیری…

لبام آویزون شد از این حرفش از جام بلند شدم و کنارش به درتکیه کردم و گفتم
یعنی تو خوشحال نیستی؟
نگاهی به خودش توی اینه انداخت و به سمت در رفت و گفت
_ چون تو خوشحالی خوشحالم به خودم باشه برا من هیچ فرقی نمیکنه.
از اتاق بیرون رفت و مونس و که روی زمین نشسته بودم با عروسکاش بازی میکرد بغل کرد دور خودش چرخید و گفت
_دختر خوشگلم چطوره ؟

از اینکار باباش داشت با صدای بلند می خندید محکم چسبیدبهش تا روی زمین نیفته با نفس نفس گفت _خوبم بابایی
اهورا گونه شو بوسید و باز کنار عروسک هاش روی زمین گذاشتش و با هم به سمت آشپزخونه رفتیم و من رو بهش گفتم
نظرت چیه یه قهوه بخوریم؟

پشت میز نشستم مشغول آماده کردن قهوه شدم زنگ در خونه هر دومون متعجب کرد.
به سمت در نگاهی انداختیم که اهورا از جاش بلند شد
_برم ببینم کیه…

منم نگران پشت سرش راه افتادم تقریبا خونه ما زیاد رفت و آمد ای نداشت برای همین حق داشتم که کمی جا بخورم .
صدای اهورا اومد که کلافه گفت مامانمه…
وارفته به ستون تکیه دادم با خودم گفتم
خدایا باز می خواد یعنی چه کاری انجام بده؟
وقتی مادرش وارد خونه شد دست انداخت دور گردن پسرش محکم بغلش کرد و بوسیدش.
از کنار من که میگذشت آروم بهم سلام کرد و منم جوابشو دادم اما بی خیال مونث روی مبل نشست و به پسرش اشاره کرد کنارش بشینه.

اهورا کنارش نشست دست به سینه به مادرش خیره شد.
انگار از این حرکت اهورا جا خورده بود که قیافه ی ناراحتی گرفت و گفت _پسرم اهورا از چیزی ناراحتی؟

بی توجه به این که این زن مادرش گفت
_ اومدنت اینجا مثل همیشه میدونم خبر خوبی برامون نداره حرفهایی که میخوای بزنی رو خودم خوب میدونم برای همین منتظرم حرفاتو دوباره و دوباره بشنوم …

مادرش پشت چشمی برای من ناز کرد بیخیال موندن اونجا شدم میدونستم چون من اونجام شاید نتونن راحت حرف بزنن به سمت آشپزخونه رفتم و قهوه ای که داشتم درست می کردم وبهش اضافه کردم.

صدای مادرش نمیومد اما انگار اهورا از قصد با صدای بلند حرف میزد تا منم حرفاشو بشنوم و برای خودم فکر و خیال الکی نکنم.
با این کارا قند توی دلم اب میشد این که نمیخواست چیزی توی دل من بمونه و همه چیز و روشن و واضح می‌کرد.
تنها جملاتی که از اهورامی‌شنیدم جملات تکراری و همیشگی اش بود _گفتم که نه؛ گفتم که من نمیخوام؛ بزار هر کاری دلش میخواد بکنه؛ برای من هیچ اهمیتی نداره؛

نفسم رو بیرون فرستادم به خودم گفتم
تو دخالت نکن بزار خودش اون حرف بزنه اهورا بهترین تصمیمات می‌گیره.
سینی رک برداشتم پیشش و برگشتم مادرش از عصبانیت سرخ شده بود کنار اهورا نشستم که اهورا دست منو گرفته رو به مادرش گفت
زن من اینجاست من دوسش دارم اون دختر بچه دخترمخ من هیچ کم و کسری تو زندگیم ندارم حال و حوصله و وقت و هیچ علاقه‌ای هم به این ندارم که یه زن دیگه بیاد توی زندگیم.
پس پاتونو از کفش من بکشین بیرون بیخیال من بشین.
زندگیم برای من رضایت بخش کاری نکنید که به جای اینکه شما منو ترک کنین من شمارو ترک کنم میفهمین که چی میگم؟

نمیخواستم اینطوری با مادرش حرف بزنه اینطوری من بیشتر و بیشتر از چشم خانواده اش می افتادم و تمام مشکلات و از چشم من می دیدن حرف اهورا قطع کردم رو به مادرش گفتم

من میتونم دوباره حامله بشم….

مادرش که از این حرفم کاملا معلوم بود تعجب کرده نیشخندی به من زد و گفت
_میخوای حامله شی؟
دکترا قبلا جوابت کردن چی شده یهویی الان دوباره میتونی حامله بشی!
این حرف های صدمن یه غاز شما به هیچ درد من نمیخوره میفهمی ؟
با این چیزا کارمن راه نمی‌افته.
پدرش گفته باید کسی که اون میخواد ازدواج کنه…

سرم و پایین انداختم و گفتم
اما وقتی من میتونم حامله بشم و بچه دار بشیم چرا باید با یکی دیگه ازدواج کنه؟
شما مشکلتون بچه دار نشدن من نیست انگار…
مگه مشکلتون این نیست که شما پسر میخواین وارث میخواین!
وارث و من میدم بهتون.
شوهرم منو دوسداره از زندگیمون راضیه چی بهتون میرسه از اینکه منو از عذاب میدین؟
اهورا از از جاش بلند شد و کنار من صاف ایستاد و دستش رو روی شونه من گذاشت و به مادرش گفت
_من هیچ اصراری برای اینکه دوباره بچه داشته باشم ندارم اما آیلین فقط و فقط بخاطر شما خیلی وقته که دنبال دکتر و دارو درمانه برای خودش الانم میتونه حامله بشه شاید بلکم شما خیالتون راحت بشه تا ما رو هم راحت بگذارید.
اما الان میبینم مشکل شما کلاً بچه نیست مشکل شما این دختره واقعا نمیفهمم این کاراتونو‌…
از این چیزها سردر نمیارم یه روز به زور مجبورم کردین با این دختر ازدواج کنم خیلی سختی کشید خیلی عذاب کشید اما پای من موند طاقت آورد هر اتفاقی که افتاد از من نبریدو نرفت و حالا که من این دختر رو می خوام نمی دونم شما چه اصراری داری که برم یه زنه دیگه بگیرم !
حرف آخرم رو بهتون میزنم من جز با آیلین با هیچ کس دیگه ای هیچ کاری ندارم .
این زن منه و هیچ وقت هم هیچ کس دیگه ای نمیاد بجاش فهمیدین؟

تصمیم گرفتیم دوباره بچه دار بشیم و میشیم مادر بچه من فقط آیلینه هیچ کسی نمیتونه ایلین و برای من پر کنه ..
اینو به شما گفتم شمام به پدرم بگو دست از سر زندگی ما بردارید.
مادرش عصبانی از جاش بلند شد

_به خاطر این دختر داری پشت می کنی به خیلی چیزا !
پدرت اگه میخواد تو با کسی ازدواج کنی به خاطر اینکه آینده خودتو خاندان ما را تضمین کنه میدونی کیو در نظر داره که باهاش ازدواج کنی؟
میدونی کسی که دارم راجع بهش حرف می‌زنم چه قدر سرشناسه؟
چقدر بروبیا داره؟
چقدر میتونه اسمتو رو بالاتر ببره؟

اهورا به سمت در خونه رفت و کنارش ایستاد و گفت
_ نه انگار ما حرفهای همدیگر را نمی فهمیم مادرِ من به دنبال پول بودم خیلی وقت پیش خیلی کارا میکردم الان بهتر شما برگردی خونه تا به تاریکی نخوری من حرفامو زدم شما هم زدی دیگه حرف دیگه ای بینمون نمیمونه تا وقتی که طرز فکر شما اینه خواهش می کنم سراغ من نیا….

مادرش عصبی به سمت من اومده انگشتشو تهدید وار جلوم تکون داد و گفت
_ من آخرش یه کاری می کنم از این جا بری شک نکن پسر منو طلسم کردی خدا میدونه چه دعایی چه طلسمی براش نوشتی که اینجوری غلام حلقه به گوش تو شده اما منم خوب کارمو بلدم ببین چه بلایی سرت میارم.

واقعا باورم نمیشد داشت منو تهدید می کرد چرا چون شوهرم منو دوست داره …
واقعا درک نمی‌کردم حرفای این زنو وقتی از خونه رفته اهورا کلافه تر از همیشه به نظر می رسید چون اولین بارش بود موقعی که مادرش منو تهدید می کرد اینجا بود و انگار تازه فهمیده بود من چرا اصرار داشتم به اینکه دوباره بچه داشته باشیم به سمتم اومد و منو بغل کرد و گفت

_معذرت می خوام به خاطر حرف هاش میدونی که مادر من زبونش نیش داره اما واقعاً این اینکه قلبش سنگی باشه اینطوری نیست.
قلب مهربونی داره اما نمیدونه حرفاشو چطوری بزنه کجا بزنه بیخیال بهشون فکر نکن باشه؟
حرفاشو فراموش کن تا وقتی من کنار توام هیچ کس نمیتونه کاری انجام بده….
انقدر اومدن مادر اهورا فکرمو مشغول کرده بود که یادم رفته بود که خریده بودم برای جشن گرفتن با صدای مونس که از آشپزخونه می‌امد به سمتش رفتم و رو بهش گفتم چی شده دخترم؟
به که روی میز بود اشاره کرد و گفت

_مامان کیکمون آب شده …

بخاطر حواس پرتیم آروم به پیش‌ونیم زدم گفتم
ای بابا یادم رفت
خامه هایی که روی میز ریخته بود سریع پاک کردم و کیک برداشتم و توی یخچال گذاشتم.

اهورا هز پشت سر من و بغل کرد گفت
_ کیک خریده بودی؟
چرا من ندیده بودمش؟
پس قراره جشن بگیریم به مناسبت یه کوچولوی جدید که میخواد بیاد خونمون….

از شنیدن این حرف مونس به سمت باباش رفت و پرسید
_ یعنی چی یعنی بابایی ؟
یعنی منم مثل دوستام منم می خوام خواهر برادرداشته باشم ؟

اهورا روی صندلی نشست و مونس و روی پاش نشوند و گفت
_آره عزیز دلم مثل همونا قراره یه نی نی کوچولو بیاد خونمون نمیدونیم دختره یا پسر فرقی ام نمیکنه برامون هر کدوم که باشه ما دوستش داریم مگه نه؟

با خنده صورت باباش رو بوسید و گفت
_اره بابایی خیلی به دوستم همیشه حسودیم می شد به بقیه ….

میدونستم اهورا دراره با این حرفا کاری میکنه تا بتونه منو از حرف‌های مادرش دور کنه ازش ممنونم که این روزا منو درک می‌کرد.

بلاخره روزی که منتظرش بودیم رسیده بود.
درست روزی که قرار بود برای انجام دادن اون کاربه کلینیک بریم من منتظر اهورا بودم که بیاد دنبالم صدای زنگ گوشیم باعث شد دنبالش توی کیفم بگردم با دیدن شماره ناشناس تماس ووصل کردم که صدای آشنای زنی توی گوشم پیچید

_فکر می کنی اگه بری دنبال بچه دار شدن و این چیزا موفق میشی؟ حتی فکر کردن بهش خنده داره باورم نمیشه اینقدر ساده باشی!

این از کجا فهمیده بود که ما دنبال این کارهاییم دیگه داشتم کم کم از این زنه ترسیدم از خصوصی ترین مسائل زندگی ما با خبر بود و نمی دونستم این اطلاعات کی بهش میده عصبی گفتم
از جون زندگیه ماچی میخوای؟
دردت چیه چرا ما رو ول نمیکنی؟

با همون صدای پر ناز عشوه اش اروم خندید و گفت

_من حقمو می خوام که سالها پیش باید به دستش می آوردم اما مشکلاتی که به وجود آمد باعث شد ازش دور بشم اما الان دیگه ازش نمیگذرم هرچقدر بخوای بری سراغ دوا و درمونه خودت وبخوای بچه براش بیاری هیچ فرقی برای من نمیکنه چون موفق نمیشی از هر راهی بری از همونجا سد راحت میشم هر اجری که روی هم بذاری زلزله می شم و ساخته هات آوار می کنم پس با من در نیفت اگه خودتو دخترت برات مهمین پاتو از زندگی اهورای بکش کنار من همیشه انقدر آروم نیستم..
دقیقا یه مثلی هست که میگن با دم شیر بازی نکن من همون شیرم و تو داری با تو من بازی می کنی این کارو نکن که به هیچ جایی نمی رسی آخرش اهورا مال من میشه….

من و مات پشت خط گذاشت تماس قطع کرد.
دروغ چرا ترسیده بودم از این آدم که از ریز به ریز زندگی من با خبر بود ترسیده بودم از که این اطلاعات رد از کجا می آورد.
با اومدن راحیل سعی کردم خودمو جمع و جور کنم اما نمیدونم چطوری رفتار کردم و چی تو صورتم بود که دستمو تو دستش گرفت و نگران پرسید
_ خوبی آیلین؟ چرا رنگت پریده دستات یخ بستن دختر خوب تو که خوشحال بودی از این کار الان چی شده که حال و روزت اینه ؟

نمیتونستم این حرفا رو توی دلم نگه دارم باید به یکی می گفتم تا شاید بتونه کمکم کنه دستشو کشیدم روی مبل نشستم و گفتم
راحیل این زن دست از سر من و زندگیم برنمی‌داره میدونی الان زنگ زده بود میدونی بهم چی گفت؟

منتظر بهم نگاه میکرد
که ادامه دادم
گفت هرچقدر بری سراغ دوا درمون و راهی برای اینکه بچه دار بشی سد راهت میشم و نمیزارم
گفت آهورا مال منه …

راحیل میترسم ازش این چیزا رو از کجا فهمیده این همه اطلاعاتی که هیچکس ازش خبر نداره و کی بهش میرسونه؟
راحیل که مثل من شوکه شده بود کمی بهم خیره موند و گفت
_شوکه شدم واقعا نمیدونم چی بگم این زن این چیزا را از کجا فهمیده با تک زنگی که به گوشیم زده شد از جا بلند شدم روبه راحیل گفتم

تو رو خدا حواست خیلی به مونس باشه من از این زنیکه خیلی میترسم من باید برم بعدا با هم حرف می زنیم…

راحیل مثل من از جاش بلند شد روبروم ایستاد و گفت
_ عزیز دلم نگران نباش اینطوری اهورارو هم نگران می کنی سعی کن حالت خوب باشه دارین برای بزرگترین اتفاق زندگیتون میرین و این زن هیچ غلطی نمیتونم بکنه…

از این همه مهربونی ته دلم قرص شد که من تنها نیستم و محکم بغلش کردم سریع از خونه بیرون رفتم توی ماشین منتظرم نشسته بود کنارش نشستم با خوشرویی به به من سلام کرد و گفت
_ به به خانم خوشگله قراره یه بچه دیگه بیاره…
این کار از من بعیده ها ولی خانم خوشگله یادت نره فقط بخاطر تو این چیزا را قبول کردم.

با تمام بی حالی خودم وبه سمتش کشیدم گونشو بوسیدم و گفتم میدونم عزیزم همه چیو میدونم هیچ وقت یادم نمیره حالا باید بریم دیرمون شده.
ماشین و که روشن کردن تمام مسیر داشت حرف میزد از کاراش می‌گفت از اتفاقاتی که افتاده اما من حتی یک کلمه از حرف هاشو نمی‌فهمیدم تمام هوش و حواس من پیش اونن زن بود نمی دونستم باید الان به اهورا بگم یا نه!
فک کنم بهتر بود حداقل الان بهش نگم تا این کارو انجام بدیم بعد….

امروز به سختی هرچه تمام بالاخره تموم شد و دکتر به ما امید داد که حتماً و حتماً کاری که انجام دادیم موفقیت‌آمیزه.
وقتی به خونه برگشتیم هنوزم از فکر و خیال حرفای کیمیا بیرون نیومده بودم برام حرفاش قابل هضم نبود اون چطور میتونه اینقدر راحت بفهمه توی خونه من توی سر من چی میگذره؟
برام عجیب و ترسناک بود اهورا هر چقدر تلاش کرد تا از من حرف بکشه و بفهمه چی شده یا چی ذهنمو درگیر کرده نتونست که نتونست .
موفق نبود چون من نمیخواستم که حرفی در مورداین موضوع بهش بزنم نمی‌خواستم اونم مثل من فکرش به هم بریزه اونم تو این روزایی که همه چیز خود به خود به هم ریخته بود شب شب موقع خواب توی بغل اهورا دراز کشیده بود و این بار بود اون بود که به فکر رفته بود آروم ته ریششو نوازش کردم و گفتم

تو هم داری مثل من به چند ماه آینده و وقتی که بچمون به دنیا بیاد و به این خونه پیش ما جای اصلیه خودش برگرده فکر می کنی؟
لبخند کم جونی زده جواب داد

_راستش رو بخوای من اصلا فکرم درگیر اینا نیست برای من اهمیتی نداره من فکر من جای دیگه است.

سرم بالاتر آوردم و به صورتش نگاه کردم و گفتم
نمی خوای بگی چی ذهنتو درگیر کرده؟
آروم صورتمو بوسید و گفت _مشکلات زیادی هست اما خب بزرگترینش اینه مشکلات زیادی توی شرکت به وجود اومده نمیدونم چرا و چطور شد که این قدر یهویی همه چیز بهم ریخت اما تو نگران نباش ته و توی همه چی رو درمیارم.
مشکل به این بزرگی فکرش و درگیر کرده و از من میخواد نگران نباشم؟
مگه میشد نگرانش نباشم وقتی اینطور ذهنش درگیر کاری می شد حتماً مشکل بزرگی بود.
دوباره اگه میشد نگرانش نباشم .
تکی سرم داشتم به پدرش فکر میکردم پس با دودلی زمزمه کردم.

اهورا نکنه …
منتظر بود ادامه ی حرفمو بزنم که گفتم
نکنه کار پدرت باشه؟
موهام و پشت گوشم فرستاد و گفت
_احتمالش هست ولی مطمئن نیستم هنوز.
سرم‌و روی سینه اش گذاشتم و روی قللشو اروم بوسیدم منو بالاتر کشید و با یه چشمک گفت
_امروز چیکارا که ازم نخواستن خداوکیلی دیگه داشتم خجالت میکشیدم.
با صدای بلند به حرفش خندیدم که لبام و شکار کرد و مانع ادامه خنده ام شد
_صبح اونجا به خودم قول دادم شب از خجالتت دربیام که منو به چه کارا وادار نمیکنی…
تا خواستم حرفی بزنم منو روی تخت انداخت و وزنش و روی تنم انداخت و گردنم و بوسید….
صبح وقتی صبحانه ی اهورارو اماده کردم و اونو راهی کردم بعد کارای خونه و اماده کردن مونس برای خرید بیرون رفتیم.
قرار بود چند روز دیگه اون زنی که بچه مون و میخواست به دنیا بیاره ببینم میخواستم برای اونم یه هدیه بگیرم.
با دخترکم کل پاساژو زیر و رو کردیم و چقدر خوشحال بودم که مونسم مثل خودم عاشق خرید بود و نق نق نمیکرد.

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫14 نظرها

  1. نظرات ما نه واسه ادمین مهمه ونه نویسنده
    بهتره نت خرج این رمان نکنید.
    از این به بعد رمانو نخونید.
    والا هر کی از خانوادش قهر کرده شده نویسنده.
    یعنی ابروی هر چی نویسنده رفته😡😡😡😡🥵

  2. محتویات معده مو بهم ریخت عققق

    نوینسده گرامی چش کورتو باز کن نظرات منفیتو ببین لطفا

  3. این همه نظر منفی داری یا ننویس یا آدم وار بنویس 😠
    الان حتما کیمیا خانوم رحم اجاره داده یا اینکه میره بچه رو از بین میبره 😤🤐
    جلد ۱ بهتر بود به جون خودم 😶

  4. همش خیانت و فوضولی توی زندگی هم دیگه اه اه کسی کی رمان مینویسه باید بر اساس سنش به یه درکی از اطرافش رسیده باشه این نویسنده به هیچ درکی نرسیده🤦‍♀️😑

  5. اخه ادم اسکول حداقل بیا چشم کورتو باز بیا ببین چقدر انتقاد میشه از رمانت از جلد اول تا حالا (به جز قسمت های اولیه)همش کامنت های منفی نوشته میشه خدایی خسته نشدی ؟
    از یه طرف پدره بر می گرده میگه باش حالا که ایلین رو دوست داری و ایلین می تونه وارث بیاره کلی چرت و پرت دیگه با ایلین زندگی کن
    بعدش یهو متحول میشه و خودش می خواد برا پسرش,زن بگیره یعنی خدایی انقدر پدره براش ابرو مهم نیس؟والا تو دنیای خیلی زندگی می کنی تو جلد اول یه چی می نویسی تو جلد دوم یه چی دیگه برو خدا شفات بده

    1. نویسنده دچار دوگانگی شخصیت شده نمیدونه با خودش چند چنده😐🤣🤣

  6. چه چرت و خسته کننده 🙁ننویسی چیزی نمیشه ها همون یه جلد بس بود😐 حالا لابد کیمیا میفهمه قراره رحم اجاره کنن یا آیلینا تهدید میکنه یا ی کاری میکنه که بچه تو شکم زنه از بین بره
    به نظرم مادر شوهره و کیمیا دستشون تو یه کاسس
    در هر صورت که خیلی چرت و کلیشه ایه

  7. بنده عاجزانه از شما درخواست می کنم ننویسید به خدا داری ابروی هرچی نویسنده هست می بری خدا وکیلی این چیه شما اسمتون رو گذاشتید نویسنده ؟بابا جمعش کن الان به این میگی هیجانی به مولا اینو به بچه دبیرستانی نشون بدن تف تو روش نمی ندازه چه برسه بخواد بخونع جمعش کن بابا از یه بچه ی ۱۵ساله انتظاری بیشتر از این نیست والا حیف نت که حروم شد اه

      1. بله هوف اینم لنگه ی رمان عشق و تعصب هست خاک تو سر نویسنده اخه یکی نیست بگه پاشو برو بشین فکر کن نویسنده گی کشک خالت نیس که چهار پنج تا چرت و پرت نوشتی (جلد دوم رمان خان زاده بسیار هیجان انگیز است )زرت این بود هیجان انگیزت؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان

بستن