رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت ۴۸

 

خشڪم زد. چه طور ممڪنه؟
با لڪنت گفتم
_ڪدوم بیمارستان؟
اسم بیمارستان و ڪه گفت فهمیدم دارن میارنش همین جا.
تلفن و با درموندگی قطع ڪردم و نگران همون جا منتظر موندم.
به خاطر دروغی ڪه گفته بودم بدجوری پشیمون بودم اما من حتی یڪ درصد هم فڪر نمیڪردم این بلا سرمون بیاد.فڪرش و نمیڪردم تا این حد غیرتی باشه ڪه سامان و با تیر بزنه و سر خودش و به دیوار بڪوبه. فڪر ڪردم.از اونجایی ڪه ڪلی دوست دختر داره لابد روشن فڪره …
نه این طور، این شڪل…
خیلی طول نڪشید ڪه آمبولانس رسید.
تند به سمتش رفتم.
به محض باز شدن در آمبولانس خشڪم زد.
باورم نمیشد این اهورا بود؟
سرش رو بسته بودن اما همچنان سر و صورتش غرق خون بود..
برانڪارد و ڪه بردن به خودم اومدم و دنبالشون ڪشیده شدم و با گریه صداش زدم
_اهورا… اهورا… تو روخدا چشماتو باز ڪن… آقا چرا چشماش و بسته؟
پرستار در همون حین پرسید:
_شما چه نسبتی باهاشون دارین؟
بی اراده گفتم
_زنشم.
_نگران نباشید علائم حیاتی شون و از دست ندادن و به موقع رسیدیم.
همون لحظه وارد یه اتاق شدن و دیگه منو راه ندادن.
بی رمق همون جا سر خوردم.
اینو مطمئن بودم اگه اهورا چیزیش بشه..قطعا منم زنده نمیمونم.

با اومدن دکتر از اتاق تند از جام بلند شدم و نگران پرسیدم
_چی شد آقای دکتر؟ حالش خوبه؟
سر تکون داد و گفت
_بله جای نگرانی نیست خداروشکر آسیب جدی به سرشون وارد نشده.
_می تونم ببینمش؟
بازم همون سوال تکراری
_شما چه نسبتی باهاشون دارید؟
بازم همون دروغ تکراری
_زنشم.
سر تکون داد و گفت
_فقط پنج دقیقه.
از خداخواسته قبول کردم و وارد اتاق شدم.
سرش رو بسته بودن و انگاری خواب بود

به سمتش رفتم و کنارش ایستادم. اشکام جاری شد. توی همین مدت کم لاغر شده بود و حس میکردم اندازه ی چند سال سنش بالاتر رفته.
دستم داشت به سمت موهاش می رفت که با شنیدن صدای سردش یخ بستم
_گمشو بیرون!
ناباور نگاهش کردم. فکر میکردم خواب باشه اما بیدار بود.
یعنی تا این حد ازم متنفر شده بود؟
لب هام تکون خورد
_اهورا من…
حتی نذاشت حرفم و بزنم و این بار صداش و بالا برد
_بهت گفتم گمشو بیرون کری؟
درمونده نالیدم
_بذار حرف بزنیم.
بالاخره چشماش و باز کرد اما با دیدن نگاهش به خودم اعتراف کردم کاش اصلا نگاهم نمی‌کرد

باورم نمیشد اهورا ست که این طوری با نفرت نگاهم می‌کنه.
با فکی قفل شده غرید
_چیو می‌خوای واسم تعریف کنی؟ این‌که چه طور با هم خوابیدین؟
_اهورا… من و سامان…
با نعره ‌اش از ترس اون قدر عقب رفتم که خوردم به دیوار
_ببند دهنتوووو… نمی‌خوام صدات و بشنوم گمشو بیرون تا تو رو هم نکشتمت آیلین.
بغضم گرفت.
همون لحظه در اتاق باز شد و دو تا پرستار اومدن داخل و یکیشون گفت
_چه خبره این‌جا؟
با بدترین لحن ممکن گفت
_این زنیکه رو از این اتاق بفرستین بیرون و دیگه راهش ندید.
دلخور نگاهش کردم اما اون حتی صورتش و برنگردوند تا نگاهم کنه.
پرستارا معنادار بهم نگاه کردن و یکیشون زیر بازوم و گرفت و گفت
_خانم لطفا تشریف ببرید بیرون.
سر تکون دادم و تا آخرین لحظه نگاهش کردم اما اون… نگاهشم ازم دریغ کرد.

* * * * *
چشمام برق زد و گفتم
_واقعا؟ یعنی راستی راستی سامان بعد از به هوش اومدنش نگفت کار اهورا بوده؟
_نه خداروشکر جرم و ربط دادن به یکی دیگه
_خوب این یعنی اهورا آزاد میشه؟
_بله احتمالا تا امشب آزاد بشه.
خوشحال سر تکون دادم و گفتم
_میشه بی زحمت اگه ساعت آزاد شدنش و فهمیدین به من اطلاع بدید؟ دکتر تاکید کرده استراحت کنم برای همین نمیتونم از خونه بیام بیرون.
بی مخالفت گفت
_باشه حتما ساعتش و براتون پیامک میکنم.
تشکری کردم و بعد از خداحافظی تماس و قطع کردم.
خوشحال موبایل و به سینم چسبوندم.
پس دعاهام قبول شد. اهورا آزاد میشه.

 

* * * * * *

با بیرون اومدنش از کلانتری از روی نیمکت بلند شدم و خوشحال به سمتش رفتم و صداش زدم
_اهورا.
ایستاد. اما حتی برنگشت تا نگاهم کنه.
حالش و درک کردم و بهش نزدیک شدم
_خوشحالم که آزاد شدی!
پوزخندی زد و بی اعتنا بهم راهش و کشید. دنبالش دویدم و گفتم
_می‌خوام باهات حرف بزنم لطفا گوش بده… اهورا…
کنار خیابون ایستاد و دستش و برای تاکسی که به این سمت میومد بالا برد.
خواستم دستش و بگیرم که تند نگاهم کرد و با فک قفل شده غرید
_گورتو گم کن وگرنه مجبور میشم به جرم کشتنت تا آخر عمر بیوفتم تو هلفدونی.
ملتمس گفتم
_بابا چرا نمیذاری حرف بزنم؟باور کن بینمون اصلا ر….
محکم هلم داد و داد کشید
_بهت گفتم خفه شو خوب؟نمی‌خوام بلایی سرت بیارم آیلین پس جلوی چشمم نباش.
بغض کرده نگاهش کردم و گفتم
_یعنی قید بچمونم میزنی؟
پوزخند زد
_توله ای که یه هرزه پس بندازه رو نمیخوام.میتونی سقطش کنی!
ناباور گفتم
_به همین راحتی؟
جلو اومد و با نفرت گفت
_مگه تو به همین راحتی با اون یارو نریختی رو هم؟

 

عصبی داد زدم
_نه… نه… خوب چرا گوش نمیدی ببینی من چی میگم؟
چهره ش بیش از حد کبود شده بود. اما من باید ادامه میدادم
_اون عکسا رو سامان به خاطر…
دستش با خشم بالا رفت و یک طرف صورتم سوخت و چند قدم عقب رفتم.
چشمام سیاهی رفت.
انگشتش و با تهدید جلوم تکون داد و غرید
_سری بعدی که چشمم بهت بیوفته… می کشمت.
دستم و روی گونم گذاشتم و با بغض نگاهش کردم

این بار حتی برای تاکسی هم صبر نکرد و بر خلاف من شروع به حرکت کرد. حتی از راه رفتنش هم می شد فهمید تا چه حد عصبیه
اشکام سرازیر شد. اون حتی به حرفامم گوش نمی‌داد.
انگار راستی راستی همه چی تموم شد.

* * * * *
پنج ماه بعد.
دستی روی شکم برآمدم کشیدم و توی آینه به خودم نگاه کردم.
هنوز هم کمبود وزن داشتم اما به نظر خودم حسابی چاق شدم و شکمم خیلی بزرگ شده بود.
طوری که هر لباسی می‌پوشیدم باز هم برجستگی شکمم معلوم بود و توی دانشگاه حسابی با حرفا و نگاه های بقیه اذیت میشدم مخصوصا اینکه همه از بابای بچه می‌پرسیدن
آهی کشیدم.اگه باباش بود…
سری به طرفین تکون دادم.دیگه حق ناراحتی نداشتم.
وقتی اون می تونست چند ماه کوچکترین از من و دخترش نگیره پس منم می تونستم به اون فکر نکنم

🍁🍁🍁🍁🍁

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫21 نظرها

  1. یه سوال الان ایلین خانم که از کسی که شوهرش نیس حامله س چطور تو جامعه راس راس می چرخه؟
    با شناسنامه ای که اسم خط خورده داره توش ؟

    1. الان یه جییییییییییییییییغ میزنم گوشات کر بشه ادمین واسه چی پارت بعدیو نمیزارید مثلا چی که این همه طولش میدین واسه گذاشتن هرپارت ؟؟؟😡😡😡

  2. الان یه سوال خیلی اساسی پیش میاد تینکه این دو تا مگه طلاق نگرفته بودن پس یعنی بچه نامشروعه در نتیجه شناسنامه شو چ جوری میخوان بگیرن😕

  3. واای بدبخت ایلین چه گناهی کرده
    شده مثه اش نخورده و دهن سوخته
    ای کاش اهورا بیشتر از اینکه دوسش داشته باشه بهش اعتماد داش حتی اگه با زبون خودش این حرفارو میشنید نباید باور میکرد

  4. •••• نیوشا جان ب طور قطع میگم ک جملات و سخنان حکیمانه شما رو هم از رمان استاد خلافکار بیشترع ••••

  5. چرا اینقدر کم ؟؟!☹☹
    لطفا بیشتر بزارید حداقل آدم بفهمه چی میخونه
    تا میای شروع کنی تموم می شه 😶😶

  6. یچیزه دیگه آدمایی مثل آیلین یجورایی زندگی نرمالی هم ندارن••••[ازدواج زوری با کسی که مثل م•ا•ف•ی•ا•ه•ا•س•ت 🙁😮🤐😕😟😞🔫😳😵😨💊💉🗿💵💴💼 اصلن شاید خوده اهورا هم جزعی از این قماش باشه با کلی دشمن عجیب غریب👀👣🕵😱👺💀 ] اما باز اگر حامله نبود/چونکه من تو یسری سریال دیدم خانمهای حامله ی تنهاتقریبن خیییلی اذیت میشن و بیشتراشون نیاز به خانواده یا دوست یا پرستار و••••• دارن/ شاید میتونست فرار کنه و تنها زندگی کنه مثل تابان اما الان همونطورکه بالاتوضیح دادم بااون وضعیتش اصلن نمیشه خانوادش که هیچی اما باید به یکی مثل اون دختره هم ولایتیش بگه بیاد پیشش فکرکنم اسمش سحر بود•••( خانواده این دختره چقدر عاقل بودن بچشون فرستادن شهر•پایتخت درسبخونه○○ اما خانواده آیلین😳😵😨😱 ]

  7. ی رابطه بوده این همه عصبانیت نداره که
    این همه پسرا و مردا با دخترای دیگه میریزن رو هم ما دخترا نباید بریزیم
    🤨🤨

      1. خب عزیزم اگه من اینجوری فک میکنم
        قاعدتا شما هم همرنگ جماعت میشی
        الان نه ۱ ساله دیگه اینجا میشه آمریکا
        شما هم فکرت میشه مثل من به قول خودتون ج*ن*د*ه
        پس من بخوام فکرم و درست کنم شما راه مو پیش میگیری

        1. دوست عزیزم {مادره من هم اسمش پریسا هست مثل شما○○○ 😀😁😊 ) اما در مورد صحبت و نظره شما باید بگم که من رو یاده یه موضوع خیییییلی قشنگ و جالب انگیزی○ انداخت که تکمیل کننده این نظرشماست😉😀😁😃😄😅😆🤗😇😘😍😎😋😊🙂☺😚😙✌🤘👍👌💋💘❤💙💗💖💕💔💓💝💞💟❣🌹🏵💮🌸💐🌺🌻🌼🌷⚘🍃🍂🍁🍇🍉🍊🍑🍏🍒🍓🍰🎂🍹
          البته اون موضوع هم فعلن متاسفانه درحده یک حدس و گمان و نظریه باقی مونده😕😟😯🤐🤒🤕
          اگرصحبت من یکم درحاله ای از ابهام بود معذرت میخوام ( توضیح روشن درباره این حدس°نظریه رو ناچارن دوباره باید موکول کنم👈به آینده😕🙁 )

          1. اینکه کشوره ما مثلن بشه مثل؛هلند•فرانسه•اتریش• ایتالیا• لهستان و○○○○○ نظریههه خیییییلی هم عالی{منظوره من هم یجورایی به این قضیه مرتبط )✌🤘👍👌❤💗💙💖💕💔💓💝💞💟❣ اما مردمی مثل مردم؛ امریکا•ایتالیا• آلمان•فرانسه• اتریش و امثال هم آدمهای ناجوری•••• نیستن🚫

  8. با عرض پوزش از دوستان{من با خودم کاری ندارم که؛ عشق اول و پاک بی هیچ نقصی و اَصلی و کاملن مقدس رو؛ آسمانی☆♡📿🕯📖🕍⛪🕋🕊🤗😇😍👼 فقط مختص خدا به انسانها و بقیه مخلوقاتش دردرجه های خیییلی پایینتر تو انسان دوستی وکمک به همنوع و حتی حیوانات و○○○○○ بعدش درجه پایینتر فقط تو اشعار•ترانه•آهنگها و فیلم•سریالها و همین کتابهای رمان که مثل فیلم••• میبینم و آنچنان زیاد اعتقادی به این مدل عشقها ندارم و یه شعار دارم که بقول شاعروخواننده عزیزگفتنی این مدل عشقهایچیزی مثل کشک و دوغه😉😀😁🤗😂 نمیدونم شاید چون خودم تجربه ندارم اینطوری فکرمیکنم ) امامن اگرجای این آیلین بودم یا دخترهایی مثل این حتمن بایدیه فکری برای ازدواج مجدد میکردم چون هم ازخطرات احتمالی درامان باشم و هم یه دوست یا رفیق و همراه /چون اینطور که مشخصه خانواده آیلین از اون مدل تیپ خانواده هایی هستن که•••• ر•و•س•ت•ا•ی•ی کلا نمیشه رو شون حساب کرد و از همونایی هستن که احتمالن طلاق در حده ق•ت•ل بدمیدونن زور زورکی که دختر شوهردادن حالا قبولم نمیکنن که اشتباه خییییلی بدی کردن••••] دلم برای همچین دخترایی میسوزه😳😵😨😱

  9. یچیزه دیگه ای رو فراموش کردم* باعرض پوزش خییییلی حرصم دراومد•• مگه اون اهورای: اعصابخوردکن و عوضی و کلاهبردار و چندش آور•••• برای هرکاری که میکرد به آیلین حساب پس میداد😡😠 پس این دختره چراااا اینقدربیش از اندازه احمقه🤔😐😑😶😣😥😮🤐😫😓😒🙁😝😜😛😕😔🤒🤕😯😲😞😟😤😦😧😩😬😰😳😵😡😠😨😖😢😢😢😢😱😱 دیگه واقعا چه عشقی💘💔💙💚 چه کشکی😡😠

  10. واااای تااونجایی که یادم میاد این آیلین تو دعوای بین اهورا و سامان و اون یکی پسره فرهاد و رفتو آمدش ازتهران به روستاشون و برعکس کامل نتونسته بود سال آخره دبیرستان/پیش دانشگاهی/ بگذرونه و دیپلمش بگیره•••• بعدالان یه سوال🤔 پیش میاد این دختره چجوری رفته دانشگاه اصلن جچوری وارد دانشگاه شده😕

  11. وااااییییی فک کنم نویسنده از هر قسمت از رمانای دیگه که خوشش اومده اورده تو رمان خودش هر جاییشو میخونم مثله یه رمانه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا

codebazan