codebazan

رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت ۴۲

 

اخم داشت… بعد از حرفای اهورا ازش می ترسیدم.
خواستم درو ببندم که پاشو لای در گذاشت و هلم داد داخل…
اومد تو و درو بست.
در حالی که سعی می‌کردم خودم رو نبازم گفتم
_تو اینجا چی کار می کنی؟
هیچ شباهتی به سامان گذشته نداشت.
بر خلاف تصورم همون جا ایستاد و گفت
_من مثل اون اهورا لاشی نیستم بخوام آسیبی به کسی بزنم لازم نی بترسی.
باورش نداشتم.برای همین بی اعتماد گفتم
_پس چرا به زور اومدی تو؟
_چون لازم بود بیام.
گیج و عصبی گفتم
_من نمیدونم تو چی میگی… برو بیرون از خونم.
عصبی صداش و بالا برد
_تو می‌دونی اون نامرد الان کجاست؟
_به من چه هان؟ به من چه؟ مگه من چی کارشم؟
با حرفی که زد خون به صورتم دوید
_میدونم شب عروسیش اومد اینجا… میدونم چه بلایی سرت آورد.بعدش چه دروغی واست سر هم کرد که بخشیدیش؟
تحلیل رفته سر خوردم کنار دیوار و گفتم
_گفت عروسیش به هم خورد.
پوزخند زد
_این یه قلم و راست گفته.به هم خورد.چون من دستش و رو کردم.چند میلیارد کلاه شرکت بابای بدبخت منو بالا کشیده.اما هنوز هم دست از هلیا برنداشته.

ناباور گفتم
_کلاه برداری؟اون گفت بدهی بالا آورده.
با طعنه خندید و گفت
_معلومه اصلا اون شارلاتان و نشناختی. نمیدونم سر تو رو واسه چی شیره میماله اما دندون تیز کرده واسه پول بابای بدبخت من.این وسط گند زده به احساسات خواهرم. هلیا واسه ی من با ارزشه آیلین نمی تونم ببینم اهورا راحت داره بازیش میده.
توان حرف زدن نداشتم. یعنی اون شب هم دروغ گفته بود که به خاطر حرف های سامان مست کرده؟
به سختی گفتم
_شب عروسی چه اتفاقی افتاد؟
_من بالاخره تونستم مدرک گیر بیارم که اهورا چند میلیارد کلاه شرکت و برداشته. توی همون عروسی کوفتی هم مدارک و به بابام نشون دادم اونم عروسی و به هم زد. اهورا هم دست هلیا رو برداشت و با خودش برد اما هلیا وسط راه ولش کرد و برگشت پیش بابام.که بعدشم اهورا مثل سگ مست کرد و اومد سراغ تو…

سرم گیج رفت. چه قدر بدبخت بودم که دروغای اهورا رو باور کردم.

_من نمیدونم همو دوست دارین یا هر چی…به اهورا بگو پاش و از زندگی هلیا بکشه بیرون وگرنه به خدا قسم می کشمش. من مثل اون نیستم که بخوام با نامردی کارمو پیش ببرم…
حرفش و زد و بعد از چند لحظه مکث رفت.
بی رمق سر خوردم کنار دیوار. خدایا من تا کی باید از اهورا دروغ بشنوم و ازش ضربه بخورم؟
فقط اوازه ی کلاه برداریش رو نشنیده بودم که اونم به گوشم رسید.
دمت گرم خان زاده که نامردی و تموم کردی در حقم

دستام و روی گوشام گذا‌شتم لگد محکم تری به در اتاق زد
_این مسخره بازیا چیه آیلین؟باز کن درو ببینم چه مرگته؟
هیستریک داد زدم
_نمی‌خوام ببینمت اهورا…!
_خسته شدم از اداهات… گمشو بیا بیرون.نکنه غلطی کردی بچم طوریش شده؟
صورتم با نفرت جمع شد…
جوابش و ندادم که این بار خودش و به در کوبید.
دلم نمی‌خواست ببینمش اما متاسفانه دست بردار نبود. قبل از اینکه درو بشکنه کلید و توی قفل چرخوندم و درو باز کردم.
عصبی خواست حرف بزنه که با دیدنم سکوت کرد.
چند لحظه به صورتم زل زد و پرسید
_چی شده؟
با نفرت گفتم
_نمیخوام ببینمت! حالا که تو دلت میخواد اینجا باشی برو کنار تا من برم.
خواستم از کنارش رد بشم که بازوم و گرفت و داد زد
_باز چی شده؟هر روز یه بهانه ای داری برای دعوا کردن. چرا بچه بازی هاتو نمیذاری کنار؟این شال و اینطوری پیچوندی دور سرت که چی؟
دلخور نگاهش کردم و گفتم
_تو از من چی میخوای اهورا؟من میدونم دوستم نداری… میدونم واسه خاطر یه چیز دیگه مدام دنبالمی بگو چی می‌خوای؟بگو… می‌خوام بدونم.
مشکوک گفت
_کسی چیزی گفته؟
_لازمه کسی چیزی بگه؟مگه چیزی و از من مخفی کردی که میترسی؟
عصبی سر تکون داد و گفت
_فهمیدم… اون حرومی اینجا بوده.

لگدی به دیوار زد و غرید
_میدونم چی کار کنم باهاش!
به سمت در رفت که پریدم جلوش و گفتم
_می‌خوای بری قاتلم بشی؟ به خاطر اینکه اومد حقیقت و بهم گفت می‌خوای بکشیش؟
با حرص دستاشو دو طرف صورتم گذاشت و گفت
_آره… می‌خوام بکشمش! چون من اینم خوب نگام کن! حتی به کسی که دوسش دارم هم آسیب میزنم. اون قدر بی رحمم که دل آدما واسم پشیزی ارزش نداره. نه مهتاب نه هلیا نه صد نفر دیگه که اومدن و رفتن واسم مهم نیستن اما تو…
وسط حرفش پریدم
_دیگه نخواه که با دروغ گفتنات منو بشونی سر جام…تو توی خونه ی من چیکار داری وقتی دیشب تو با هلیا گذروندی؟
جا خورد…با اخم گفت
_اینم اون عوضی بهت گفت؟
با طعنه پوزخند زدم و گفتم
_نه.ردش هنوز رو گردنته…
دستش روی گردنش نشست. با اون کبودی های گردنش واسه ی من دم از دوست داشتن میزنه.
نفسش و فوت کرد و گفت
_توضیح میدم
طوری نگاهش کردم که کلافی چنگی لای موهاش برد.
با تاخیر گفت
_من از سر اجبار باهاشم..برای اینکه نیوفتم زندان… برای اینکه حقمو از اون خانواده بگیرم.
متاسف نگاهش کردم.
نگاهم کلافش کرد که غرید
_نمی‌دونم چه حرفایی بهت زده اما من اون آدم عوضی که اون گفت نیستم. اینو به تو هم ثابت میکنم

حرفش و زد و با عصبانیت از خونه بیرون رفت و درو کوبید

🍁🍁🍁🍁

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫19 نظرها

  1. سلام
    رمان کلا داره چرتو پرت میشه یهو تو یه شب ایلین حامله شد اصلا ایلین چطوری خوب شد بعدا اهورا چرا رفت قابله اورد از کجا فهمید ایلین حاملست که رفت قابله اورد بعد شخصیت ایلین به شدت چرت شده از بغل این در میاد میره بغل اون دل که دل نیست کاروان سراست اول اهورا بعد سامان بعد اون پسره فامیلشون
    نمیخوام مثبت بازی در بیارم ولی خب این رمان کلا بد اموزی داره اگه یه دختر ۱۲.۱۳ ساله اینو بخونه شاید فکر کنه مشکلی پیش نمیاد با خوندنش ولی تو ضمیر ناخداگاهش میمونه
    نویسنده های محترم اگر دنبال جذب مردم برای خوندن رمانتون هستین نیاید الکی صحنه های رمان و زیاد کنید که مردم جذب بشن سعی کنید از همون اول که شروع به نوشتن میکنید یه موضوع خوب یه پایان دقیق بزارید
    اون کسایی که دارن میخونن متوجه میشن که شما فقط داری کش میدیو پایانی نداره
    صاحب سایت لطفا نویسنده هایی رو اجازه انتشار رمانشون از سایتتون رو بدید که حداقل یه رمان نوشته باشن یه چیزی حالیشون باشه
    ماکه اینهمه وقت برای خوندن رمان میزاریم منتظر می مونیم حداقل یه چیز اموزنده داشته باشه
    زمان پارت گذاریتون افتضاحه
    اهای نویسنده تو که اطلاعات نداری چرا واقعا چرتو پرت مینویسی

    توصیه به نویسنده :از رو شلوار لی حامله شو خیلی میگن خوبه 😏😂😂

    1. عزیز دلمی😉😀😁😘😚 دختر عمه یکی از دوستای منم اسمش آیلین نسبت به ماها(منظورم منو دوستام) هم کوچیک ۱۴•۱۵سالش•

  2. بابا این چ وضعشه ..دارین کلا آبروی ایران و ایرانی جماعت رو میبرین..اصلا مگه اینطوری داریم ؟ مگه میشه ؟ نویسنده محترم قوه تخیل خوبی داری اما یع هو داستانو ۳۶۰ درجه عوض میکنی ..ن از اولش ک آیلین روش نمیشد ب اهورا نگاه کنه ن از اخرش ! اخه یع چیزایی بگین با عقل جور در بیاد !

  3. دیگه واقعا شورشو در آوردن . اون از اون بچه که در حالت مستی طی یه رابطه نامشروع به وجود آمد . این هم از عقد نکردن و ادامه رابطه با هلیا

  4. من دیگه خسته شدم نه به نظرامون احترام میزارن نه ب خوبی پارت میزارن و نه داستام جالب میشه منم دیگه نمیخونم امیدوارم موفق باشین

    1. مطمعنم وقتی پارت جدیدو بزارن همه اونایی که میگن دیگه نمیخونیم میان میخونن .ادم نمیتونه از وسط یه رمان دیگه نخونه.چه خوب باشه چه بد معمولا همه ادامش میدن تا اخر

  5. اه حالت تهوع میگرم وقتی رفتارای اهورا و آیلینا میبینم دختره ی احمق و خنگ پسره ی نفهم بیشعور کثافتو دلم میخواد به صد قسمت تقسیمش کنم انگار از وحشی اومده😒این کاری ک اهورا میکنه دوس داشتن نیس هوسه مث همه ی عشقای امروزی !😏😕

    1. چرا اینجوریه ؟؟!!!
      اون از بچه دو ماهه ای که انتظار لگد زدنشو داره
      اینم از این سامان که اولین نفر در خونه رو میزنه اصلا از کجا امد از کجا خبر دار شد اییلین خونست
      این ایلین چرا اینجوریه هر روز دنبال شوهره اول خان زاده تا طلاق گرفت و نگرفته رفت سراغ سامان اونم نشد سریع رفت سراغ فامیلشون عقده شوهر داره ؟ دوباره سریع برگشت به خانزاده
      همه بعد طلاق یکم صبر میکنن بعد با فکر ازدواج میکنن این همش میخواد از بغل اون بره تو بغل اون یکی
      یکم نمیتونه خودار و مستقل باشه ؟
      راستی یه چیزی نویسنده حتما اینقدر بچه ای که نمیدونی جنین از بیستهفته به بالا تکون میخوره یعنی حدود چهار ماه چهار ماه و نیم به بالا
      نه اینکه دیروزش بفهمی حامله ای فرداش بگی حتی یه لگد کوچولو نزد

  6. اه…اه….اه….حالم دیگه ازاین اهورا وآیلین به هم خورد….این داستان اوایلش قشنک بود ازی جایی به بعد دیگه بدردنمیخوره….نویسنده محترم زندگی انقدرها هم که شما ازش حکایت میکنی پیچیده نیست….آخه چقدرمیخوای این آیلین رو احمق جلوه بدی….تکلیفش باخودش معلوم نیست…اینجور دخترها وقتی به خودشون احترام نمیزارن غلط میکنن توقع داشته باشن که طرف مقابل بهشون احترام بزاره ودروغ وخیانت تو کارشون نباشه…پس حقشه هربلایی سرش بیاد..آبروی هرچی دختره برد…مثل آدم یا اینطرفی باشه یااونطرفی…معلوم نیست فازش چیه…درهرصورت منکه ازاین داستان خسته شدم وحالم داره بهم میخوره دیگه مایل نیستم بخونمش….امیدوارم دوستان دیگه لااقل ازاین چرندیات لذت ببرن..همگی موفق باشید دوستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان

بستن